4-3-1- پيش بيني ابعاد کيفيت زندگي بر اساس ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي57
4-3-2- پيش بيني همدلي براساس ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي60
4-3-3- پيش بيني ابعاد کيفيت زندگي بر اساس همدلي با کنترل ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي62
4-3-4- نقش ميانجي گري همدلي در ارتباط بين ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي با کيفيت زندگي65
عنوانصفحه
فصل پنجم: بحث و نتيجه گيري
5-1- بحث وبررسي يافته هاي تحقيق 69
5-1-1- رابطه ابعاد هوش عاطفي با ابعاد کيفيت زندگي69
5-1-2- رابطه ابعاد هوش اخلاقي و کيفيت زندگي72
5-1-3-رابطه ابعاد هوش عاطفي و همدلي74
5-1-4- رابطه ابعاد هوش اخلاقي و همدلي75
5-1-5- رابطه همدلي با ابعاد کيفيت زندگي75
5-1-6- بررسي نقش ميانجي گري همدلي77
5-2- کاربردهاي نظري و عملي پژوهش78
5 -3- پيشنهادهاي پژوهشي79
5-4- محدوديت هاي پژوهش80
فهرست منابع و مأخذ
منابع فارسي 81
منابع انگليسي 85
پيوست‌ها
پيوست يک: پرسشنامه هوش عاطفي94
پيوست دو: پرسشنامه هوش اخلاقي96
پيوست سه: پرسشنامه همدلي98
پيوست چهار: پرسشنامه کيفيت زندگي99
فهرست جدول ها
عنوان صفحه
جدول 3-1: تعدادشرکت کنندگان در پژوهش به تفکيک دانشکده ها47
جدول 3-2: همبستگي خرده مقياس هاي پرسشنامه هوش عاطفي با نمره کل پرسشنامه48
جدول 3-3: همبستگي خرده مقياس هاي پرسشنامه هوش اخلاقي با نمره کل پرسشنامه50
جدول 3-4: همبستگي خرده مقياس هاي پرسشنامه کيفيت زندگي با سوالات مرتبط با هر خرده مقياس52
جدول4-1: يافته هاي توصيفي متغيرهاي پژوهش55
جدول4-2:ماتريس همبستگي بين متغيرهاي پژوهش56
جدول4-3: پيش بيني ابعاد کيفيت زندگي بر اساس ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي58
جدول 4-4: پيش بيني همدلي براساس ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي61
جدول 4-5: پيش بيني ابعاد کيفيت زندگي بر اساس همدلي با کنترل ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاق63
فهرست شکل ها
عنوان صفحه
نمودار 1-1: مدل مفهومي پژوهش7
نمودار2-1:پنج طبقه اصلي مدل فلس و پري ازکيفيت زندگي18
نمودار3-1: مدل فلس و پري از کيفيت زندگي19
نمودار2-3: مدل توضيحي کيفيت زندگي لي و همکاران20
نمودار2-4: مدل سيستمي کيفيت زندگي هاگرتي21
نمودار2-5: مدل ونتگوت و همکاران22
نمودار2-6: مدل شخصيتي بار-آن از هوش عاطفي27
نمودار4-1: پيش بيني ابعاد کيفيت زندگي بر اساس ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي60
نمودار4-2: پيش بيني همدلي براساس ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي62
نمودار4-3:تاثير ابعاد هوش عاطفي وابعاد هوش اخلاقي بر سلامت جسماني با واسطه گري همدلي66
نمودار4-4:تاثير ابعاد هوش عاطفي وابعاد هوش اخلاقي بر سلامت روان با واسطه گري همدلي66
نمودار4-5: تاثير ابعاد هوش عاطفي وابعاد هوش اخلاقي بر کيفيت محيط زندگي با واسطه‌گري همدلي67
نمودار5-5: تاثير ابعاد هوش عاطفي وابعاد هوش اخلاقي بر کيفيت روابط اجتماعي با واسطه‌گري همدلي67
فصل اول
مقدمه

1-1 -کليات
چگونه مي‌توان به نوعي از زندگي دست يافت که سالم و همراه با نشاط باشد؟ چگونه مي‌توان روابط اثربخش‌تري را با سايرين برقرار کرد؟ انسان هميشه در پي چنين هدفي بوده است. چالش اصلي روان‌شناسي در گذشته “زنده ماندن” بود و روان‌شناسان بر بيماري بيشتر از درک کامل تمام ابعاد انسان توجه داشتند (ترجسن، جكوفسكي، فرو و دايجيوسپ1، 2004 )، اما امروزه با توجه به افزايش شاخص طول عمر، اميد به زندگي و ظهور رويکرد جديدي به نام روان‌شناسي مثبت، مسئلة مهم‌تري با عنوان كيفيت بهتر و چگونه گذراندن عمر و به عبارتي كيفيت زندگي مطرح شده است، نگاه‌ها متوجه نقاط قوت و کمالات انساني شده است و به ويژگي‌هاي مثبت انسان توجه بيشتري معطوف گرديده است (سليگمن و سيکسزنت‌ميهالي2، 2000). آنچه که هدف اين رويکرد است، مسأله پيشگيري و تأكيد بر شايسته‌سازي و حرکت به سمت بهينه کردن زندگي است. هدف ديگر اين رويکرد، شناسايي و تعريف مفاهيمي است که اين حرکت به سمت زندگي سالم را تسهيل کند. از اين رو شناسايي عواملي که موجب زندگي بهتر و سازگاري هر چه بيشتر انسان با نيازها و تهديدات زندگي مي‌شوند، ذهن صاحب‌‌نظران را به خود معطوف کرده است و از مهم‌ترين سازه‌هاي مورد پژوهش رويکرد روان‌شناسي مثبت به شمار مي‌رود (کمپيل، سيلز، کوهان و آستين3، 2006).
