4-1- توصيف داده ها71
4-1-1- جنسيت71
4-1-2- سن71
4-1-3- وضعيت تاهل72
4-2- آمار استنباطي72
فصل پنجم: بحث و نتيجه گيري
5-1- يافته ها80
5-2- محدوديت هاي پژوهش87
5-3- پيشنهادات88
5-3-1- پيشنهادات پژوهشي88
5-3-2- پيشنهادات کاربردي88
چکيده
در پژوهش حاظر با هدف تعيين رابطه بين پنج عامل بزرگ شخصيت باتاب آوري و سبک هاي مقابله اي در دانشجويان دانشکده ي علوم و تحقيقات دانشگاه کرمانشاه انجام گرفت. روش پژوهش توصيفي از نوع همبستگي است.
جامع آماري شامل کليه ي دانشجويان دانشکده ي علوم و تحقيقات دانشگاه کرمانشاه بود که از بين آنها نمونه اي به حجم 300 نفر به روش نمونه گيري تصادفي ساده انتخاب گرديد. براي گرد آوري داده ها از پرسشنامه ي پنج عامل بزرگ شخصيت نئو، مقياس تاب آوري کانرودويدسون و مقياس CISS-SF براي سبک هاي مقابله اي استفاده شد. براي تحليل داده ها از شاخص هاي آماري همبستگي پيرسون و تحليل رگريسون استفاده شد. يافته ها نشان دادند بين روان رنجور خويي با تاب آوري رابطه ي معنا داري وجود دارد، بين برون گرايي با تاب آوري رابطه ي معنا دار وجود دارد، بين انعطاف پذيري با تاب آوري رابطه ي معناداري وجود دارد، بين سازگاري با تاب آوري رابطه وجود دارد، بين وظيفه شناسي با تاب آوري رابطه ي معنادار وجود دارد. همچنين نتابج نشان داد بين روان رنجور خويي با سبک هاي مقابله اي مسأله مدار و هيجان مدار رابطه ي معنا داري وجود دارد اما بين روانرجورخويي با سبک مقابله اي اجتنابي رابطه ي معنادار وجود ندارد، بين برون گرايي با سبک هاي مقابله اي مسأله مدار و هيجان مدار رابطه ي معنا داري وجود دارد ولي بين برون گرايي با سبک مقابله اجتنابي رابطه معناداري وجود ندارد، بين انعطاف پذيري با سبک هاي مقابله اي مسأله مدار، هيجان مدار و اجتنابي رابطه ي معنادار وجود دارد، بين سازگاري باسبک هاي مقابله اي مسأله مدار، هيجان مدار و اجتنابي رابطه ي معنا دار وجود دارد، بين وظيفه شناسي با سبک هاي مقابله اي مسأله مدار و هيجان مدار رابطه وجود دارد اما بين وظيفه شناسي با سبک مقابله اي اجتنابي رابطه ي معنا داري وجود ندارد. نتايج تحليل رگريسون نشان داد برون گرايي، انعطاف پذيري، سازگاري، وظيفه شناسي، مسئله مدار، هيجان مدار و اجتنابي پيش بيني کننده معناداري براي تاب آوري بوده است اما روان رنجورخويي پيش بيني کننده معناداري نبوده است.
کليد واژگان: پنج عامل بزرگ شخصيت، تاب آوري، سبک هاي مقابله اي دانشجويان
فصل اول
مقدمه پژوهش

1-1- مقدمه
در سال هاي اخير رويکرد روانشناسي مثبت گرا با توجه به استعدادها و توانمنديهاي انسان در جاي پرداختن به نابهنجاريها مورد توجه روانشناسان قرار گرفته است. اين رويکرد هدف نهايي خود را شناسايي موضوع ها و شيوه هايي مي داند که بهزيستي و شادکامي انسان را بدنبال دارد. از اين رو عواملي که موجب تصلابق بيشتر آدمي با نيازها و تهديدهاي زندگي مي شود، بنيادي ترين موضوع مورد پژوهش اين رويکرد است. (کمپل وهمکاران (2006)).
مدل پنج عاملي (FFI) شخصيت يک نتيجه گيري تجربي درباره متغيرهاي صفات شخصيت مي باشد. بر اساس اين مدل، شخصيت از پنج بعد اصلي تشکيل شده است که عبارتند از روان رنجور خويي (N)، برون گرايي (E)، انعطاف پذيري (O)، سازگاري (A)، وظيفه شناسي (C )، اين پنج عامل نه تنها در مقياس هاي رتبه اي همسالان (تيوبس و کريستال ، 1961-1992 .) وجود دارند.
در ويژه گي هاي توفيقي (سوسير، 1997). در پرسشنامه اندازه گيري نيازها و انگيزش ها (کاستاومک کري، 1998). در مقياس هاي تخصصي Q-set کاليفرنيا (لينيک، 1994). در مجموعه علايم اختلالات شخصيت (کلارک و ليوسلي، 1994). بيشتر روان شناسان واژه ي شخصيت را آن چيزي معني کردند که توسط مدل نيمه عاملي خلاصه شده است.
تا اوايل دهه 80 اعتقاد بسياري از پژوهشگران علوم روانشناسي اين بود که رويدادهاي تنش زا در بروز اختلالات روان تني نقش موثري دارند. به عنوان مثال هولمز واهه دريافتند که رويدادهاي زندگي با شروع بيماري رابطه دارد. در عين حال بررسي هاي روان شناسان بعدي نشان داد که بين رويدادهاي تنش زا و اختلالات روانشناختي، عوامل تعديل کننده اي وجود داردکه موجب مي شود اين رويدادها تأثير متفاوتي بر افراد داشته باشند. يکي از اين ويژه گي ها تاب آوري است (شاکري نيا و محمد پور، 1389).
