جدول شماره 16. طبقه اجتماعي برحسب گشت و گذار در خيابان137
جدول شماره 17. طبقه اجتماعي برحسب رفتن به كافي شاپ139
جدول شماره 18. طبقه اجتماعي برحسب رفتن به كنسرت موسيقي140
جدول شماره 19. طبقه اجتماعي برحسب نواختن موسيقي143
جدول شماره 20. طبقه اجتماعي برحسب رفتن به تئاتر145
جدول شماره 21. طبقه اجتماعي برحسب شركت در پارتي‌ها و مهماني‌ها147
جدول شماره 22. طبقه اجتماعي برحسب نوع سليقه افراد149
جدول شماره 23. طبقه اجتماعي برحسب مديريت بدن152
جدول شماره 24. طبقه اجتماعي برحسب نوع ورزش153
جدول شماره 25. طبقه اجتماعي برحسب نوع تهيه پوشاك155
جدول شماره 26. طبقه اجتماعي برحسب سبك زندگي156
طرح مسئله :
امروزه تجربه زندگي، تجربه امكانات و تجربه چگونه زيستن، تجربه‌اي است كه در درون ساختارها شكل گرفته و تكرار مي‌شود . مردان و زنان درگير زندگي در سراسر دنيا تجربه‌هاي متفاوتي از چگونه زيستن را از سر مي‌گذرانند، بخش اعظم اين تجارب در درون ساختارهايي شكل مي‌گيرد كه از قديم‌الايام تاكنون، به صور گوناگون وجود داشته‌اند. طبقه اجتماعي يكي از آن ساختارها محسوب مي‌شود و سبك زندگي همان نوع تجربه‌اي است كه بدان اشاره شد.
“جامعه‌شناساني كه ماشين زمان را متوقف كرده‌اند و با تلاش فراوان (در دوران مدرنيته و سرمايه‌داري) وارد موتورخانه آن شده‌اند تا نقش طبقه را در مسيرتاريخ پيدا كنند، مي‌گويند كه نتوانسته‌اند جاي طبقه را پيدا كنند، آنها فقط توانسته‌اند افراد بي‌شماري را با مشاغل، درآمدها و سلسله مراتب متفاوت مشاهده كنند (Thompson , 1968 : 939). البته آنها درست مي‌گويند،‌ چرا كه طبقه اجتماعي يك بخش از ماشين نيست بلكه طرز كاركردن و حركت آن است . جامعه‌شناسان با هر ديدگاه و مشرب فكري، در راه شناخت جامعه ناچارند دست به گروه‌بندي انسانها، مفاهيم و حتي رويكردها بزنند. قدمت برخي از اين دسته‌بندي‌هاي شناخته شده به قبل از جامعه‌شناسي برمي‌گردد. بي‌شك طبقه اجتماعي چنين ويژگي را در تمايز با ديگر مفاهيم دارا مي‌باشد . بخش بزرگي از تأليفات جامعه شناسان به طبقه اجتماعي و پيامدهاي آن در زندگي اجتماعي اختصاص داده شده است. برخي از جامعه‌شناسان درمورد علل و عوامل ايجاد چنين ساختاري بحث‌هاي فراوان مطرح نموده و بسياري ديگر ، زندگي اجتماعي انسانها را در طبقات مختلف مورد بررسي قرار داده‌اند، فرصت‌هاي زندگي، سلامت جسماني و رواني آموزش، شيوه‌هاي تربيتي يا سبك والدين و در نهايت سبك زندگي از جمله شاخص‌هايي هستند كه بارها در تقابل با طبقه اجتماعي قرارداده شده‌اند.
از دهه 70 تاكنون بحث‌هاي متفاوت و گسترده‌اي در خصوص سبك زندگي به مثابه يك مفهوم مدرن صورت گرفته است . مفهوم سبك زندگي داراي حوزه‌هاي گسترده مطالعاتي است كه يكي از اين حوزه‌ها مطالعات فراغت است. چالش‌هاي تئوريك و سنجش‌هاي گسترده‌اي حول اين موضوع صورت گرفته اما در يك دسته‌بندي مي‌توان گفت كه دو رويكرد به اين مفهوم از همه مباحث و رويكردهاي ديگر متمايزند. رويكرد اول سبك زندگي را به عنوان متغير و شاخصي جهت سنجش طبقه اجتماعي درنظر گرفته و به تعبيري سبك زندگي را متغير وابسته تعريف نموده كه تغييراتش بسته به متغيرهايي چون جنس، سن، طبقه اجتماعي و . . . مي‌باشد. رويكرد دوم با اعتقاد به اينكه شالوده‌هاي ساختاري (بخصوص طبقاتي) در جامعه معاصر به واسطه تغييرات بسيار گسترده و ژرف از هم گسسته‌اند به اين نتيجه رسيده‌اند كه‌ سبك‌زندگي‌امري نيست كه در نتيجه عضويت گروهي ، طبقاتي يا استمرار كنش‌هاي اجتماعي فرد به او تفويض شود بلكه فرد در جامعه مدرن مختار است سبك زندگي خود را به طور مداوم و روزمره بيافريند و در فعاليت‌هاي خود به صورت آشكاري مورد حفاظت و پشتيباني قراردهد. بنابراين در اين ديدگاه اعضاي جامعه مدرن كلان شهر به كمك موقعيت يا ويژگي‌هاي ساختاري آنها تبيين نمي‌شوند. محقق با درك تغييرات گسترده مدنظر پست مدرنيتها و حتي بخشي از نظريات مدرن درخصوص مفاهيم طبقه اجتماعي و سبك زندگي، در رساله فوق سعي دارد به پاسخ چند سئوال دست يابد. پرسش اصلي رساله اينست كه در اوضاع و احوال فعلي كلان شهري مثل تهران آيا مي‌توان خطوط تمايز و تشابه سبك‌هاي زندگي را براساس متغيرهاي ساختاري تبيين نمود.