مطالعه کيفيت زندگي4 از دهه 1960 شروع شد (مک‌کال5، 1997) و تلاش زيادي براي تعريف و اندازه‌گيري عيني آن انجام شده است (هاگرتي، كامينس، فريس، لاند و ميكالوس6، 2001 )، اما هنوز تعريف واحدي از کيفيت زندگي که مورد توافق همگان باشد، ارائه نشده است (اسکوينگتن، 2002).
بازخواني مفاهيم متعدد كيفيت زندگي به ارائة تعريفي از سوي گروه كيفيت زندگي سازمان بهداشت جهاني منجر شده است. در اين تعريف كيفيت زندگي مفهومي فراگير است كه سلامت جسماني، رشد شخصي، حالات روان‌شناختي، ميزان استقلال، روابط اجتماعي و ارتباط با محيط را در بر مي‌گيرد و بر ادراك فرد از اين ابعاد نيز مبتني است. به طور کلي پژوهش‌ها در مورد کيفيت زندگي مبتني بر دو رويکرد بوده‌اند: رويکرد عيني7 و رويکرد ذهني.
در رويکرد ذهني، کيفيت زندگي، مترادف با شادي يا رضايت فرد در نظر گرفته شده و بر عوامل شناختي از جمله هوش عاطفي در ارزيابي کيفيت زندگي تاکيد دارد (شالک، 1996). اما رويکرد عيني، کيفيت زندگي را به عنوان موارد آشکار و مرتبط با استانداردهاي زندگي مي‌داند. اين استانداردها شامل سلامت جسماني، عوامل فردي (ثروت و…)، ارتباطات اجتماعي، اشتغال و ساير عوامل اجتماعي و اقتصادي است (ويليامز8، 1985). در نوسان بين دو رويکرد ذهني و عيني، رويکرد جديدي به نام کل نگر بوجود آمد (رنويک و براون، 1996). در اين ديدگاه کيفيت زندگي يک پديده چند بعدي است که شامل هر دو مولفه ذهني و عيني است.
به لحاظ اهميت فراگير کيفيت زندگي و تاثيرات قابل توجه آن، همواره اين متغير مورد توجه و بررسي قرار گرفته و سعي بر آن شده تا عوامل موثر بر آن، مورد شناسايي قرار گيرند. در اين راستا، به طور کلي پژوهش‌ها به دو دسته عوامل اجتماعي و فردي اشاره داشته‌اند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

از جمله عوامل اجتماعي موثر بر کيفيت زندگي همدلي9 است. ويشر10 (1995، به نقل از هراتيان، 1391) اين واژه را براي اشاره به جنبه‌اي از احساس زيبايي شناختي به کار برده است. همدلي ظرفيت بنيادين افراد در تنظيم روابط، حمايت از فعاليتهاي مشترك و انسجام گروهي و نيروي انساني، است. اين توانايي نقشي اساسي در زندگي اجتماعي دارد (ريف، كتلر و ويفرينگ، 2010)، برانگيزنده رفتارهاي اجتماعي و رفتارهايي است كه انسجام گروهي را در پي دارد (جوليف و فارينگتن11، 2004؛ ريف و همكاران، 2010). همدلي عنصري ضروري براي عملكردهاي موفقيت آميز بين شخصي محسوب مي‌شود (سوسا12، 2009 ) و پاسخ عاطفي فرد به واكنش هاي عاطفي ديگران است (علي، آموريم و چامورو ـ پريموزيك13، 2010).