تاب آوري به قابليت تطابق انسان در مواجهه با بلايا يا فشارهاي استرس زا، غلبه يافتن وحتي تقويت شدن بوسيله آن تجارت اطلاق مي شود. اين خصيصه با توانايي دروني شخص و مهارت هاي اجتماعي و تعامل با محيط حمايت مي شود، توسعه مي يابد و به عنوان يک ويژه گي مثبت و مطلوب است و به عنوان خصيصه اي پويا و قابل تغيير در نظر گرفته مي شود که مي توان آن را به روش هاي مختلفي از جمله: ايجاد عوامل حمايت کننده موجود يا ايجاد عوامل حمايت کننده جديد افزايش داد (کردميرزا، 1388).
تاب آوري مي تواند سطوح استرس و ناتواني را و شرايط استرس زا تعديل کند و افزايش رضايت از زندگي را باعث مي شود. اين امر روانشناختي به فرآيند پوياي انطباق و سازگاري مثبت با تجارب و تلنم و ناگوار در زندگي گفته مي شود و به عنوان اطمينان فرد به توانايي هايش براي غلبه بر استرس، داشتن توانايي هاي مقابله اي، عزت نفس، ثبات عاطفي ويژه گي هاي فردي که حمايت اجتماعي از رطف ديگران را افزايش مي دهد تعريف شده است(لپينکورارت، 2008).
فرآيند مقابله عمدتاً از فعاليت‌ها و اقدامات‌ها و رفتاري فرد براي مديريت استرس است. (استون و همکاران، 1992) مقابله را معادل تلاش هشيار براي مواجهه با مطالبات استرس‌زا مي‌دانند. از سوي ديگر کمپاس (1987) معتقد است مقابله صرفاً راهبرد است و الزاماً معادل مفقيت در کاهش استرس و درماندگي نيست. مقابله طبق نظر کمپاس به اقدامات سازش يافته و سازش نايافته در مواجه با عوامل استرس‌زا اطلاق مي‌شود. طبق نظر لاروس و فلکمن (1986) مقابله؛ “تلاش‌هاي رفتاري و شناختي که به طور مدواوم در حال تغييرند تا از عهده خواسته‌هاي خاص بيروني يا دروني شخصي که وراي ضابع و توان وي ارزيابي مي‌شوند، برآيند”. بر اساس اين تعريف، مقابله فرآيندي است که دائماً در حال تغيير است؛ مقابله بطور خودکار انجام نمي‌شود، بلکه الگوي آموخته شده‌اي است براي پاسخگويي به موقعيت‌هاي کنش‌زا؛ مقابله نيازمند تلاش فرد براي مواجهه با استرس است. در تعريفي که لازاروس (1982) از مقابله اارائه دهد، آن را تلاش‌هايي معرفي مي‌کند که براي مهار (شامل تسلط، تحمل، کاهش دادن يا به حداقل رساندن تعارض‌ها و خواسته‌هاي دروني و محيطي که فراتر از منابع شخص‌اند، صورت مي‌پذيرد.
پژوهش‌هاي گوناگوني در رابطه با متغيرهاي اين تحقيق به صورت جداگانه و يا با متغيرهاي ديگر انجام گرفته است اما تاکنون پژوهشي که همزمان رابطه 3 متغير پنج عامل بزرگ شخصيت، تاب‌آوري و سبک‌هاي مقابله‌اي را مورد مطالعه قرار داده باشد مشاهده نشده، لذا سوال اصلي اين پژوهش اين است که آيا بين پنج عامل بزرگ شخصيت، با تاب‌آوري و سبک‌هاي مقابله‌اي رابطه وجود دارد؟
1-2- بيان مسئله
طبقه بندي چارچوبي نظام دار براي تمايز مائل شدن، نظم دادن و نام گذاري انواع و گروه ها در يک علم مي باشد (جان و پروين، 1381).
نظريه کتل نشان داد که شخصيت از پنج عامل تشکيل شده است. به طور مثال کاستاومک کري (1998) نشان دادند که شخصيت از پنج عامل اصلي نوروز گرايي، گشودگي، مقبوليش و وظيفه شناسي تشکيل شده است، که هر يک از اين عوامل نيز محصول شش صفت مي باشند.
آنها با استفاده از تحليل عوامل به اين نتيجه رسيدند که مي توان از لحاظ تفاوت هاي فردي در خصوصيات شخصيتي ، پنج بعد اصلي را در نظر گرفت.
– روان رنجور خويي(N): تمايل فرد براي تجربه اضطراب، تنش، خصومت، تکانشگري، افسردگي وعزت نفس پايين.
– برون گرايي (E): تمايل فردي براي مثبت بودن، جرأت طلبي، پر انرژي بودن و صميميت.
– انعطاف پذيري (O): تمايل فرد براي کنجکاوي، عشق بدهند، هنرورزي، انعطاف پذيري و خرد ورزي.
– سازگاري(A): تمايل فرد براي بخشندگي، مهرباني، سخاوت، همدلي وهمفکري، نوع دوستي واعتمادورزي.
– وظيفه شناسي (C ): تمايل فرد براي منظم بودن، کارآمدي، قابليت اعتماد، خود نظم بخشي، پيشرفت مداري، منطقي بودن و آرام بودن (توخان، 1387).
با توجه به اينکه از ميان عوامل تأثيرگذار بر سلامت روان افراد سازه ي تاب آوري طي 10 سال گذشته توجه بسياري از محققان را به خود جلب کرده است و آن را به عنوان مقاومت موفقيت آميز فرد در برابر موقعيت هاي تهديد اميز و چالش برانگيز تعريف کرده اند. (فل و همکاران، 2006).
پژوهش هاي بي شماري نشان مي دهند که تاب آوري نقش ميانجي بسيار مهمي در جلوگيري يا بروز بسياري از اختلال هاي روان پزشکي از خود نشان مي دهد.(مي لنت و همکاران، 2002، لي و کرانفورد، 2008).
