انکسيمندر مي گفت که مواد تشکيل دهنده جهان واقعي دو به دو مکمل و متضادند و اگر ماده اصلي جهان بخواهد از جنس يکي از آن ها باشد، مي بايست تا کنون ساير عناصر را تسخير و بر آن ها غلبه کرده و جهان را از خود انباشته باشد. به عنوان مثال، اگر آب عنصر اصلي تشکيل دهنده جهان بود بايست هوا و خاک و آتش را فرا مي گرفت و از خود مي آکند، و چون چنين اتفاقي نيفتاده، پس ماده نخستين و گوهربنيادين جهان بايست ماده اي خنثي و بدون مکمل و متضاد باشد، به همين دليل انکسيمندر عقيده داشت که هيچ يک از مواد موجود در ساختمان فعلي جهان ماده بنيادين آن نيست و ماده نخستين ماده اي است متفاوت با همه مواد تشکيل دهنده ي ساختمان جهان.12
انکسيمندر معتقد به حرکتي دائمي و ابدي بود که در ضمن آن جهان پديد آمده است. او هستي را مخلوق نمي دانست، بلکه آن را تکامل يافته ماده هميشه موجود مي دانست که گوهر بنيادين هستي است.
انکسيمنس- سومين فيلسوف بزرگ مکتب ملطي- هوا را ماده نخستين و بنيادين هستي مي دانست و بر اين باور بود که هر چيز، گونه اي خاص يا ترکيبي ويژه از هوا است. او معتقد بود که روح و جسم نيز هر دو هوا هستند، اولي به نهايت رقيق و شفاف، دومي به نهايت متراکم و کدر. او آتش را نيز گونه اي هواي رقيق شده مي پنداشت و مي گفت: هوا چون متراکم گردد نخست به آب تبديل مي شود، سپس در اثر تراکم بيشتر به خاک و سنگ بدل مي گردد. او اختلاف بين مواد مختلف را اختلافي کمّي دانست و آن را ناشي از ميزان تراکم هوا مي شمرد. او هوا را محيط بر همه چيز مي دانست و مي گفت همانطور که روح ما که از هواست ما را وجود مي بخشد و حيات ما متکي به آن است، وجود جهان نيز متکي به باد و نفسي است که تمام جهان را در بر گرفته است. به گمان او جهان هم مثل ساير موجودات زنده نفس مي کشيد.13
فيثاغورث گوهر بنيادين هستي را روحي مي شمرد که به صورت اعداد تجلي مي يافت. اين روح به باور او موجودي است باقي و بيمرگ که به شکل گونه هاي گوناگون موجودات زنده در مي آيد و پس از آن که پاره اي از آن با موجودي پا به جهان هستي مي گذارد، و دوراني معين را همراه آن مي گذراند، هنگام مرگ جسماني، از وجود آن موجود خارج شده و بار ديگر همراه پيکر موجودي ديگر به جهان باز مي گردد.

فيثاغورث همه چيز را عدد مي دانست و بر اين باور بود که نسبت هاي عددي صحيح بين چيزها به آن ها هويت و موجوديت مي بخشد، و به پاره هاي روح آغازين اجازه نمود و بروز مادي مي دهد، بنابراين نسبت هاي عددي ساده است که جهان هماهنگ و منظم و هارمونيک را پديد آورده است.14
گزنوفانس معتقد بود که همه چيز از خاک و آب ساخته شده و اين دو ماده، مواد بنيادين و نخستين هستي هستند. او جهان را آفريده آفريدگاري يگانه مي دانست که بدون هيچگونه تلاش و تحرک، فقط به نيروي انديشه ي خود همه چير را به حرکت در مي آورد و جنبش زاييده قدرت تفکر اوست.
هراکليتوس آتش را ماده نخستين و گوهر بنيادين هستي مي دانست و مي گفت که هر چيزي همانند شعله آتش از مرگ چيزي ديگر پديد مي آيد: ” ميرا مانا است و مانا ميراست. يکي در مرگ ديگري مي زيد و در زندگي ديگري مي ميرد.” ، ” همه چيز از يک چيز و يک چيز از همه چيز به وجود مي آيد.”