پژوهشگران نشان دادند که انسان در جريان يک ارتباط عاطفي و همدلانه مي‌تواند روابط و احساسات خود را کنترل و رفتار خود را با جامعه هماهنگ و سازگار سازد و زندگي با کيفيت بهتر را تجربه کند. در پژوهشي، کاليوپسکا14 (2007 ) دريافته است که دانشجويان با احساس همدلي زياد، در مقايسه با دانشجوياني که کمترين حد همدلي را دارند، نگرش‌هاي مثبت‌تري به رفتارهاي ايجادکننده‌ي سلامتي داشته و شيوه رفتاري آنها سالم تراست. سلامتي يکي از مؤلفه‌هاي کيفيت زندگي است.
از جمله عوامل فردي مؤثر ديگر هوش عاطفي است. در مطالعات متعددي به ارتباط کيفيت زندگي و هوش عاطفي اشاره شده است (ماير15، 2004). نظريه‌پردازان بنا بر ديدگاه مورد پذيرش خود، هوش عاطفي را به انحاي مختلف تعريف کرده‌اند. سالووي و ماير16 (1997)، معتقدند هوش عاطفي عبارت است از مجموعه‌اي از توانايي‌هاي ذهني عمده، در قلمرو پردازش فعال اطلاعات هيجاني که شامل چهار بعد ادراک حسي و ابراز عواطف، تسهيل عاطفي تفکر، درک و تحليل اطلاعات عاطفي و بکار‌گيري دانش عاطفي و در نهايت مديريت عواطف است (ماير و سالووي، 1997؛ تيلور و باگبي17، 2000).
از نظر بار- آن18 (1997)، هوش عاطفي عبارت است از مجموعه‌اي از توانايي‌ها و مهارت‌هاي غير‌‌شناختي که بر سازگاري موفقيت آميز فرد با فشارها و خواسته‌هاي محيط تاثير مي‌گذارند. اين توانايي شامل عناصر غيرشناختي همچون، خوش‌بيني، شادکامي، شايستگي اجتماعي، خود شکوفايي و عزت نفس است (يوسفي و صفري، 1388). در تحقيقي مشخص شده است که بين هوش عاطفي وکيفيت زندگي افراد رابطه‌ي مثبت وجود دارد (يوسفي و صفري، 1388).
يکي از ديگر عوامل فردي مؤثر بر کيفيت زندگي، هوش اخلاقي19 است. هوش اخلاقي مرز بين نوع دوستي و خودپرستي است و به معناي ظرفيت و توانايي درک درست از خلاف، توجه به زندگي انسان و طبيعت و رفاه اقتصادي و اجتماعي، ارتباطات آزاد و صادقانه و حقوق شهروندي است (بوربا20، 2005). هوش اخلاقي به اين حقيقت اشاره دارد كه ما به صورت ذاتي، اخلاقي يا غيراخلاقي متولد نمي‌شويم؛ بلكه ياد مي‌گيريم كه چگونه خوب باشيم. يادگيري براي خوب بودن، شامل ارتباطات، بازخورد، جامعه پذيري و آموزش است كه هرگز پايان پذير نيست. آنچه كه ما براي انجام كارهاي درست به آن نياز داريم، همان هوش اخلاقي است كه با استفاده از آن به يادگيري عمل هوشمندانه و دستيابي به بهترين عمل خوب نزديك مي‌شويم (بوربا، ????). اين سازه شامل چهار بعد: درستکاري، مسئوليت‌پذيري، بخشش و دلسوزي است (لنيک و کيل، 2005).
هدف از پژوهش حاضر بررسي رابطه عوامل فردي موثر (هوش عاطفي و اخلاقي ) با كيفيت زندگي، با توجه به نقش واسطه‌اي عامل اجتماعي همدلي است.
1-2- بيان مسئله
هر فردي به دنبال آن است تا زندگي همراه با سلامتي، خوشبختي، معنويت، عشق و اميد داشته باشد. علاوه بر اين همه جوامع خواستار شادي و سعادت افراد خود از جمله دانشجويان خود هستند. دستورالعملي که روان‌شناسان مي‌توانند فعاليت‌هاي خود را در قالب آن براي دانشجويان گسترش دهند، کمک به فهم و تعيين عوامل و تعيين‌کننده‌هاي سازه‌اي است که زندگي سالم همراه با خوشبختي و معنويت را به همراه داشته باشد تا بر اساس آن عوامل بتوانند به دانشجويان که از عناصر سازنده‌ي جامعه هستند، جهت داشتن کار و ازدواجي مناسب، روابط اجتماعي و سلامت بهتر کمک کنند، از اين رو مطالعه عواملي که موجب زندگي بهتر و سازگاري هر چه بيشتر انسان با نيازها و تهديدات زندگي مي شوند، از مهم‌ترين سازه‌هاي مورد پژوهش است (کمپيل، سيلز، کوهان و آستين21، 2006)، اين سازه کيفيت زندگي است.