راتر تاب آوري را به عنوان تفاوت هاي فردي در مقابله و راکنش به موقعيت هاي دشوار تعريف مي کند. بنابراين يک فرد تاب آور موقعيت هاي ناگوار را به شيوه ي مثبت تري پرداز ش مي کند و خود را براي رويارويي با آنها داراي توانمندي قلمداد مي کند و شرکت فعال و سازنده در محيط پيراموني خود مي دانند. مي توان گفت تاب آوري، توانمندي فرد در برقراري تعادل زيستي- رواني در شرايط خطرناک است (کانروديويدسون، 2003).
مفهوم تاب آوري به صورت هاي مختلفي تعريف شده است. اوتار وچيچتي (2004، به نقل از کمپل و همکاران، (2006) تاب آوري را يک فرآيند پويايي مي دانند که در آن افراد با وجود تجارب- آسيب زا يا مصيبت بار، سازگاري مثبت نشان مي دهند.
کامپفر (1999، به نقل از ساماني، جوکار و صحراگرد، 1386) باور داشت که تاب آوري بازگشت به تعادل اوليه يا رسيدن به تعادل سطح بالاتر (در موقعيت تنش زا) است و از اين رو سازگاري مناسب را در زندگي فراهم مي کند. تاب آوري فقط پايداري در برابر آسيب ها يا موقعيت هاي خطرناک نيست، بلکه شرکت فعال و سازنده ي در محيط پيرامون خوداست (کانروديديدسون، 2003).
تاب آوري در اثر عوامل متعددي از قبيل زيست شناختي، ارثي، محيطي وا جتماعي مي تواند ايجاد شود، اما واکنش افراد مختلف در برابر يک عامل استرس آور مثابه يکسان نيست. لذا بنظر مي رسد که عوامل شخصيتي نقش اصلي در فرآيند ارزيابي عوامل استرس زا داشته باشند.
منظور از مقابله، کوشش‌ها و تلاشهايي است که فرد انجام مي‌دهد تا استرس را از ميان بردارد، برطرف کند، به حداقل رساند و يا تحمل کند. البته بايد در نظر بگيريم که از ميان برداشتن منابع استرس هميشه امکان‌پذير نيست، بلکه در مواردي بايد آن را کاهش دهيم و در مواردي بايد استرس را تحمل کنيم. کوشش‌هاي مقابله‌اي گاه به صورت انجام دادن فعاليت و اقدام خاصي است و گاه به صورت انجام دادن فعاليت‌هاي ذهني است. در واقع هنگامي که حادثه‌ي فشارزايي براي اشخاص روي مي‌دهد، افراد محرک را ارزيابي مي‌کنند و پاسخ‌هاي مقابله‌اي ارائه مي‌دهند. در ارتباط با ماهيت مقابله، اتخاذ چند ديدگاه در مورد ارائه بهترين تفسير درباره کنش‌هاي اصلي انسان بسيار سودمند است، چرا که هر ديدگاهي، راه‌هاي مختلفي را براي تفسير و واکنش افراد نسبت به تنيدگي مطرح مي‌کند. همچنين داشتن درکي روشن از شيو‌ه‌هايي که افراد را از يکديگر متفاوت مي‌سازد و چگونگي نقش اين تفاوت‌ها در مقابله سودمند است (نعمت طاووسي، 1391).
منظور از مقابله کردن تلاش‌هايي است که براي کنترل و اداره کردن موقعيت‌هايي که به نظر خطرناک و استرس‌زا مي‌رسند به عمل مي‌آوريم با اين تعريف که از لازاروس و فولکمن (1985) است، سه ويژگي عمده دارد: بيانگر اين است که مقابله مستلزم تلاش و برنامه‌ريزي است؛ نتيجه نهايي واکنش‌هايي مقابله‌اي را مثبت فرض نمي‌کند، مقابله کردن را فرآيندي تلقي مي‌کند که در طول زمان اتفاق مي‌افتد. اين ويژگي‌هاي تعريف مقابله بسيار مهم است زيرا به ما امکان مي‌دهد تا سبک‌هاي راهبردي مقابله‌اي متفاوت را مطالعه کنيم. در نتيجه در مي‌يابيم که کدام سبک‌هاي مقابله‌اي در کدام موقعيت‌ها موثر است. (محمد خاني، 1389)
1-3- اهميت و ضرورت انجام پژوهش
شخصيت از ديدگاه هاي مختلف مورد بررسي قرار گرفته و هر يک آن را بر اساس چهارچوب نظريه مربوطه تعريف کرده اند.
همچنين در مورد ابعاد شخصيتي افراد دانشمندان نظرات گوناگون و تقسيم بندي هاي مختلفي را ارائه داده اند. از جمله اين نظريات مي توان به مدل پنج عاملي شخصيت مک کراو کاستا1(1986) اشاره نمود. مدل پنج عاملي، شخصيت افراد را به پنج بعد روان رنجورخويي 2(تمايل افراد به تجربه اضطراب، تنش، خصومت، کمرويي، تفکر غير منطقي، افسردگي، عزت نفس پائين) برون گرايي3(تمايل فرد به معطوف ساختن توجه به اشخاص ديگر و لذت بردن از داشتن تعامل با سايرين) انعطاف پذيري4 (جست و جوي فعال فرد براي بهره گيري از تجاب ديگران و کنش فرد به کنجکاوي، عشق بدهند، تخيل، روشنفکري و نوآوري) سازگاري5(گرايش افراد براي احترام گذاشتن به ديگران وداشتن توافق و هماهنگي زياد با آن ها) و وظيفه شناسي6(توانايي افراد در سازماندهي، پايداري، کنترل و انگيزش در فتارهاي هدفمدار و گرايش به شايستگي، نظم و ترتيب، کوشش براي پيشرفت، خويشتن داري و تأمل) تقسيم مي کند.
