4-2 آماره‌هاي توصيفي62
4-2-1 توزيع فراواني جنسيت62
4-2-2 توزيع فراواني ميزان تحصيلات63
4-2-3 توزيع فراواني تشخيص بيماري64
4-2-4 توزيع فراواني تاثير بيماري بر کيفيت زندگي65
4-2-5 توزيع پراکندگي سن66
4-2-6 توزيع پراکندگي عزت نفس67
4-2-7 توزيع پراکندگي سلامت رواني68
4-2-8 توزيع پراکندگي جسماني کردن69
4-2-9 توزيع پراکندگي اضطراب و اختلال خواب70
4-2-10 توزيع پراکندگي نارسايي عملکرد اجتماعي71
4-2-11 توزيع پراکندگي افسردگي72
4-2-12 توزيع پراکندگي کيفيت زندگي73
4-3 آماره‌هاي استنباطي75
4-3-1 همبستگي عزت نفس و کيفيت زندگي75
4-3-2 همبستگي بين ابعاد سلامت رواني و کيفيت زندگي76
4-3-3 رگرسيون چندگانه براي تبيين کيفيت زندگي بر اساس مولفه عزت نفس77
4-3-4 رگرسيون چندگانه براي تبيين کيفيت زندگي بر اساس مولفه سلامت رواني78
4-4 يافته‌هاي تلويحي80
4-4-1 مقايسه عزت نفس بر اساس جنسيت80
4-4-2 مقايسه سلامت رواني بر اساس جنسيت81
4-4-3 مقايسه کيفيت زندگي بر اساس جنسيت81
4-4-4 همبستگي بين احساسات و نشانه‌ها با عزت نفس82
4-4-5 همبستگي بين فعاليت‌هاي روزانه با عزت نفس82
4-4-6 همبستگي بين امور شغلي و تحصيلي با عزت نفس83
4-4-7 همبستگي بين روابط بين فردي و عزت نفس83
4-4-8 همبستگي بين تفريحات و عزت نفس84
4-4-9 همبستگي بين احساسات و نشانه‌ها با سلامت رواني84
4-4-10 همبستگي بين فعاليتهاي روزانه با سلامت رواني85
4-4-11 همبستگي بين امور شغلي و تحصيلي با سلامت رواني85
4-4-12 همبستگي بين روابط بين فردي با سلامت رواني86
4-4-13 همبستگي بين تفريحات با سلامت رواني86
4-4-14 مقايسه کيفيت زندگي بر اساس نوع بيماري‌ها87
4-4-15 مقايسه سلامت رواني بر اساس نوع بيماري‌ها87
4-4-16 مقايسه عزت نفس بر اساس نوع بيماري‌ها88
فصل پنجم: بحث و نتيجه گيري
5-1 مقدمه91
5-2 يافته‌ها 92
5-3 يافته‌هاي اصلي 93
5-4 بحث و نتيجه‌گيري 96
5-5 محدوديت‌هاي پژوهش 99
6-5پيشنهادات پژوهش100
منابع فارسي101
منابع انگليسي 104
ضمائم110
چکيده انگليسي 117
فهرست جداول
فصل چهارم: تجزيه و تحليل داده‌ها
جدول4-1 توزيع فراواني جنسيت62
جدول4-2 توزيع فراواني ميزان تحصيلات63
جدول 4-3 توزيع فراواني تشخيص بيماري64
جدول4-4 توزيع فراواني تاثير بيماري بر کيفيت زندگي65
جدول4-5 توزيع پراکندگي سن66
جدول 4-6 توزيع پراکندگي عزت نفس67
جدول4-7 توزيع پراکندگي سلامت رواني68
جدول 4-8 توزيع پراکندگي جسماني کردن69
جدول 4-9 توزيع پراکندگي اضطراب و اختلالات خواب70
جدول 4-10 توزيع پراکندگي نا رسايي و عملکرد اجتماعي71
جدول 4-11 توزيع پراکندگي افسردگي72
جدول 4-12 توزيع پراکندگي کيفيت زندگي73
جدول 4-13 همبستگي بين عزت نفس و کيفيت زندگي75
جدول 4-14 همبستگي بين ابعاد سلامت رواني وکيفيت زندگي76
جدول 4-15 تبيين نمره مولفه کيفيت زندگي بر اساس مولفه عزت نفس77
جدول 4-16 تبيين نمره مولفه کيفيت زندگي بر اساس مولفه سلامت رواني78
جدول 4-17مقايسه عزت نفس بر اساس جنسيت80
جدول4 -18 مقايسه سلامت رواني بر اساس جنسيت81
جدول 4-19 مقايسه کيفيت زندگي بر اساس جنسيت81
جدول 4-20 همبستگي بين احساسات و نشانه‌ها با عزت نفس82
جدول 4-21 همبستگي بين فعاليت‌هاي روزانه با عزت نفس82
جدول4 -22 همبستگي بين امور شغلي و تحصيلي با عزت نفس83
جدول 4-23 همبستگي بين روابط بين فردي با عزت نفس83
جدول 4-24 همبستگي بين تفريحات با عزت نفس84
جدول 4-25 همبستگي بين احساسات و نشانه‌ها باسلامت رواني84
جدول 4-26 همبستگي بين فعاليت‌هاي روزانه باسلامت رواني85
جدول 4-27 همبستگي بين امور شغلي و تحصيلي باسلامت رواني85
جدول 4-28 همبستگي بين روابط بين فردي با سلامت رواني86
جدول 4-29 همبستگي بين تفريحات با سلامت رواني86
جدول 4-30 مقايسه کيفيت زندگي بر اساس نوع بيماري‌ها87
جدول 4-31 مقايسه سلامت رواني بر اساس نوع بيماري‌ها88
جدول 4-32 مقايسه عزت نفس بر اساس نوع بيماري‌ها89

فهرست نمودارها
فصل چهارم: تجزيه و تحليل داده‌ها
نمودار4-1 توزيع فراواني جنسيت63
نمودار4-2 توزيع فراواني ميزان تحصيلات64
نمودار 4-3 توزيع فراواني تشخيص بيماري65
نمودار4-4 توزيع فراواني تاثير بيماري بر کيفيت زندگي66
نمودار4-5 توزيع پراکندگي سن67
نمودار 4-6 توزيع پراکندگي عزت نفس68
نمودار4-7 توزيع پراکندگي سلامت رواني69
نمودار 4-8 توزيع پراکندگي جسماني کردن70

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

نمودار 4-9 توزيع پراکندگي اضطراب و اختلالات خواب71
نمودار 4-10 توزيع پراکندگي نا رسايي و عملکرد اجتماعي72
نمودار 4-11 توزيع پراکندگي افسردگي73
نمودار 4-12 توزيع پراکندگي کيفيت زندگي74
فصل اول
کليات تحقيق
1-1 مقدمه
امروزه‌ بعلت ‌توسعه شهر‌نشيني و ‌صنعتي‌شدن‌ جوامع ‌و ‌تغييرات روز ‌افزون ‌در ‌محيط، افراد‌‌ با ‌چالش‌هاي ‌عديده‌اي ‌در ‌زندگي ‌روزمره ‌مواجه‌ شده ‌به‌طوريکه‌ جهت ‌سازگاري ‌با‌ تغييرات‌ و شرايط ‌‌موجود، متحمل ‌استرس و فشار رواني روز افزون مي‌گردند.تغييرات و رخدادهاي مهم زندگي، مطلوب و يا نامطلوب با آشفتگي و استرس در زندگي افراد همراه مي‌باشند. تقريبا همه ما شنيده و يا افرادي را ديده‌ايم‌ که پس از تجربه يک رويداد استرس‌زا بيمار گشته‌اند، براي مثال؛ فردي‌که چند ماه پس از مرگ همسر به ‌سرطان مبتلاء شده و پزشک عوامل استرس‌زا را عاملي دخيل در بروز و شدت بيماري ‌قلمداد مي‌نمايد.