از نظر هراکليتوس آتش اصلي که گوهر بنيادين و ماده آغازين هستي است هرگز خاموش نمي شود. جهان هميشه يک آتش زنده جاويد بوده و هست و خواهد بود.15
هراکليتوس معتقد به جنگ ميان اضداد بود و مي گفت که جنگ پدر و پادشاه همگان است و اوست که برخي را خدا و برخي را انسان،برخي را برده و برخي را آزاد کرده است. وي جنگ را امري عمومي و ستيزه را عدالت مي دانست و مي گفت: همه چيز در اثر ستيزه به وجود مي آيد و در نتيجه ستيزه نيز از بين مي رود، و اساس هستي بر بنيان ستيزه و نزاع بين اجزاي متخاصم متضاد استوار است.16 هراکليتوس ظهور و بقاي موجودات را معلول معارضه اضدادي معرفي ميکند که با يکديگر در تقابل هستند و يکديگر را بر پاي ميدارند و ميگويد پلمس به معني جنگ و ستيز پدر همه اشيا ست.17
هراکليتوس روح را ترکيبي از آب و آتش مي دانست که از ميان اين دو عنصر، آتش شريف و آب پست است.
امپدوکلس خاک و هوا و آب و آتش را به عنوان چهار عنصر بنيادين تشکيل دهنده هستي مي شناخت و بر اين باور بود که اين چهار عنصر جاودانند و فاقد تولد و مرگ. او معتقد بود که از درهم آميزش آن ها با نسبت هاي معين مواد مرکبي پديد مي آيد که جهان را مي سازد.
امپدوکلس عقيده داشت که بين عناصر هاي چهارگانه، دو نيروي اصلي متضاد وجود دارد و از کنش و واکنش آن دو جهان شکل مي گيردو ساختار مي يابد. او اين دو نيروي متضاد را ” مهر” و ” ستيز” مي ناميد، و معتقد بود که ” مهر” اجزاء را به هم پيوند مي دهد و با هم ترکيب مي کند، و” ستيز” آن ها را از هم مي پراکند. او “مهر و ستيز” را نيز جزو گوهر هاي بنيادين و نخستين، و در رديف عناصر هاي چهارگانه قرار مي داد. از ديد او تغييرات جهان هدفمند نيستند، بلکه در نتيجه تصادف روي مي دهند و در نتيجه آن ” مهر و ستيز” به طور متناوب جانشين هم مي شوند، و در اين روند دور و تسلسلي دائمي و بي مرگ وجود دارد، به اين ترتيب که وقتي عناصر ها به وسيله ” مهر” در هم مي آميزند، ” ستيز” آن ها را به تدريج از هم جدا مي کند، و چون ” ستيز” به طور کامل آن ها را از هم جدا کرد، “مهر” بار ديگر آن ها را به هم مي پيوندد، بنابراين ماده مرکب موقت است و فقط عناصر هاي چهارگانه و دو نيروي “مهر و ستيز” اصالت ذاتي دارند و بنيادين و جاويدانند.18
انکساگوراس هستي را مرکب از مجموعه اي از اجزاي مادي و روحي مي دانست و معتقد بود که موجودات غير زنده فقط از اجزاي مادي و موجودات زنده از ترکيبي از اجزاي مادي و روحي تشکيل شده اند. انکساگوراس مي گفت که همه چيز بي نهايت قابل تقسيم است و هر پاره ماده، هر چقدر هم کوچک باشد، مقداري از هر عنصر را در خود دارد و اشياء آن چيزي به نظر مي رسند که از آن چيز بيشتر از ساير چيزها دارند. به عنوان مثال، هر چيزي مقداري آب دارد، ولي وقتي مايع به نظر مي رسد که درصد آبش بيشتر از درصد ساير اجزايش باشد.19
انکساگوراس روح را گوهري مي دانست که در موجودات زنده بر همه چيزهاي ديگر مسلط است، گوهري نامتناهي و آزاد که با هيچ چيز مخلوط نمي شود و بر خلاف اجزاي مادي، حاوي هيچ تضاد يا ترکيبي نيست. روح از نظر انکساگوراس سرچشمه جنبش و چرخش است،و در تمام موجودات زنده اعم از انسان و حيوان داراي شکلي واحد و گوهري يگانه است.