پژوهش ها حاكي از ثأثير متغيرهاي بسياري بر كيفيت زندگي بوده‌اند. از جمله در‌‌‌ پژوهش سياروچي و همکاران (2000) به بررسي رابطه عامل فردي هوش عاطفي با مؤلفه‌هاي‌ كيفيت زندگي يعني سلامت جسماني و رواني پرداخته شده است و اين نتيجه حاصل شده است‌ که افرادي كه در هوش عاطفي نمرات بالاتري دارند، مي‌توانند به راحتي با استرس‌ها و فشارهاي زندگي روزمره، مقابله کرده و همچنين قادرند احساسات خود را کنترل و بيان نمايند، بنابر اين از نظر جسمي و رواني نسبت به کساني که هوش عاطفي پايين‌تري دارند، سالم تر هستند.
در تحقيقات ديگري نيز به بررسي رابطه هوش عاطفي و كيفيت زندگي پرداخته شده است (شوته، مالوف، تورتينستون و روکي22، 2007). همچنين پژوهش‌هاي هارت (2000)، تجلي (1386)، ساکلوفسکي، آستين و مينسکي23 (2003) حاکي از آن هستند که هوش عاطفي با سلامت روان رابطه مثبتي دارد.
يکي ديگر از عوامل موثر برکيفيت زندگي هوش اخلاقي است که در تحقيقاتي به رابطه بخشش (مؤلفه هوش اخلاقي) و سلامت روان (مؤلفه‌ي کيفيت زندگي) اشاره شده است. بخشش داراي تأثير مستقيم بر سلامت روان است. دراين راستا، پژوهش‌ها نشان داده‌اند که بخشش در کاهش اضطراب (هبل24 و اِنرايت ، 1993؛ فريدمن25 و اِنرايت، 1996؛ سابکووياک26 و همکاران، 1995، کايل27 و اِنرايت، 1997)، افسردگي (فريدمن، 1995؛ راي28، 1999؛ کواتس29، 1997)، غصه اصلاح روابط بين‌فردي ( مک‌کالاف30 و ورتينگتون، 1995)، بالا بردن عزت نفس (کواتس، 1997) و داشتن اميدواري (فريدمن و اِنرايت، 1996)، که همگي از ابعاد سلامت روان هستند مؤثر است. اما در هيچ پژوهشي هوش عاطفي که رضايت از زندگي را افزايش داده، مشکلات بين‌شخصي را کاهش مي‌دهد و زمينه بهبود روابط اجتماعي را فراهم مي‌کند (درويزه، 1382)، دركنار هوش اخلاقي كه مرز بين نوع دوستي و خودپرستي است و ريشه بسياري از رفتارهاي نوع دوستانه است، قرار نگرفته است، تامشخص شود که آيا ابعاد اين دو هوش به طور همزمان بر روي ابعاد کيفيت زندگي اثرگذار هستند؟ علاوه براين، در پژوهش سالووي (2002) نيز اين نتيجه حاصل شد که هوش هيجاني بالا رابط? مستقيمي با همدلي دارد و قادر است توان همدلي با ديگران که از عناصر اصلي تعامل صحيح است را پيش‌بيني كند، اما در هيچ پژوهشي همدلي به عنوان متغير ميانجي و واسطه بين دو هوش اخلاقي و عاطفي و کيفيت زندگي قرار نگرفته است. لذا هدف پژوهش حاضر طبق شکل1 -1، بررسي اثر هوش عاطفي دركنار هوش اخلاقي به عنوان متغيرهاي برون‌زاد بر روي كيفيت زندگي به عنوان متغير درون‌زاد با توجه به نقش واسطه‌اي سازه همدلي است.
نمودار 1-1: مدل مفهومي رابطه بين هوش اخلاقي، هوش عاطفي
وکيفيت زندگي با نقش واسطه‌اي همدلي
3-1- اهميت و ضرورت پژوهش
هر فردي به دنبال اين است که زندگي با نشاطي داشته باشد و بتواند از زندگي خويش لذت ببرد. از اين رو در سال‌هاي اخير ارزيابي شخص از زندگي خود مورد توجه قرار گرفته است. کيفيت زندگي، ميزان لذتي است که افراد از زندگي خود مي‌برند و ميزان رضايتي است که از زنده بودن خود دارند. در واقع کيفيت زندگي، زمينه‌اي فراهم مي‌کند که انسان‌ها از نظر جسمي و رواني سالم‌تر باشند.