اين‌ عقيده ‌که ‌حالتهاي ‌رواني ‌مي‌توانند بر ‌کنشهاي بدن ‌انسان ‌تاثير‌گذارد حرف ‌تازه‌اي ‌نمي‌باشد. قرنها پيش‌ متفکراني ‌به ‌تاثير ‌ذهن ‌بر بدن اشاره ‌نموده‌اند. به‌ عقيده ‌بقراط اختلالات‌ روان- ‌تني ‌واکنشهاي غير‌طبيعي‌ بدن ‌به هيجانات ‌فشارآور‌،‌ تصادفات ‌و ‌موقعيت‌ها ‌مي‌باشند‌. ‌وي‌ همچنين‌ متوجه شد ‌که‌ تجربه‌‌هاي ‌شديد هيجاني، ‌بويژه‌ ترس و عصبانيت، ‌موجب ‌آشفتگي‌هايي‌ در واکنشهاي بدني مي‌گردد‌‌ (ولمن، 1375).
واژه ‌سايکو‌سوماتيک‌ توسط‌ هين‌روث1در ‌سال (‌1818) ‌بکار ‌برده ‌شد. واژه‌اي ‌که ‌نه ‌تنها ‌نسبتا ‌دقيق‌ بود‌ بلکه، ‌ارائه ‌آن‌ منجر ‌به ‌درک ‌روشني از ‌اين ‌بيماري‌ شد. ‌بعدها ‌ژاکوبي2 اين ‌واژ‌ه را ‌به ‌سوماتوسايکيک3 واژه‌اي‌ که ‌به ‌تاثير ‌متقابل ذهن‌ (روان) و جسم تاکيد مي‌ورزد، ‌تغيير ‌داد ‌‌(پانکنزي‌4، 2005). سازمان سلامت ملي5 (1992) تاکيد مي‌نمايد فشار رواني، نقش مهمي در بسياري از بيماري‌هاي‌ رواني، خود ايمني،بيماري‌هاي قلبي، بيماري‌هاي دستگاه گوارش، دردهاي مزمن و بسياري از بيماري‌هاي ديگر دارد (معاني، 1376).
هولمز و راهه6 43 مورد از رويدادهاي مهم زندگي را که منجر به فشار رواني در افراد مي‌گردد را تدوين نمودند. بر اين اساس چنانچه افراد به ميزان بيشتري در معرض عوامل استرس‌زا و تغييرات مهم زندگي قرار گيرند در آينده به بيماري‌هاي روان تني مبتلاء خواهند گشت (سادوک و سادوک، 1388 )
علاوه بر فشار رواني، عوامل ديگري همچون تيپهاي شخصيتي، تعارضات و توان سازگاري افراد در بروز بيماري‌هاي روان تني دخالت دارند. بعنوان مثال؛ فريدمن و رزنمن7 تيپهاي شخصيتي A را براي توصيف شخصيت افراد مبتلا به بيماري عروق کرونري قلب بيان نمودند. در خصوص توان سازگاري افراد با فشار رواني و استرس‌هاي زندگي محققان بر اين عقيده مي‌باشند؛ چنانچه فرد با استرس‌هاي کلي خوش بينانه برخورد نمايد کمتر در معرض بيماري‌هاي روان- تني قرار مي‌گيرد (به نقل از همان منبع).
وجود شبکه‌هاي پشتيباني (خانواده، دوستان) از عواملي مي‌باشند که اثر فشار رواني بر سلامت را خنثي مي‌سازند.افرادي‌که از موهبت داشتن شبکه‌هاي پشتيباني برخوردار مي‌باشند همواره داراي سلامت بيشتري خواهند بود. ميزان انواع سرطان و بيماري‌هاي قلبي ـ عروقي در آنها کمتر ديده مي‌شود و اگر هم بيمار گردند سريع تر بهبود مي‌يابند (معاني،1376).
البي8معتقد است کاستن از استرس و افزايش سه عامل مهارت سازگاري، عزت نفس و گروههاي حمايت کننده منجر به کاهش شيوع اختلالات رواني مي‌گردد (به نقل از شاملو، 1385).
بر اين اساس، ‌پزشکان ‌همواره‌ شاهد ‌مراجعه ‌بيماراني مي‌با‌شند ‌که ‌عليرغم‌ داشتن شکايات ‌‌جسماني‌ و ‌همراه ‌بودن علائم ‌و ‌نشانه‌هاي ‌بيماري ‌هيچ‌ علت‌ مشخصي‌ را‌ در بروز ‌بيماري ‌آنان نمي‌يابند.
1-2 بيان مسئله
مقوله سلامتي از بدو پيدايش بشر و در قرون و اعصار متمادي مطرح بوده اما متاسفانه عموماً بُعد جسماني آن در نظر گرفته شده و به بُعد رواني آن کمتر توجه شده است. سلامتي عاملي مهم براي ايفاي نقش‌هاي اجتماعي و موضوع مشترک بسياري از فرهنگها مي‌باشد.حالتي است که نه تنها به شرايط فيزيولوژيک فرد، بلکه به بسياري از جنبه‌هاي کارکرد رواني او نيز وابسته است. بر اين اساس سازمان جهاني بهداشت9 (1990) ضمن توجه دادن مسئولين کشورها در تامين سلامت جسماني، رواني و اجتماعي بر اين نکته تاکيد مي‌ورزد که هيچکدام از اين ابعاد بر ديگري ارجحيت ندارد (نور‌بالا و همکاران ،1380).
سلامت صرفاً عدم بيماري نمي‌باشد، شخص ممکن است از نظر آسيب شناسي هيچ‌گونه مشکل عيني نداشته باشد، ولي با وجود اين سالم هم نباشد مطمئنا هر گونه انحرافي که در حالت کنشي فرد رخ دهد و خود آنرا غير طبيعي بداند حاکي از عدم سلامت فرد مي‌باشد ( رابين ديماتئو، 1388).
سلامتي واژه‌اي است که بيشتر مردم با آنکه مطمئن مي‌باشند معناي آنرا مي‌دانند ليکن تعريف آنرا دشوار مي‌يابند.از اين رو تعاريف بسياري از سلامتي ارائه شده است. مفهوم سلامت روان ابعاد خاصي از انسان همانند، هوش، ذهن، حالت و فکر مي‌باشد از سوي ديگر سلامت روان بر سلامت فيزيکي افراد مؤثر مي‌باشد. فرهنگ بزرگ روان شناسي لاروس بهداشت رواني را اين‌گونه تعريف مي‌نمايد: استعداد روان براي هماهنگ، خوشايند و مؤثر کار کردن، در موقعيتهاي دشوار انعطاف پذير بودن و براي باز‌يابي تعادل خود توانايي داشتن (به نقل ازگنجي،1380).
