3-5-1- پرسشنامه سبک هاي دلبستگي بزرگسالان67
3-5-2-پرسشنامه عزت نفس روزنبرگ68
3-5-3-پرسشنامه کيفيت زندگي69
3-6-روش اجراي پژوهش71
3-7-روش تحليل داده ها71
فصل چهارم: يافته هاي پژوهش
4-1- توصيف داده ها73
4-1-1-جنسيت73
4-1-2- سن74
4-1-3- وضعيت تاهل74
4-2- آمار استنباطي74
فصل پنجم: بحث و نتيجه گيري
5-1-يافته ها84
5-2- محدوديت هاي پژوهش87
5-3-پيشنهادات87
5-3-1-پيشنهادات پژوهشي87
5-3-2-پيشنهادات کاربردي88
چکيده
پژوهش حاضر با هدف تعيين رابطه بين سبک هاي دلبستگي و عزت نفس با کيفيت زندگي دانشجويان دانشکده ي علوم و تحقيقات دانشگاه کرمانشاه انجام گرفت. روش پژوهش توصيفي از نوع همبستگي است. جامعه آماري شامل کليه دانشجويان دانشکده ي علوم وتحقيقات دانشگاه کرمانشاه بود که از بين آنها نمونه اي به حجم 300 نفر به روش نمونه گيري تصادفي ساده انتخاب گرديد. براي گردآوري داده ها از پرسشنامه سبک هاي دلبستگي بزرگسالان هازان و شاور، مقياس عزت نفس روزنبرگ و پرسشنامه کيفيت زندگي سازماني جهاني بهداشت (WHOQOL-26) استفاده شد. براي تحليل داده ها از شاخص هاي آماري همبستگي پيرسون و تحليل رگرسيون استفاده شد. يافته ها نشان دادند که بين سبک دلبستگي ايمن با کيفيت زندگي رابطه معنا داري وجود ندارد، بين سبک دلبستگي نا ايمن اجتنابي با کيفيت زندگي رابطه معنا داري وجود دارد، بين سبک دلبستگي نا ايمن دوسوگرا با کيفيت زندگي رابطه معنا داري وجود دارد. همچنين نتايج نشان داد بين عزت نفس با کيفيت زندگي رابطه معنا داري وجود دارد. نتايج تحليل رگريسون نشان داد بين عزت نفس، سبک هاي دلبستگي ايمن و دوسوگرا پيش بيني کننده معناداري براي کيفيت زندگي دانشجويان بوده است. اما سبک دلبستگي اجتنابي پيش بيني کننده معنا داري براي کيفيت زندگي دانشجويان نبوده است.
کليد واژگان: سبک هاي دلبستگي، عزت نفس، کيفيت زندگي، دانشجويان
فصل اول
مقدمه پژوهش
1-1- مقدمه
دلبستگي يک جزء مکمل رفتار انساني “از گهواره تا گور است” (بالبي1 ، 1969، شيوروهازان، 1993) و شامل هر نوع رفتاري است که پيامد آن حفظ يا بدست آوردن مجاورت فرد مورد توجه باشد . رفتار دلبستگي داراي ارزش تکاملي براي انسان ها بوده است و به همين دليل جزء ذخاير ژنتيک رفتاري آن ها در آمده است . نظريه ي دلبستگي (بالبي، 1969، 1973، 1980) مبتني براين امر است که پيوندهاي عاطفي نخستيني که بين کودک و مادر (مراقب) در قالب مدل هاي ذهني2 درون سازي مي شوند، به گستره ي وسيع روابط بين شخصي کودک در آينده تعميم مي يابند و الگوي اين روابط، يعني سبک هاي دلبستگي در طول زندگي نسبتاً پايدار مي مانند (برترتون، 1991؛ مين، کاپلان وکسيدي، 1995؛ وست وشلدن؛ کلر، 1994؛ ميکولينسر، 2007). بنابراين رفتار دلبستگي و پيامدهاي عاطفي آن در سرتاسر زندگي همواره حاضر و فعال اند . به عقيده بالبي براي تأمين سلامت رواني کودک، برقراري روابط صميمي، گرم و دائمي بين او و مادرش يا کسي که بتواند به طور شايسته جايگزين وي شود ضروري است. چنان روابطي که مورد رضايت هر دو طرف بوده و از آن لذت ببرند . بالبي، اينثورت3 ، بلهار4، واترز و وال5 (1978) سه سبک دلبستگي ايمن6 ، اجتنابي7 و دوسوگرا8 را در کودکي توصيف کرده اند که در بزرگسالي نيز مورد تأييد قرار گرفته است (هازان و شيور، 1987). بالبي اين مسئله را مطرح کرد که سبک هاي دلبستگي افراد براساس درون سازي شخصي در مورد قابل دسترس و پاسخگو بودن نگاره ي دلبستگي ( مادر ) و کارآمد و ارزشمند بودن خود شکل مي گيرد (بالبي، 1973).