دموکريتوس گوهر بنيادين هستي را اتم هاي از لحاظ فيزيکي غير قابل تقسيم و از لحاظ فلسفي فنا ناپذير
مي دانست که هميشه در جنبش و گردش بوده و خواهند بود و در فضايي تهي شناور و سرگردانند. تعداد اتم ها و انواع آن ها بي نهايت است و تفاوت آن ها فقط در شکل و اندازه هندسي و فضايي آن هاست.
از ديد دموکريتوس حتي روح هم از اتم تشکيل شده است و حرکت اتم ها در روح شبيه حرکت ذرات غبار در نور خورشيد است، آن هنگام که باد نمي وزد.
دموکريتوس فضاي تهي را که اتم ها در آن شناورند، بي پايان مي دانست و معتقد بود که در آن خالي مطلق نه بالا وجود دارد و نا پايين. او حرکت اتم ها را قانونمند و جهت دار مي دانست و معتقد بود که اين جنبش جاودانه بر اساس قوانين طبيعي رخ مي دهد و هيچ گونه تصادف يا اختياري در آن وجود ندارد.
توجيه هستي شناسانه ي دموکريتوس به دور از هرگونه توسل به علت غايي و هدف نهايي بود. او هستي را بر مبناي واقعيت آن و قوانين طبيعي حاکم بر آن توجيه مي کرد و هيچ گونه علت غايي يا عامل خارجي را در آن دخالت نمي داد.20
پروتاگوراس منکر حقيقت عيني خارج از ذهن انسان بود و عقيده داشت که تنها چيزي که شايد وجود دارد، دريافت هاي ناشي از حواس انسان هاي مختلف است که به شدت شخصي و غير قابل انتقال است، و خارج از آن، هستي چيزي نيست، يا اگر هم هست قابل دريافت و درک نيست. او مي گفت به تعداد افراد حقيقت وجود دارد و حقيقت هستي از ديد هر کس، همان چيزي است که خودش درک مي کند و بيرون از حيطه ادراک شخصي او چيزي وجود ندارد.21
گورگياس معتقد بود که يا در جهان هيچ چيز وجود ندارد، يا اگر هم چيزي وجود داشته باشد غير قابل درک و شناخت است.
1-2-وجود از نظر پارمنيدس
با ورود پارمنيدس22 حدود اواخر قرن هشتم) به ميدان انديشه ي فلسفي، مکتب جديدي شکل مي گيرد که تاريخ فلسفه را تحت تأثير خود قرار مي دهد. هنگامي که نخستين فيلسوفان يونان در جستجوي مبدأ آغازين واقعيت، به عناصري چون آب، هوا و آتش توجه مي يابند، پارمنيدس با التفات به ويژگي مشترک “هستي” در همه ي آن ها، عنصر نهايي و اساسي واقعيت را به آن ارجاع مي دهد. او بدين سان دانشي را پي ريزي مي کند که محور آن وجود است و به همين لحاظ، برخي وي را نخستين فيلسوف ما بعدالطبيعي يونان مي دانند. او در حالي که تمامي انديشه ي خود را بر وجود متمرکز مي کند، حقيقت وجود را متصف به صفاتي مي بيند که پيش از او، در فلسفه ي اکسينوفان، به خدا نسبت داده شده بود. “انديشه ي بزرگ پارمنيدس، انديشه ي وجود علي الاطلاق است؛ وجودي که همواره به يک سان است و با لاوجود نمي آميزد. 23
منظومه ي پارمنيدس
پارمنيدس آراء فلسفي خود را در باب وجود به گونه اي زيبا و در عين حال غامض در منظومه اي معروف بيان داشته است. اين منظومه طي قرنها سرچشمه انديشه و پژوهش فلسفي قرار مي گيرد و در واقع نخستين سنگ بناي تفکر متافيزيکي، و به ويژه نظريه ي هستي شناسي، در جهان غرب به شمار مي آيد.