کپلن10(1964) بهداشت رواني را در سه سطح مورد بررسي قرار داد که عبارت بودند از؛ پيشگيري اوليه، پيشگيري ثانويه و پيشگيري ثالثه. از نظر وي پيشگيري اوليه به معناي کاهش در مقدار بروز موارد اختلال رواني در يک جامعه، از طريق مقابله با شرايط آسيب زا قبل از وقوع آن، پيشگيري ثانويه عبارت از مداخله زود هنگام در شناخت و درمان سريع نشانه‌هاي بيماري با هدف کاستن از شيوع و گسترش آن و پيشگيري ثالثه عبارت از کاستن از گسترش عوارض جانبي بيماري يا اختلال مي‌باشد (به نقل ازشاملو، 1385).
تعريفي که بيش از همه پذيرفته شده است مربوط به سازمان جهاني بهداشت (1948) مي‌باشد. بر اساس اين تعريف سلامتي عبارت است از رفاه کامل جسمي، رواني و اجتماعي، و نه تنها بيمار يا معلول نبودن. اين تعريف از سلامتي مفهوم بهزيستي 11را بوجود مي‌آورد که خود داراي اجزاي عيني و ذهني مي‌باشد. اجزاي عيني آن با آنچه بطور معمول بعنوان استاندارد زندگي يا سطح زندگي ناميده مي‌شود ارتباط دارد و به اجزاي ذهني آن کيفيت زندگي12 اطلاق مي‌گردد (اورلي و همکاران13، 1998).
در سالهاي اخير، انجمن کانادايي بهداشت رواني، بهداشت رواني را در سه بخش تعريف نموده است:
نگرشهاي مربوط به خود (تسلط بر هيجانهاي خود، آگاهي از ضعفهاي خود و رضايت از خوشيهاي ساده).
نگرشهاي مربوط به ديگران (علاقه به دوستي‌هاي طولاني و صميمي، احساس تعلق به گروه، احساس مسئوليت در مقابل محيط انساني و مادي).
نگرشهاي مربوط به زندگي (پذيرش مسئوليتها، انگيزه، توسعه امکانات و علائق خود، توانايي اخذ تصميمهاي شخصي و انگيزه خوب کار‌کردن (به نقل از ايرواني و نجات، 1378).
مزلو14 در تعريف بهداشت رواني ، بر رشد افراد در جهت خودشکوفايي تاکيد مي‌نمايد.از نظر وي هر عاملي که اين نيرو را به حرکت درآورد، فرد را در جهت بهداشت رواني و خلق نيازهاي بالاتر هدايت خواهد کرد.همچنين فردي که تمامي تلاشش به ارضاء نيازهاي زيستي محدود گردد، رشد نخواهد يافت و به بهداشت رواني کامل نخواهد رسيد (گنجي،1380).
مفهوم کيفيت زندگي بعد از جنگ جهاني دوم با پژوهش بر روي بيماران مبتلاء به ديابت و ايدز آغاز گرديد (جيواگ‌ نولي و همکاران15،2006)‌. در واقع کيفيت زندگي به عنوان قضاوت شناختي آگاهانه راجع به رضايت فرد از زندگي تعريف مي گردد، بر همين اساس هنگامي که فرد دچار بيماري مزمن مي‌شود علائم فيزيکي، پيش آگهي درمان، رژيم درماني و موضوعات مربوطه مي‌توانند اثرات شديدي بر درک کلي رضايت از زندگي بگذارند (رجسک و مي‌هولکو16،2001 ).
عليرغم مفاهيم متعدد از کيفيت زندگي، ‌سازمان ‌جهاني‌ بهداشت (1991)‌ تعريف ‌نسبتا ‌جامعي ‌از ‌‌کيفيت ‌زندگي ‌ارائه ‌نموده ‌است.‌ کيفيت ‌زندگي ‌عبارت‌ است، از‌ ادراک‌ افراد ‌از ‌شرايط‌ کنوني ‌خود ‌با ‌توجه ‌به ‌‌فرهنگ ‌و نظام ‌ارزشي‌ ارتباط آنها ‌با‌ اهداف، انتظارات، استانداردها، ‌نگراني‌ها و تاثير آنها ‌در سلامت ‌جسماني، ‌شرايط ‌رواني‌، ‌استقلال روابط ‌اجتماعي ‌‌مي‌باشد (هاس17،1994).
گيل ‌و ‌فن‌اشتاين18 (1994) ‌بيان‌ نمودند؛ کيفيت ‌زندگي ‌شيوه ‌درک ‌و‌ عکس‌العمل ‌بيمار ‌نسبت ‌به ‌شرايط جسماني‌ خود و ديگران ‌و همچنين ‌جنبه‌هاي‌ ديگر زندگي ‌همچون، ‌عقلاني، ‌شغلي، جسماني،‌ خانوادگي و ‌دوستان را ‌شامل ‌مي‌گردد. کينگ19(1994) معتقد است ابعاد مختلفي بر روي کيفيت زندگي اثر مي گذارند و اين ابعاد شامل وضعيت اقتصادي- اجتماعي، روحي- رواني و شغلي مي‌باشد.
ايوانز و کوپ20(1989) ابعاد کيفيت زندگي را بُعد جسماني، رواني، اجتماعي، خانوادگي، اقتصادي، تفريحي و معنوي مي‌دانند. آنها بُعد جسماني را دريافت فرد از توانايي‌هايش در انجام فعاليتها، وظائف روزانه که نياز به صرف انرژي دارد تعريف نموده و بُعد رواني را جنبه‌هاي روحي و احساسي سلامت مانند افسردگي، ترس، عصبانيت، خوشحالي و آرامش دانسته‌اند، از نظر آنها بُعد خانوادگي شامل تعاملات خانوادگي، ميزان حمايتهاي خانوادگي تاثيراتي که شغل بر ايفاي نقش اعضاء دارد و نقش افراد خانواده در برداشت کلي از کيفيت زندگي مي‌باشد و بُعد تفريحي تنها بر وقت آزاد تکيه نکرده بلکه مشتمل بر کليه فعاليتهاي جسماني و تجارب اوقات فراغت مي‌باشد. بُعد معنوي نيز، بخش قابل توجهي از زندگي بسياري از انسانها را به خود اختصاص داده که به کمک آن انسانها مي‌توانند از عهده مشکلات و شادماني زندگي بر آيند.
گاگنموس، و همکاران21(1995) در تعريف بُعد اجتماعي ذکر مي نمايند که اين بعد به توانايي فرد در برقرار کردن ارتباط با اعضاء خانواده، همسايگان، همکاران و ساير گروه‌هاي اجتماعي وضعيت شغل مربوط مي گردد.
