تحقيقات داخلي و خارجي در زمينه روش تحليل رفتار متقابل
فصل سوم: روش اجراي تحقيق
جامعه آماري
نمونه و روش نمونه‌گيري
روش گردآوري اطلاعات
نوع روش تحقيق
توصيف مقياس
پرسشنامه تفکرات غيرمنطقي جونز
نمره‌گذاري پرسشنامه جونز
پايايي و روايي پرسشنامه جونز
مقدمه
عصر حاضر دوران روابط پيچيده انساني است که در آن تمام پديده‌هاي مربوط به کنش‌ها و واکنش‌ها در مسير فشارزاي خاص خود در جريان است. اين روابط پرپيچ و خم و در هم آميخته اگر در روندهاي علمي خود قرار نگيرند مشکلات بسياري بوجود مي‌آورند که تنها اين مشکلات اثرات مخربي بر خود شخص دارد بلکه اثرات مهلکي بر سازمان‌ها، نهادها، خانواده‌ها، مدارس و موسسات خواهد داشت (جونز و استوارت، ترجمه دادگستر، 1384).
تحليل تبادلي نظريه‌اي است مربوط به شخصيت و اقدام اجتماعي، و روشي باليني در زمينه روان‌درماني است که مبتني بر تحليل همه‌ي تبادل‌هاي ميان دو يا چند شخص بر اساس حالات به طور مشخص تعريف‌شد? ‌من در در تعداد محدود مي‌باشد (ّرن، ترجمه قراچه‌داغي، 1370). تحليل رفتار متقابل همچنين نظريه‌اي براي ارتباطات فراهم مي‌آورد، که مي‌تواند براي تجزيه و تحليل سازمان‌ها و مديريت نيز بکار رود (جونز و استوارت، ترجمه دادگستر، 1384).
پيشگامان تحليل رفتار متقابل “ضبط شده‌هاي” مردم را تقسيم‌بندي کرده‌اند. با مشاهده‌ي طرز استفاده‌ها از اين ضبط شده‌ها، زبان ساده و جديدي براي توصيف آنها ابداع کرده‌اند. به نظر اين متخصصان، شخصيت ما از سه بخش مجزا تشکيل شده است و اين سه بخش کل رفتارهاي ما را پوشش مي‌دهند. اين سه بخش يا سه حالت ايگويي، طبق اصطلاحات تحليل رفتار متقابل، والد، بالغ کودک هستند (منينگر، ترجمه فيروزبخت، 1383).
اکثر ما رابطه‌هاي پرتشويش و ناراحت‌کننده‌اي با ديگران داريم در حاليکه مي‌دانيم اين روابط مي‌تواند بهتر از اينها باشد، چيزي در درون ماست که واقعاً مي‌خواهد با مردم و مشکلاتي که ما را آزرده مي‌کند، آشتي کند. براي ايجاد روابط مثبت بايد نخست به خودمان بپردازيم. عقايد، باورها و تجارب ما مستقيماً با افکاري که در ذهن‌مان داريم، بستگي دارد. در نتيجه براي آنکه روابطمان را بهبود بخشيم ابتدا بايد از ويژگي‌ها، عقايد، تفکرات و باورهاي خود آگاهي و شناخت پيدا کنيم (سياسي، 1379).
هر گاه عقايد فرد، به بايدهاي خشک و انعطاف‌ناپذير تبديل شوند، بطور قطع وي را به افسردگي شديد، تهديد خود و حالات شديد روان نژندانه دچار خواهند کرد. لذا باورهايي که به آنها اشاره کرديم، تا زماني که با “اجبار” توأم نباشند به خودي خود بيماري‌زا نيستند و احساس اضطراب و نگراني هم که در نتيجه داشتن آنها ايجاد مي‌شود در واقع احساسات ناکامي و اضطراب، از نوع مثبت آن هستند (کوري، شفيع‌آبادي و حسيني، 1386).
فرد ايده‌آل و باثبات کسي است که بر حسب شرايط خاص به راحتي از يک حالت خود به حالت ديگر آن جابه جا شود. آدم با ثبات از نظر بالغ، آدمي واقع‌بين، منطقي و مسئول است و از بازي‌هايي که براي انداختن مسئوليت و مشکلات زندگي به دوش ديگري ترتيب يافته‌اند، پرهيز مي‌کند. فرد باثبات از نظر والد، فردي دلسوز و با فرهنگ است که سنت‌هاي با ارزش گذشته را حفظ مي‌کند. فرد باثبات از نظر کودک، خودانگيخته، شاد و شوخ‌طبع است (پروچيکا، ترجمه سيدمحمدي، 1386).
هر کس مي‌تواند فنون تحليل رفتار متقابل را بياموزد و از آنها استفاده کند. مردم با آموختن اين فنون‌، گويي بينش جادويي پيدا مي‌کنند. آنها به قلب مشکلات مي‌زنند و با يکي دو عبارت ساده مشکلات پيچيده خود را حل مي‌کنند (منينگر، ترجمه فيروزبخت، 1383). هدف نهايي تحليل رفتار متقابل رسيدن به خود مختاري از طرح آگاهي، سلامت فکر و خودانگيختگي مي‌باشد (آرين، 1372).
– بيان مسئله
نظام باورها، نقش اساسي در احساس و رفتار آدمي دارند. باورهاي منطقي، منجر به رضايت از زندگي و سلامت روان مي‌شوند. باورهاي غيرمنطقي اختلال روان و نارضايتي از زندگي را در پي دارند. نظريه عقلايي، هيجاني، افسردگي را ناشي از نظام باورهاي غيرمنطقي افراد مي‌دارد و از اصطلاح باورهاي غيرمنطقي به عنوان شيوه انتخابي براي مقابله با افسردگي ياد مي‌کند (بک، 1976، ترجمه قراچه‌داغي، 1369).
انسان موجودي است عقلاني و در عين حال غيرعقلاني. تفکر غيرمنطقي انسان از يادگيري‌هاي غير منطقي اوليه‌اش ريشه مي‌گيرد، زيرا از لحاظ بيولوژيکي آمادگي پذيرش آن را دارد و اين طرز تفکر به طور خاص از پدر و مادر، مربيان و جامعه به او منتقل مي‌شود. اضطراب و اختلالات عاطفي انسان نيز ناشي از اين طرز تفکر يا باورهاي غيرمنطقي است. بنابراين تا هنگامي که تفکرات غيرمنطقي وجود دارد، هيجانات شديد و رفتارهاي غيرمنطقي نيز وجود خواهد داشت ورهايي از اضطراب و اختلالات، مستلزم آگاهي انسان از خصوصيات فکري يا باورهاي غيرمنطقي و منطقي است (شفيع‌آبادي، 1380).