اکثر صاحب نظران برخورداري از عزت نفس را به عنوان عامل مرکزي و اساسي در سازگاري عاطفي – اجتماعي افراد مي دانند . عزت نفس مجموعه بازخوردها و عقايدي است که افراد در روابط خويش با دنياي بيرون ابراز مي کنند (کوپراسميت، 1371). در نظريه هاي مربوط به عزت نفس، عزت نفس بر مبناي تعامل هاي نخستين و عقايد افراد مهم درباره‌ي فرد شکل مي گيرد، اين نظريه ها مشابه ديدگاه روان پويشي و نظريه هاي دلبستگي بر تعامل مادر – کودک تأکيد دارند و فرآيند تحول را مورد توجه قرار مي دهند. راجرز کسي است که اصطلاح پذيرش يا توجه مثبت غيرمشروط را به کار برد و در شکل گيري عزت نفس صحبت نموده است. او فرض مي کرد عزت نفس بالا از محيط خانوادگي که محبت را به اطاعت و يا موفقيت خودمشروط نمي کند، ناشي مي شود ( شاملو، 1368). والديني که فرزندان خود را به صورت نامشروط مي پذيرند و روش هاي آزادمنشانه دارند در مقايسه با والديني که نتوانستند فرزندان خود را بپذيرند و رفتار مستبدانه اي داشتند، فرزنداني داشتند که عزت نفس بالاتر و امنيت هيجاني بيشتر برخوردار بودند ( شولتز و شولتز9 ؛ به نقل از سيد محمدي، 1386). به طور کلي از يافته هاي کوپراسميت ( به نقل از جوادي وکديور، 1373) چنين نتيجه گيري مي شود که افراد با عزت نفس بالا به خود اعتماد و اطمينان لازم را دارند و در اين قضاوت ها عقايدشان مشهود است. برعکس اشخاصي که عزت نفس پايين دارند، به خود اطمينان کمتري دارند و دريافت و درک از خودشان غنا يافته نيست.

مفهوم کيفيت زندگي در تحقيقات اجتماعي و روان شناسي مفهومي تازه است . در اواسط قرن بيستم با توسعه ي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي کشورها و پيشرفت علوم و تکنولوژي، انسان ها تدريجاً از رفاه بالاتر برخوردار شده و خواستار کيفيت زندگي بيشتر شدند . به همين دليل کيفيت زندگي در قرن بيستم مورد توجه زيادي قرار گرفته است . ( پسنديده، 1385 ) . کيفيت زندگي در حقيقت چکيده اي است از کل اهداف مراقبت هاي بهداشتي که ميزان تأثير سلامتي بر زندگي فرد را ارزيابي مي کند (گوت و هنکليف10، 2003 ) . با وجود توافق عمومي که در مورد ارزش بالقوه عناصر، ابعاد و مقياس هاي کيفيت زندگي وجود دارد، توافق واضحي درباره ي تعريف کيفيت زندگي ديده نمي شود و هر حوزه و رشته با توجه به ديدگاه خود و در راستاي هدف تحقيق، تعريفي خاص در رابطه با اين مفهوم ارائه مي دهد . به هرحال واقعيت چند بعدي بودن کيفيت زندگي پذيرفته شده است و اين ايجاد بيشتر نشان ابعاد جسماني، روحاني و اجتماعي مي شود . در واقع افراد، چيزهاي متفاوتي را در کيفيت زندگي خود مهم مي دانند اما آنچه در تعريف کيفيت زندگي مهم و اساسي است اين است که بعد سلامت همواره بايد مد نظر قرار گيرد (پسنديده، 1385). در گستره ي مسائل عاطفي – اجتماعي در جواني ارتباط بين دلبستگي و عزت نفس با کيفيت زندگي به عنوان متغيرهاي اساسي و تأمين بهداشت رواني ( جوانان ) براساس شکل گيري بهنجار گستره ها و روابط آن ها در گستره ي پرتلاطم تحول مورد نظر اين پژوهش است .
1-2- بيان مسأله
دلبستگي تجربه اي مهم در زندگي است . پيوند عاطفي که ميان کودک – والد از ابتداي تولد ايجاد مي شود در بهداشت و سلامت رواني فرد در سال هاي آتي تأثيري شگرف دارد . دلبستگي نوعي پيوند هيجاني پايدار، بين دو فرد است که هريک از طرفين ضمن تلاش براي حفظ نزديکي يا مجاورت با ديگري به گونه اي عمل مي کند که مطمئن شود ارتباط ادامه مي يابد . اين الگو در اثر پيوند بين کودک و مراقب اوليه در طي سال اول زندگي شکل مي گيرد . بالبي بيان کرده است که تجارب اوليه ي کسب شده توسط کودک در سيستمي به نام مدل کاري دروني، درون سازي مي شود . بالبي(1977) نظريه دلبستگي خود را به عنوان تمايل انسان به پيوندهاي عاطفي قوي به افراد خاص تعريف مي کند(تيمرمن و املکامپ11، 2006). دلبستگي رابطه عاطفي- اجتماعي است که به صورت غريزي بين مادر يا هر کس که به مواظبت از کودک مي پردازد، برقرار مي شود. در بيان گسترده دلبستگي عبارت است از روابط بين افراد بر اساس کيفيات اساسا اشتهايي يا تجسمي(منصور، 1384). دلبستگي ايمن، عملکرد و شايستگي را در روابط بين فردي تسهيل مي کند و موجب ارتقاي رفتار اجتماعي و گسترش مقاومت رواني مي شود(بالبي، 2007). با توجه به نظريه دلبستگي، افراد با دلبستگي ايمن نسبت به افراد با دلبستگي ناايمن، به علت تجربه هاي متقابل اجتماعي اوليه شان، عزت نفس بالاتري دارند. دلبستگي در مفهوم اختصاصي و خاص از الگوها و معيارهاي عاطفي و ارزشي برخوردار است. برخي معتقدند دلبستگي به والدين رابطه مثبت و معني داري با عزت نفس دارد و حتي پيش بيني کننده عزت نفس مي باشد(مهبد و فولاد چنگ، 1390). بالبي ( 1982، به نقل از اسروف، 1983 ) مي گويد، زماني که انسان به ديگران اعتماد داشته و نسبت به پذيرفته شدن از طرف آنان اطمينان داشته باشد، براي کاوش در محيط اشتياق بيشتري نشان داده، عواطف مثبت تري داشته، از عزت نفس بالاتري برخوردار بوده است . اعتماد به خود و اعتماد به ديگري دو ويژگي اساسي افراد ايمن محسوب مي شوند در نقطه مقابل سبک ناايمن ( اجتنابي و دوسوگرا ) با ويژگي هاي بي اعتمادي به خود و ديگران و انتظارات غير واقع بينانه از خود و ديگران همراه است . مطالعات نشان مي دهد جواناني که ارتباط هاي گرم و صميمي با والدين خود دارند، مفهوم خود عميق تري داشته، بيشتر به خود اعتماد دارند و از سازگاري رواني بالاتري برخوردار بوده و عزت نفس بالاتري داشته و وقتي با مشکلات درگير مي شوند براي يافتن راه حل مناسب تلاش مي کنند .