اسپيلکر و رويسکي22‌، 1999؛ جاشکه و همکاران23 (1989) کيفيت زندگي را به دو دسته؛ کيفيت زندگي مرتبط با سلامت و کيفيت زندگي فاقد ارتباط با سلامت تقسيم مي‌نمايند. ‌حوزه‌هاي کيفيت زندگي مربوط به سلامت شامل؛ موقعيت‌هاي عملکردي (توانايي بيمار در انجام کارهاي منزل، استفاده از تلفن، و يا پوشيدن لباس) سلامت رواني يا سلامت هيجاني (افسردگي‌، اضطراب‌، عاطفه مثبت و اعتماد به نفس) تعهدات اجتماعي (روابط ‌با‌ ساير افراد، شرکت نمودن ‌در فعاليتها) علائم و نشانه‌ها (درد، خستگي و تنگي نفس) مي‌باشد.
در خصوص تعريف کيفيت زندگي مربوط به سلامت مي‌توان گفت که کيفيت زندگي مربوط به سلامت بستگي به ميزان تاثير پذيري سلامت جسماني، رواني و اجتماعي فرد از يک بيماري يا درمان آن دارد (سلا24، 1995). کيفيت زندگي مربوط به سلامت نوعي برداشت ذهني از بيماري يا درمان آن است. به همين دليل، بيماران با وضعيت سلامت مشابه، به علت تفاوت‌هاي فردي مربوط به توقعات و راهبردهاي مقابله‌اي ممکن است کيفيت زندگي همسان نداشته باشند (تستا و سيمونسون25، 1996).
تحقيقات نشان مي‌دهند،در آنچه که کيفيت زندگي را تشکيل مي‌دهد نه تنها تفاوتهاي فردي وجود دارد ،بلکه تفاوتهاي بين فرهنگي نيز موثرند و اين امر موجب مي‌گردد که اندازه‌گيري کيفيت زندگي چالش انگيز شود(به ‌نقل از کرتيس، 1388).
در دهه‌هاي اخير ارزيابي کيفيت زندگي در بيماري‌هاي مختلف بيش ‌از پيش توجه محققان پزشکي را به خود معطوف نموده است (اشميد-ات26،2010). در درماتولوژي، کيفيت زندگي جهت اهداف باليني، تحقيق، سياسي و مالي، ارزيابي مي‌گردد و از آنجا که بيماري‌هاي پوستي مي‌توانند آثار مخربي بر کيفيت زندگي مبتلايان بر جاي گذارند ارزيابي آنها اجتناب ناپذير خواهد بود (درجاني و همکاران، 1387).
در ارزيابي‌ کيفيت ‌‌زندگي مبتلايان به بيماري‌هاي‌ پوستي، سلامت‌ رواني‌ عاملي تعيين‌کننده و بالقوه مي‌باشد. (کو27، 1995؛ وو، و همکاران،28 1988) بر وجود کاهش‌ خود‌باوري، اعتماد ‌به ‌نفس‌،‌ تصوير ‌بدني ‌منفي ‌و ‌احساس‌خود کم‌ بيني‌ در‌ مبتلايان به ‌بيماري‌هاي‌ پوستي و تاثير آن بر کيفيت زندگي تاکيد مي‌نمايند. (پاپاداپولوس و همکاران29، 2000‌؛ سامپوگنا و همکاران30، 2004؛ تابوردا و همکاران31، 2010)‌‌ بر وجود رابطه ‌بين ‌درماندگي‌هاي ‌رواني از قبيل خشم‌، اضطراب‌، ‌احساس ‌شرمندگي ‌و‌‌ افسردگي وکاهش کيفيت زندگي در بيماران پوستي‌ اشاره مي‌نمايند.
فالکس‌ و وارناک32، (2008)؛ پوتوکا، و همکاران33، (2009) بر مسائل و واکنش‌هاي هيجاني ‌در افراد مبتلا به انواع بيماري‌هاي پوستي تاکيد مي ‌نمايند. آنان اظهار مي‌نمايند شخص ‌مبتلا‌ به بيماري ‌پوستي،در ‌وهله ‌نخست ‌مي‌ بايستي با ‌واکنش‌‌هاي هيجاني ‌خود ‌و ‌در ‌مرحله ‌بعد، ‌با ‌واکنش‌هاي ‌اطرافيان ‌در ‌محيط ‌خانواده ‌و ‌محل ‌کار ‌مقابله ‌نمايد. زيرا که عوارض ‌جسماني ‌ناخوشايند ‌مانع از انجام فعاليت‌هاي روزمره افراد شده و منجر به کاهش کيفيت زندگي آنان مي‌گردد.
‌‌عزت ‌نفس34، عنصر بنيادين ‌ساختار ‌شخصيت‌ مي‌باشد، ‌که ‌در ‌‌زندگي‌ رواني ‌انسانها و نگرش ‌آنها ‌‌نسبت‌ به ‌محيط‌ خارجي‌ بسيار ‌مؤثر ‌بوده ‌و‌ اعمال ‌و ‌رفتارهاي ‌فرد را ‌در ‌ارتباط ‌با ‌محيط‌ پيرامون ‌خصوصاً‌ در ‌شرايط‌ دشوار کنترل مي‌نمايد.در پژوهشي که کوپر اسميت35 (1967) در زمينه عزت نفس انجام داده آن را يک ارزيابي فردي معرفي نموده که با توجه به خويشتن حفظ مي‌گردد، بر اين اساس عزت نفس عبارت است از قضاوتي فردي از شايستگي خود.
بر اساس نظريه مزلو، عزت نفس يا احترام به خود شامل کسب توفيق و تاييد، احساس شايستگي، کفايت و مهارت، يعني نياز فرد به ايجاد تصور مثبت در ديگران نسبت به خودش است (کريمي، 1375). مزلو براي تحقق عزت نفس و خود شکوفايي به وجود معيارهاي باليني اشاره مي‌نمايد؛ ادراک خوب از واقعيت،پيشرفت در قبول خود، ديگران و طبيعت، پيشرفت در داشتن اراده، پيشرفتهاي نسبي در مسائل اصلي، آزاد بودن و شوق زندگي داشتن، خود مختاري فزاينده و مقاومت در تشکيل گروهها، ابتکار داشتن در قضاوت و غني بودن در انگيزش، فراواني تجربه‌هاي بسيار بالا ،همانند سازي خوب با انسانيت، بهبود روابط با ديگران، راحتي در قبول ديگران، رشد خلاقيت و تحرک در نظام ارزشها (گنجي، 1380). (ماکسول و بروس،361992) معتقدند عزت نفس پايين منجر به آسيبهاي رواني عديده‌اي در افراد مي‌گردد، آنان نشان دادند که روابط معنا‌داري بين افسردگي و پرخاشگري با عزت نفس پايين وجود دارد .
در ‌خصوص ‌رابطه ‌عزت‌ نفس ‌با ‌کيفيت‌ زندگي ‌نيز ‌پژوهشهاي ‌فراواني‌ صورت‌ گرفته ‌است، (پوتوکا و همکاران، 2009؛ کو و لبول37، 2001) عزت‌ نفس‌ را عامل‌‌ پيش‌بيني‌کننده ‌‌رضايت‌‌ مندي ‌زندگي ‌و ‌‌‌مؤثر ‌در ‌تعيين ‌و ‌ارزيابي‌کيفيت‌ زندگي ‌مي‌دانند و بر وجود رابطه‌اي مثبت بين آنها تاکيد مي‌نمايند. آنان‌ همچنين‌ عزت نفس را ‌عاملي ‌مؤثر ‌بر سلامت رواني افراد دانسته‌ و بيان نمودند؛ اگر ‌فردي‌ به ‌‌اين‌ احساس‌ دست‌ يابد‌ که‌ بعلت ‌بيماري ‌‌از ‌ديگران‌ ضعيف‌تر ‌‌و ‌بي‌ارزش‌تر است، عزت ‌نفس ‌منفي‌ را ‌در ‌درون ‌خود ‌پرورش‌ مي‌دهد، منجر ‌به ‌احساس ‌حقارت‌، ‌افزايش‌ اضطراب،‌ ترس‌خشم و افسردگي در افراد مي‌گردد.