اهداف پژوهش :

هدف بنيادي رساله حاضر انجام پژوهشي جامعه‌شناختي پيرامون سبك زندگي در طبقات بالا،‌ متوسط و پايين و همچنين بررسي ابعاد و مؤلفه‌هاي شكل‌دهندة ساختار طبقات اجتماعي و سبك زندگي مي‌باشد. چارچوب كلي ترسيم اهداف اصلي پژوهش حاضر براساس نظريه بورديو دربارة شاخص‌هاي مورد نظر درخصوص ترسيم ساختار طبقاتي شكل گرفته است . مقايسه سبك‌هاي زندگي سه طبقه يادشده هدف ديگر اين پژوهش محسوب مي‌شود. هدف ديگر پژوهش بررسي تفكيكي سرمايه اقتصادي و سرمايه فرهنگي بر روي سبك زندگي مي‌باشد. هدف عمده ديگر در اين خصوص بر اين مبنا مي‌باشد كه آيا همانگونه كه خود بورديو در كنش عملي اعلام مي‌كند، مطالعات و سنجش‌هاي انجام گرفته توسط ايشان قابليت تعميم به شرايط ايران را دارد يا نه، هدف ديگر پژوهش حاضر اين است كه آيا مي‌توان ميزان و نوع سرمايه (اعم از فرهنگي و يا اقتصادي) را به عنوان شاخص و معيار تفكيك طبقات از يكديگر درنظر گرفت و آيا سه طبقه يادشده تفاوت‌هايي در زمينه‌هايي چون روابط اجتماعي، نحوه گذران اوقات فراغت ، سليقه و مديريت بدن دارا مي‌باشند.
اهميت موضوع و ضرورت تحقيق :
حوزه‌هاي علمي مختلفي با اهدافي متفاوت ، مطالعاتي درخصوص سبك‌هاي زندگي و اوقات فراغت به انجام رسانده‌اند، مطالعات بر روي اجتماعات مهاجر،‌ مطالعات شهري،‌ تحقيقات بازاريابي، توريسم و در بخشي بحث‌هاي نظري درخصوص موضوع يادشده انجام گرفته است. به نظر مي‌رسد درخصوص طبقه اجتماعي در ايران ، نوع فضاي زيست هركدام از اين طبقات مطالعات كمتري صورت گرفته است . با درنظرگرفتن رشد و گسترش طبقه متوسط مصرفي و شكل‌گيري طبقه اجتماعي جديدي بعد از انقلاب (نوكيسه‌ها) و ظهور طبقه مرفه جديد، شاخه‌هايي از علوم انساني و جامعه‌شناسي به بررسي سبك‌هاي زندگي تمايل پيدا نموده‌‌اند. آدرس بخشي از اين كارها به صورت ميان رشته‌اي بخصوص در زمينه بازاريابي در ايران انجام گرفته است . با بهم‌ريزي مرزهاي طبقاتي كه در دوران رژيم پيشين در حال نضج‌گرفتن بود . به نظر مي‌رسد دوره‌اي از تاريخ ايران كه در آن شعارهاي يكسان‌سازي و نفي طبقه‌اي بودن جامعه تبليغ مي‌شد به سرآمده است و با گسترش طبقه متوسط خدماتي و طبقه تسلط‌ يافته به عنوان طبقه مرفه ، بعد از انقلاب ضروري به نظر مي‌رسد كه اين آرايش و زندگي اجتماعي انسانهاي واقع در اين طبقات مورد بررسي قرار گيرد. ضرورت ديگر پژوهش ضرورتي نظري و جامعه‌شناختي محسوب مي‌شود . ورود بحث سرمايه فرهنگي و ديگر اقسام سرمايه به عرصه مطالعات فرهنگي و دوري از تحليل‌هاي جزم‌گرايانه و ايدئولوژيك از جامعه ضروري مي‌نماياند كه مطالعات و پژوهش‌هاي نظري و تجربي در اشل گسترده و يا حتي محدود درخصوص بحث بورديو از فضاي طبقاتي ، درايران شكل گرفته و عملياتي شود . بنابراين مباحث بورديو به عنوان يك فرضيه قابل بررسي ضرورتي، جهت جامعه‌شناسي محسوب مي‌شود.
1ـ 2ـ سوابق نظري تحقيق
1ـ1ـ2ـ مقدمه‌اي بر طبقه اجتماعي و قشربندي اجتماعي
براي فهم و شناخت جوامع انساني، هيچ موضوعي با اهميت‌تر از طبقه اجتماعي نظر جامعه‌شناسان را به خود جلب نكرده است . بخش بزرگي از متفكران اجتماعي از ارسطو و افلاطون گرفته تا ماركس و وبر سئوالات اساسي خود را حول محور طبقه اجتماعي و سيستم‌هاي طبقاتي ساخته و پرداخته و تحليل نموده‌اند. واقعيت آنست كه شناخت از زاويه و چشم‌انداز طبقاتي به جامعه ، عرصه‌هايي از فهم را بر ما مي‌گشايد كه بقيه مفاهيم رايج در علوم اجتماعي رسمي چنين كاركردي را نمي‌تواند داشته باشد. نگاه از زاويه طبقاتي بودن جامعه به ما كمك مي‌كند كه بدانيم مردم چگونه زندگي مي‌كنند، چگونه فرصت‌هاي بهتري براي زندگي كردن بدست مي‌آورند ، بهداشت رواني و فيزيكي و اميد به زندگي آنها به چه صورت تأمين مي‌شود و آيا در تحليل نهايي جايگاه افراد در اين دسته‌بندي‌ها بر موارد يادشده تأثير مي‌گذارد يا نه؟ در يك سطح عامتر ، سيستم طبقاتي بر حوادثي مانند جنگ و صلح، بهبود يا ركود اقتصادي، بيكاري و تورم ، سياست‌هاي حكومتي و بسياري انواع ديگر تأثيرگذار مي‌باشد . بيشتر مردم از اين واقعيت آگاهند كه تعداد اندكي از مردم، ثروتمند و بسياري ديگر فقيرند. عموماً مردم نسبت به نيروهاي اجتماعي سيستماتيكي كه چنين فرآيندي را ايجاد مي‌كنند، آگاهي كمتري دارند و از اين موضوع نيز غافلند كه اين شرايط برآيند و نتيجه نهايي ساختار اجتماعي و عملكرد نيروهاي اجتماعي داخل آن ساختار است . آنها ترجيح مي‌دهند كه فكر كنند ، خود انسانها مسئوليت چنين سرنوشتي را دارند، اين چنين اعتقادي به طور ويژه‌ در نزد مردم ثروتمند قوي‌تر است . اكثر مردم به اين امر واقفند كه برخي از افراد تأثيرگذاري بيشتري نسبت به ديگران دارند “اين تأثيرات نشأت گرفته از قدرتي است كه توانايي شكل‌دهي به مسايل ملي، مانند جنگ و صلح ، اقتصاد مناسب و رفاه اجتماعي را دارا مي‌باشد” (Kerbo ,2003 : 11) مجدداً همان مردم معمولاً از اينكه چگونه سيستمي از اشكال قشربندي اجتماعي بر پاية نفوذ همان مؤثران تدوين و تنظيم شود، كمتر آگاهند و كمتر به دنبال پاسخ به سئوالات يادشده هستند . آنها نمي‌خواهند و يا نمي‌توانند باور كنند كه مردان و زنان بزرگ تاريخ نيز توليد شده سيستمي از قشربندي اجتماعي مي‌باشند . گرچه نابرابري‌هاي اجتماعي ، ساخت طبقاتي جامعه در تحليل نهايي ، واقعيت اجتماعي راه خود را در تأييد چنين فرآيندي مي‌پيمايد.