عزت نفس به ارزشيابي فرد نسبت به خود اشاره دارد، عزت نفس بيانگر نگرش از پذيرش، قابليت، اهميت، موفقيت و ارزش فردي است که معمولاً فرد آن را حفظ مي کند . ميزان رضايت و ارزشي که انسان براي خود قائل است در رفتار فرد اهميت بسياري دارد . بيشتر صاحب نظران برخورداري از عزت نفس يا ارزيابي از خود را عامل مرکزي و اساسي سازگاري عاطفي و اجتماعي افراد تلقي مي کنند ( بيابانگرد، 1370). در فرهنگ لغات وبستر12)1968) از عزت نفس به عنوان اعتماد و رضايت نسبت به خويشتن و نظر مثبت درباره ي خود ياد شده است. کوپراسميت(1990) در تحقيق خود به اين نتيجه رسيد که کودکان برخوردار از عزت نفس بالا افرادي هستند که با احساس اعتماد به نفس و بهره گيري از استعداد و خلاقيت خود به ابراز وجود مي پردازند و به راحتي تحت تاثير عوامل محيطي قرار نمي گيرند. براون در سال(1997) ادعا مي کند که عزت نفس ارزشمندترين نياز روان شناختي ما است و پيش نياز سلامت رواني به شمار مي رود. پژوهش ها نشان مي دهند که عزت نفس با سبک هاي دلبستگي ارتباط دارد . سبک دلبستگي ايمن با عزت نفس ارتباط مثبت دارد (صيادپور، 1386) .
کيفيت زندگي را دست يابي رضايت بخش اجتماعي فرد با توجه به محدوده ظرفيت فيزيکي تعريف کرده اند . شاين13 و جانسون14 ( 1978 ) کيفيت زندگي را به عنوان در اختيار داشتن منابع لازم فرد، جهت رضايت از نيازهاي شخصي، اميال و آرزوها و مشارکت در اموري که به تکامل فرد کمک مي کند و شناخت و رضايت از خود تعريف کرده اند . انسان در طول زندگي اش همواره در جست و جوي يک زندگي بهتر است. با اين وجود بسياري از افراد جامعه در زمينه هاي مختلفي با مشکلاتي روبرو هستند و گاها نمي دانند که چگونه با اين مشکلات روبرو شوند. از طرفي توجه به سلامتي نه از ديدگاه پزشکي و بيماري بلکه از نظر سلامت اجتماعي، نگاه تازه اي به سلامت است که فراتر از فقدان بيماري يا ناتواني است و اين امر به کارکرد کامل جسم و ذهن و سازگاري اجتماعي اشاره دارد. به عبارت ديگر افرادي که داراي عملکرد اجتماعي سالم هستند توانايي لازم در جهت برخورد با مشکلات مربوط به اجتماع و کنار آمدن با آنها و چگونگي بهره گيري از نقش ها و وظايف خود را دارا هستند(بولوينگ15، بوند16، جنکينسون17و لامپينگ18،2005). در زمينه احساسات مثبت پژوهش هاي رفتاري و اجتماعي زيادي انجام شده است و کيفيت زندگي يکي از نمودهاي احساسات مثبت است که شامل رضايت از زندگي19 (داينر20ولوکاس21، 2000)، احساس خوشبختي22 ( شاين و جانسون، 1978) و شادکامي23 ( آندريو24 و وايتي25، 1976) مي?باشد که جنبه هايي از سلامتي آدمي به شمار مي روند ( ونهاون26، 2000؛ باولينگ27 و ويندسور28 ، 2001). کيفيت زندگي با عزت نفس دانشجويان رابطه دارد (بهمني، تمدني و عسگري، 1388). به طور کلي بررسي ها نشان داده اند که بين ويژگي هاي شخصيتي هم چون عزت نفس و کيفيت زندگي ارتباط وجود دارد (سيمپون29، شوميکر30، دوراهي31 و سرستا32، 1996). تاکنون پژوهش هاي گوناگوني در رابطه با متغيرهاي اين تحقيق به صورت جداگانه و يا با متغيرهاي ديگر انجام گرفته اما تاکنون پژوهشي که همزمان رابطه سه متغير سبک دلبستگي، عزت نفس و کيفيت زندگي را مورد مطالعه قرار داده باشد مشاهده نشد. لذا سوال اصلي اين پژوهش اين است که آيا بين سبک دلبستگي و عزت نفس با کيفيت زندگي رابطه وجود دارد ؟ ???