هر يک از افراد برحسب ويژه گي شخصيتي خود طبق اين مدل مي توانند انگيزش و اگرايش خاصي نسبت به وظايف و اهداف سازمان داشته باشند. بدين ترتيب، تفاوت هاي شخصيتي افراد مي تواند منبع توسعه خلاقيت و يا زمينه بسياري از مشکلات سازماني باشند و بر عمل، رفتار، تصميمات و رفتار سازماني آنان موثر خواهد بود.
در طول 20 سال گذشته مطالعه درباره ي تاب آوري به طور معني داري گسترش يافته است و نياز به پژوهش درباره ي اين موضوع احساس مي شود. شايد تمايل زياد به پژوهش هاي تاب آوري به اين دليل باشد که عوامل محافظت کننده نقش پر اهميتي را در زندگي فرد ايفا مي کنند. از سوي ديگر بحثي از محبوبيت مفهوم تاب آوري و پژوهش هاي مرتبط با آن به اين دليل است که اين ديدگاه برتوانمنديها، ظرفيت ها، اميد و قدرت فرد تمرکز دارد.
اين که عوامل محافظت کننده به عنوان سپري بر عليه رفتارهاي خطرزا و پيامدهاي همراه با آنها مطرح هستند، تعيين کننده اين موضوع است که چرا بسياري از جوامع به شناسايي عوامل موثر برتاب آوري و بدنبال آن، طراحي برنامه هاي درماني وارتقاي توانايي هاي لازم در جانان اقدام کرده اند. (رسنيک، 2000).
اصطلاح سبک‌هاي مقابله‌ براي روش‌هاي مبارزه با منبع اضطراب مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به روش مواجهه با دشواري‌ها و کوشش براي غلبه بر آنها اشاره دارد (پورافکاري، 1373). به بيان ديگر، رفتارهاي مقابله‌اي به آن دسته از راهبردهاي هوشيار اطلاق مي‌گردد که فرد در مواجهه با رخدادهاي استرس‌زا خاص مورد استفاده قرار مي‌دهد (موس و هالان7، 2003؛ نقل از کاکابرايي و همکاران، 1390)
1-4- اهداف پژوهش
هدف اصلي
پژوهش حاضر بررسي رابطه پنج عامل بزرگ شخصيت با تاب‌آوري و سبک‌هاي مقابله‌اي دانشجويان مقطع کارشناسي ارشد استان کرمانشاه در سال 1393 است.
اهداف فرعي
تعيين رابطه بين 5عامل بزرگ شخصيت(روان رنجور خويي، برون‌گرايي، انعطاف پذيري، سازگاري، وظيفه‌شناسي) با تاب‌آوري
تعيين رابطه بين 5 عامل بزرگ شخصيت(روان رنجور خويي، برون‌گرايي، انعطاف پذيري، سازگاري، وظيفه‌شناسي) با سبک‌هاي مقابله‌اي
1-5- فرضيه‏هاي پژوهش
بين پنج عامل بزرگ شخصيت(روان رنجر خويي، برون گرايي، انعطاف پذيري، سازگاري، وظيفه شناسي) با تاب آوري دانشجويان دختر و پسر رابطه وجود دارد.
بين پنج عامل بزرگ شخصيت(روان رنجر خويي، برون گرايي، انعطاف پذيري، سازگاري، وظيفه شناسي) با سبک هاي مقابله اي دانشجويان دختر و پسر رابطه وجود دارد.
1-6-تعاريف
1-6-1-تعاريف مفهومي
پنج عامل بزرگ شخصيت عبارت است از روان رنجور خويي(N)، برونگرايي (E)، سازگاري (A)، انعطاف پذيري(O)، وظيفه شناسي(C) و با وجدان بودن. مفهوم شخصيت از ديدگاه آلپورت عبارت است از “سازمان پويايي از نظام هاي جسمي- رواني در درون فرد است که رفتار و افکار ويژه او را تعيين مي کند”. هم چنين وي، شخصيت را مجموعه عوامل دروني اي ه تمام فعاليت هاي فردي را جهت مي دهد تلقي مي کند (شولترودوان، 1998).
روان نژندي- تمايل عمومي به تجربه و عواطف منفي چون (ش) غم، دستپاچگي، عصبانيت، احساس گناه و نفرت مجموعه حيطه N را تشکيل مي دهد (مک کري و کوستا، 1992).
برونگرايي (E): بيانگر وجو رويکردي پر انرژي به جهان مادي و اجتماعي در فرد مي باشد که ويژه گي هايي چون مردم آميزي، فعال بودن، قاطعيت و جرأت را شامل مي شود(جان و سريو استاوا، 1999).
سازگاري(A): بعدي از تمايلات بين فردي است و اساساً يک فرد دلپذير، نوع دوست است. نسبت به ديگران همدردي کرده و مشتاق است که کمک کند و باور دارد که ديگران نيز متقابلاً کمک کننده هستند (مک کري و کاستا، 1991).
انعطاف پذيري (O): قابليت پذيرش عقايد جديد و ارزش هاي غير متعارف مي باشد. اين عامل با صفاتي نظير هوش، اعمال خلاف عرف، تخيل، کنجکاوري و ابتکار توصيف مي شود.(مک کري و کوستا 1991).
وظيفه شناسي( C): توصيف کننده قدرت کنترل تکافه ها، به نوعي که جامعه مطلوب مي داند و تسهيل کننده، رفتار، تکليف محور و هدف محور است. وظيفه شناسي ويژه گي هايي چون تفکر قبل از عمل، به تأخير اندازي ارضا خواسته ها رعايت قوانين و هنجارها و سازماندهي و اولويت بندي تکاليف را در بر مي گيرد (ديگمن و تاکوموتو چوک، 1981).
تاب آوري مي تواند سطوح استرس و ناتواني را در شرايط استرس زا تعديل کند و افزايش رضايت از زندگي را باعث شود. تاب آوري به فرآيند پوياي انطباق و سازگاري مثبت با تجارت تلخ و ناگوار در زندگي گفته مي شود (بنارد، 1995).