اليس معتقد است که توسل به باورهاي غيرمنطقي به اضطراب و ناراحتي رواني منجر مي‌شود. وقتي‌که فرد به چنين عقايدي متوسل مي‌شود، در نگرش و برداشت‌هاي خوش شديداً بر اجبار، الزام و وظيفه تاکيد دارد و خود را بي‌نهايت به واقع امر خاص مقيد و پايبند مي‌کند. بنابراين اگر فرد خود را از اين قيدها برهاند، به احتمال قوي در جهت سلامت و رشد شخصيت حرکت خواهد کرد (شفيع‌آبادي، 1375).
طبق نظر اليس علت اصلي ناراحتي‌هاي احساسي، ناشي از طرز تفسيري است که از جهان داريم. نقطه‌نظرهاي غيرمنطقي، منجر به افکار منفي و اتوماتيک عليه خود مي‌شوند. و در نتيجه روي رفتار اثر نامطلوب گذاشته، توانايي ما را در کنار آمدن با مسئله دشوار مي‌سازد (بنسون و استوارت1، ترجمه قراچه‌داغي، 1376).
اگر فردي ديدگاه‌هاي بسيار انعطاف‌پذير و کمال‌گرايانه نسبت به دنيا داشته باشد و با موقعيتي مواجه شود که با ديدگاه او متضاد باشد؛ احتمالاً در مقابله با فشارزاها به راهبردهاي ناسازگاري مثل اجتناب و انکار متوسل خواهد شد. علاوه بر اين فرد ممکن است راهبردهاي جبراني را به کار گيرد که غيرمنطقي و غيرواقع‌گرايانه بوده و تلاش او در مقابله با عامل فشارزا به شکست بيانجامد (گودرزي، 1384).
همچنين فردي که تابع افکار غيرمنطقي و غيرعقلايي باشند، با عواقب غيرمنطقي و غيرتصادفي مواجه خواهد شد. در چنين حالتي فرد دچار احساس اضطراب، نگراني، افسردگي و يا ديگر انواع احساسات منفي خواهد شد (شفيع‌آبادي، 1380).
در رويکرد تحليل رفتار متقابل چهار موضوع زندگي را مطرح کرده است که بر تفکر منطقي و احساس‌ها، اعمال و روابط او با ديگران موثر است. اين چهار موضوع عبارتند از “من خوبم- تو خوبي”، “من خوبم- تو خوب نيستي”، “من خوب نيستم- تو خوبي”، “من خوب نيستم- تو خوب نيستي” اين چهار وضعيت يک سري باورهاي غيرمنطقي براي فرد ايجاد مي‌کند. زماني که يک فرد موضوع اصلي زندگي خود را انتخاب مي‌کند مايل است دنيا را عمداً از ديدي نگاه کند که موضعي حفظ شود. در جهان واقعي اغلب مردم در يک موضوع تثبيت نمي‌شوند. موضع‌هاي غيرخوب را مي‌توان به عنوان توهم و تفکرات ناسالم تلقي نمود. کمک به افراد براي تجديد اتخاذ موضع زندگي سالم يکي از اهداف اصلي تجزيه و تحليل مبادلات است (وولز و براون، هيوج، ترجمه عظيمي، 1384).
با توجه به مطالب بالا و بررسي ساير پژوهش‌هايي که در مورد باورهاي غيرمنطقي صورت گرفته است. پژوهشگر را بر اين سوال متوجه کرده که درمان براساس رويکرد تحليل رفتار متقابل تا چه اندازه مي‌تواند باورهاي غيرمنطقي را تغيير دهد.
– اهميت و ضرورت تحقيق
در جهان کنوني هر فرد در زندگي روزمره شکلي از فشار رواني را تجربه مي‌کند. تقريباً هيچ کس از فشار رواني ناشي از عوامل تنش‌زاي محيطي و شخصي گريزي نيست. هر کس به ناچار سعي مي‌کند با اتخاذ شيوه‌اي مختص به خود به آن عوامل پاسخ دهد.
ضرورت بسيار مهم و جدي در برخورد با افرادي که تفکر غيرمنطقي دارند، تغيير دادن افکار و باورهاي غيرمنطقي و ناکارآمد آنان مي‌باشد. از آنجا که فرض مي‌شود، درمان مبتني بر رويکرد و تحليل رفتار متقابل بر تغيير باورهاي غيرمنطقي موثر است، لذا در اين پژوهش درمان رويکرد تحليل رفتار متقابل جهت تغيير باورهاي غيرمنطقي در بين زنان متاهل مورد بررسي قرار مي‌گيرد. برنامه‌هاي آموزشي براي سلامت رواني افراد به زبان ساده که بتوان در باره مسائل شخصي مسائل اجتماعي حرف زد، امروز به وسيل? “تحليل رفتار متقابل” امکان‌پذير است.
يک دليل عمده که چرا “تحليل رفتار متقابل” چنين اميد گسترده‌اي را در پرکردن شکاف‌ها بين نياز و وسيل? درمان به ما مي‌دهد، آن است که اين روش، بهتر از هر جا، در گروهها اثر بخش است. اين يک وسيل? آموزش و يادگيري است، نه کاوشهاي باستان‌شناسي در زيرزمينهاي روحي (هريس، ترجمه فصيح، 1381).
پژوهش حاضر در اين زمينه تلاش مي‌کند تا با به کارگيري روش‌هاي درماني رويکرد و تحليل رفتار متقابل و با بهره‌مندي از تکنيک‌ها و راهبردهاي مداخله‌اي آنها امکان اثربخشي هر يک از روشها را بر تغيير باورهاي غيرمنطقي مورد بررسي قرار دهد.
لزوم ضرورت تغيير باورهاي غيرمنطقي آگاهي افراد از باورهاي غيرمنطقي و نحوه تغيير آنها در موقعيت‌هاي مختلف است. که با استفاده از فنون و راهبردهاي رويکرد تحليل رفتار متقابل، مي‌توان در يک چارچوب درماني مناسب، به افراد داراي مشکلات مرتبط با باورهاي غيرمنطقي پيشنهاد داد که به تغيير باورهاي غيرمنطقي بپردازند.