1-3- اهميت و ضرورت انجام پژوهش
در زندگي انسان، دلبستگي تجربه اي بسيار مهم است . روابط والدين با فرزندانشان تأثير مهمي بر زندگي شخص، سازگاري اجتماعي و سلامت رواني او دارد . دلبستگي به معني برقراري پيوند عاطفي عميق با افراد خاص در زندگي تلقي مي شود به گونه اي که فرد از تعامل با آن ها احساس شعف و نشاط بدست آورد و به هنگام تنش در کنار آن ها به احساس آرامش دست يابد (سهرابي و رسولي، 2008 ) . رفتارهاي دلبستگي و پيامدهاي آن در سراسر زندگي فعال باقي مي مانند و به هيچ وجه به دوره ي کودکي محدود نمي شوند ( سيمپون33 ، 2007 ) . آرمسدن و گرينبرگ ( 1988 ) از بررسي هاي متعدد خود نتيجه گرفته اند که کيفيت دلبستگي با سلامتي روان جوان و کنار آمدن با بحران هاي مختلف و رضايت از زندگي او ارتباط معنادار دارد . پژوهش هاي پيشين نشان داده اند که الگوي دلبستگي مي تواند زمينه ساز نحوه ي برخورد فرد با مسايل زندگي باشد و شيوه ي نگرش فرد را نسبت به مسايل و مشکلات ، مشخص سازد . عزت نفس درجه ارزشي است که هر فرد به خودش نسبت مي دهد ( وير ، 2000 ) . عزت نفس باعث مي شود که افراد خودشان را به عنوان کساني توانا به عمل مستقل ببينند و بنابراين حسي از خود ارزشي همساز با اين تصوير ايجاد مي کنند و به تدريج از روي تجربه هاي شخصي و تأثير دنياي خارج نگرشي ثابت و پايدار از محيط و از خود و از ارتباط اين دو با يکديگر به دست مي آورند و براساس آن مسائل زندگي را ارزيابي مي کنند و بر کيفيت زندگي تأثيرگذار است . با اين حال در مورد تأثير عزت نفس بر کيفيت زندگي پژوهش هاي اندکي انجام گرفته است .
طبق تحقيقات انجام شده انواع اختلالات رواني، عزت نفس، افسردگي و رفتارهاي پرخطر در جوانان رابطه منفي با کيفيت زندگي آنان دارد . کيفيت زندگي امتياز زيادي دارد و آنچه تحقيق حاضر را ضروري مي سازد آن است که در اين زمينه پژوهش هاي اندکي صورت گرفته است و در حال حاضر توجه به مقوله کيفيت زندگي جهت ارزيابي سلامت و رضايتمندي افراد با رشد قابل ملاحظه اي همراه بوده است با اين وجود، مهم ترين هدف در اين زمينه تلاش در جهت حداکثر رساندن درک بينش افراد از احساس رفاه و سطح کيفيت زندگي مي باشد .
به طور کلي با توجه به اينکه تحقيقات قبلي در مورد متغيرهاي اين تحقيق به صورت جداگانه بوده است و هيچ پژوهشي هر سه متغير را همزمان مطالعه نکرده است . نتايجي که از اين تحقيق بدست مي آيد مي تواند مورد استفاده خانواده ها ، مراکز آموزشي ، پژوهشگران و دانشجويان قرار گيرد و همچنين زمينه ساز پژوهش هاي ديگر در اين راستا شود .
1-4-اهداف پژوهش
هدف اصلي :
هدف اصلي پژوهش حاضر بررسي رابطه سبک هاي دلبستگي و عزت نفس با کيفيت زندگي دانشجويان در مقطع کارشناسي ارشد استان کرمانشاه در سال 1393 است .
اهداف فرعي :
1- تعيين رابطه بين سبک هاي دلبستگي با کيفيت زندگي در بين دانشجويان مقطع کارشناسي ارشد
2- تعيين رابطه بين عزت نفس با کيفيت زندگي در بين دانشجويان مقطع کارشناسي ارشد
1-5- فرضيه هاي پژوهش
1- بين سبک دلبستگي ايمن با کيفيت زندگي دانشجويان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد .
2- بين سبک دلبستگي نا ايمن اجتنابي با کيفيت زندگي دانشجويان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد .
3- بين سبک دلبستگي نا ايمن دوسوگرا با کيفيت زندگي دانشجويان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد.
4- بين عزت نفس با کيفيت زندگي دانشجويان دختر و پسر رابطه مثبت وجود دارد .
1-6- تعاريف
1-6-1-تعاريف مفهومي
سبک هاي دلبستگي : دلبستگي عبارت است از پيوند عاطفي عميقي که فرد با افراد خاصي در زندگي برقرار مي کند به طوري که باعث مي شود در تعامل با آن ها احساس نشاط و شعف کرده و به هنگام استرس از اينکه آن ها را در کنار خود مي بيند احساس آرامش کند ( برک34 ، 1384 ) . که بر چند نوع است :
الف) دلبستگي ايمن : افرادي که داراي اين سبک هستند کمتر از خطرات مي ترسند زيرا در موقعيت هاي خطرزا خود را تنها احساس نمي کنند ( ميکو لينسر و همکاران ، 2010 ) و تمايل به ايجاد ارتباط صميمانه و مثبت با ديگران دارند و نسبت به افراد داراي سبک هاي ناايمن عزت نفس بالاتري دارند ( فني نوللر35 ، 1990 ) ، نسبت به دنيا و ديگران اعتماد دارند .