حال که شواهد گوياي رابطه مثبت ميان عزت نفس و کيفيت زندگي و همچنين سلامت رواني و کيفيت زندگي مي‌باشد، پژوهش حاضر به دنبال بررسي اين مساله است که سهم هرکدام از متغيرهاي عزت نفس و سلامت رواني در پيش‌بيني متغير کيفيت زندگي در بيماران مبتلاء به بيماري‌هاي پوستي چگونه است؟
1-3 ضرورت انجام تحقيق
پوست ‌بدن‌ همچون‌ آينه ‌منعکس‌کننده ‌زندگي‌ رواني‌- ‌عاطفي ‌فرد ‌مي‌باشد.‌ تغيير ‌و دگرگوني ‌پوست ‌در ‌بسياري ‌از مواقع، ‌نموداري‌ از ‌دگرگوني‌هاي ‌درون ‌افراد ‌مي‌باشد. پوستي ‌سالم ‌و زيبا ‌براي ‌سلامت ‌رواني ‌و ‌جسماني‌ افراد ‌ضروري‌ مي‌باشد و نقش‌ مهمي‌ در ‌جذابيت‌ جنسي،‌احساس ‌سلامتي‌ و اعتماد ‌به ‌نفس‌ دارد (باسراوشاهرخ38، 2009).اختلالات روان‌تني پوست، شامل انواع وسيعي از بيماري‌هاي پوستي مي‌باشد که ممکن است تحت تاثير علائم و بيماري‌هاي روان پزشکي که در آنها پوست موضوع تفکر، رفتار و يا درک مختل است قرار گيرند ( سادوک، سادوک، 1388).
اين ‌اختلالات ‌به ‌سه ‌گروه‌ تقسيم‌ مي‌شوند:
‌1.اختلالات‌ رواني‌- ‌فيزيولوژيکي‌ (پسوريازيس39، آلوپسي آرئاتا40، آکنه41 و کهير42 ) اين گروه در زمره ضايعات‌ و‌ بيماري‌هاي ‌پوستي ‌مي‌باشند که ‌‌عوامل ‌رواني ‌‌بطور ‌مستقيم ‌در بروز آنها دخيل ‌نبوده ، بلکه ‌حالت‌هاي‌ هيجاني همچون استرس در بروز آن ‌مؤثر ‌مي‌با‌شند. ‌2. اختلالات ‌رواني ‌اوليه، (‌تريکو‌تيلو‌مانيا43 و توهم پارازيتوز44)، بيماري‌هاي ‌پوستي ‌‌مي‌باشند، که ‌ اختلالات ‌رواني‌، نقش ‌اوليه ‌را ‌در‌ ايجاد و‌ يا‌ عود ‌بيماري ‌ايفاء‌ مي‌‌نمايند. 3. اختلالات ‌رواني ‌ثانويه، (پسوريازيس، آلوپسي آرئاتا) ‌ بيماري‌هاي ‌پوستي ‌مي‌با‌شند ‌که به علت ‌آسيب ‌و ‌نقص در‌‌ پوست‌ منجر به بروز ‌مشکلات و پيامدهاي ‌رواني ‌همچون؛ ‌کاهش ‌اعتماد ‌به ‌نفس‌، افسردگي ‌و ‌ترس‌ اجتماعي مي‌گردد (کو ‌و لبول، 2001).
‌از ‌آنجا‌ که ‌بين ‌بيماري‌هاي ‌پوستي‌ و ‌کيفيت‌ زندگي‌ رابطه ‌تنگا‌تنگي‌ وجود ‌دارد،‌ ارزيابي‌کيفيت‌ زندگي ‌از ‌اهميت ‌بسزايي ‌برخوردار ‌مي‌باشد، زيرا ‌که با ‌بيمار‌ شدن‌ و ‌بيمار ‌ماندن‌ افراد، کيفيت‌ زندگي ‌‌پايين ‌آمده ‌و ‌در ‌نتيجه ‌تلاشهايي ‌که ‌به ‌منظور ‌حفظ‌ سلامت‌ وکمک‌ به ‌بيماران به ‌منظور ‌بهبود يافتن‌ سريع‌ و ‌کامل ‌انجام ‌مي‌گردد، از ‌تاثير ‌منفي‌ بيماري ‌بر ‌زندگي‌آنان ‌‌مي‌کاهد.‌
برخورداري‌ از کيفيت ‌زندگي‌ ضعيف‌‌ مي‌تواند بر ‌ارتباطات ‌خانوادگي‌ نيز تاثير‌ گذاشته ‌و‌ موجب‌ افزايش ‌تنش‌ در ‌آنان ‌گردد ‌و از آنجا که ‌افزايش‌ تنش ‌رابطه مستقيمي ‌با ‌عوامل ‌فيزيکي ‌و ‌جسمي ‌دارد منجر به ‌شدت يافتن بيماري، بخصوص در مبتلايان به بيماري‌هاي مزمن پوستي همچون پسوريازيس و آکنه مي‌گردد. بروز ‌ضايعات و بيماري‌هاي ‌پوستي علاوه بر‌ ايجاد ‌ظاهر ‌نازيبا‌، ‌منجر ‌به ‌اضطراب، ‌افسردگي، ‌مشکلات‌ رواني‌، ‌و حتي ‌تهديد ‌زندگي مبتلايان ‌گشته ‌و مي‌تواند ‌در ‌رشد ‌شخصيت نوجوانان ‌‌تاثير ‌گذارد، چرا ‌که ‌در ‌اين ‌مرحله ‌از ‌رشد ‌پذيرفته ‌شدن‌ توسط ‌همسالان ‌و ‌شرکت ‌جستن ‌در ‌گروه ‌مهمترين ‌دغدغه ‌نوجوانان ‌مي‌باشد ‌و‌ ‌برخوردار بودن ‌از‌ جذابيت ظاهري ‌‌و ‌جسماني در ‌پذيرفته ‌شدن ‌توسط‌ گروه ‌و همسالان ‌‌بسيار ‌حا‌ئز ‌اهميت‌ مي‌باشد.