در مطالعه طبقه اجتماعي و پيامدهاي وجود چنين سيستمي بر زندگي افراد ، طرح چند سئوال لازم است . يكي از مهمترين سئوالات اين است كه چگونه و چرا بخشي از مردم، ثروتمند و بسياري ديگر فقيرند ؟ “تبيين عامه در زمينه‌ ثروت و فقر برحسب ويژگي‌هاي جسمي، ذهني و رواني افراد است ” (Kerbo , 2003 : 12).
اغلب معتقدند كه ثروتمندان به اين خاطر ثروتمندند كه انگيزه‌ها و استعدادهاي برتري دارند و برعكس فقرا فاقد آن انگيزه‌ها و استعدادها مي‌باشند . حتي در برخي موارد ويژگي‌هاي اخلاقي پايين‌تري نيز به فقرا نسبت مي‌دهند . هركس بايد در اين پاسخ شك كند و بپرسد كه چه تعداد استعداد استثنايي در ميان فقيران وجود داشته و دارد كه به دليل فقر هرگز فرصت و شانس رشد را پيدا نكرده‌اند‌. اگربچه‌اي از يك خانواده فقير در ابتداي تولد خود توسط خانواده‌اي ثروتمند پذيرفته شود حاصل و نتيجه اين زندگي چه خواهد بود؟ بنابراين اينكه گفته شود اكثر مردم ثروتمند معمولاً از نظر بيولوژيكي برترند. ،‌ پوچ و عبث است و بايد دنبال پاسخ‌هاي قانع‌كننده‌اي در اين زمينه باشيم كه در فرآيند طرح بحث نظري جواب داده خواهد شد .
سئوال دوم اينست كه آيا زمينة طبقاتي اوليه افراد بر فرصت‌هاي بهترشدن آموزش، شغل مناسب‌تر، فرصت‌هاي درآمدي بهتر و بيشتر براي افرادي كه در اين طبقات هستند، تأثير‌گذار است و آيا ويژگي‌هاي شخصيتي، شبيه هوش، آرزوها، اشتياق‌ها و خودارزيابي‌ها تحت تأثير ساخت طبقاتي جامعه شكل گرفته و به نتيجه مي‌رسند؟
سئوال سوم مطرح شده در اين زمينه اينست كه چرا زمينه‌هاي اجتماعي1 متفاوتي در جامعه وجود دارد؟ در واقع با اين سئوال بدون پيشرفت زيادي به سئوال اول.
بايد درباره ماهيت رابطه جامعه با افراد بپرسيم كه چه نيروهاي اقتصادي ، سياسي و اجتماعي به توليد و ايجاد طبقه اجتماعي كمك مي‌كنند. در ارتباط با اين سئوال ، بايد بپرسيم كه طبقه اجتماعي تا چه اندازه براي جامعه ضروري است و در تحليل نهايي چه كاركرد مثبتي دارد . حتي اگر ما شواهدي بيابيم كه طبقه اجتماعي در برخي جنبه‌ها مفيد و سودمند مي‌باشد آيا اين سودمندي و نتيجه‌گيري ، قابل تعميم به كل جامعه مي‌باشد ؟ به هر حال جواب اين پرسش‌ها و سئوالات متعدد ديگر ساده و آسان نمي‌باشد .
لنسكي در مطالعات خود از قشربندي اجتماعي سعي كرد كه به اين سئوال جواب دهد :
” چه كسي ، چه چيزي را و چرا بدست آورده است؟ لنسكي مطرح كرد كه با توجه به محدوديت منابع ارزشمند در هر دوره تاريخي مي‌خواهيم بدانيم چرا برخي ثروتمندان سهم بيشتري در كسب اين منابع دارند. وقتي چنين سئوالي را مطرح مي‌كنيم لازم است همزمان به بدشانسي‌هاي فقرا و خوش‌شانسي‌هاي ثروتمندان همراه با تنظيمات اجتماعي عمومي و ساختار اجتماعي توجه كنيم ” ( لنسكي ، 1966: 3).