ب) دلبستگي ناايمن – اجتنابي : افراد اجتنابگر کساني هستند که همان ويژگي کودکان اجتنابگر را دارند ، آن ها از ايجاد روابط صميمانه با ديگران اجتناب مي کنند و در مقياس هاي روابط عاشقانه نمرات کمتري را بدست مي آورند ( فني و نوللر ، 1990 ) . کودکان اجتنابي حضور منبع دلبستگي را ناديده مي گيرند و با بي توجهي نسبت به او نشان مي دهند سعي در کاهش تضاد با منبع دلبستگي خود دارند .
پ) دلبستگي اضطرابي – دوسوگرا : افراد داراي اين سبک دلبستگي شبيه کودکان دوسوگرا هستند و در روابط عاطفي شان با ديگران انحصارطلب و وابسته اند ( فني و نوللر ، 1990 ) و دائم نگران طرد شدن و رها شدن از سوي ديگران هستند و توسط وابستگي شديد به ديگري سعي در کاهش اضطراب جدايي خود دارند .
عزت نفس : منظور از عزت نفس ارزشيابي فرد درباره ي خود ، يا قضاوت هاي شخصي در مورد ارزش خود است . اين ارزش از اطلاعات درون مفهوم خود و اعتقادات فرد در مورد تمام صفات و ويژگي هايي که در او هست ، ناشي مي شود . تعريف کوپر اسميت36 از عزت نفس اين گونه است : عزت نفس ، قضاوتي شخصي از ارزشمند بودن خود است که نشانگر نگرش خود نسبت به قبول يا عدم قبول وي نسبت به قابليت ها ، اهميت موفقيت و ارزشيابي خود است .
کيفيت زندگي : سازمان جهاني بهداشت ( 1995 ) کيفيت زندگي را اينگونه تعريف مي کند : درک افراد از موقعيت خود در زندگي از نظر فرهنگ و سيستم ارزشي که در آن زندگي مي کند ، اهداف ، انتظارات، استانداردها و اولويت هايشان مي باشد ، پس کاملاً فردي بوده و توسط ديگران قابل مشاهده نيست و بر درک افراد از جنبه هاي مختلف زندگي شان استوار است ( نجات ، 1387 ) . به عبارت ديگر ، کيفيت زندگي مفهوم گسترده اي است که بصورت پيچيده سلامت جسمي ، وضعيت روان شناختي ، سطح استقلال ، روابط اجتماعي و باورهاي شخصي فرد را به مشخصه هاي برجسته ي محيط او مرتبط مي سازد ( هريس ، به نقل از مهرپرور ، 1386 ) .
1-6-2-تعاريف عملياتي
سبک هاي دلبستگي : نمره اي است که آزمودني ها از پرسشنامه سبک هاي دلبستگي بزرگسالان هازن و شاور (1987) کسب كرده اند .
عزت نفس : نمره اي است که آزمودني ها از پرسشنامه ي 10 سؤالي عزت نفس روزنبرگ کسب کرده اند .

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

کيفيت زندگي : نمره اي است که آزمودني ها در پرسشنامه کيفيت زندگي سازمان جهاني بهداشت (WHOQOL-26) كسب كرده اند .
فصل دوم
پيشينه پژوهش
در اين فصل سعي شده ابتدا تاريخچه،تعريف متغيرها و سپس مختصري درمورد رويکردهاي نظري و رابطه بين متغيرها براي هر کدام از متغيرهاي سبک هاي دلبستگي، عزت نفس وکيفيت زندگي، بياوريم و دراخر نيز به نزديکترين پژوهش هاي انجام شده باموضوع،در داخل و خارج از کشور پرداخته ايم.
2-1-تاريخچه دلبستگي
پيدايش دلبستگي و رشد آن را مي توان از ديدگاه هاي روان تحليل گري، کردارشناسي و رفتارگرايي بررسي نمود. همه اين نظريه هاي تحولي به گونه اي به رابطه اوليه کودک- مادر وتاثير سازنده يا مخرب آن بر هيجانات،عواطف و رفتار و درمجموع شخصيت کودکي و بزرگسالي افراد تاکيد داشته اند. رابطه کودک- مادر مهمترين اصلي است که در رشد شخصيت انسان مورد تاکيد اکثر روانشناسان قرارگرفته است. موضوع اصلي نظريه دلبستگي اين است که براي دلبستگي يک اساس زيستي درنظرگرفته شده که به موجب آن بالبي(1973) معتقد است که رفتار انسان ها با يک سري سيستم هاي کنترل رفتاري تنظيم مي شود. سيستم هاي کنترل رفتار، رفتارها را سازمان دهي مي کنند وبه آنها جهت مي دهند که همين سازمان دهي وجهت دهي براي تطابق و سازگاري بشر ارزش حياتي دارد. بالبي(1973) معتقد است سيستم کنترل دلبستگي مانند ترموستات عمل مي کند که داراي سنسورهايي است که دماي کنوني را اندازه گيري و آن را بايک سطح استاندارد مقايسه مي کند. اگر درجه دما پايين تر از سطح استاندارد بود سيستم را روشن مي کند، اگر دماي کنوني بالاتر از سطح استاندارد باشد، سيستم را خاموش مي کندو دما را نزديک به موقعيت مورد هدف (استاندارد) نگاه مي دارد. بالبي(1969) در مورد(هموستازي رفتار 37( نيز صحبت کرد و عنوان نمود که (هموستازي رفتار) عبارت است از تمايل کودک
خردسال به ادامه مجاورت با شخص مورد علاقه، بالبي اظهار داشت که اين درجه دما هدف مورد نظر سيستم
دلبستگي- بسته به شرايط زماني تغيير مي کند. نوزاد انسان از ابتداي تولد رفتارهاي خاصي دارد که برانگيزاننده هستند زيرا موجب مجاورت، بين مادر و نوزاد مي شود اين رفتارها “رفتارهاي دلبستگي” ناميده مي شود.