به همين دليل در سرتاسر فرايند درمان‌روي باورها و انتظارات خاص هر يک از اعضاء کار مي‌شود و شيوه‌ي اصلاح آن به ايشان آموزش داده مي‌شود. عمده‌ترين نقش درمانگر کمک به اعضاء است تا خودشان به اين باور برسند که تحريفات و عقايد غيرمنطقي‌شان پايه‌ي آشفتگي‌هاي شناختي ايشان است (کوري، شفيع‌آبادي و حسيني، 1386).
– فرضيه يا سوالات تحقيق
فرضيه اصلي:
درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر تغيير باورهاي غيرمنطقي موثر است.
فرضيات فرعي:
1- درمان براساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش نياز به تأييد ديگران موثر است.
2- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش انتظارات بيش از حد از خود، موثر است.
3- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش سرزنش کردن خود، موثر است.
4- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش واکنش درماندگي يا ناکامي، موثر است.
5- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش بي‌مسئوليتي هيجاني، موثر است.
6- درمان براساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش توجه مضطربانه، موثر است.
7- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش اجتناب از مشکل، موثر است.
8- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش وابستگي، موثر است.
9- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش درماندگي براي تغيير موثر است.
10- درمان بر اساس رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش کمال‌گرايي، موثر است.
– اهداف تحقيق
هدف اصلي اين تحقيق بررسي اثربخشي رويکرد تحليل رفتار متقابل بر کاهش باورهاي غيرمنطقي زنان متأهل دانشگاه علامه طباطبائي است.
– هدف کاربردي:
بهره‌گيري از راهبردهاي درماني رويکرد تحليل رفتار متقابل به منظور اصلاح باورهاي غيرمنطقي و کمک به بهبود باورهاي منطقي در زندگي زناشويي مراجعين
– تعريف مفاهيم و واژه‌هاي تحقيق
تعريف تحليل رفتار متقابل
تعريف 1: مجموعه نظريه‌ها و راهکارهاي عملي که فلسفه زيربنايي آن، درک رفتار انساني و ارتقاي خود پيروي و مشارکت اجتماعي است (هي، جولي، ترجمه پرنياني، 1380).
تعريف2: تحليل رفتار متقابل روش بررسي رفتار و اعمال بين دو نفر مي‌باشد که در آن من با تو کاري مي‌کنم و تو هم با من کاري مي‌کني و در اين ميان معلوم مي‌شود که کدام جنبه از شخصيت چندجنبه‌اي انسان دخالت داشته است. اين پديده، چند جنبه‌اي از سه قسمت والد، بالغ و کودک بوجود آمده است (برن، 1966).
تعريف3: يک رفتار متقابل عبارت است از انگيزه‌اي از طرف يک شخص و پاسخي بر آن انگيزه از طرف شخصي ديگر، بطوريکه آن پاسخ به نوبه‌ي خود انگيزه‌اي براي شخص اول شود تا به آن دهد. هدف از اين تجزيه و تحليل آن است که کشف کنيم کدام جنبه از شخصيت والد، بالغ و کودک عامل اين انگيزه يا پاسخ است (هريسي، ترجمه فصيع، 1381).
تعريف4: تحليل رفتار متقابل نظريه‌اي است در مورد شخصيت و روش منظمي است براي روان‌درماني به منظور رشد و تغييرات شخصي (انجمن بين‌المللي تحليل رفتار متقابل آمريکا)2
در تحليل رفتار متقابل واژه‌هايي داراي معنا و تعيين‌کننده مي‌باشند که مختصر توضيحي در مورد آنها مي‌آيد.
تبادل3: يعني معاوضه‌کردن ضربه‌ها بين دو نفر که شامل يک محرک و يک پاسخ بين حالت‌هاي خاص “من” است.
تبادل متقابل: وقتي صورت مي‌گيرد که جهت‌ها موازي نيستند يا اينکه بيش از دو حالت “من” درگير هستند.
تبادل مکمل: به آن موازي نيز گفته مي‌شود و آن يعني جهت‌هاي محرک و پاسخ موازي هستند بنابراين تنها دو حالت “من” درگير هستند. هر کدام از طرف يک نفر.
آيين‌ها، احساسات راکت، اشتياق به جايگاه، اشتياق سازماندهي، اشتياق محرک، بازي، تبادل پنهان، صميميت، تمبرها، تخفيف، جايگاه زندگي، حالات من و … از واژه‌هاي مهم در تحليل رفتار متقابل مي‌باشند (شيلينگ، ترجمه آرين، 1384).
چون بحث اصلي در تحليل رفتار متقابل “حالات من” مي‌باشد، تعريف مختصري از اين سه “حالت من” را مي‌آوريم.
حالات نفساني والد: رفتارها، افکار و احساساتي که از والدين و يا جانشينان آنها فرا گرفته شده‌اند.
حالات نفساني بالغ: رفتارها، افکار و احساساتي که واکنش‌هاي مستقيم به وضعيت‌هاي اين زماني اين مکاني است.
حالات نفساني کودک: رفتارها، افکار و احساساتي که از دوران کودکي باز نواخته مي‌شود (جونز و استوارت، ترجمه دادگستر، 1382).
تعريف مفهومي باورهاي غيرمنطقي
هر گونه فکر، هيجان يا رفتار است که موجب تخريب نفس و متلاشي شدن خود مي‌شود و نتايج مهم آن اختلال در تندرستي و سلامت انسان است (اليس، 1977).
شفيع‌آبادي (1380) باورهاي غيرمنطقي را تفکرات غيرمنطقي مي‌داند، که در مواقع تفکرات غيرمنطقي همان انديشه‌هاي باطل و وهمي و ضايعي هستند که منجر به بروز اختلال در رفتار مي‌شوند.
تعاريف عملياتي
آموزش روش تحليل رفتار متقابل:
دوره آموزشي هشت جلسه‌اي که در آن مفاهيم مربوط به نظريه تحليل رفتار متقابل توضيح داده مي‌شود تا افراد آن را در زندگي خود پياده کنند (فرمت به پيوست مي‌باشد).
تعريف عملياتي باورهاي غيرمنطقي:
نمره‌اي که فرد از مقياس باورهاي غيرمنطقي جونز کسب مي‌کنند.