پارمنيدس گوهر بنيادين هستي را آن يگانگي نامتناهي و نامشهود و فراتر از جنبش و تضادي مي دانست که در سکون و سکوت محض به سر مي برد و يکپارچه و پيوسته است و تمام جهان را از خود انباشته است، اما حواس آدمي قدرت درک و دريافت آن را ندارد و آن چه را در حرکت و تغيير و دگرگوني دائمي مي بيند و سرشار از عناصر متضاد، خواب و خيالي وهم آلود و فريبنده بيش نيست.24
پارميندس نمي توانست از گفتن اين مطلب به ما بپرهبزد که خود هستي چگونه واقعيتي است. در واقع او آنقدر جسور بود که مساله را مطرح کند و آن قدر بصيرت داشت تا پاسخي دهد که هنوز شايسته بذل توجه است.بنابر آنچه از وصف پارميندس در بخش نخست منظومه فلسفي اش مي فهميم هستي برخوردار از همه اوصاف مساوي با مفهوم اين هماني ظاهر مي شود پيش از هر چيز اين اقتضاي ذات هستي است که هر آنچه از آن بهره مند باشد هست حال آنکه آنچه بهره اي از آن نبرده باشد نيست. حال اگر هر آنچه هست هستي است پس هستي هم يکتا است و هم شامل. به همين دليل علت وجود آن قابل تصور نيست. علت وجودش براي پديد آوردن آن بايد ابتدا باشد و اين امر يعني چون هستي تنها علت قابل تصور هستي است پس هستي علتي ندارد. در نتيجه هستي آغازي ندارد بعلاوه چون هر علتي که براي نابودي هستي قابل تصور باشد خود بايد پيش از نابودي آن باشد لذا هستي پاياني نخواهد داشت.بديگر سخن هستي سرمدي است. کسي نمي تواند بگويد که هستي زماني بوده است يا بعدا” خواهد بود بلکه تنها بايد گفت هستي هست بنابراين هستي در يک زمان حال هميشگي قرار گرفته است تاريخ ندارد زيرا ذاتا” با تغيير و دگرگوني بيگانه است.25
هرگونه تغيير شکلي در ساختار آن مستلزم اين است که چيزي که نبود بود شود و يا به بودن آغاز کند و اين امر محال است.به علاوه هستي هيچ جزء ساختاري ندارد، تجزيه و انقسام نمي پذيرد زيرا در بطن هستي هيچ جايي نيست که در آن احتمال نيستي و نبودن باشد. پس بهتر است که آن را مطلقا پر در در نظر بگيريم و اگر با تخيل طبيعت آن براي ما آسان تر متصور مي شود بهتر است آن را همانند يک گوي مدور که فاصله هر نقطه آن تا مرکز برابر است تصوير کنيم که هستي در همه جاي اين گوي متصل ويکسان و بي حرکت ضروري است و به نحو ازلي در وضعيت واحد و در مکاني واحد آرميده است.اينگونه است طبيعت حقيقي چيزي که هست زيرا فقط هستي هست و هيچ بديل و جايگزين ديگري براي آن نيست. زيرا هر واقعيت متصوري غير از هستي بايد هماني باشد که خود هستي بالفعل هست يا در غير اين صورت اساسا ً معدوم باشد.چيزي که اساس نظريه اجتهادي پارمنيدس را تشکيل مي دهد اين حقيقت بنيادين است که هر قدر ما به واقعيت نظر مي کنيم از کشف چيزي مهم تر از صرف وجود آن ناکام مي مانيم. از اينرو گفتاري که غالباً تکرار ميکند اين است که هستي هست حال آنکه محال است که نا-هستي باشد به ديگر سخن يا هستي موجود است يا موجود نيست و اين يعني اين که هيچ حالت واسطه اي ميان هستي و نا-هستي متصور نيست. به بيان خود پارمنيدس ((هستي ضرورتاً يا مطلقاً هست يا نيست ))و از آنجا که هيچ کس اعتقاد به نبودن هستي رادر خواب هم نمي بيند لذا بيش از يک طريق يگانه فراروي خردورزي فلسفي گشوده نيست يعني اينکه هستي هست.26