آسيبهاي ‌رواني‌که متعاقب مشکلات پوستي در افراد ايجاد مي‌گردد، بسيار چشمگير مي‌باشند. اين آسيبها شامل؛ کاهش عزت ‌نفس‌‌ ‌و ‌تصوير ‌بدني ‌منفي، همچون‌ (پرهيز ‌از ‌تماس ‌چشمي ‌با ‌ساير ‌افراد، پوشاندن ‌صورت‌ توسط ‌موها ‌و ‌يا ‌استفاده ‌از ‌مواد ‌آرايشي ‌جهت‌ مخفي ‌نمودن ‌ضايعات پوستي ‌و همچنين عدم ‌شرکت ‌‌در ‌فعاليتهاي ‌ورزشي). انزواي ‌اجتماعي ‌و ‌ناتواني‌ در ‌برقراري‌ ارتباط‌ با ‌ساير ‌افراد (بخصوص ‌جنس مخالف) که در نهايت منجر به ترس اجتماعي مي‌گردد. همچنين بيماري‌هاي پوستي‌گاهي اوقات منجر به اختلال در وضعيت تحصيلي ‌و شغلي افراد ‌از قبيل؛ (ترک تحصيل يا افت تحصيلي، عدم حضور در محل کار و از دست دادن فرصتهاي شغلي) مي‌گردد.
1-4 اهداف تحقيق
1-4-1 هدف اصلي:
تعيين ‌رابطه و سهم پيش‌بيني کنندگي ‌عزت ‌نفس ‌و سلامت رواني‌ با کيفيت زندگي ‌مبتلايان ‌به ‌ بيماري‌هاي ‌پوستي.
1-4-2 اهداف اختصاصي:
1. تعيين رابطه عزت نفس با کيفيت زندگي مبتلايان به بيماري‌هاي پوستي.
2. تعيين رابطه ابعاد سلامت رواني (جسماني کردن، اضطراب و اختلال خواب، افسردگي، نارسايي عملکرد اجتماعي) با کيفيت زندگي مبتلايان به بيماري‌هاي پوستي
3. تعيين سهم پيش‌بيني ‌کنندگي عزت نفس در کيفيت زندگي مبتلايان به بيماري‌هاي پوستي
4. تعيين سهم پيش‌بيني‌ کنندگي سلامت رواني (جسماني‌کردن، اضطراب و اختلال خواب، افسردگي و نارسايي عملکرد اجتماعي) در کيفيت زندگي مبتلايان به بيماري‌هاي پوستي
1-5 فرضيه ها
1. بين عزت نفس و کيفيت زندگي مبتلايان به بيماري‌هاي پوستي رابطه وجود دارد.
2. بين ابعاد سلامت رواني و کيفيت زندگي مبتلايان به بيماري‌هاي پوستي رابطه وجود دارد.
1-6 سؤالات تحقيق
1. عزت نفس به چه ميزان کيفيت زندگي را در بيماري‌هاي پوستي پيش‌بيني مي‌کند؟
2. ابعاد سلامت رواني به چه ميزان کيفيت زندگي را در بيماري‌هاي پوستي پيش‌بيني مي‌کند؟

1-7 متغيرها
متغير پيش‌بين:عزت نفس ،سلامت رواني
متغير ملاک:کيفيت زندگي
1-8 تعاريف نظري و عملياتي
تعريف‌ مفهومي ‌عزت ‌نفس: ارزشيابي ‌فرد ‌در ‌مورد ‌خود ‌يا ‌قضاوت ‌فرد،‌ در ‌مورد ‌ارزش ‌خويشتن ‌را ‌ عزت ‌نفس‌ مي‌نامند ‌(‌کوپر‌اسميت،‌ 1967).
تعريف‌ عملياتي ‌عزت ‌نفس‌: ‌نمره‌اي ‌مي‌باشد ‌که ‌فرد ‌در ‌پرسشنامه ‌58‌ ماده‌اي‌کوپر ‌اسميت‌ کسب ‌مي‌نمايد‌.
تعريف ‌مفهومي‌کيفيت ‌زندگي‌:‌ بر اساس تعريف سازمان جهاني بهداشت کيفيت زندگي عبارت‌ است از، ‌درک‌ فرد از ‌شرايط‌ کنوني ‌خود،‌ با ‌توجه ‌به ‌‌فرهنگ ‌و نظام‌‌ ارزشي ‌و ارتباط آنها ‌‌با‌ ‌اهداف‌، ‌انتظارات‌، ‌استانداردها ‌و نگراني‌ها، و‌ تاثير‌آنها ‌در‌سلامت ‌جسماني، شرايط ‌رواني‌، ‌استقلال ‌و ‌روابط ‌اجتماعي ‌مي‌باشد (هاس،1994) .
تعريف ‌عملياتي‌کيفيت ‌زندگي‌: نمره‌اي‌‌ است که‌ ‌افراد ‌در ‌پرسشنامه‌، شاخص‌کيفيت زندگي در بيماري‌هاي پوستي45 کسب‌ مي‌‌نمايند.
تعريف مفهومي بيماري‌هاي پوستي: در اين پژوهش يبماريهاي پوستي شامل، آکنه، پسوريازيس، کهير وآلوپسي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد.
تعريف مفهومي‌ سلامت رواني: بر اساس تعريف انجمن ملي بهداشت رواني46، سلامت رواني عبارت از، توانايي افراد در تحقق بخشيدن استعدادها و توانايي‌هاي بالقوه و همچنين ‌شناسايي عيوب و ناتوانايي‌هاي جسماني و شکيبايي در برابر آنها، توانايي مقابله ‌با استرس‌هاي ‌متداول زندگي، برخوردار بودن حس مسئوليت‌پذيري مي‌باشد، تا از اين طريق فرد بتواند به شکل مثمر ثمر و سازنده‌ به کار و فعاليت پرداخته ‌و در جامعه نقش مؤثري ايفاء نمايد (بني جمالي، احدي، 1369).
تعريف ‌عملياتي ‌سلامت‌ رواني: ‌‌نمره‌اي ‌است‌ که ‌فرد ‌در ‌پرسشنامه ‌28 سؤالي سلامت ‌عمومي‌ کسب مي‌نمايد.

فصل دوم
ادبيات تحقيق
2-1 مقدمه
در اين فصل به مباني نظري مربوط به نقش بررسي‌ رابطه عزت نفس و سلامت رواني با کيفيت زندگي‌ در مبتلايان به بيماري‌هاي پوستي پرداخته ايم و در نهايت تحقيقات انجام گرفته در اين زمينه آمده است.
2-2 مروري بر تئوري‌هاي و انديشه‌هاي صاحبنظران
2-2-1 بيماري‌هاي سايکوسوماتيک پوست
دانش بررسي بيماري‌هاي سايکوسوماتيک پوست توسط اراسموس ‌ويلسون‌47 (1850) عنوان شد، او در‌کتاب ‌خود ‌‌تحت ‌عنوان ‌ بيماري‌هاي‌ پوستي ‌در ‌فصل ‌مربوط ‌به ‌نوروزها ‌از ‌خارش ‌پوستي ‌و‌ آلوپسي‌‌ نام ‌برد. بنابراين، او را‌ مي‌توان ‌‌اولين ‌متخصص ‌سايکو‌سوماتيک ‌پوست ‌ناميد. هاو‌ثورن48 (1850) در‌ کتاب ‌خود ‌بر ‌وجود‌‌ ارتباط ‌بين‌ حالتهاي‌ رواني ‌و ‌عکس‌العمل‌هاي پوستي ‌‌اشاره نمود. هيلير49 (1865)‌ بيان‌ نمود؛ تحريکات‌ عصبي ‌منجر ‌به‌کهير، ‌وحشت‌ منجر به‌ اگزما و اضطراب ‌منجر ‌به ‌سفيد ‌گشتن ‌موها ‌مي‌گردد.‌ فاکس50(1873)‌ بيان ‌نمود؛ ترس ‌دروني ‌شده ‌و ‌انواع‌ ديگر ‌احساسات‌‌ در ‌مبتلايان ‌به‌ کهير و ‌آلوپسي با ‌‌احساس ‌بيهودگي ‌تلاش ‌سخت ‌و ‌آشفتگي‌هاي‌ هيجاني ‌‌مرتبط‌ مي‌باشد.‌ دارينگ51 (1877) ‌بيان ‌نمود؛ اختلالات‌ سيستم ‌عصبي‌ منجر ‌به بروز ‌انواع ‌ بيماري‌هاي ‌‌پوستي ‌مي‌گردد (به نقل از گيلير، نيماير، بروسيگ و کوپر52، ‌1999‌).