فصل دوم
ادبيات تحقيق
مقدمه
خانواده چيزي بيش از مجموعه افرادي است که در يک فضاي مادي و رواني خاص به سر مي‌برند. خانواده يک نظام اجتماعي و طبيعي است که ويژگي‌هاي خاص خود را دارد. اين نظام اجتماعي مجموعه‌اي از قواعد و اصول را ابداع و براي اعضاي خود نقش‌هاي متنوعي تعيين مي‌کند. علاوه بر اين، خانواده از يک ساخت نظامدار قدرت برخوردار است. صورت‌هاي پيچيده‌اي از پيام‌ساني‌هاي آشکار و نهان را به وجود مي‌آورد، و روشهاي مذاکره و مسئله‌گشايي مفصلي در اختيار دارد که به آن اجازه مي‌دهد تا تکاليف مختلفي را با موفقيت به انجام برساند. رابط? اعضاي اين خرده‌فرهنگ رابطه‌اي عميق و چندلايه‌اي است که عمدتاً براساس تاريخچ? مشترک، اوراقها و فرضهاي مشترک و دروني شده راجع به جهان، و اهداف مشترک بنا نهاده شده است (کلدنبرگ و گلونبرگ، ترجمه حسين شاهي برواتي و همکاران، 1385).
ازدواج به جاي آنکه صرفاً پيوند دو نفر با يکديگر باشد، معرف دگرگوني در دو نظام جا افتاد? خانوادگي و تکوين يک خرده‌نظام در داخل هر يک از آنهاست. امروزه به زوجين وابستگي رسمي کمتري با سنتهاي خانوادگي دارند، و لذا الگوهاي کمتري براي تقليد در اختيار آنهاست. بنابراين، زوجهاي امروزين بايد ابتدا خود را به عنوان يک همسر به طرف متقابل متعهد سازند و از اين طريق خود را از خانواده‌هاي مبدأ تفکيک کنند و صرفاً در درجه دوم با خانواد? مبدأ خويش پيوند برقرار سازند. شاخص جدايي مناسب از خانواده‌هاي مبدأ و تکوين يک واحد زناشويي منسجم عبارت است از تعهد داشتن در قبال همسر (بارن هيل ولانگو، 1987). به طور آرماني، هر دو طرف بايد احساس کنند که آنها بدون قرباني کردن “من” يعني، احساس استقلال و خودپيروي شخصي، قسمتي از “ما” به شمار مي‌آيند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، ترجمه حسين شاهي برواتي و همکاران، 1385).
مردان و زنان، چه در خانواد? مبدا خويش و چه در خانواده‌اي که از طريق ازدواج شکل گرفته است، تجرب? متفاوتي از زندگي خانوادگي دارند. آنها معمولاً با انتظارات، باورها، ارزشها، نگرشها، اهداف، و فرصت‌هاي متفاوتي بزرگ مي‌شوند.
طرز فکر آنها دربار? انتظاري که از آنان در زندگي زناشويي، و بعدها، پدر و مادر شدن، مي‌رود با يکديگر فرق مي‌کند، و تعجبي ندارد که تجارب متفاوتي نيز خواهند داشت. به طور متعارف و سنتي، زنهاي مجرد تا هنگام ازدواج در کنار خانواد? مبدأ زندگي مي‌کنند، آنها در اين بين فرصت آن را ندارند که مستقل بودن را تجربه کنند اما در سال‌هاي اخير با ورود زنان به نيروي کار، بسياري از آنان تصميم گرفته‌اند که تنها زندگي کنند اما آنکه با مردان يا ساير زنان به صورت مشترک زندگي کنند. معمولاً براي مردها، جدايي از خانواد? مبدأ ساده‌تر است و از تائيد اجتماعي بيشتري در اين خصوص بهره‌مند هستند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، ترجمه حسين شاهي برواتي و همکاران، 1385).
فروپاشي نقشهاي قالبي مرد و زن در رابطه با مسئوليت‌هاي خانگي و شغلي امري ضروري به شمار مي‌آيد. اما زنهاي کارمند با اينکه نسبت به سابق کمتر اتفاق مي‌افتد- باز هم مسئوليت عمد? مراقبت از فرزند و بسياري از کارهاي خانه را بر دوش دارند. مضاف برآن، احتمال دارد که مسئوليت حفظ تماس با خانواده‌هاي مبدأ زن و شوهر و همچنين حفظ دوستي‌ها و عهد? آنها باشد. به طور سنتي، ادار? خانه و پرورش کودکان حوز? کاري زنان را تشکيل مي‌دهد و مردها مسئوليت حمايت مالي را در صورت لزوم، حمايت جسماني خانواده را بر عهده دارند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، ترجمه حسين شاهي برواتي، 1385).
به نظر مک گلدريک، ممکن است مردها بخواهند صميميت بيشتري با همسران خويش برقرار کنند، حال آنکه زنها احساس نکنند که مايل‌اند زندگي خاص خود را به وجود آورند، مثلا، از طريق اشتغال مجدد يا ساير فعاليت‌هاي بيرون از خانه. مک گلدريک مدعي است که اگر تنشهاي شديد زناشويي باعث متارک? زن از شوهر شود، همان چيزي که گهگاه در طي اين مرحله اتفاق مي‌افتد، آسيب‌پذيري زنها بيشتر مي‌شود. سرانجام چونکه زنها بيشتر از مردها عمر مي‌کنند، بسياري از آنها مي‌توانند احساس تنهايي و کمبود مالي نمايند، بسيار پيش مي‌آيد که آنها براي دريافت حمايت و مراقبت به دختران (يا شايد عروسکهاي) خويش روي آورند، زيرا در جامعه ما قسمت عمد? مراقبت از پيران بر دوش زنهاست (گلدنبرگ و گلدنبرگ، ترجمه حسين شاهي، 1385).
نظريه‌ي عقلاني- عاطفي4
روانشناسي شناختي را مي‌توان رويکردي جديد در علم روانشناسي دانست. امروزه شواهد کافي وجود دارد که نشان دهد انسان موجودي منفعل در برابر رويدادها نيست بلکه ضمن دريافت اطلاعات از محيط به تجزيه و تحليل مي‌پردازد. طرفداران ديدگاه شناختي عقيده دارند که هيجانات و رفتارهاي آدمي تحت تاثير ادراک او از واقعيت قرار دارد. اين موقعيت نيست که به تنهايي تعيين‌کننده‌ي احساس افراد باشد، بلکه پاسخ هيجاني به نحوه تفسير موقعيت و تفکر در مورد آن بستگي دارد (بک5، 1995).