اينسورث38 (1989) شانزده نوع از اين رفتارها را نام برد(مثل گريه، لبخندزدن، لمس کردن و…) کودک بعد از شش ماهگي قادر مي شود تا رفتارهاي خود را براساس تعيين هدف وبه سمت هدف سازمان دهي کند، روشي که از طريق آن رفتارهاي دلبستگي- باساير رفتارها- نسبت به شخص مورد علاقه سازمان دهي مي شود “الگوهاي دلبستگي” ناميده مي شود. الگوهاي دلبستگي افراد به رفتارهاي دلبستگي نسبت به شخص مورد دلبستگي گفته مي شود(گل محمدي،1390).
2-2-تعريف دلبستگي
دلبستگي به پيوند عاطفي بين افراد اطلاق مي گردد ودر واقع افراد براي ارضاي نيازهاي عاطفي خود بر يکديگر تکيه مي کنند. دلبستگي از يک مفهوم يوناني به نام storge که نوعي عشق بين والدين وکودک است گرفته شده است(اسپنسر39،1988؛به نقل از دهقان،1376). به طور کلي دلبستگي را مي توان جو هيجاني حاکم بر روابط کودک با مراقبش تعريف کرد. اينکه کودک مراقب خود را که معمولا مادر اوست، مي جويد وبه او مي چسبد، مؤيد وجود دلبستگي ميان آنها است. نوزادان معمولا تا پايان ماه اول عمر خود شروع به نشان دادن چنين رفتاري مي کنند و اين رفتار براي تسريع نزديکي به فرد مطلوب طراحي شده است (گل محمدي،1390). پيوند را گاه مترادف بادلبستگي بکار مي برند درحالي که اين دو پديده متفاوت هستند. پيوند به احساس مادر درباره نوزادش مربوط است و با دلبستگي فرق دارد. مادر به طور طبيعي نوزاد را منبع احساس امنيت تلقي نمي کند و به او تکيه نمي کند درحالي که در دلبستگي چنين است. پژوهش ها نشان داده اند که پيوند مادربا نوزاد زماني شکل مي گيرد که تماس پوستي با ساير انواع تماس نظير چشمي ياصوتي برقرار مي شود. برخي محققان به اين نتيجه رسيده اند که اگر مادر بلافاصله پس از تولد نوزادش تماس پوستي وبدني با او داشته باشد،پيوند قوي تري برقرار مي کند و ممکن است مراقبت هايش را باتوجه بيشتري انجام دهد. نظريه ي دلبستگي بر اين باور است که دلبستگي، پيوندي جهان شمول است و در تمام انسان ها وجود دارد. بدين معني که انسان ها تحت تأثير پيوندهاي دلبستگي شان هستند.
دلبستگي يک پيوند عاطفي است که بين کودک و مراقب او شکل مي گيرد وبا جست وجو کردن، درآويختن وميل به بودن در کنار مراقب، مشخص مي شود(سادوک و سادوک40،2005). دلبستگي را مي توان به صورت الگوهاي تفکر، احساس ورفتارهاي شخص در رابطه ي نزديک با مراقب، شريک عاطفي و ديگر افراد صميمي تعريف کرد(بوتوناري41 وهمکاران،2007). بالبي(1969)به تعامل مادر- کودک اشاره داشته ونتيجه ي عمده ي تعامل بين مادر و کودک را به وجود آمدن نوعي دلبستگي عاطفي بين آنان مي داند. پيوند عاطفي با مادر سبب مي شود که کودک دنبال آسايش حاصل از وجود مادر باشد، بخصوص وقتي احساس ترس و عدم اطمينان پيدا مي کند(ماسن42 وهمکاران).
واترز(1978)بيان مي کند که دلبستگي در واقع شامل رفتارهاي دلبستگي است که ايجاد کننده ي نزديکي به چهره ي دلبستگي است. اين رفتارها شامل توجه داشتن، لمس کودک، نگاه کردن، وابسته يا متکي بودن و اعتراض به طردشدگي است. از نظر اينزورث(1973)دلبستگي يک ارتباط عاطفي بين کودک بافرد خاص است.