پاسخ به اين سئوالات و سئوالات متعدد ديگر به معني صحبت‌كردن از وجود وپيامدهاي اجتماعي ـ اقتصادي ، سياسي و فرهنگي طبقه اجتماعي، قشربندي اجتماعي، نابرابري اجتماعي و تأثير آن بر زندگي و كنش‌هاي مردم هست . جهاني بودن طبقه اجتماعي چنين القا مي‌كند كه در ساختار اجتماعي ، ويژگي‌هاي عمومي وجود دارد كه منشاء اين ساخت است . در ابتدايي‌ترين نوشته‌ها درباره شرايط زندگي انساني ، مباحثي را درباره نابرابري، تقسيم اجتماعي و گروه‌بندي غني و فقير مي‌توان يافت گرچه شايد دليل آن گناهكاري، كميابي ، خشم‌خدايان و . . . اعلام شده باشد، اما اين اشارات موضوع قابل توجهي است
برخي از اولين انديشه ها درباره اين موضوع در نوشته‌هاي پيامبران اوليه كه تقريباً 800 سال قبل از مسيح زندگي مي‌كردند ، يافت شده است ” در نوشته‌هاي موسي و عيسي نيز اتهاماتي درباره اعضاء ثروتمند و قدرتمند جامعه يافت مي‌شود ” (همان : 3 ) .
متفكران از همان آغاز به مسايل دسته‌بندي جامعه توجه ويژه‌اي نشان داده‌اند و در بحث‌هايشان ويژگي‌هاي ذاتي و پايدار اين شرايط را خاطرنشان نموده و نقش آنها را در زندگي اجتماعي مطرح كرده‌اند . ارسطو به همان اندازه درباره چنين شرايطي صحبت نمود كه افلاطون به بررسي آن پرداخت . براي ارسطو اين وضعيت طبيعي بود و قابل نقد نبود. او در حدود 350 سال قبل از ميلاد مسيح در “سياست” نوشت :
“بنابراين روشن است كه ماهيتاً مردان آزاد و برده وجود دارد و رابطه مردان و زنان به وسيله ماهيت آنچه كه يكي برتر و ديگري تحت سلطه باشد قرار دارد . . .” (دارندورف ، 1968 : 153).
افلاطون در بناي جامعه جديدش بر پايه عدالت، ثبات اجتماعي و انضباط دروني بحث جامعه طبقاتي را مطرح كرد . از نظر افلاطون مشخصات مدينه فاضله يا جامعه آرماني كه شهرياران فيلسوف در آن حكومت مي‌كنند ، جامعه‌اي با ساختار طبقاتي است كه شهروندان ،‌ درون هريك از طبقات سه‌گانه زمامداران، طبقه نگهبان و طبقه كارگر جا ي مي‌گيرند :
“در هر كشور مردم به سه گروه (طبقه)‌اند : آنان كه بسيار توانگرند ، آنان كه بسيار فقيرند و آنان كه ميان اين دوگروه‌اند.”(تامين، 1373).

در طول قرن هفدهم ، هيجدهم و به ويژه نوزدهم ماهيت وعلل نابرابري اجتماعي، طبقه اجتماعي وپيامدهاي آن ، موضوعي مناقشه‌برانگيز بود. در طول دوران روشنگري، طبقه اجتماعي مسلط دوره فئودالي به وسيله فيلسوفاني چون ژان ژاك روسو (1787-1712) شارل منتسكيو (1755-1689) مورد نقد و حمله قرار گرفت و فيلسوفاني در قرن نوزدهم همچون لويي دوبونالد (1840 – 1754) ، ژوزف دوميستر (1821-1753) ، سن سيمون ،‌تئوري‌هاي سيستماتيكي از جامعه را بر مبناي بررسي در اين زمينه تدوين كردند . تئوريهايي كه در آن ماهيت طبقه اجتماعي نقش مركزي را ايفا مي‌كرد و نقد نابرابري در دوره فئودالي بود .
“علم جامعه كه بعداً جامعه‌شناسي ناميده شد ، از كار اين فيلسوفان ظهور كرد و با وجود اين فيلسوفان ، ماهيت طبقه اجتماعي ، سئوال مركزي براي علم جديد مهيا كرد” (دارندورف : 1968).

دانشمندان علوم اجتماعي به صورت كاملي بر سر نوع‌بندي و دسته‌بندي يا روش مقايسه انواع سيستم‌هاي قشربندي اجتماعي ـ كه در سراسر تاريخ جوامع انساني وجود داشته‌اند‌ ـ‌ توافق ندارند . در اين ميان عموماً پنج نوع دسته‌بندي نسبتاً پذيرفته شده كه اكثراً توسط جامعه‌شناسان مورد توصيف و تحليل قرار گرفته به شرح ذيل مي‌باشد :
1. اجتماعات ابتدايي2
2. برده‌داري3
3. كاست4
4. زمين‌داري يا فئودالي5
5. سيستم طبقاتي6 (Heller , 1987)
هريك از اين پنج دسته را مي‌توان بر حسب داشتن پنج‌ مشخصه و ويژگي بررسي و توصيف نمود :
1. باز يا بسته بودن اين سيستم‌ها (تحرك عمودي)
2. روش واقعي منزلت يابي يا كسب جايگاه طبقاتي
3. روش مشروعيت بخشي7 به اين سيستم‌ها
4. شكل مسلط نابرابري موجود در اين سيستم‌ها
5. سطح تطبيقي از نابرابري در هر نوع از سيستم قشربندي موجود
در مورد اولين ويژگي ، هريك از 5 سيستم قشربندي اجتماعي برحسب درجه هنجاري بسته‌ يا بازبودن اين سيستم‌ها رتبه‌بندي مي‌شوند . براي مثال هنجارهاي اجتماعي ممكن است بر افراد آزاد تأكيد كند و افراد بتوانند از يك دسته و طبقه به دسته يا طبقه ديگر بروند . برعكس در جوامعي ممكن است تحرك عمودي ممنوع باشد و افراد در جايگاهي كه متولد شده‌اند زندگي را به پايان برسانند.
در مورد ويژگي‌ دوم ، روش‌هاي متفاوتي براي شناخت و درك جايگاه واقعي مردم در سيستم قشربندي اجتماعي وجود دارد . اين روش‌ها طيفي طولاني از ويژگي‌هاي انتسابي تا ويژگي‌هاي اكتسابي رادر بر مي‌گيرند . جايگاه اكتسابي به جايگاهي كه بر پايه شايستگي‌هاي شخصي يا شرايط (تقريباً) در كنترل انسان به دست مي‌آيد، تعريف مي‌شود.