يکي از طرفداران اين ديدگاه آلبرت اليس موسس درمان عقلاني – عاطفي مي‌باشد. نظريه‌ي وي متأثر از اين اصل است که هيجان و منطق، يعني تفکر و احساس، در روان به طرز پيچيده‌اي در يکديگر تنيده‌اند. افکار انسان بر احساسات و رفتار او تأثير مي‌گذارد و حتي آن‌ها را به وجود مي‌آورد. احساسات برافکار و رفتارها، و رفتار نيز بر افکار و احساسات تأثير مي‌گذارد (جورج و کريستياني6، 1990 ترجمه فلاحي و حاجي‌لو، 1374).
اليس معتقد است که اين اشتباه است که ما فکر کنيم مسائل ناراحت‌کننده در زندگي موجب واکنش‌هاي هيجاني چون اضطراب و افسردگي است بلکه اين نظام باورهاست که چنين حالاتي ايجاد مي‌کند. از نظر وي تبيين منطقي شخصيت، بک ABC ساده است (اليس، 1973، b1991).
اصولاً اين مدل مي‌گويد رويدادهاي فعال‌کننده (A)، پيامدهاي رفتاري و هيجاني (C) دارند. اما پيامدهاي رفتاري و هيجاني معلول رويدادهاي فعال‌کننده نيستند. بلکه عمدتاً معلول نظام باورهاي (B) آدمها هستند. وقتي رويدادهاي فعال‌کننده خوشايندند، باورهاي مورد استناد احتمالا بي‌ضرر خواهند بود. ولي وقتي اين رويدادها ناخوشايندند، باورهاي نامعقولي (LiB) به ميان مي‌آيند که معمولا پيامدهاي رفتاري عقلاني- عاطفي مشکل‌سازي دارند. نقش درمانگر اين است که با زير سوال بردن باورهاي نامعقول، اين باورها را رد کند. البته او براي ايجاد تغيير از فنون شناختي و هيجاني و رفتاري ديگري هم استفاده مي‌کند (اليس، ترجمه فيروزبخت، 1383). نظريه درمان RET معتقد است که پايداري بهبودي باليني به تغيير باورهاي غيرمنطقي وابسته است. اليس و برناد7 (1989) بيان مي‌کنند که افکار منطقي در درمان عقلاني- عاطفي به صورت عيني‌تر و عقلاني‌تر باشند و عواطف و اعمالشان را از طريق به کاربستن قوانين منطقي و روشهاي علمي تنظيم کنند. با اين حال در مواقعي به نظر مي‌رسد افراد بهنجار هم سوگيري‌هاي شناختي نشان مي‌دهند. اليس (1987) بيان مي‌کند گرايش به سمت غيرمنطقي بودن همگاني مي‌باشد (هاگا8 و ديوسيون9، 1989).
همه انسان‌ها درست به همان صورتي که ذاتاً گرايش دارند به شکلي منحصر به فرد، منطقي و روشن فکر باشند، داراي گرايش بسيار نيرومندي براي کژفکري هستند (اليس 1973) به نقل از پروچاسکا و نورکراس10، ترجمه سيد محمدي، 1381).
از يک طرف تمايل ذاتي دارند که خودشان را بسازند، رشد دهند و به آن حدي که ايده‌آل ذات بشري است برسانند. آن‌ها استعداد عظيمي براي منطقي بودن و ايجاد خوشي بر خود دارند. از طرف ديگر آن‌ها تمايلي ذاتي براي ايجاد و توسعه شناخت‌هاي غيرمنطقي، عواطف ناسالم و بدکار کردن دارند. بنابراين پتانسيل زيادي براي آسيب رساندن به خود و ديگران و تکرار اشتباهات مشابه هستند (نلسون- جونز، 2001).
ريشه‌ي باورهاي غيرمنطقي
از نظر اليس باورهاي غيرمنطقي، ريشه در سه عامل بيولوژي، يادگيري اجتماعي و انتخاب شناخت‌هاي غيرمنطقي دارد که به تفصيل در ذيل مي‌آيند:
1- بيولوژي11: اليس معتقد است افکار و باورهاي انسان، عواطف و رفتارهايشان را تحت تأثير قرار مي‌دهد. به نظر وي گر چه آدمي اعتقادات و باورهاي غيرمنطقي را مي‌آموزد اما از نقطه نظر زيستي استعداد زيادي براي کسب اين‌گونه اعتقادات و باورها را خواهد داشت. آمادگي شديد ذاتي در پرداختن به تفکر غيرعقلاني باعث منفي‌کاري، آشفتگي عاطفي و سهل‌انگاري در تغيير شخصيت و رکود آن مي‌گردد. بنابراين هر فردي عملاً در مواردي رفتار غيرمنطقي را از خود نشان مي‌دهد (رحيميان، 1377).