بالبي در قلمروي دلبستگي دو نکته مهم را مورد تأکيد قرار مي دهد: اول آنکه کودک ازنظر ژنتيکي براي واکنش هايي آمادگي دارد و دوم آنکه رفتار دلبستگي متحول مي گردد (منصور و دادستان، 1376). بالبي(1969) بيان کرده است که رفتارهاي دلبستگي در واقع با رفتارهاي تغذيه اي وجفت يابي برابري مي کند، بنابراين اهميت زيستي دارد. دلبستگي يک نظام رفتاري است که بالبي براي اولين بار آن را از کردارشناسي طبيعي گرفت و آن به عنوان پيوند عاطفي بين کودک در حال رشد ومادر است که مسئوليت اساسي را در مراقبت وي برعهده دارد. طبق نظر بالبي دلبستگي زماني به وجود مي آيد که رابطه گرم، صميمانه و پايا بين کودک ومادر که براي هر دو رضايت بخش و مايه خوشي است وجود داشته باشد(احمدي،1380). نظريه بالبي بر روي سه اصل پايه ريزي شده است، نخست اينکه نوزاد انسان باخزانه اي از رفتارها که به مجاور شدن با ديگر افراد جهت دهي مي شود متولد مي شوند تا براي آنها يک (پايگاه امن) به منظور جست وجو کردن محيط فراهم نمايد. دوم مجاور بودن با ديگران آنها را دسترس پذير مي کند تا نيازهاي دلبستگي نوزادان را برآورده کنند. سوم اينکه تجارب با افراد مهم جهت تعميم به روابط جديد دروني سازي مي شود(ميکولينسرو فلورين43،1998؛نقل از زارع،1373). در واقع قصد اصلي و اوليه نظريه پردازان دلبستگي اين بود که علت ايجاد نزديکي و رابطه نوزاد با مادر، نه به دليل نياز به غذا و تأمين سلامت جسمي نوزاد است، بلکه ايجاد نوعي رابطه امن و کسب امنيت رواني نوزاد است که بين مادر و فرزند چنين رابطه گرم و سرشار از صميميت ايجاد مي شود( بلوم44،ترجمه سيد محمدي،1381). لازم به ذکر است که با وجود شباهت بين رفتارهاي دلبستگي با رفتارهاي وابستگي، آن دو از هم متفاوت اند، زيرا رفتار دلبستگي به ارتباط عاطفي يک شخص با شخص ديگر مربوط مي شود، در حالي که وابستگي به عنوان يک صفت شخصيتي قلمداد مي شود(اسروف،1983؛ واترز، 1985).
2-3-نظريه ي دلبستگي
نظريه ي دلبستگي، انسان را به عنوان موجودي اجتماعي مي نگرد که ظرفيت برقراري ارتباط با ساير انسان ها را دارد. بالبي معتقد است که دلبستگي در رابطه ي والد-کودک به رابطه در بزرگسالي انتقال مي يابد و مي تواند برشناخت، هيجان ها و رفتار تأثير بگذارد. هر گونه خلل در رابطه ي دلبستگي موجب آسيب و خطرهاي بعد مي شود. بر اين اساس، امنيت را مي توان به عنوان هسته ي نظام دلبستگي در روابط توصيف نمود. يک رابطه امن با فردي صورت مي پذيرد که نسبت به او احساس دلبستگي شود. بالبي در(1969،به نقل از خوشابي و ابوحمزه،1386) نظريه دلبستگي را مطرح کرد به نظر او روابط اجتماعي طي پاسخ به نيازهاي زيست شناختي و روان شناختي مادر و کودک پديد مي آيند. از نوزاد انسان رفتارهايي سر مي زند که باعث مي شود اطرافيان از او مراقبت کنند و در کنارش بمانند اين رفتارها شامل گريستن، خنديدن و سينه خيز رفتن به طرف ديگران مي شود. از نظر تکاملي اين الگوها ارزش انطباقي دارند زيرا همين رفتارها باعث مي شود از کودکان مراقبت لازم به عمل آيد تا زنده بمانند. نتيجه عمده کنش متقابل بين مادر و کودک به وجود آمدن نوعي دلبستگي عاطفي بين فرزند ومادر است اين دلبستگي و ارتباط عاطفي با مادر است که سبب مي شود کودک به دنبال آسايش حاصل از وجود مادرباشد،به خصوص هنگامي که احساس ترس و عدم اطمينان مي کند. بالبي و مري اينسورت معتقدند که همه ي کودکان بهنجار احساس دلبستگي پيدا مي کنند و دلبستگي شديد شالوده ي رشد عاطفي واجتماعي سالم در دوران بزرگسالي را پي ريزي مي کند، در واقع دلبستگي هاي انسان نقش حياتي در زندگي وي ايفا مي کند. اينسورت نيز رفتار دلبستگي در روابط بزرگسالي را به عنوان اساس پديده ي ايمني در هسته زندگي انسان مورد تأکيد قرار داد، او اظهار داشت که دلبستگي ايمن، عملکرد شايستگي را در روابط بين فردي تسهيل مي کند. براي مثال کودکاني که دلبستگي شديد به مادرشان دارند در آينده از لحاظ اجتماعي برون گرا هستند و به محيط اطراف توجه نشان مي دهند و تمايل به کاوش در محيط اطرافشان دارند و مي توانند با مسايل مقابله کنند. از طرف ديگر عواملي که مخل اين دلبستگي باشد در زمينه ي رشد اجتماعي کودک در آينده مشکلاتي ايجاد مي کنند. مري اينسورت مشاهدات بالبي را بسط دادو دريافت که تعامل مادر باکودک در دوره ي دلبستگي تأثير چشمگيري بر رفتار فعلي و آتي کودک دارد.