سرانجام هر جامعه‌اي در جهت تداوم و پيوستگي و بازتوليد نابرابري و قشربندي اجتماعي ، روش‌هايي جهت توجيه نابرابريهاي موجود و دفاع از وضعيت كنوني در بين اعضاء خود بكار مي‌برد. اين روش‌ها نوعاً به فرآيندي با عنوان مشروعيت بخشي8 اشاره دارند. به عبارت ديگر كساني كه در پايين‌ترين رده‌ اجتماعي در سيستم قشربندي قرار دارند بايد به گونه‌اي متقاعدشان كرد كه جايگاه پايينشان درست و مناسب است . سنت و عرف به عنوان نيروهاي مشروعيت بخش در گذشته ـ و تاحدودي در دوران حاضر ـ عمل مي‌كرده‌اند. مردم ممكن است فكر كنند كه اين فرايندها هميشه بوده و خواهند بود. بنابراين ذهنشان را بر هر جايگزيني در اين ميان مي‌بندند و ممكن است از توجيه ايدئولوژيك سيستماتيكي در اين ميان استفاده نمايند . بيشتر اوقات نوعي از توجيه ايدئولوژيكي در قالب مذهب نمايان مي‌شود.
“دادن صفت برتر توسط مذهب براي كساني كه در بالاي هرم نظام‌هاي قشربندي اجتماعي قرار دارند ـ به دليل اينكه آنها را حامل يك نيروي روحاني و خدايي پنداشته و تبليغ مي‌كند ـ ‌توجيه و در جهت تداوم اين جايگاه ، مشروعيت‌سازي مي‌كند. توجيه مذهبي با نوعي وعده پاداش (معمولاً در زندگي دنياي ديگر يا در بهشت) همراه است و اين شامل كساني مي‌شود كه از قواعد و الزامات طبقه حاضرشان يا جايگاه كاستي كه در آن قرار دارند اطاعت كرده و به داشته موجود قناعت كنند” (Kerbo: 2003).

انواع نابرابري را كه در اكثر جوامع انساني يافت ‌شده است مي‌ تـوان در سـه بعــد 1. نابرابري در احترام، منزلت يا مقام ، 2. نابرابري در پاداش‌هاي مادي يا قدرت اقتصادي، 3.نابرابري بر پايه قدرت بوروكراتيك، سياسي يا نظامي دسته بندي كرد. در اكثر جوامع اين سه بعد نابرابري ، همپوشاني9 دارند. براي مثال در ارتباط با ويژگي پنجم مي‌توان شكلي از درجه نابرابري در 5 نوع سيستم قشربندي اجتماعي ارايه نمود.
“نابرابري در جوامع اجتماعي اوليه بسيار پايين ، در جوامع برده‌داري و زمين‌داري بسيار بالا و اين نابرابري در جوامع صنعتي در حد متوسطه و ميانه مي‌باشد.” (كوزرو روزنبرگ : 1378)
سرانجام انقلاب صنعتي (به عنوان نيروي تحليل سطح ميانه) سيستم جديدي از قشربندي را كه ما سيستم طبقاتي مي‌ناميم ، شكل داد. برخي از ويژگي‌هاي سيستم طبقاتي در امپراطوري رم باستان قابل شناسايي است. اما آن سيستم قشربندي ـ به مانند جوامع صنعتي امروز ـ قابليت وقدرت گسترش به بقيه نقاط دنيا را نداشته است . البته اين بدان معني نيست كه بگوئيم سيستم طبقاتي در سراسر دنيا به يك نوع است در اين زمينه تفاوت‌هاي فراواني مي‌توان يافت. به عبارت ديگر اگرچه مي‌توانيم مدل نظري از سيستم طبقاتي را مشخص كنيم ، اما اين مدل نظري درواقعيت واريانس زيادي دارد . يكي از مشخصه‌هاي بارز جوامع طبقاتي تكيه آنها بر پايه اقتصاد و صنعت است . با تغيير زيرساختار10 اقتصادي اواخر دوره فئودالي در اروپا ، اشراف قديم جايگاه اقتصادي و تسلط سياسي خود را از دست دادند. در همين زمان نابرابري‌هاي انتسابي و تقسيم‌هاي فئودالي سخت و محكم از صحنه محو شد . (و به قول ماركس هرآنچه سخت و استوار است دود مي‌شود و به هوا مي‌رود) (مارشال برمن : 1380) . جوامع صنعتي جديد به سيستمي متفاوت از سيستم قشربندي گذشته احتياج داشتند و آن در صورتي بود كه طبقه اقتصادي جديد ، گسترش و تسلط پيدا مي‌كرد. سيستم قشربندي جديد بايد مي‌توانست به نياز آموزش جهت توليد جواب دهد. نيروي كاري كه در اقتصاد صنعتي پيچيده به كار گرفته مي‌شد بايد مهارت بيشتري بدست مي‌آورد . در اين راستا سيستم قشربندي جديد بعد از انجام فرآيند آموزش دادن به نيروي انساني، مجبور شد سرانجام به گونه‌اي نسبتاً محدود براساس توانايي و شايستگي‌هاي افراد نسبت به تغيير جايگاه طبقاتي نيروي آموزش ديده اقدام كند. بنابراين به گونه‌اي هنجاري ، رده‌بندي‌هاي باز براساس سطوح برتري از كسب ويژگي‌هاي اكتسابي، وجه مميز سيستم قشربندي اجتماعي جديد در مقابل سيستم قبلي محسوب مي‌شد. اما لازم است يادآوري شود كه تأكيد بر رده‌بندي باز و كسب ويژگي اكتسابي در جوامع طبقاتي به معني وجود تأكيد بر برابري نيست بلكه :
“تأكيد بر نتايج نابرابر از وجود فرصت‌هاي برابر يا رقابت آزاد است . در اين زمينه اعتقادي وجود دارد كه كساني كه توانايي بيشتري دارند به رده‌هاي بالاتري هدايت مي‌شوند. به هر حال سطوح واقعي نابرابري بين اقليت‌ها و عموم مردم در مقايسه با انواع سيستم‌هاي قشربندي گذشته كاهش يافته است” (Nolon and Lansk , 1998).