سبک‌هاي مقابله‌اي:
سبک‌هاي مقابله، به مجموعه تلاش‌هاي شناختي، هيجاني و رفتاري شخص براي کنترل درخواست‌هاي بيروني، دروني بخصوص، که فرد را تهديد مي‌کند يا به مبارزه مي‌طلبد گفته مي‌شود که به سه دسته کلي سبک‌هاي مقابله‌ مساله مدار، هيجاني مدار و اجتنابي تقسيم مي‌شوند (ابراهيمي، بوالهري، ذوالفقاري، 1381)
1-6-2-تعاريف عملياتي
پنج عامل بزرگ شخصيت: ميزان نمره يا کميتي است که آزمودني ها با توجه به پاسخ هايشان به پرسشنامه پنج عاملي نئو (NEO-FFI) کسب مي کنند. اين پرسشنامه داراي 60 آيتم است که ابعاد پنج گانه شخصيت بمنجار (روان رنجور خويي، برون گرايي، انعطاف پذيري، سازگاري، وظيفه شناسي) را مي سنجد.
تاب آوري:
نمره اي است که آزمودني ها در پاسخ به مقياس تاب آوري کانر- ديويدسون (CD-RISC) کسب مي‌کنند واين نمره شاخص عددي مناسبي براي اندازه گيري تاب آوري مي باشد. اين مقياس توانايي با سازگاري و تنش را اندازه مي گيرد.
سبک‌هاي مقابله:
عبارت است از نمره‌اي که فرد در پرسشنامه مقابله با فشار رواني CISS-SF 8کسب کرده است.

فصل دوم
پيشينه پژوهش

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

2-1-شخصيت
روانشناسي شخصيت حوزه بسيار گسترده‌اي است،زيرا شخصيت خود موضوعي است پيچيده و داراي ابعاد و جنبه‌هاي گوناگوني است. براي شناخت شخصيت انسان، از ديرباز کوشش‌هاي فراواني به عمل آمده است. نظريه‌هاي متنوع و مختلفي در مورد چگونگي شکل‌گيري شخصيت، عوامل موثر در اين شکل‌گيري، عوامل تشکيل‌دهنده شخصيت و از اين قبيل عرضه شده است که بعضي کوشيده‌اند پاسخگويي همه سوالات در مورد شخصيت انسان باشند و برخي تنها به چند جنبه‌ي شخصيت پرداخته‌اند (کريمي، 1388).
ديدگاه نظريه‌پردازان درباره ماهيت شخصيت انسان نه تنها نمايناگر توشه‌هاي نظري، تجارب باليني و تجربي آنها مي‌باشد بلکه تا حدودي متاثر از تجارب شخصي آنها دردوران کودکي مي‌باشد. به عبارت ديگر ديدگاه نظريه‌پردازان مختلف درباره ماهيت شخصيت انسان، به مثابه داربستي است که به وسيله آن نه انها نظريه خود را پي‌ريزي مي‌کنند، بلکه توسط آن رفتارهاي خود و ديگران را مورد پردازش قرار مي‌دهند. به همين دليل نظريه‌پردازان مختلف چشم‌اندازهاي متفاوتي درباره ماهيت شخصيت انسان دارند. بنابراين چندان شگفت‌انگيز نمي‌باشد که تا به امروز تعريف واحدي از شخصيت که مورد توافق همه نظريه‌پردازان روانشناسي مي‌باشد، وجود نداشته باشد (پروين9، 1996).
مفهوم شخصيت چيست و چگونه بايد آن را تعريف کرد؟در زبان روزمره مردم يکديگر را با عباراتي مانند “بسيار با شخصيت” يا “داراي شخصيت خوب” توصيف مي‌کنند. معمولاً اين راهي است براي بيان اين مطلب که فرد مورد نظر مجموعه متنوعي از رفتارهاي جالب توجه اجتماعي را از خود نشان مي‌دهد. اما در زبان يک روانشناس گفتن اين که فرد از شخصيت “بيش‌تر” يا “کمتر” برخوردار است، کاملاً بي‌معني خواهد بود. هر چند جنبه‌هاي فردي شخصيت، از قبيل درجه برون‌گرايي را مي‌توان اندازه گرفت، اما خود شخصيت مفهومي گسترده‌تر و پيچيده‌تر است که به کميت درنمي‌آيد.
از نظر ريشه‌اي، گفته شده است که کلمه شخصيت معادل کلمه personalityانگليسي يا personalite’ فرانسه است که خود از ريشه لاتين persona گرفته شده و به معني نقاب يا ماسکي بود که در يونان و روم قديم بازيگران تئاتر بر چهره مي‌گذاشتند. اين تعبير اشاره بر اين اين مطلب دارد که شخصيت هر کس ماسکي است که بر چهره خود مي‌زند تا وجه تميز او از ديگران باشد (کريمي، 1384). وقتي از شخصيت حرف زده مي‌شود مقصود در نظر داشتن بسياري از ويژگي‌هاي فرد است. نظريه اسميت مطالعه شخصيت و نقش آن در شناخت رفتار، در سراسر تاريخ روانشناسي جايگاه ويژه‌اي به شخصيت داده است. براي شناخت دقيق واژه شخصيت بايد به ريشه اين واژه توجه کرد. شخصيت از واژه يوناني پرسونا10 به معناي نقابي که هنرپيشه‌ها در اجراي نقش‌هاي خود بر چهره مي‌زنند گرفته شده است. به سادگي مي‌توان دريافت که چگونه واژه پرسونا براي اشاره به ظاهر بيروني به کار رفته است، زيرا در حقيقت اين چهره عمومي است که افراد در روابط خود آن را آشکار مي‌سازند. بنابراين شخصيت فرد را مي‌توان بر مبناي تاثيري که وي بر ديگران مي‌گذارد تعريف کرد، يعني اينکه فرد مورد نظر چگونه بنظر مي‌رسد (شولتز، 1377). شخصيت عبارت است از جنبه‌هايي از حيات انسان، اجازه مي‌دهد پيش‌بيني کنيم که انسان در اوضاع واحوال يعني چه رفتاري از خود نشان مي‌دهد (مشبکي، 1377).