2-4- اهميت نظريه دلبستگي
با توجه به اينکه سبک هاي دلبستگي زندگي آينده فرد را رقم مي زند و در مواردي مانند روابط بين فردي، روابط درون فردي(خودپنداره)، مهارت اجتماعي، مقابله تنيدگي ها، سازگاري زناشويي، اضطراب و تجارب اضطرابي و برخي موارد ديگر مداخله کرده و تأثير مي گذارد، اهميت مسأله به طور کلي روشن مي گردد که به چند مورد پرداخته شده است.
1-کنش متقابل و رابطه عاطفي بين مادر و نوزاد، به روابط اجتماعي کودک در آينده شکل داده و نحوه برخورد مادر با کودک در چگونگي اجتماعي شدن وکسب مهارت هاي اجتماعي فرزند تأثير مي گذارد، پژوهش ها به اين امر اشاره دارند که اگر شيوه فرزند پروري مادر در چند ماه اول زندگي به صورتي باشد که فرزندش را به صورت(دلبسته ايمن) پرورش دهد،بسياري از مشکلاتي که افراد در بزرگسالي مانند ناسازگاري زناشويي،طلاق، برقراري ارتباط نزديک باديگران، عقب افتادگي تحصيلي تجربه مي کنند را نخواهند داشت(ماسن و همکاران، ترجمه ياسايي،1380).
2-افرادي که از سبک دلبستگي ايمن برخوردارند، داراي هوش هيجاني بالايي بوده و مي توانند به مديريت هيجان هاپرداخته وبه تصميم گيري هاي موثردر زندگي دست زده و توان مقابله باتنيدگي ها را به طور اثربخش داشته باشند. به اعتقاد گلمن، بهره هوش سنتي ياIQ مي تواند فقط 20 درصد از موفقيت فرد را مشخص کند و 80 درصد مابقي از هوش هيجاني يا EQ است(گلمن، ترجمه پارسا،1380).
3-در رابطه ذاتي ميان رفتار دلبستگي و تنيدگي، دلبستگي ايمن به عنوان يک عامل محافظت کننده اساسي که منجر به ارزيابي مثبت وراهبردهاي مقابله اي سازنده مي شود در نظرگرفته شده است. بر عکس،دلبستگي ناايمن به عنوان يک عامل خطر ساز بنيادين در نظر گرفته شده است که منجر به ارزيابي منفي در راهبردهاي مقابله اي کمتر مفيد و سازنده مي شود(به نقل از هادي نژاد،1382).
4-با توجه به اهميت آموزش وپرورش در زندگي افراد ضروري است که متوليان امر تدابيري اتخاذ کنند که اولا اوليا دانش آموزان در جريان شيوه هاي فرزندپروري به صورت دلبسته ايمن قرار بگيرند و ثانيا خود دانش آموزان را از نظر هوش هيجاني پرورش دهند، دانش آموزان در رسيدن به اهداف خود در زندگي پيشرفت کرده و توانايي مواجهه با مخاطرات زندگي و توانايي تصميم گيري اثربخش را کسب کرده و حتي اختلالات رفتاري آنها کاهش پيدا خواهد کرد.
بالبي، دلبستگي را محصول دومتغير اساسي طبيعت و تربيت مي دانست. يکي از پژوهش هاي اصلي در زمينه ي تفاوت هاي فردي اين است که رفتار دلبستگي، تا چه حد به رفتار مادر در ماه هاي نخست زندگي مربوط مي شود و تا چه حد به مشخصه هاي ذاتي کودک وابسته است؟ براي يافتن پاسخ اين پرسش، تعدادي از پژوهش ها، نقش رفتار مادرانه را بررسي کرده و به اين نتيجه رسيدند که مشخصه هاي رفتار مادرانه شامل حساسيت، پاسخگويي، حضور عاطفي، مسئوليت پذيري و تربيت، از مهمترين تعيين کننده هاي محيطي تفاوت هاي فردي رفتار دلبستگي محسوب مي شود(بلسکي45 و همکاران،1984) و تعدادي ديگر از پژوهش ها نقش آمادگي هاي ذاتي کودک را کنار عوامل محيطي به عنوان تعيين کننده ي تفاوت هاي فردي رفتار دلبستگي تأييد کردند (گلد اسميت و النسکي46، 1987). اين پژوهش ها روي هم رفته تعامل متغيرهاي ژنتيکي ومحيطي را دررفتاردلبستگي تعيين کننده دانسته اند (ساسمن- استيلمن47و همکاران ،1996 ). بنابراين رفتار دلبستگي ، هم ناشي از يک نوع آمادگي فطري در نوزادو هم تحت تأثير يادگيري وساير عوامل عاطفي است. اين رفتارها از ابتداي زندگي نوزاد وجود دارد و به تدريج که کودک بزرگتر مي شود، اين رفتارها و روابط نيز گسترده تر شده و به اعضاي ديگر خانواده، نزديکان و گروه هاي برون خانوادگي گسترش مي يابد و به نحوي تا پايان عمر باقي مي ماند. بنابراين مي توان انتظار داشت که اين روابط در بزرگسالان نيز وجود داشته باشد. در واقع اين پژوهش ها از اين ايده حمايت مي کنند که پيوند دلبستگي، پيوندي است که تا بزرگسالي و حتي تا پايان عمر ادامه مي يابد (بشارت،2003).


دیدگاهتان را بنویسید