2- يادگيري اجتماعي12: گر چه آدمي با استعداد مشخصي براي غيرمنطقي بودن به دنيا مي‌آيد، اين تمايل مکرراً به وسيله‌ي محيط تشديد مي‌شود، به ويژه در اوايل زندگي که آسيب‌پذيرترين زمان نسبت به تأثيرات محيطي است. با وجود اين که اليس آدمي را بسيار نقش‌پذير مي‌بيند اما تفاوتهاي ذاتي را مي‌پذيرد (اليس b1977). افکار غيرمنطقي به دلايل مختلفي کسب مي‌شود (اليس 1991، 2000؛ اليس و هاپر، 1997). اول اين که کودکان در سنين پايين قادر نيستند واقعيت از ترس‌هاي فرضي تشخيص دهند. اين در حالي است که با بالارفتن سن تاکيد بر ارضاي تمايلات فوري کمتر مي‌شود. دوم اين که مکرراً، تقاضاهاي کودکي به وسيله چيزهاي جادويي ارضا مي‌شود. مثلاً والدين به کودک مي‌گويند که يک پري، نياز آنها را برآورده خواهد کرد. سوم اين که کودکان به برنامه‌ريزي و تفکرات ديگران وابسته‌اند و زماني که آنها سن پايين‌تري دارند. تأثيرپذيري آنها بسيار زياد است. چهارم اين که والدين و اعضاي خانواده خودشان داراي تمايلات غيرمنطقي، تعصبات و خرافه‌پرستي‌هايي هستند که به فرزندان القا مي‌کنند. پنجم اينکه اين فرايند به وسيله‌ي تعليمات رسانه‌هاي عمومي تشديد مي‌شوند. بالاخره فرهنگ‌ها و مذاهب مي‌توانند ديدگاه‌هاي غيرمنطقي، خود تخريبي و جامعه تخريبي را آموزش دهند (نلمسون و جونز، 2001)
3- انتخاب شناخت‌هاي غيرمنطقي13: فرايند اکتساب غيرمنطقي بودن از طريق واکنشي ساده به چگونگي رفتار ديگران صورت نمي‌گيرد. انسان‌ها عموماً با پرورش ندادن و استفاده نکردن از توانايي‌هايشان براي انتخاب منطقي، آشفتگي‌هاي هيجاني زيادي در خود به وجود مي‌آورند. تجارب منفي يادگيري اجتماعي، به خودي خود منجر به اکتساب شناخت‌هاي غيرمنطقي نمي‌شود، هم‌چنان که تجارب مثبت يادگيري اجتماعي به شناخت‌هاي منطقي ختم نمي‌شود. بسياري از افراد با وجود اين که تربيت مطلوبي دارند، اما به ميزان قابل توجهي باورهاي غيرمنطقي در خود پرورش مي‌دهند يعني با وجود اين که تجارب يادگيري اجتماعي بر خوب يا بد بودن افراد تأثير مي‌گذارد، اما آن‌ها موجوداتي آزاد و انتخاب‌گرند و مي‌توانند با تعبير و تفسير محرک‌هاي بيروني دست به انتخاب زده و در جهت رشد خود يا برعکس حرکت کنند (نلسون و جونز، 2001)
– باورهاي منطقي و غيرمنطقي
به هيچ وجه نمي‌توان با دلايل تجربي يا علمي، تعريفي از تفکر نامعقول يا غيرمنطقي ارائه داد. اگر کسي معتقد باشد که هر انديشه‌اي که غيرعيني و دقيق است، نامعقول يا غيرمنطقي مي‌شود، در اين صورت بايد چنين نتيجه‌گيري کند که مقدار زيادي از تفکر اشخاص غيرآشفته نامعقول است. زيرا پژوهش‌ها نشان مي‌دهند که داستان‌هايي که اشخاص براي خودشان تعريف مي‌کنند تا با مشکلات زندگي کنار بيايند و اغلب داراي عناصر غيرواقعي و واهي است (گير14 و همکاران، 1970؛ تيلور و براون 1988).
ما معمولاً باورهاي غيرمنطقي را جزء آن دسته از باورها به شمار مي‌آوريم که يا به طور مستقيم همراه با بازتابهايي نظير: اندوه، افسردگي و خشم ظاهر مي‌شوند يا غيرمستقيم به صورت دروني15 و لحظه‌اي16 تظاهر مي‌کنند و حاصل آنها عدم تحرک و بي‌علاقگي به کار و فعاليت است. باورهاي منطقي و اجزاء آن دسته از باورها مي‌دانيم که بازتاب آن‌ها به شکل منطقي شاهر مي‌شود. هر فردي در زندگي خود در زمانهاي مختلف با يکي از اين دو نوع باور مواجه مي‌شود (اليس و جيمزنال17، ترجمه فرهاد، 1386).
دارک و فريدمن18 (1997) بين باورهاي غيرمنطقي که تاثير منفي بر سلامت رواني دارند و آنهايي که تأثير مثبتي بر سلامت روان دارند، تمايز قائل شده‌اند و خاطرنشان کرده‌اند که باورهايي که اليس به آن اشاره کرده است، باورهايي هستند که غيرمنطقي بوده و تأثيرات منفي بر سلامت روان دارند (دي و مالتبي19، 2003).
– ويژگي‌هاي باور منطقي
1- يک فکر منطقي با واقعيت خارجي انطباق دارد و به وسيله‌ي شواهدي حمايت مي‌شود. و در عين حال انعطاف‌پذير است.
2- تفکر منطقي، حکم مطلق و درخواست قطعي نيست، بلکه به صورت شرطي و نسبي است و در قالب ميل و رجحان بيان مي‌شود.
3- باور منطقي، انسان را به تعادل و سلامت رواني سوق مي‌دهد و تعارض را در خود شخص، بين او و ديگران و بين او و محيط به حداقل مي‌رساند.
4- معمولاً باورهاي منطقي با هيجانات مناسب همراه بوده و منجر به احساسات مطلوبي چون شادي و رضايت خاطر مي‌شود.
5- اين باور با رفتارهايي سازنده و خودياري همراه است و فرد را در حل مشکلات و سازگاري با شرايط دشوار ياري مي‌کند (اليس، 1988)
– ويژگي‌هاي باور غيرمنطقي
باورهاي نامعقول شما افکاري هستند که باعث مي‌شوند احساس نامناسب و رفتار غيرمؤثري داشته باشيد، احساس‌ها و رفتارهايي که نمي‌گذارند بيشتر به خواسته‌هاي خود برسيد و از آنچه نمي‌خواهيد بيشتر پرهيز کنيد.
اين باورها با افکار “سرد” (“مصاحبه‌گر ظاهراً از من خوشش نمي‌آيد”) و افکار “گرم” (“اي کاش دوستم داشت، من از اين که از من خوشش نيايد و نگذارد استخدام شوم بيزارم”) همراه هستند (اليس، ترجمه فيروزبخت و عرفاني، 1386).
عقايد غيرمنطقي و نگرش هاي کژکار که فلسفه‌هاي خود آشفته‌ساز افراد را تشکيل مي‌دهند، دو ويژگي اصلي دارند (اليس، 1991). اولاً اين عقايد توقعات خشک و تعصب‌آميزي هستند که معمولاً با کلمات “بايد” و “حتما” بيان مي‌شوند و الزام آورند. ثانياً فلسفه‌هاي خود آشفته‌ساز که معمولاً حاصل اين توقعات هستند، انتساب‌هاي بسيار نامعقول و بيش از حد تعميم يافته ايجاد مي‌کنند و استنباط فاجعه‌آميزي20 هستند (پروچاسکا و نورکراس، ترجمه سيد محمدي، 1381).