با وجود اين توصيفات، تاکنون، اکثر پژوهش‌هاي انجام شده در مورد کيفيت زندگي، بر روي جمعيت‌هاي خاصي مانند بيماران بوده است (اسکوينگتون، 1998)، اما هم اکنون، بيشتر پژوهش‌هاي در مورد کيفيت زندگي در گروه‌هاي سالم و طبيعي انجام شده است (ساکسوانا و اوکانل31، 2003؛ به نقل از نصيري، 1385).
از جمله گروه‌هايي که جامعه جهت تربيت و سلامت جسماني و رواني‌شان، هزينه‌هاي زيادي را متحمل مي‌شود، دانشجويان هستند. دانشجويان آينده کاري سازمان‌ها را مشخص مي‌کنند و همدلي مؤثر آنان عامل بهره‌وري مي‌شود، بنابراين شناخت دانشجويان و عواملي که بر اين زندگي آنان مؤثر است، بسيار ضروري است. علاوه بر اين، سلامت جسمي، رواني و داشتن ارتباطات اجتماعي رضايت بخش، از جمله مواردي است که اعضاي جامعه به دنبال دستيابي به آن هستند، پس براي رسيدن به اين خواسته بايد تا حد ممکن عوامل موثر بر سلامت، بهداشت روان و کيفيت زندگي را شناخت. بنابر اين آگاهي از کيفيت زندگي افراد جامعه، و به ويژه دانشجويان، بررسي و شناخت عوامل موثر بر کيفيت زندگي اين گروه، از جمله موضوعات مهمي است که مي‌تواند به مسئولين جامعه جهت تصميم‌گيري‌هاي صحيح خصوصاٌ تصميم‌گيري بر اساس هوش اخلاقي که از الزامات هر نيروي انساني است، در سازمان‌ها کمک شاياني نمايد.
از آنجايي که هوش اخلاقي عبارت است از توانايي ايجاد تمايز بين درست و غلط بر اساس اصول جهان شمول اين نوع هوش، در محيط جهاني مدرن کنوني مي‌تواند به مثابه نوعي جهت‌ياب براي اقدامات عمل نمايد.
هوش اخلاقي، نه تنها چارچوبي قوي و قابل دفاع براي فعاليت انسان‌ها فراهم مي‌کند، بلکه کاربردهاي فراواني در دنياي حقيقي دارد. در واقع، اين هوش درکنار انواع ديگر هوش مي‌تواند انسان را در جهت انجام کارهاي ارزشمند هدايت مي‌کند، به همين دليل لازم و ضروري است که رابطه اين متغير با کيفيت زندگي بررسي شود. علاوه بر اين از آنجايي که هوش اخلاقي مي تواند موجب بروز رفتارهاي نوع دوستانه شود که از مصاديق اصلي نيازهاي عاطفي است و بسياري از نارسايي‌هاي شخصيتي و رفتاري در بي‌توجهي به اين نياز اساسي است، در نتيجه ضروري است که رابطه اين سازه نيز با همدلي بررسي شود.
سازمان‌ها و مديران مي‌توانند از نتايج اين تحقيق جهت گزينش نيروهايي که به جهت اخلاقي برجسته‌تر هستند، استفاده کنند و به اين شکل بهره‌وري سازمان را افزايش دهند. همچنين روان‌شناسان و مشاوران مي‌توانند با آموزش مهارت‌هاي همدلي، رضايت از زندگي و کيفيت آن را در مراجعان خود افزايش داده و مسير بهتري را جهت درمان آن‌ها پيش بگيرند. علاوه بر اين مسئولين آموزشي مي‌توانند با پرورش عناصر اخلاقي در مدارس و دانشگاه‌ها توان همدلي را افزايش و در نتيجه کيفيت زندگي و ارزيابي افراد از زندگي را بهبود ببخشند و به اين شکل ارزش‌هاي انساني را پرورش دهند. همچنين، به لحاظ نظري، بررسي نقش واسطه‌اي همدلي در ارتباط بين هوش اخلاقي و هوش عاطفي و کيفيت زندگي، مي‌تواند به افزايش دانش در خصوص عوامل موثر بر کيفيت زندگي منجر گردد.