نمودار (1) روند تغييرات نابرابري در سيستم‌هاي قشربندي اجتماعي (Kerbo , 2003 : 73)
بــالا
دست‌يابي به خدمات و كالاهاي با ارزشجوامع صنعتي جوامع كشاورزي پيشرفته اجتماعات كشاورزي اوليه اجتماعات ابتدايي اوليه
پايين
هيأت حاكمه در جوامع طبقاتي، سودها و منفعت‌هاي مادي كمتري نسبت به نوع مشابه خود در جوامع فئودالي ، كاستي يا نظام‌هاي برده‌داري نمي‌برند . اما تعداد بيشتري از مردم وضعيت بهتري پيدا كرده‌اند . سرانجام بگونه‌اي عيني جدايي بين هيأت حاكمه و توده‌ مردم كاهش يافته است. اگر چه نابرابري در بسياري از جوامع صنعتي ابعاد تازه‌اي به خود گرفته اما با در نظرگرفتن تغييراتي كه در نظام جهاني روي داده بايد در تحليل نهايي به جزئيات بيشتري در اين زمينه بنگريم. در حال حاضر بيشتر نظريات اشاره به فرآيندهايي دارند كه در جوامع طبقاتي مشروعيت‌سازي را انجام مي‌دهند . اين مسئله آنچنان كه براي ديگر سيستم‌هاي پيشين مطرح بود براي جوامع طبقاتي نيز مطرح است .

“نابرابري و طبقه در جوامع طبقاتي در مقياس بزرگي به وسيله ايدئولوژي برابري فرصت‌ها توجيه و تداوم مي‌يابد” (Huber, 1973 : 975).

بنابراين تأكيد هنجاري بر روي رده‌بندي باز و كسب ويژگي‌هاي اكتسابي، فرآيندهاي مشروعيت بخش محسوب مي‌شوند . اين ايدئولوژي برخي ديگر از رتبه‌ها را از طريق سيستم قانوني نهادينه كرده است . در زماني كه خط‌مشي صوري قانون براين است كه رقابت آزاد يا برابري فرصت‌ها را ترفيع دهد ،قانون گرايش دارد كه از فعاليت اقتصادي انحصاري جلوگيري كند ودرعوض‌دسترسي به فرصت‌هاي آموزش و شغل را افزايش دهد.

“بر مبناي تجزيه و تحليل داده‌هاي تحقيقات مختلف آنگونه كه شواهد نيز نشان مي‌دهد اين قانون با حيله و قبل از كاربردي كردن آن در بخشي به عنوان جنبه‌اي از مشروعيت بخشيدن به نابرابري‌هاي موجود عمل مي‌كند.”(Kerbo , 2003 : 76)

جدول 1. انواع سيستم هاي قشربندي و مشخصه‌هاي آنها
انواع سيستم‌هارده‌هانحوه‌كسب جايگاهشكل مشروعيت بخشپايه اوليه رتبه‌بندياجتماعات اوليهبازاكتسابيسنتيتقدس ـ منزلتسيستم برده‌داريعموماً بستهمعمولاَ انتسابيايدئولوژي قانونياقتصادسيستم كاستيبستهانتسابيايدئولوژي مذهبيتقدس ـ‌ منزلتزمينداري يا فئوداليدر مراحل اوليه بستهدر مراحل اوليه انتسابيايدئولوژي قانونياقتصادسيستم طبقاتيتاحدودي بازتركيبي از انتسابي و اكتسابيايدئولوژي قانونياقتدار بوركراتيك و اقتصادي
چالش پارادايم‌ها در مطالعه طبقه‌ اجتماعي
روش برخي از دانشمندان علوم اجتماعي در تأكيد بر داده‌هاي تجربي و نتايج آنها بدون بهره‌گيري از رهيافت نظري مورد نقد جدي است . آنچه براي علوم طبيعي درست و صحيح انگاشته مي‌شود براي علوم اجتماعي كمتر صادق است ، آنچنان كه آلبرت گفت:
“براي خلق يك تئوري ،جمع نشانه‌هاي ثبت شده هرگز كافي نيست بلكه هميشه نوعي ابداع آزاد ذهني كه به قلب موضوع نفوذ ‌كند را بايد اضافه كرد. امروزه اين ايده، كه واقعيت‌ها به تنهايي و به وسيله خودشان مي‌توانند دانش عالي بدون ساخت مفهومي آزاد ايجاد كنند ،رد شده است. ” (Dukas and Hoffman , 1975 : 24-25) .

قبل از اينكه به مهم‌ترين نظريه‌‌هاي مربوط به بحث طبقه اجتماعي و قشربندي بپردازيم مفيد خواهد بود كه در مورد تضاد پارادايم‌ها در مطالعه موضوعات ذكرشده بحث كوتاهي مطرح گردد. در ابتداي اين بحث بايد به دو نكته توجه گردد :
1. گرچه خواهيم ديد كه در زمانهاي خاصي، ارزشها و پيش‌فرض‌هاي مرتبط سياسي بر تعريف، پرداختن و مطالعه قشربندي اجتماعي تأثيرگذار بوده و مي‌باشد اما بحث طبقه اجتماعي و سبك زندگي ، جنبه‌هاي سياسي را بررسي نمي‌كند . به هر حال واقعيتي بيروني وجود دارد كه پيچيده و چندبعدي است و نظريه‌ها در تلاشند به فهم اين واقعيت ها نائل گردند.آنگونه كه كوهن در 1970 نوشت :

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

“آنچنان كه دانشمندان علوم طبيعي كوشش مي‌كنند موضوع عيني را به وسيله پيش‌فرض‌هاي تست نشده بفهمند ،دانشمندان علوم اجتماعي نيز بايد چنين كاري صورت دهند. ” (Kerbo , 2003 : 58).