همچنين فرگوسن (1970) معتقد است: شخصيت الگويي از رفتار اجتماعي و روابط اجتماعي و روابط اجتماعي متقابل است. بنابراين شخصيت يک فرد مجموعه راه‌هايي است که او نوعاً نسبت به ديگران واکنش يا با آن‌ها تعامل مي‌کند (کريمي، 1375).
صاحب نظران حوزه شخصيت و روانشناسي از کلمه شخصيت تعريف‌هاي گوناگون ارائه داده‌اند شخصيت هر فرد همان الگوي کلي يا همسازي ساختمان بدني، رفتار، علايق، استعدادها و صفات ديگر است. بدين ترتيب مي‌توان گفت که منظور از شخصيت مجموعه کامل خصوصيات و صفات فرد است (مان11، 1992) ايزدي (1351) شخصيت را مجموعه تفکيک ‌ناپذيرآن خصايص بدني و نفساني مي‌داند که شناخته شده دوستان نزديک شخص است يا به عبارت ديگر آن نقاب يا ماسکي که فرد براي سازش با محيط که در حقيقت نوعي از بازيگري در صحنه زندگي است، به چهره خود نهاده است.
2-2-تعاريف شخصيت
امروزه، روانشناسي را “دانش آزمايشي مطالعه رفتار موجود زنده” تعريف مي‌کنند. رفتار اعم از اعمال قابل مشاهده و فرآيندهاي رواني غير قابل مشاهده‌ بوده و به مجموعه پاسخ‌هايي که که از موجود زنده صادر مي‌شود، اطلاق مي‌گردند.
در هر حال، هدف تمامي يافته‌هاي روانشناسي، دست‌يابي به شخصيت است (مايلي12، 1380). به اين ترتيب، به کار بردن اصطلاح روانشناسي شخصيت نادرست خواهد بود. شخصيت حيطه جداگانه‌اي از روانشناسي (مثل روانشناسي تحول، روانشناسي باليني و مانند آن )نيست. بلکه، روانشناسي به عبارتي شخصيت شناسي13 است. بر خلاف ماي لي (1380) که فقط بر تفاوت‌ها تاکيد مي‌کند، شخصيت14 را بايد از تفرد15 متمايز کرد. تفرد عبارت است از متمايز شدن به عنوان يک شخص منحصر به فرد است. تفرد فرآيند تمايز از يک يا چند گونه مشابه است (کريسني، 1999)، فرآيندي که سرانجام فرد را غير قابل تقليل به هر فرد ديگر مي‌کند (ريچلاک16، 1981). اين در حالي است که شخصيت هم جنبه‌هاي مشترک و هم جنبه‌هاي تفاوت از ديگران را در نظر مي گيرد و ضمناً، نه تنها مفهوم همساني فرد در طول زمان را با خود دارد بلکه، سرچشمه دروني آن (صادر شدن پاسخ‌ها از موجود زنده) را در بر مي‌گيرد. در واقع تفرد فرآيندي سودمند در درک يکتايي شخصيت است (جل وزيگلر17 ، 1988). در حال حاضر تعريف واحدي از شخصيت که مورد توافق همگان باشد وجود ندارد. بنابراين دامنه تعاريف شخصيت از فرآيندهاي دروني ارگانيسم تا رفتارهاي مشهود ناشي از تعامل افراد در نوسان است (پروين و جان، 1381).
در اينجا برخي از تعريف‌هايي که از شخصيت شده است عرضه مي‌شوند:
شخصيت براي فرويد يکپارچگي سه پايگاه رواني بن18، من19، فرامن20در سازمان رواني است. در لغت نامه وارن تعريف شخصيت چنين آمده است: شخصيت برجنبه‌هاي عقلي، عاطفي، انگيزشي و فيزيولوژيکي فرد گفته مي‌شود به عبارت ديگر به مجموعه مولفه‌هايي که انسان را سر پا نگه مي‌دارد (ماي‌لي، ترجمه منصور، 1387).
در اين تعريف مجموعه عوامل در کنار هم قرار داده شده است اما اشاره‌اي به يکپارچگي اين عوامل پيدا نشده است. شلدون21 پويا بودن شخصيت را در تعريف خود مطرح نمود و آن را چنين عنوان کرد :
“شخصيت يا سازمان يافتگي پويشي به جنبه‌هاي، عقلي، عاطفي، انگيزشي و فيزيولوژيکي فرد مي‌گويند.” (کريمي، 1389).
پيرون22، وحدت يافتگي را همراه با جنبه‌هاي متمايز در تعريف خود برجسته مي‌نمايد.
بدين صورت که شخصيت به وحدت يافتگي تام و تمام يک فرد همراه با ويژگي‌هاي افتراقي دايم مثل هوش و مزاج در رفتار اطلاق مي‌گردد. (کريمي، 1389).
هيلگارد23 شخصيت را الگوهاي معين از رفتارو شيوه‌هاي تفکر مي‌داند که نحوه سازگاري مشخص را با محيط تعيين مي‌کند (پروين، ترجمه کديور، 1381).
کتل24 با روي آورد تحليل عاملي آن را پديده‌اي مي‌داند که به ما امکان پيش‌بيني رفتار شخص در يک موقعيت معين را مي‌دهد (اتکينسون و همکاران، 1388؛ ربر، 1985).