1-4- اهداف پژوهش
1-4-1- اهدف اصلي
هدف اصلي پژوهش حاضر بررسي نقش واسطه‌گري همدلي در رابطه بين ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي با ابعاد کيفيت زندگي است. در اين راستا به اهداف زير پرداخته مي‌شود:
1-بررسي اثر مستقيم ابعاد هوش عاطفي بر ابعاد کيفيت زندگي
2- بررسي اثر مستقيم ابعاد هوش اخلاقي بر کيفيت زندگي
3- بررسي اثر مستقيم ابعاد هوش عاطفي بر همدلي
4- بررسي اثر مستقيم ابعاد هوش اخلاقي و بر همدلي
5- بررسي اثر همدلي بر ابعاد کيفيت زندگي، با کنترل ابعاد هوش عاطفي و ابعاد هوش اخلاقي
1-5- ‌پرسش‌هاي پژوهش
1-5-1- سوالات اصلي
1- آيا ابعاد هوش عاطفي، ابعاد کيفيت زندگي را به نحو معنادار در دانشجويان پيش‌بيني مي‌کنند؟
2- آيا ابعاد هوش اخلاقي (درستکاري، مسئوليت‌پذيري، بخشش، دلسوزي)، ابعاد کيفيت زندگي را به نحو معنادار در دانشجويان پيش‌بيني مي‌کنند؟
3- آيا ابعاد هوش عاطفي، همدلي را به نحو معنادار در دانشجويان پيش‌بيني مي‌کنند؟
4- آيا ابعاد هوش اخلاقي (درستکاري، مسئوليت‌پذيري، بخشش، دلسوزي)، همدلي را به نحو معنادار در دانشجويان پيش‌بيني مي‌کنند؟
5- آيا همدلي با کنترل هوش عاطفي و هوش اخلاقي، ابعاد کيفيت زندگي را به نحو معنادار در دانشجويان پيش‌بيني مي‌کند؟
6- آيا همدلي، نقش ميانجي‌گري را در رابطه بين ابعاد هوش اخلاقي و ابعاد هوش عاطفي با ابعاد کيفيت زندگي ايفا مي‌کند؟
1-6-تعاريف مفهومي متغيرها
هوش عاطفي: گلمن32 (1995) معتقد است، هوش عاطفي شامل خودآگاهي، خودمديريتي، آگاهي اجتماعي و مديريت رابطه است. از نظر پترايدز و فارنهام33 (2001) ابعاد هوش عاطفي عبارتند از درک عواطف، کنترل عواطف، مهارت‌هاي اجتماعي و خوش‌بيني (يوسفي و صفري، 1388).
کيفيت زندگي: سازمان بهداشت جهاني34، کيفيت زندگي را ادراک افراد از موقعيت زندگي‌شان و همچنين در ارتباط با بافت فرهنگي و نظام‌هاي ارزشي محيط زندگي‌شان و مرتبط با اهداف، معيار‌ها، و علايق‌شان مي‌داند. اين کيفيت تحت تاثير تعامل عواملي چون سلامتي جسمي و رواني، مذهبي بودن و روابط و عناصر محيطي است (سازمان بهداشت جهاني، 1998).
همدلي: همدلي را مي‌توان به صورت درک حالت يا موقعيت هيجاني فرد ديگر (بعد شناختي) و سهيم شدن و هماهنگي خود با هيجان آن فرد (بعد عاطفي) تعريف کرد (جوليف و فارينگتون35، 2006).
هوش اخلاقي: مرز بين نوع دوستي و خودپرستي هوش اخلاقي است که به معناي ظرفيت و توانايي درک درست از خلاف و توجه به زندگي انسان و طبيعت و رفاه اقتصادي و اجتماعي، ارتباطات آزاد و صادقانه و حقوق شهروندي است (بوربا، 2005).
1-7- تعريف عملياتي متغيرها
هوش عاطفي: عبارت است از نمراتي که فرد در پرسش‌نامه هوش عاطفي پترايدز و فارنهام (2001)، به دست مي آورد. اين پرسشنامه چهار بعد خوش‌بيني، درک عواطف خود و ديگران ، کنترل عواطف و مهارت‌هاي اجتماعي را مورد اندازه‌گيري قرار مي‌دهد.
هوش اخلاقي: سازه‌اي است که به وسيله مقياس هوش اخلاقي سنجيده مي‌شود (لنيک وکيل، 2005). اين پرسشنامه چهار بعد بخشش، مسئوليت پذيري، دلسوزي و درستکاري را مورد اندازه گيري قرار مي‌دهد.
همدلي سازه‌اي است که به وسيله مقياس همدلي اصلي (آليبر و‌‌ همکاران، 2008) سنجيده مي‌شود.
کيفيت زندگي: عبارت است از مجموع نمراتي که فرد در مقياس کوتاه کيفيت زندگي سازمان بهداشت جهاني (1998)، به دست مي‌آورد. اين پرسشنامه چهار بعد سلامت روان، سلامت جسماني و روابط با ديگران و کيفيت محيط زندگي را مورد اندازه‌گيري قرار مي‌دهد.