مشکل اصلي زماني آغاز مي شود که ما بکوشيم همين قاعده هستي هست را تفسير کنيم. چيزي که سبب شده است تا موضوع پارمنيدس آزموني قاطع و ديرپا در مابعدالطبيعه بشمار رود اين است که او به ما نشان دهد که چنانچه قضيه هستي هست قضيه اي همانگويانه تلقي شود بر سر واقعيت چه خواهد آمد. زيرا در عين اينکه کاملا بديهي است که تنها آنچه که هست، هست يا وجود دارد اما به همين سان بديهي نيست که تنها آنچه مطابق توصيف پارمنيدس از وجود باشد هست يا وجود دارد. از آنجا که پارمنيدس تمامي نظريه اجتهادي خودرا بر اين فرض بديهي استوار کرده است که هستي هست هنوز هم نزد ما چنان است که پيش از اين نزد افلاطون بود يعني مردي قابل احترام اما از آنجا که از سر بي احتياطي وجود را با هستي برابر گرفته است خوف را نيز به اندازه حرمت و تکريم به ما القاء مي کند. در نگاه اول قبول اينکه يک هستي بودن همان وجود داشتن است و اينکه برعکس، وجود داشتن همان يک هستي بودن است کاملا طبيعي بنظر مي رسد معهذا اگر ما اين موضوع ظاهراً ضروري را از پارمنيدس قبول کنيم او بي رحمانه ما را به سلسله نتايجي چنان ويرانگر سوق مي دهد که از آنچه ما معمولاً واقعيت مي خوانيم چيز چنداني بر جاي نمي ماند. اگر يک هستي بودن و وجود داشتن همانند و يکسان باشند بر ما فرض است تا وجود بالفعل را از هر چه که نشانگر اوصاف اصيل هستي نيست مجزا کنيم.27 باري هستي واحد است لکن جهان محسوسي که در آن به سر مي بريم بر ما کثير مي نمايد عناصر متنوعي در آن يافت مي شود که هريک از آنها با خودش عينيت دارد و با سايرين عينيت ندارد. به علاوه اين عناصر نه تنها مغاير بلکه بعضاً متضاد با يکديگرند. مثلاً نور و ظلمت بااين حال ظاهرا اين دو در يک جهان همبودي دارند به طوري که اگر ما هستي را به جهان محسوس نسبت دهيم ناگزير از گفتن آنيم که هستي نه واحد است نه متنجانس و نه بسيط و البته مي دانيم اين مطلب ناممکن است.همچنين اشياء جزيي بي وقفه پديد مي آيند و ناپديد مي شوند ما ابتدا پيدايش آنها را مي بينيم سپس سير تکاملي ،پژمردگي و سرانجام زوال آنها را :کثرت، تنوع و اختلاف، زوال، خصوصياتي است که با توصيفات گذشته ما از هستي ناسازگارند. اما اگر فقط آنچه سزاوار عنوان هستي است، هست يا وجود دارد در اينصورت بايد گفت جهان محسوس بمنزله کل نباشد. نتيجه اي غريب و در عين حال اجتناب پذير که حتي امروز نيز هر فيلسوف ما بعدالطبيعه همچنان خود را با آن روبرو مي بيند.اگر واقعيت آن است که هست پس هيچ چيز واقعي بجز هستي وجود ندارد و آنجا که ما از آنچه ممکن است امر مطلقاً واحد بدون کون و فساد تماماً متجانس مستمر و مبرا از هر تغييري به حساب آيد هيچ تجربه اي نداريم لزوماً نتيجه خواهد شد که واقعيت حقيقي متعلق محض ذهن است. از اين رو واقعيت بالفعل امتياز انحصاري آن متعلقي از انديشه خواهد شد که فاهمه ما اوصاف هستي را فقط مي تواند به آن نسبت دهد بقيه يعني اين جهان آکنده از تحول و دگرگوني بي پايان و از جمله خود ما را که در آن زندگي ميکنيم نميتوان هست دانست بلکه اين جهان نمود يا توهمي محض بيش نيست.28

نتايج اعتقاد به” آنچه هست، هست” در پارمنيدس
انکار عقيده به تغيير، حرکت و پيدايش
يکي از مهم ترين لوازم اعتقاد پارمنيدس به اين که “آنچه هست، هست” انکار عقيده به تغيير حرکت، و پيدايش است.