قديمي‌ترين‌ نقل ‌قولها ‌‌در‌رابطه‌ با ‌بيماري‌هاي‌ سايکو‌سوماتيک ‌پوست،‌ توسط (‌شفيعي‌ و شفيعي53، 1979؛‌ استفانوز54، 1989) ‌بيان‌گرديد؛ ‌درمان ‌بيماري‌ روان- ‌تني، ‌پسوريازيس ‌بود که‌ در‌ آن ‌زمان‌ باراس‌ ناميده ‌مي‌شد، از‌ پزشکي‌ بنام ‌ماکول55 و‌ نظامي‌ عروضي56 از سمرقند ‌نام ‌‌برده ‌شده ‌است‌. ‌اين‌ گزارشات اشاره مي‌نمايند که‌ ‌وزير ‌خليفه ‌بغداد‌ مبتلا به ‌بيماري ‌‌خارش- ‌باراس57 (پسوريازيس) بوده ‌و‌ يکي‌ از ‌معروف‌ترين پزشکان ‌آنزمان ‌بنام ‌جاسليق58 از ‌شيراز توانست بيماري ‌او‌ را ‌شناسايي ‌و ‌درمان ‌نمايد (به نقل از همان منبع).
استر‌بايک59(1968)‌ نظريه ‌رابطه‌ شيء ‌فرويد‌ را ‌در ‌حيطه سلامت‌ پوست ‌گسترش ‌داد. ‌پير‌مارتي60 (1968) نظريه ‌رابطه‌ شيء ‌را ‌در درمان ‌‌‌آلرژي‌‌ استفاده‌ نمود. (‌بوس و همکاران61، 1980) ‌‌‌‌رويکرد ‌زيستي‌- رفتار ‌را‌ در‌ فرايند ‌بيماري‌ها‌، ‌بويژه ‌بيماري ‌پوستي ‌خال62 ‌را‌ اساس‌ مطالعات‌ خود ‌قرار دادند. (بودکر ‌و بودکر63، 1976؛ ‌نيبل، 1995) ‌نيز ‌در ‌رابطه ‌با‌ درمان ‌بيماري‌هاي ‌پوستي، همچون؛ ‌خارش، خراش ‌و ‌‌‌آسيب پوست‌‌ رويکرد ‌شرطي‌سازي‌ را به‌کار بستند. دستورالعمل‌ تشخيصي ‌‌آماري ‌اختلالات‌ رواني (1980‌) از ‌اختلالات ‌سايکوسوماتيک ‌خصوصاً‌ بيماري‌هاي ‌پوستي؛ آکنه، آلرژي‌، درماتيت‌ نوروتيک، ‌خارش، کهير و زگيل نام ‌برد (هوگل64، 1998؛ ‌اشتانگير ‌و ‌گيلر65، 2000) درمان رفتاري- شناختي نوين را جهت درمان ‌درماتيت ‌‌آتوپيک‌ (‌بيماري ‌ا‌لتهابي ‌مزمن ‌پوست‌) بکار بستند. (باسک66، 1997؛ هلم بلد67، 1996؛ نيمير، 1999)‌ بيان نمودند؛ بين ‌استرس‌ و‌ تغييرات‌ غدد ‌درون ‌ريز ‌و‌ پارامتر‌هاي‌ ايمني ‌شناسي ‌در‌ بيماري‌هاي‌ پوستي‌ رابطه وجود دارد. (به نقل از پانکونزي68، ‌2005‌‌).‌‌‌‌‌
2-2-2 انواع بيماري پوستي و کيفيت زندگي
از آنجا که موضوع پژوهش حاضر رابطه عزت نفس و سلامت رواني با کيفيت زندگي بيماران پوستي با تاکيد بر بيماري‌هاي آکنه، آلوپسي، کهير و پسوريازيس مي‌باشد، جاي دارد در خصوص هر يک از بيماري‌ها مختصري توضيح داده شود.
‌‌‌‌ آکنه؛ بيماري‌ التهابي ‌مزمن‌ فوليکولهاي ‌سبا‌سه ‌است‌‌ و ‌بيشتر‌ در ‌نواحي‌ بيني، ‌پيشاني،‌ چانه، قسمت ‌فوقاني پشت، ‌سينه‌ و ‌شانه‌ها ‌ديده ‌مي‌شود ‌و ‌شكل‌هاي ‌متفاوت‌ دارد. ‌كومدون69 (‌جوش ‌هاي ‌ريزي ‌كه ‌به ‌صورت‌ سر‌ سياه و ‌سر‌ سفيد ‌ديده‌ مي‌شوند (‌‌پاپول70 (جوش‌هاي‌ برجسته و ‌قرمز ‌رنگ)، پاستول71 (جوش‌هاي چركي) ندول72 (تورم ‌التهابي‌كه ‌در ‌عمق ‌بيشتري ‌نسبت ‌به ‌پاپول ‌قرار‌ گرفته‌اند) ‌و‌ كيست.‌ عوامل ‌مؤثر ‌در ‌تشديد ‌آکنه عبارتند ‌از‌؛ ‌مواد ‌غذايي‌،‌ هورمونها‌، ‌تعريق‌، ‌شغل ‌و ‌استرس ‌(مقدادي‌،1373).
آکنه،‌ از ‌شايعترين‌ بيماري‌هاي ‌پوستي ‌دوران ‌بلوغ ‌مي‌باشد،‌ و ‌85‌ درصد ‌افراد ‌بين ‌سنين ‌12- 24‌ را مبتلاء مي‌سازد (کروچاک73،2000). آکنه ‌در ‌دختران ‌‌زودتر ‌از ‌پسران ‌آغاز شده و ‌عموماً ‌صورت ‌را ‌درگير مي‌کند. و از آنجا که اثرات اين ضايعات پوستي تا سالها و حتي تا آخر عمر مي‌تواند در پوست باقي بماند، نقش‌ مهمي‌ در ‌ادراک‌ فرد ‌نسبت ‌به ‌تصوير ‌بدني‌ ‌‌ايفاء ‌مي‌نمايد آن هم در سني که اهميت زيادي بر اعتماد به نفس و توانايي اجتماعي دارد ‌بنابراين‌، ‌دور ‌از ‌انتظار ‌نمي‌باشد، ‌افراد ‌به ‌ناتواني‌هاي ‌شديد ‌رواني ‌مبتلاء‌ گردند (کو و اسميت74، 1991؛ کابالرو وهمکاران75 ، 2007 ).