2. در ارتباط با اين سطح از تئوري عمومي يا پارادايم‌ها ، نبايد درباره اينكه يك پارادايم درست يا غلط است، حقيقت دارد يا اشتباه است ، سئوال كنيم . بايد درباره اينكه يك پارادايم مفيد يا كمتر مفيد است ، بحث و گفتگو كرده و به دنبال جواب سئوالات مطرح شده باشيم. بيشتر پارادايم‌ها و تئوري‌هاي عمومي به دنبال برخي از بينش‌هاي مهم درباره قشربندي اجتماعي جريان پيدا كرده‌اند اما برخي ممكن است از بقيه بيشتر مفيد باشند . در مقام موضوع قشربندي بايد بيشتر به اين سئوال توجه كنيم كه چه كسي چه مي‌گويد و چرا چنين مي‌گويد ؟به گونه‌اي غالب در جامعه‌شناسي برخي از انواع نظريه‌هاي تضاد قادر بوده‌اند كه جواب‌هاي مفيدتري براي مقولات مطرح‌شده ارايه دهند. (Kerbo , 2003:58).
در سالهاي اوليه جامعه‌شناسي ،دو نظريه يا پارادايم مطرح شده و در سطوح كلان بر رشد نظريه‌هاي قشربندي اجتماعي تأثير گذاشتند . در مقايسه اين دو نظريه عمومي از جامعه بايد به شناخت عمده‌ترين چشم‌اندازهايي كه كاركرد گرائي و تضاد از جامعه دارند، تأكيد كنيم . در هر دو نظريه كوشش شده به اين سئوال كه جامعه چگونه ممكن است ؟ پاسخ داده شود و در سئوال بعدي، به چه دلايلي توده عظيمي از مردم در جوامع صنعتي بزرگ ، بيشتر اوقات از قواعد اطاعت مي‌كنند و چگونه است كه بين گروه هاي داراي منافع متفاوت ، تعامل منظمي بدون تضاد شكننده دائمي مي‌بينيم؟ (در جواب به اين سئوالات به كارهاي دارندورف 1959 وان دن برگ 1963 : هورتون 1966 و كوهن 1968 بنگريد) مي‌توانيم سه مدل عمده پيش‌فرض‌ بر پايه اختلاف بين پارادايم‌هاي كاركردگرايي و تضاد مطرح كنيم.
1. اصل مطلب ديدگاه كاركردي اينست كه جامعه بوسيله توافق عمومي بر روي عمده‌ترين ارزش‌ها و هنجارها توانسته است تشكيل و تداوم يابد. در اين ديدگاه اينگونه توصيف مي‌شود كه گرايش به اطاعت از قواعد بخاطر اينست كه از طريق يك فرآيند اجتماعي‌شدن طولاني كنشگران اين قواعد را ياد گرفته و مي‌پذيرند، آنگونه كه با بخش بزرگي از اين قواعد زندگي مي‌كنند. در طرف ديگر، ديدگاه تضاد اعلام مي‌نمايد كه جامعه بدين‌خاطر تشكيل وتداوم مي‌يابد كه گروه‌هايي كه صاحب منافع و به تبع آن صاحب قدرت هستند قواعد را تحميل مي‌كنند و گروه زيردست مجبور به اطاعت هستند . در بخشي ديگر از تحليل، منافع گروهي ، همپوشاني زيادي دارد كه افراد يا گروه‌ها ياد مي‌گيرند ، همكاري كنند. به هرحال استدلال ساخته‌شده نظريه‌پردازان تضاد بر اين است كه از طريق ساختار تضاد در جامعه مي‌توان به جواب رسيد ونظم آن به دو طريق يادشده تشكيل و پايدار مي‌ماند.
2.مدل دوم متباين بودن پيش‌فرض‌ها بين نظريه‌هاي كاركردگرايي و تضاد است تئوريهاي كاركردگرايي بر روي اينكه جوامع را به عنوان سيستمي مقدس (بيشتر شبيه يك سيستم بيولوژيك) ببيند تمركز دارند. در صورتي كه تئوري تضاد در پي تمركز بر بخش‌ها و فرآيندهايي است كه ما آن را جامعه مي‌ناميم.
3. مدل سوم به دنبال بحث قياس ارگانيك است ، كه نظريه‌پردازان كاركردگرايي قصد داشتند اينگونه تبيين كنند كه جوامع به مانند يك سيستم بيولوژيك نياز‌هاي ويژه‌اي دارند ودر صورتي كه كاركرد مناسب داشته باشند مي‌توانند تداوم يابند . در طيف ديگر، نظريه‌پردازان تضاد بيان مي‌كنند كه جامعه ، مجموعه‌اي از گروه‌هايي است كه داراي منفعت‌هاي مختلف مي‌باشد كه اين گروه‌ها برسر دست‌يابي هرچه بيشتر با يكديگر رقابت و تعامل دارند . اين سه مجموعه پيش‌فرض متباين ، از دو مدل رقابتي كه تلاش دارند به مهم‌ترين سئوالات در مورد قشربندي و نظم جواب دهند ارايه شدند.(Kerbo , 2003: 62) .