ميشل باروي آوردي موقعيتي و رفتاري نگري که اتخاذ کرده، آن را الگوي متمايزي از رفتار مي‌داند که سازش يافتگي هر فرد را با موقعيت‌هايش در زندگي مشخص مي‌کند (مورگان و همکاران، 1986) و ريخت‌ها و رگه‌هاي دروني شخصيت را به نفع عوامل موقعيتي کنار مي‌نهد (ربر25، 1985).
آلپورت شخصيت را سازمان پويايي از نظام‌هاي رواني- فيزيولوژيک فرد مي‌داند که افکار و رفتار او را مشخص مي‌کند (ربر، 1985).
به نظر مدي26 (1989) شخصيت مجموعه‌اي پايدار از ويژگي‌ها و گرايش‌هاست که مشابهت و تفاوت‌هاي رفتار روانشناختي افراد (افکار، احساسات و اعمال) را که داراي تداوم زماني بوده و ممکن است به واسطه فشارهاي اجتماعي و زيست شناختي موقعيت‌هاي بلاواسطه شناخته شوند يا به آساني درک نشوند، مشخص مي‌کند.
تعاريف روانشناسان نشان مي‌دهد که به رغم واگرايي در ارائه تعريف شخصيت، 5 ويژگي مشترک قابل استخراج است:
کليت: شخصيت يک کل متشکل از مولفه‌هاي تشکيل دهنده‌اي است که با مجموع اجزاي آن متفاوت است.
يکپارچگي: مولفه‌هاي شخصيت در هم تنيده‌اند به طوري که سازمان واحدي را به وجود مي‌آورند.
پويش: مولفه‌هايشخصيت بر يکديگر نيرو اعمال مي کنند.
پايداري: الگوهاي رفتاري در طول زمان نسبتاً پايدار مي‌مانند و بنابراين مي‌توان رفتار را پيش‌بيني کرد.
تفرد: مسير تحول شخصيت در فرد به سوي متمايز شدن از ديگران است.
بنابراين مي‌توان شخصيت را “سازمان پويا و نسبتاً پايداري که فرد را از ديگران متمايز کرده و امکان پيش‌بيني نسبي رفتار فرد را در موقعيت‌هاي معين فراهم مي‌کند” تعريف کرد (آقايوسفي، 1388).
2-3-نظريه‌هاي شخصيت
نظريه‌هاي شخصيت را مي‌توان گفت از زماني که بقراط، حکيم يوناني، افراد انساني را از نظر غلبه اخلاط چهارگانه به سنخهاي صفراوي، بلغمي، دموي، و سوداوي تقسيم کرد و براي هر يک از اين سنخ‌ها و ويژه‌گي‌هايي معيني قايل شد، آغاز شده است. از آن زمان تا زمان حاضر نظريه‌هاي گوناگوني با گرايش‌هاي متفاوتي درباره شخصيت انسان عرضه شده است. در اينجا مروري گذرا بر بعضي از اين نظريه‌ها خواهيم داشت. نظريه‌‌پردازان در خصوص جنبه‌هاي مختلف شخصيت انسان مطالب گوناگوني را مورد توجه قرار داده‌اند.
نظريه بقراط:
اعتقاد به اينکه بين ساختمان بدن و مزاج يا خلق و خوي افراد رابطه وجود دارد، از عقايد پايدار تاريخ بشري است. بقراط اشخاص را بر حسب اينکه کدام يک از مزاج‌ها بر آنها مسلط باشد به اخلاط چهارگانه تقسيم کرد و براي هر يک از اين نمونه‌ها مختصات رواني و بدني خاصي قايل بود.
دموي مزاج: ظاهري خوش آب و رنگ دارد و قوي بنيه است.
بلغمي مزاج: داراي بدني پرچربي و قطور و داراي اخلاقي زود اشنا، اجتماعي، کم فعاليت، وارفته و کند ذهن است.
صفراوي مزاج: باريک اندام، داراي پوست بدني زيتوني رنگ و از نظر اخلاقي تندخو، زودخشم، جاه طلب و حسود و ثابت قدم .
سوداوي مزاج: سيه چهره و دراز اندام و داراي چشماني درخشان، از لحاظ شخصيتي مظطرب، نگران، ناراضي، بدبين، پرجنب و جوش ولي بدون پايداري و استقامت (ستوده، 1382)
نظريه‌ روانکاوي بر روي تاثيرات مستقيم والدين بر شخصيت به خصوص پدر بر شخصيت پسر تاکيد دارد و به وابستگي‌ها و دلبستگي‌هاي والدين اشاره مي‌کند.
نظريه‌ ياديگري اجتماعي بر تقويت، تنبيه، همانندسازي و تقليد به عنوان فرآيندي اساسي براي اجتماعي شدن و رشد شخصيت تاکيد دارد.
نظريه ارنست کرچمر27 روان‌پزشک آلماني در سال 1921 با انتشار کتاب ساخت بدن و منش و با استفاده از روش‌هاي انساني سنجي جسمي28 انسان‌ها را با دو تيپ فربه‌تنان و لاغرتنان تقسيم کرد و بعداً يک سنخ سوم بنام سنخ پهلواني نيز به آنان افزود، به هر يک از اين (سه نسخ جسمي يک سنخ رواني مربوط)مي‌شود: مثلاً فربه‌تنان از نظر رواني، ادواري خوي. لاغرتنان، اسکيزوئيد خوي و سنخ پهلواني صرع‌واره خوي هستند. ادوراي خويان از نظر خلق‌وخوي بي‌ثبات وسکون، و از نظر رواني، عاطفي و احساساتي هستند. اسکيزوئيدخويان شخصيت گسيخته دارند و درونگرا هستند. صرع ‌واره ‌خويان محتاط و محافظه‌کار و کندند (کريمي، 1385).