رابطه ‌بين گستره ‌روانشناسي‌ و آکنه ‌سالها ‌پيش‌ توسط سالز ‌برگر‌ و‌ زيدانس76 ‌بيان ‌شد (زيپ77، 2008). مطالعه در خصوص تاثيرات ‌‌رواني آکنه‌، ‌بر کيفيت ‌زندگي موضوعي مي‌باشد که در سالهاي اخير به آن پرداخته شده است. (گوپتا و گوپتا،2002) بيان نمودند؛ تاثير آکنه برکيفيت زندگي بستگي به شدت آکنه دارد، حتي آکنه با شدت متوسط نيز منجر به ناتواني‌هاي رواني در افراد مي‌گردد.
پژوهشهاي فراواني درخصوص تاثير آکنه بر کيفيت زندگي افراد انجام گرفته است. (لاسک و چرن78، 1998؛ پيکاردي و همکاران79، 2000؛ هنيسا و همکاران80، 2009) گزارش نمودند؛ ‌زنان ‌و ‌مردان ‌آکنه ‌را ‌بعنوان ‌عاملي‌ مزاحم در ‌ظاهر ‌خويشتن ‌تلقي ‌مي‌نمايند. به‌طوريکه ‌حتي ‌آکنه ‌خفيف‌ در‌‌ برخي افراد ‌‌‌ منجر ‌به‌ کاهش ‌کيفيت ‌زندگي ‌و‌ بروز مشکلاتي‌‌ در ‌فعاليت‌هاي‌ اجتماعي ‌آنان مي‌گردد.
در پزوهش (موسام و همکاران81، 2005) که تأثير آکنه را بر روي کيفيت زندگي جوانان آفريقايي مورد بررسي قرار دادند به اين نتيجه دست يافتند کيفيت زندگي مبتلايان به آکنه پايين بوده و افراد مبتلا به طور قابل ملاحظه‌اي از فشارهاي رواني حاصل از آن در رنج بودند. (عبدالحافظ و همکاران82، 2009) در پزوهش خود دريافتند تفاوت معني‌داري در ابعاد کيفيت زندگي بخصوص حيطه تفريحات ، بين زنان و مردان مبتلا به آکنه وجود دارد و زنان مبتلا از کيفيت زندگي پايين‌تري نسبت به مردان برخوردار مي‌باشند.
در پژوهشهايي ‌که ‌در خصوص ‌بررسي ‌پيامدها و عوارض‌ رواني‌ ناشي ‌از آکنه ‌‌انجام گرفته ‌است‌ (پالمر83، 2009؛ تان84، 2004) بيان نمودند؛ در‌‌ جوامعي‌ که ‌‌به ‌ظاهر ‌افراد توجه ‌‌مي‌گردد. ‌مبتلايان ‌‌به ‌آکنه ‌اغلب‌ احساس ‌عدم ‌آرامش ‌و ‌شرمندگي ‌نموده‌،‌‌ برخي ‌نيز ‌‌دچار ‌احساس‌ گناه ‌و‌ خجالت‌ گشته، زيرا که‌ خود ‌را ‌مسئول ‌و عامل در بيماري
‌مي‌دانند، در ‌برخي ‌منجر به اختلال ‌در ‌تصميم ‌گيريهاي ‌روزانه ‌مي‌شود، ‌در ‌زنان ‌ممکن ‌است‌ وجود ‌آکنه ‌منجر ‌به ‌کمرو ‌گشتن ‌آنها ‌شده ‌و ‌آنها ‌‌از ‌حضور ‌يافتن ‌در ‌محفل‌هاي‌ خانوادگي‌‌ اجتناب‌ ورزند.
پرويس و همکاران85(2006) در مطالعه‌اي در نيوزلند به اين نتيجه دست يافتند که آکنه ولگاريس احتمال ابتلاء به افسردگي، اضطراب و افکار خودکشي را در مبتلايان تقويت خواهد نمود. (دلگارد و همکاران86، 2008) در پژوهش خود به اين موضوع اشاره نمودند که آکنه در دختران و پسران منجر به بروز افسردگي، احساس حقارت، نا کارآمدي، کم ارزشي، تضعيف غرور و عدم رضايت جسماني مي‌گردد.
درخصوص مقايسه کيفيت زندگي بيماران مبتلاء به آکنه با ساير بيماري‌ها تحقيقاتي نيز انجام پذيرفته است (مالن و همکاران87، 1999) ‌کيفيت ‌زندگي ‌111‌بيمار ‌مبتلا ‌به ‌آکنه ‌را ‌با‌ استفاده‌ از ‌مقياس اندازه‌گيري ‌کيفيت ‌زندگي ‌بيماران ‌پوستي، ‌مقياس عزت ‌نفس‌ رزنبرگ ‌و ‌پرسشنامه ‌36‌‌ سوالي ‌کيفيت ‌زندگي‌‌ ارزيابي ‌نمودند، آنان ‌کيفيت‌ زندگي مبتلا‌يان به ‌آکنه‌ را به ‌ميزان قابل ‌توجهي‌ ضعيف ‌ارزيابي ‌نمودند. آنان همچنين‌ گزارش‌ نمودند؛ مبتلايان ‌به ‌آکنه ‌سطوح ‌متفاوتي ‌از‌ مشکلات اجتماعي‌، ‌هيجاني ‌و رواني‌ را همچون ‌بيماران ‌مبتلاء‌ به‌ ديابت‌، ‌آرتريت‌، کمر‌درد ‌وصرع ‌نشان ‌دادند. (‌لاسک و چرن، 1998) گزارش‌ نمودند؛ آکنه کيفيت زندگي‌ ‌بزرگسالان را بيش از جوانان تحت تاثير قرار مي‌دهد ‌و ‌مبتلايان ‌به‌ آکنه ‌در ‌مقايسه ‌با‌ بيماران ‌مبتلاء ‌به‌ پسور‌يازيس ‌همچون‌ آنها ‌از.‌ مشکلات‌ هيجاني ‌و ‌عملکردي ‌در ‌رنج ‌مي‌با‌شند. (بئاتي‌ و لويس‌جونز88، 2006) با ‌استفاده ‌از ‌پرسشنامه ‌کيفيت ‌زندگي ‌کودکان ‌(گروه ‌سني‌ 5 ـ 16‌ به ‌مقايسه ‌آنها‌ با ‌کودکان ‌مبتلاء ‌به ‌ساير ‌ بيماري‌هاي ‌مزمن ‌پرداختند‌، يافته‌هاي‌ آنان‌ نشان‌ داد‌که ‌کودکان ‌مبتلاء به‌ بيماري‌هاي ‌پوستي ‌همچون کودکان‌ مبتلاء ‌به‌ ساير ‌‌بيماري‌هاي ‌مزمن‌ از ‌کيفيت ‌زندگي ‌يکساني ‌برخوردار ‌بودند ‌ولي ‌بيماران ‌مبتلاء به درماتيت‌ و ‌پسوريازيس ‌نسبت ‌به‌‌ آنان ‌دچار ‌‌ناتواني ‌بيشتري ‌بودند.


دیدگاهتان را بنویسید