يک فکر غيرمنطقي با واقعيت مطابقت ندارد و براساس ظن و گمان است. اين گونه تفکرات ممکن است به علت اطلاعات غلط بوجود آمده باشد و يا اينکه اطلاعات اوليه درست بوده ولي نتيجه‌گيري غلط باشد و يا هم فرض و هم نتيجه‌گيري اشتباه باشند و بالاخره اين که باور غيرمنطقي منجر به حالت‌هاي آشفته و هيجانات نامناسب مي‌شود که رفتارهاي سازنده و خودياري را به حداقل مي‌رساند و فرد را از رسيدن به اهدافش باز مي‌دارد (مهري‌نژاد، 1373)
انواع باورهاي غيرمنطقي
در يک تقسيم‌بندي کلي درايدن21(1990) و اليس (1991، 1995) عقايد نامعقول را سه دسته مي‌کنند: توقع از خود، توقع از ديگران و توقع از دنيا و زندگي (شارف، ترجمه فيروزبخت، 1381).
در يک تقسيم‌بندي ديگر اليس چهار زوج از باورهاي غيرمنطقي را چنين معرفي کرده است:
زوج‌هاي چهارگانهه باورها
رجحان‌ها22در مقابل الزام‌ها23: زوج‌هاي چهارگانه باورهاي عقلاني، ماهيتي انعطاف‌پذير دارند و اغلب به صورت رجحان‌ها (يا مشابه با آن به صورت آرزوها، خواسته‌ها و اميال و غيره) ابراز مي‌شوند. منظور از رجحان اين است که ما خواهان رخداد رويدادهاي خاصي هستيم يا اين که نمي‌خواهيم رويداد خاصي رخ دهد. البته شکل کامل رجحان بايستي به صورت غيرجزمي و صريح بيان شود.
دليل اهميت دادن به بيان کامل يک رجحان اين است که در صورت بيان ناقص تبديل آن به يک الزام جزمي تلويحي خيلي آسان خواهد بود. در واقع، اگر رجحان‌هاي جدي ما توام با تدبير نباشند، به احتمال زياد به الزام‌ها تبديل مي‌شوند.
دلايل عقلاني بودن رحجان‌ها به شرح ذيل مي‌باشد:
1- انعطاف‌پذير هستند.
2- با واقعيت منطبق مي‌باشند.
3- موجب ارتقاي سلامت رواني فرد شده و او را در دستيابي به اهداف مهمش ياري مي‌کنند.
باورهاي غيرعقلاني ماهيتي انعطاف‌ناپذير دارند اغلب در شکل الزام‌ها (يا مشابه با آن به صورت واجب‌ها24، اجبارها25، بايدها26، غيره) ابراز مي‌شوند. الزام‌ها، بيانگر رويدادهايي هستند که ما باور داريم بايستي به طور قطعي رخ دهند يا رويدادهايي که ما مي‌خواهيم عدم وقوع آن‌ها قطعي باشد.
دلايل غيرعقلاني بودن الزام‌ها به شرح ذيل مي‌باشد:
1- انعطاف‌ناپذيرند.
2- مخالف با واقعيت هستند.
3- غيرمنطقي هستند.
4- مخل سلامت رواني و محل شيوه‌ي وصول به اهداف مهم شخص مي‌باشند.
اليس (1994، معتقد است که رجحان‌هاي غيرجزمي در سلامت رواني تأثير اساسي دارند و سه باور عقلاني عمده‌ي ديگر از اين رجحان‌ها منشعب شده‌اند. همچنين او معتقد است الزام‌هاي جزمي نيز در اختلال هيجاني نقش تعيين کننده‌اي دارند و سه باور غيرعقلاني ديگر از اين الزام‌ها منشعب شده‌اند (درايدنو يانکورا27، ترجمه رضاعي و خضري مقدم، 1380).
فاجعه‌ستيزي28 در مقابل فاجعه‌سازي29: باورهاي فاجعه‌ستيز، از اين جهت عقلاني هستند که نخستين و برجسته‌ترين باورهاي غيرجزمي هستند. اين باورها به طور انعطاف‌ناپذير در پيوستار بدي از صفر تا 9/99 درصد قرار مي‌گيرند. در صورت درجه‌بندي رجحان‌ها، با قوت يافتن بي‌تناسبي آن‌ها، دراين پيوستار در نقطه‌ي بالاتري قرار مي‌گيرند. ولي در هر حال باور فاجعه‌ستيز هيچ‌گاه به صد درصد نمي‌رسد. باور فاجعه‌ستيز با واقعيت منطبق مي‌باشد. اين باور سازنده مي‌باشد چون در صورت مواجهه‌ي شخص با رويداد منفي که امکان تغيير آن وجود دارد، منجر به مقاله‌اي کارآمد با آن مي‌شود و در صورت عدم جهت غيرعقلاني هستند که آن‌ها نخستين و برجسته‌ترين باورهاي جزمي مي‌باشند. آن‌ها به طور انعطاف‌ناپذير روي پيوستار “فاجعه سحرآميز” قرار دارند که دامنه بدي آن از 101 درصد تا بي‌نهايت مي‌باشد. اين باورها اول به صورت عبارتي چون، وحشتناک است که…، “طاقت‌فرسا است که …” ابراز مي‌شوند. وقتي شخصي فاجعه‌سازي مي‌کند در واقع، او در آن لحظه معتقد است که نبايد چيزي اشتباه صورت گيرد. با اين حساب، باور فاجعه‌ساز مخالف با واقعيت مي‌باشد (درايدن و يانکورا، ترجم? خضري مقدم و رضاعي، 1380).
– تحمل بالاي ناکامي30در مقابل تحمل پايين ناکامي31
باورهاي تحمل بالاي ناکامي، عقلاني هستند؛ بدين معني که آنها نيز در درجه‌اي اول انعطاف‌پذير بوده و زياد مبالغه‌آميز نمي‌باشند. با قوت گرفتن بي‌تناسب رجحان‌هي يک شخص، تحمل اين موقعيت براي او دشوارتر خواهد شد. اما اگر او داراي باور تحمل بالاي ناکامي مي‌باشد، موقعيت مذکور برايش قابل تحمل خواهد بود. بدين ترتيب باور تحمل ناکامي منطبق با واقعيت مي‌باشد. باور تحمل پايين ناکامي، مخالف با واقعيت مي‌باشد و نيز غيرمنطقي است؛ زيرا نتيجه بي‌معنايي از باور عقلاني تلويحي شخص مي‌باشد؛ و سرانجام باور تحمل پايين ناکامي مثل الزام‌ها و باورهاي فاجعه‌ساز مخرب مي‌باشد (درايدن و يانکورا، ترجمه‌ي رضاعي و خضري مقدم، 1380).