2-4-عوامل به وجود آورنده شخصيت
شخصيت مجموعه ويژگي‌هاي جسمي، رواني و رفتاري است. بنابراين عواملي که بوجود آورنده اين ويژگي به شمار مي‌آيند، عوامل بوجود آورنده شخصيت نيز هستند. بخش اول اين ويژگي‌ها يعني ويژگي‌هاي جسمي، ساخته وراثت و بخش ديگر آن زاييده عوامل اجتماعي با محيط است. تعيين اين که کدام يک از دو عامل نقش مهم‌تري در شخصيت دارند غيرممکن است اما بديهي است که شخصيت هر فرد حاصل تعامل و تاثير متقابل هر دو عامل است، بدين معني که از يک سو عوامل محيطي در چارچوب امکانات و محدوديت‌هاي فيزيولوژيکي و ساختار وراثتي تاثير دارند و از سوي ديگر توانايي‌هاي بالقوه، که عمدتاً محصول توارث‌اند، هنگامي مي‌توانند شکوفا شوند و از قوه به فعل درايند که محيط مناسبي براي شکوفا شدن داشته باشند (کريمي دشتکي، 1385).
سنگ بناي اوليه شخصيت از هنگامي گذاشته مي‌شود که يک اسپرماتوزوييد با يک اووم ترکيب مي‌شود، سلول تخم را بوجود مي اورد. هر سلول تخم حاوي 23 کروموزوم از مادر و 23 کروموزوم از پدر است که اين کروموزوم‌ها از طريق ژن‌هايي که روي آن‌ها قرار دارند، ناقل صفات مختلف والدين به فرزندان هستند، از اين 23 جفت کروموزوم جفت آخر تعيين کننده جنسيت است (لطف‌آبادي و همکاران، 1386) ژن‌ها که در واقع انتقال دهنده صفات هستند، بسيار با ثبات‌اند و تنها جهش و تغييرات حاد محيطي قادرند در ژن‌ها تغيير ايجاد کنند.
دستگاه عصبي انسان نيز که از طريق تکانه‌هاي عصبي اداره کننده فعاليت انسان است، مي‌تواند در تفاوت همان شخصيت‌ها موثر باشد.
نقش هورمون‌هاي گوناگون نيز در تعيين شخصيت بسيار حائز اهميت است. غالب اين هورمون‌ها که ترشحات درون‌ريز هستند، کنترل رشد جسمي و حتي خلق انسان را بر عهده دارند اما ويژگي‌هاي وراثتي براي تحقق يافتن و رشد خود به زمينه‌هاي مناسب نياز دارند و اين محيط است که چنين زمينه‌اي را مي‌تواند فراهم سازد. هر قدر از نظر ويژگي‌هاي وراثتي متمايز و برجسته باشد، اگر در محيط نامناسب قرار گيرد، توانايي‌هاي ارثي و امکان کمتري براي شکوفا شدن پيدا خواهند کرد. کودکاني که در محيط‌هاي دور از انسان پيدا شده‌اند گواه روشني بر اين مدعا هستند. اين کودکان از بسياري از کودکان عادي عقب‌مانده‌تر بوده و حتي آموزش‌ها و امکانات فراهم شده بعدي براي آنان نتوانسته است عقب‌ماندگي‌هاي آن‌ها را جبران کند. آنچه در بررسي‌هاي گوناگون مشخص شده است، اين است که محيط و وراثت هر دو، در ايجاد شخصيت به طور متقابل سهم دارند و نمي‌توان تمايز مشخصي از نظر ميزان آنها بر شخصيت انسان قايل شد (شعاري‌نژاد، 1381).
2-5-رويکرد صفات
در رويکرد صفات سعي بر اين است که خصوصيات اساسي فرد که جهت‌دهنده‌ي رفتار اوست تفکيک و توصيف شود. در اين رويکرد، به شخصيت‌هاي اجتماعي فرد توجه مي‌شود و بيشتر توصيف شخصيت و پيش‌بيني رفتار مورد توجه است تا رشد شخصيت. در نظريه‌هاي صفات مردم از جهت ابعاد يا مقياس‌هايي که هر يک نمودار يک صفت است متفاوت شمرده مي‌شوند. به اين ترتيب در رويکرد صفات به اين توجه مي‌شود که هر فرد در ابعاد مختلف چه جايگاهي دارد (اتکينسون، 1994، به نقل از براهني، 1381).
آلپورت، آيزنک وکتل سه تن از نظريه‌‌پردازان اصلي رويکرد صفات هستند که در زير به شرح آنها پرداخته خواهد شد. گوردن آلپورت29(1917-1897)
آلپورت صفات شخصيت را گرايش‌هاي پاسخ دادن به شيوه يکسان به انواع مختلف محرک‌ها مي‌دانست. از نظر او صفت عبارت است از يک ساختار عصبي- رواني است. بنابراين صفات شيوه‌اي ثابت براي واکنش نشان دادن به محرک‌هاي محيط است. به اعتقاد وي معتبرترين واحد ارزيابي براي نشان دادن شخصيت افراد و چگونگي شباهت آنها همين صفت است (شولتز و شولتز، 1381؛ شاملو، 1377). آلپورت معتقد بود که صفات، عناصر پايه‌اي شخصيت هستند و هشت ملاک عمده را براي صفات شخصيت بيان مي‌دارد که عبارتند از:
هر صفت ماهيتي مشخص و واقعي دارد.
صفات فراگيرتر و عمومي‌تر از عادات هستند.
صفات پويا و تعيين‌کننده رفتارند.
صفات به گونه تجربي پي‌ريزي مي‌شوند.
هر صفتي به گونه نسبي از ديگر صفات مستقل است.
صفات معادل با داوري اخلاقي و اجتماعي نيستند.
هر صفتي را مي‌توان در فردي خاص مشاهده کرد.
اعمال يا عاداتي که در راستاي يک صفت قرار نمي‌گيرند، دليل بر عدم وجود آن صفت نيستند (ليبرت30 و ليبرت، 1998).


دیدگاهتان را بنویسید