انتقادي که پارمنيدس مطرح مي کند، به نظر برخي، متوجه هراکليتوس است که بجد به واقعيت تغيير اعتقاد داشت اما حتي اگر سخن پارمنيدس نظريه ي هراکليتوس را نيز در بر بگيرد، به نظر مي رسد که روي سخن وي همه ي کساني باشند که به تغيير به عنوان يک واقعيت، معتقدند.
تمايز ميان محسوس و معقول
يکي از اصول مهم فلسفه ي پارمنيدس اعتماد نکردن به حواس و داوري با عقل است که باب مهمي را در سير تفکر فلسفي باز مي کند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

بايد گفت که تلقي پارمنيدس از داده هاي حواس، اموري وهمي اند که بهره اي از حقيقت ندارند و تنها را ه دستيابي به حقيقت، توسل به لوگوس است.
صفات وجود
اينک با روشن شدن اين که پارمنيدس براي داده هاي حواس ارزش معرفتي قائل نيست، طبيعي است که شاهد باشيم صفاتي که او براي وجود برمي شمرد و به اثبات آنها مي پردازد، صفات محسوس به حواس ظاهر نباشند.
اثبات ازليت و ابديت وجود و وحدت آن
آنچه هست نمي تواند در لحظه ي خاصي در گذشته به وجود آمده باشد يا در آينده رو به نقصان رود.
همچنين اگر وجود پديد آمده باشد، يعني از غير خودش پديد آمده است و اين غير همان عدم است و عدم، همان گونه که گفتيم، موجود نيست، و ممکن نيست که علت و يا معلول باشد، پس وجود پديد نيامده است؛ يعني قديم است. به همين نحو، معني اين سخن اين نيز هست که وجود ابدي است؛ زيرا وجود به عدم منتقل نمي شود؛ زيرا ممکن نيست که عدم از وجود نتيجه شود، و معناي اين سخن اين است که ممکن نيست که عدم معلول يا علت باشد، و وقتي که معلول نبود، پس وجود ابدي مي شود، و وقتي که علت نبود، پس وجود قديم يا ازلي است.29
تقسيم ناپذيري وجود
پس از اين که پارمنيدس، فنا و تکثر آنچه هست را نفي مي کند، در ادامه به اثبات صفات ديگري مي پردازد که هر يک جاي تأمل دارند. نخستين صفتي که در اينجا به اثبات مي رسد، پيوستگي و تقسيم ناپذيري است
دکتر شرف الدين خراساني نيز در باره مي گويد:
هستي تقسيم ناپذير است، زيرا همه جاي آن همانند است. بيش و کم نمي شود. يکپارچه است، در يک جا بيشتر و در جاي ديگر کمتر نيست. زيرا ديديم که هستي يک پري يکسان از هستنده هاست که به هم پيوسته و مستمرند.30
ثبات وجود
صفت ديگري که پارمنيدس براي وجود بر مي شمرد، ثبات، عدم تغيير و يا عدم تحرک است؛ وهمين رأي است که وي را کاملاً در مقابل هراکليتوس که به تغيير و سيلان دائم معتقد بود قرار مي دهد. عبدالرحمن بدوي، در کتاب موسوعه الفلسفه، به هنگام بحث از وجود مي گويد که پارمنيدس کاملاً به عکس هراکليتوس که بر سيلان دائم همه چيز تأکيد داشت و حتي اضداد را قابل تبديل به يکديگر مي دانست و به هيچ چيز ثابتي قائل نبود، قائل شد به اين که تغيير، امري متناقض است و تنها خود وجود حقيقي است. او مي گفت: تغيير، نيستي است. وجود واحد، ثابت و هميشگي است.31
او همچنين در کتاب ربيع الفکر اليوناني در اين باره مي گويد:
وجود متصف به ثبات مي شود، زيرا هر تغييري از وجود است، و معني اين سخن آن است که مطلقاً تغييري وجود ندارد، زيرا ممکن نيست که تغيير از وجود به عدم فهم شود: پس، از وجود، وجود نتيجه مي شود و ممکن نيست که عدم نتيجه ي آن باشد، و بنابراين تغيير غير ممکن است32.

فصل دوم
2- وجود از نظر افلاطون
2-1- افلاطون و پارمنيدس


دیدگاهتان را بنویسید