خودپذيري32 در مقابل خودتحقيري و ديگرپذيري33 در مقابل ديگر تحقيري: باورهاي پذيرش بدين جهت عقلاني هستند که آنها نيز در درجه اول انعطاف‌پذيرند. وقتي شخصي خودش را مي‌پذيرد، تصديق مي‌کند که او انساني بي‌نظير، پويا، تغييرپذير، جائزالخطا و داراي ويژگي‌هاي خوب، بد و خنثي مي‌باشد.
يک باور خودپذيري، با واقعيت شخصي مبني بر اين که او پيچيده‌تر از آن است که شايسته يک ارزيابي کلي و واحد باشد، منطبق مي‌باشد. از طرفي ديگر باورهاي خودتحقيري غيرعقلاني هستند؛ بدين معني که آنها منجر به برداشتي انعطاف‌ناپذير و فوق‌العاده مبالغه‌آميز از خود مي‌شوند. وقتي شخصي باور خودتحقيري دارد، عمل او بر اين فرض استوار است که ارزيابي کلي خودش او را در اين مورد ارزيابي منفي، معقول مي‌باشد. ولي از آنجا که در عمل اين امر به صورت معقول نمي‌تواند رخ دهد، باور خود تحقيري مخالف با واقعيت مي‌باشد. اين باور غيرمنطقي هستند (درايدن و يانکوران، ترجمه رضاعي و خضري مقدم، 1380).
– انواع باورهاي غيرمنطقي در نظريه اليس که در آزمون باورهاي غيرمنطقي جونز و IBT وجود دارد.
1- اعتقاد فرد به اينکه لازم و ضروري است که همه افراد ديگر جامعه او را دوست بدارند و تعظيم و تکريمش کنند (باور غيرمنطقي نياز به تائيد ديگران)
اعتقاد فرد به اينکه نياز به حمايت و تائيد افرادي دارد که آنها را مي‌شناسد و يا به آنها علاقه دارد، اين باور مي‌تواند به دلايل متعدد براي انسان مشکلاتي را ايجاد نمايد. نياز به تائيد ديگران سبب مي‌شود انسان خودش را به خاطر اين که آيا مي‌تواند اين تائيد را به دست آورد، ناراحت يا نگران نمايد و اگر اين تائيد را به دست آورد آن گاه نگران خواهد بود که مبادا آن را دوباره از دست بدهد. نگراني در مورد تائيد و تصويب ديگران بر روي تصميم و عملکرد فرد در مورد زندگيش تأثير مي‌گذارد. اين که خواستار تائيد هر کسي باشيم، هدفي غيرقابل دسترسي است چرا که هر کاري که فرد انجام مي‌دهد ممکن است برخي مردم آن را تائيد نمايند، گروهي آن را رد کنند، و تعداد زيادي از مردم راجع به آن بي‌تفاوت باشند (کلانتري خانداني، 1379).
اين تفکر امکان ندارد فرد را راضي کند، چون هر چه قدر کوشش کند کسب پذيرش ديگران به طور مداوم غيرممکن است. همه مردمي که تائيد آن‌ها براي فرد داراي ارزش بالايي است داراي يک سري تعصبات دروني مي‌باشند که به سبب آن ممکن است با فرد مخالف باشند يا او را دوست نداشته باشند. اين اعتقاد مانع رسيدن فرد به اهدافش مي‌شود چون دائماً در طلب به دست آوردن اين تائيدات است. لذا از اهداف خود باز خواهد ماند. او مي‌بايست کليه‌ي خواست‌ها، ترجيحات و اهدافش را از دست بدهد، چون ممکن است با کسب تائيد افراد مهم در تعارض باشد. اين عقيده، عشق ورزيدن را محدود مي‌کند. عشق ورزيدن (نه مورد محبت ديگران قرار گرفتن) نياز اساسي روان‌ انسان است. در تفکر غيرمنطقي عشق ورزيدن به سوي توقف، پيش مي‌رود يعني جلوي بروز خويشتن، خلاقيت و جذب گرفته مي‌شود (مهري‌نژاد، 1373).
– باور غيرمنطقي انتظار بيش از حد از خود34
اعتقاد به اينکه لازمه احساس ارزشمندي وجود حداکثر لياقت، کمال و فعاليت شديد است.
اين باور مي‌تواند، کاربردهاي بسيار جدي براي انسان داشته باشد. به خصوص هنگامي که فرد در زندگي با شکست مواجه مي‌شود. همچنانکه هر کس بارها با اين امر مواجه شده است و دليل آن جايزالخطا بودن انسان مي‌باشد، بعد از هر شکستي، برخي احساس مي‌کنند که فردي نالايق مي‌باشند. افرادي که چنين تصور مي‌دارند اغلب اوقات به اين نتيجه مي‌رسند که آنها لايق زندگي کردن نمي‌باشند. همچنين حقيقت نسبتا جدي اين است که انگيزه مداوم براي انجام امور به طور موفقيت‌آميزي از لحاظ جسمي استرس‌هايي را ايجاد مي‌کند که موجب مي‌شود بيماري‌هايي نظير زخم‌هاي معده، سردردها و ناراحتي‌هاي قلبي به وجود آورد (وودز، 1993).
بهترين کاري که انسان مي‌تواند در اين مورد انجام بدهد، دست کشيدن از قضاوت کامل درباره خود مي‌باشد. تنها هنگامي که ضروري به نظر مي‌رسد، رفتار خودتان را مورد قضاوت قرار دهيد و اگر داراي رفتاري ناشايست مي‌باشيد، آن را اصلاح نماييد. پرسش واقعي اين است که “چرا احساس مي‌کنيد بايد در هر کاري که به عهده مي‌گيريد، فردي موفق و لايق باشيد و به هدف خود نائل شويد؟” اگر جواب اين باشد که در غير اين صورت احساس پوچي مي‌کنم، بهتر است اين نکته را در ذهن داشته باشيم: خود را بپذير، بدون هيچ گونه قيد و بندي (وودز، 1993).
– باور غيرمنطقي تمايل به سرزنش کردن35

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

اعتقاد فرد به اينکه گروهي از مردم بد، شرور و بد ذات هستند و بايد به شدت تنبيه و مذمت شوند.


پاسخ دهید