تيپ‌شناسي ديگري از پارادايم‌هاي قشربندي اجتماعي بر روي بحث پيش‌فرض‌هاي ارزشي راديكال يا محافظه‌كارانه در مورد قشربندي اجتماعي بنياد شده است . استفاده بيش از حد از اصطلاحات سياسي كه بعدها در كار لنسكي با عنوان پيش‌فرض‌هاي ارزشي انتقادي يا غيرانتقادي نام گرفت ، يك نوع دسته‌بندي از پارادايم‌ها (كه قبلاً نيز به وسيله استرامر 1976 بيان شده بود) را ايجاد كرد . اين چهار پارادايم بدين صورت‌اند (Kerbo , 2003) :
1. پارادايم نظم انتقادي
2. پارادايم نظم غيرانتقادي
3. پارادايم تضاد انتقادي
4. پارادايم تضاد غيرانتقادي

در پارادايم اول تعدادي از نظريه پردازان قرن 18 و 19 مانند دوبونالد و دوميستر را مي‌توان نام برد (Strasser 1976) منطق پيش‌فرض‌هاي پارادايم دوم يعني نظم غيرانتقادي براين اساس بود كه نابرابري گريزناپذير است ، بخاطر اينكه 1. ماهيت انسان اساساً خودخواهانه است، 2. سيستم اجتماعي نيازمند نابرابري براي برآورد كردن نيازهاي اساسي است كه البته استدلالات ديگري به مانند كاركرد نابرابري براي سلامت كل جامعه، دادن پست‌هاي مهم به با انگيزه‌ترين انسانها مطرح بود . سومين پارادايم كوشش داشت براي علوم اجتماعي ، وظيفه‌اي را به عنوان علمي كه بايد تحليل آزاد از ارزش در مورد جامعه ارايه دهد تعريف كند . تلاش بيشتر در جهت فهم اين نكته بود كه جامعه چگونه مي‌تواند تغيير كرده وبهتر شود. در نهايت نوع چهارم از پارادايم‌ها به عنوان تضاد غيرانتقادي شناخته شده است كه با تلقي و تعريف از ماهيت انسان و پيش‌فرض قراردادن اينكه نابرابري در يك مقياس وسيع اجتناب‌ناپذير است مخالف است .
بنابر آنچه كه به نگارش درآمد، طبقه اجتماعي از جمله متغيرهاي تأثيرگذار بر بسياري از حوزه‌هاي زندگي محسوب مي‌شود، اين تأثيرات دامنه وسيعي از زندگي فردي و اجتماعي افراد را دربر مي‌گيرد . از تأثير بر روي ويژگي‌هاي فردي به مانند: سلامت، بهداشت فردي، اميد به زندگي، هوش، توانايي‌هاي كلامي و ارتباطي گرفته تا سطوح اجتماعي زندگي جمعي به مانند ميزان بهره‌مندي از امكانات زندگي ، توان تعامل اجتماعي، الگوها و شيوه‌هاي زندگي، نحوة تربيت فرزندان، ارتباط والدين با يكديگر، چگونگي گذران اوقات فراغت و بسياري ديگر از عرصه‌هاي زندگي اجتماعي مي‌توان نام برد، به نظر مي‌رسد سبك زندگي به عنوان متغيري كه معرف شيوه زندگي انسانها مي‌باشد، تحت تأثير طبقه اجتماعي فرد قرار دارد. در نتيجه مي‌توان با اين متغير تنوع الگوهاي زندگي و تفاوت‌ها و مشابهت‌ها را در اين زمينه درك نماييم. اگر بخشي از وظايف جامعه‌شناسي را دسته‌بندي كردن و گروه‌بندي كردن انسانها و مفاهيم در قالب ويژگي‌هاي مشترك تعريف كنيم، اين دسته‌بندي‌ها به محقق كمك مي‌كنند تادرصدد شناخت و تحليل مشتركات وتفاوت‌ها و علل آنها بپردازد. تمامي تحليل‌هاي اجتماعي بر مبناي مفاهيم جمعي امكان‌پذير مي‌شوند و اصلي‌ترين ويژگي‌ منطقي مفاهيم جمعي، خصوصيت طبقه‌بندي كننده‌ي آنهاست. اگر داده‌هاي انبوه و بي‌پايان زندگي اجتماعي در قالب چنين مفاهيمي ساده‌سازي و منظم نشوند، امكان كسب هرگونه معرفت نظري سيستماتيك از آن ، يا صادركردن هرگونه حكمي درباره آن ، منتفي است . . . منطق بنيادي روش طبقه بندي اين است كه مشاهدات تجربي پراكنده و بي‌نظم، برمبناي مشابهت در برخي خصوصيات و جنبه‌ها كه كم و بيش مهم دانسته مي‌شوند ، در دو يا چند مقوله چنان دسته‌بندي شوند كه بتوان درباره خصوصيات، روابط يا رفتارهاي اين مقوله (و نه افراد و موارد منفرد و پراكنده) احكامي صادر كرد (اباذري و چاوشيان ، 1381 :4).
بي‌شك دسته‌بندي افرد براساس طبقه اجتماعي و جايگاه افراد در اين دسته‌بندي‌ها مصداق بحث‌ فوق‌الذكر است . در بخش بعدي مفهوم سبك زندگي، روند طرح اين مفهوم در دنيا و تأثيرپذيربودن و يا نبودن آن مورد بررسي قرار خواهد گرفت.
جدول 1 مدل و ارزش پيش‌فرض‌ها و پارادايم‌هاي قشربندي اجتماعي
پيش‌فرض‌هاي ارزشيغيرانتقاديانتقادي1. نابرابري غيرقابل اجتناب است
2. عدم اطمينان به ماهيت انسان
3. جامعه‌شناسي بايد خالي از ارزش باشد1. نابرابري غيرقابل اجتناب نيست
2. ديد خوش‌بين نسبت به ماهيت انسانپيش فرض‌هاي الگونظمتضادي1. جامعه بوسيله توافق حفظ مي‌شود (نرم‌ها و ارزشها)
2. كل گرايي در نگاه به جامعه
3. تمركز بر سيستم اجتماعي با نيازهايي كه دارد1. جامعه به وسيله تضاد و قدرت نابرابر حفظ مي‌شود
2. تمركز بر بخشها و فرآيندهايي داخل جامعه
3. جامعه مجموعه‌اي از تنازع و درگيري بين طبقات و گروههاست.جدول2 تيپولوژي يا نوع‌شناسي قشربندي اجتماعي (Kerbo , 2003)
پيش‌فرض‌هاي ارزشيغيرانتقادي انتقاديپارادايم نظم غيرانتقادي
تئوري كاركردگرايي
(دوركيم)پارادايم نظم ـ انتقادينظممدل جامعهپارادايم تضاد غيرانتقادي
تئرري تضاد قدرت
(وبر)پارادايم تضادي ـ‌ انتقادي


دیدگاهتان را بنویسید