فصل دوم
مباني نظري و تحقيقات پيشين
در اين فصل ابتدا به بررسي مباني نظري متغيرهاي پژوهش پرداخته مي شود و سپس نتايج تحقيقات مربوط به روابط بين متغيرهاي پژوهش ارائه خواهد گرديد.
2-1- مباني نظري
2-1-1-کيفيت زندگي
نخستين پژوهش‌ها در زمينه کيفيت زندگي به کمپل، کانورس و راجرز36 (1976) و اندروز و وايتي37 (1976) بر مي‌گردد. کمپل و همکاران (1976)، کيفيت زندگي را رضايت از زندگي در حيطه‌هاي خاصي مي‌دانستند. از نظر آنها، مولفه هاي کيفيت زندگي عبارت بودند از حيطه هاي کار، مسکن، سلامتي، دوستي، ازدواج، زندگي خانوادگي، سطح تحصيلات و پس انداز (کمپل و همکاران، 1976). اندروز و وايتي (1976)، نيز 7 حيطه را در کيفيت زندگي مطرح کردند:
1- عوامل شخصي: شامل خودکارآمدي، ميزان اوقات فراغت، سلامتي و فعاليت هاي جسماني
2- خانواده: شامل ازدواج، فعاليت هاي مربوط به خانه و اقوام نزديک
3- ارتباطات با ديگران: شامل رفتار هاي عادلانه با ديگران، پذيرش تحسين، صداقت و صميميت در ارتباط با ديگران
4- اقتصاد: شامل درآمد، مسکن، آپارتمان، شغل و هزينه هاي زندگي
5- منطقه زندگي: شامل امنيت و ايمني در برابر سرقت، ارتباطات، همسايگان و آب و هوا و……
6- جامعه بزرگتر: شامل هنجارهاي جامعه، رسانه ها و …..
7- ساير موارد: شامل اعتقادات مذهبي، فضايل و روش هاي زندگي.
از دهه 1970 به بعد اغلب پژوهش‌ها، کيفيت زندگي را بر اساس نيازهاي انسان طبقه‌بندي کرده‌اند، از جمله کار، اوقات فراغت، سلامتي، وضعيت مالي، ارتباط با اعضاي خانواده و دوستان، محيط فيزيکي و اجتماعي و خودشکوفايي. نير، اسميت، رايس و هانت38 (1983) و هارت39 (1999)، کيفيت زندگي را به دو طبقه کاري و غيرکاري تقسيم کرده‌اند. کيفيت زندگي کاري، به مسائل شغلي و کيفيت زندگي غيرکاري، به دامنه‌اي از مواردي چون ازدواج، روابط فاميلي، سلامتي، زندگي خانوادگي، همسايگي، زندگي جنسي، سکونت، دوستي‌ها، تحصيلات و فعاليت‌هاي اوقات فراغت مربوط مي‌شود.
2-1-1-1- تعاريف کيفيت زندگي
نظريه‌پردازان مختلف، تعاريف متفاوتي از کيفيت زندگي را ارائه کرده‌اند. مثلا، تستا و سيمونسون40 (1996) معتقدند کيفيت زندگي به زمينه‌هاي جسمي، روان‌شناختي و اجتماعي ارتباط دارد و تحت تاثير تجارب، اعتقادات، انتظارات و ادراکات فرد است. هر يک از اين زمينه ها را در دو بعد عيني و ذهني مي‌توان ارزيابي کرد. از نظر گروه کيفيت زندگي سازمان بهداشت جهاني41 (1993)، كيفيت زندگي عبارت است از ادراک فردي از وضعيت زندگي در متن نظامهاي فرهنگي و ارزشي جامعه و در ارتباط با اهداف، انتظارات، استانداردها، علايق، و نگرانيهاي فرد. به عبارت ديگر، کيفيت زندگي يعني رضايت ذهني فرد از وضعيت زندگي‌اش در يک بافت فرهنگي و ارزشي جامعه، که با اهداف، انتظارات، استانداردها، علايق او در ارتباط‌اند. مک‌گرگور42 (1998) بيان مي‌کند کيفيت زندگي بيانگر ميزان برخورداري فرد؛ البته نه فقط برخورداري از چيزهايي که به دست آورده بلکه از تمام گزينه‌هايي که فرصت انتخاب آنها را دارد به معناي كيفيت زندگي است. به بيان ديگر، کيفيت زندگي به آزادي براي رسيدن و نرسيدن به موفقيت و آگاهي از فرصت‌هايي واقعي وابسته است که فرد در مقايسه با ديگران در اختيار دارد. بورثويک ـ دافي43 (1992) با جمع بندي تعاريف گذشته سه منظر به کيفيت زندگي ارائه داده است:
الف) کيفيت زندگي به عنوان شرايط زندگي فرد
ب) کيفيت زندگي به عنوان رضايت فرد از شرايط زندگي خود
ج) کيفيت زندگي به عنوان ترکيب شرايط و رضايت فرد از زندگي
2-1-1-2- مدل هاي کيفيت زندگي
2-1-1-2-1- فلس و پري44 (1995):
آنها ديدگاهي را مطرح کردند که علاوه بر شرايط زندگي و رضايت از آنها، ارزش‌ها، آرزوها و انتظارات شخص را نيز مد نظر قرار مي دهد. در اين مدل کيفيت زندگي به عنوان نوعي بهزيستي کلي تعريف مي شود که توصيفات عيني و ارزيابي هاي ذهني از بهزيستي، مادي، جسمي، اجتماعي و هيجاني همراه با ميزاني از رشد و اقدامات هدف گرايانه فرد در جهت ارزش‌هاي شخص، ترکيب شده باشند. هر سه مولفه شرايط عيني زندگي، احساس ذهني رضايتمندي از زندگي و ارزش‌ها و آرزوهاي شخصي با هم در تعامل‌اند (فلس و پري، 1995). فلس و پري (1995)، بعد از بررسي 15 مدل مفهوم کيفيت زندگي، مدل کلي مطرح کردند که در برگيرنده ساير مدل‌ها بود. در مدل آن‌ها، 5 طبقه اصلي (بعد) به اين شرح وجود دارد:
– بهزيستي جسمي: که شامل سلامت، تناسب، تحرک و ايمني شخصي است.

– بهزيستي مادي: که شامل درآمد، کيفيت محل زندگي، حريم شخصي، ثروت، وضعيت حمل و نقل، همسايگي، ايمني، سکونت دائم و يا اجاره نشيني است.
– بهزيستي اجتماعي: که در برگيرنده ارتباطات درون خانواده، ارتباطات با اقوام، ارتباط با دوستان، فعاليت‌هاي ارتباطي و سطح حمايت اجتماعي است.
– بهزيستي هيجاني: دربرگيرنده عاطفه يا خلق و خو، رضايتمندي، عزت نفس، شان و احترام و اعتقادات مذهبي است.
– رشد و فعاليت: که شامل مهارت‌هاي مربوط به خودتعييني، شايستگي يا استقلال، جبر يا اختيار، اشتغال، اوقات فراغت، کارهاي خانه، تحصيلات، توليد يا مشارکت است.
در مدل فلس و پري، کيفيت زندگي به عنوان نوعي بهزيستي کلي تعريف مي‌شود که توصيفات عيني و ارزيابي ذهني از بهزيستي مادي، جسمي، اجتماعي، هيجاني همراه با ميزاني از رشد و اقدامات هدف‌گرايانه فرد در جهت ارزش‌هاي شخص، ترکيب شده باشند. هر سه مولفه شرايط عيني زندگي، احساس ذهني رضايتمندي از زندگي و ارزش‌ها و آرزوهاي شخصي با هم در تعامل‌اند. البته در عين تعامل اين سه مولفه با يکديگر، همگي تحت تاثير عوامل بيروني نيز قرار دارند. اين تاثيرات مي‌توانند پيامد ژنتيک، اجتماع، سن، رسش، تاريخچه تکاملي، اشتغال و ديگر متغيرهاي اجتماعي، اقتصادي و يا سياسي باشد (به نقل از رحيمي، 1386). اين مدل در نمودارهاي 2-1 و 2-2 نمايان است.
نمودار2-1: پنچ طبقه اصلي مدل فلس و پري (1995) از کيفيت زندگي (به نقل از رحيمي، 1386).
نمودار2-2: مدل فلس و پري از کيفيت زندگي
2-1-1-2-2- مدل لي و همکاران (1998)
لي2 و همکاران (1998)، با توجه به عوامل شخصيتي و فرهنگي، مدلي در ارتباط با کيفيت زندگي ارائه دادند. آنها معتقد بودند که ساختار مفهومي کيفيت زندگي بايد حداقل شامل 4 بعد يا زمينه گسترده زندگي و دو محور عيني و ذهني باشد. رضايت ذهني زندگي فرد، توسط شرايط عيني زندگي، نظام سلسله‌مراتبي نيازهاي زندگي و استاندارد‌هاي مقايسه شده با زندگي کنوني فرد، تعيين مي‌شود. اين ارزيابي‌ها نيز بر اساس شخصيت، تجارب زندگي و منابع شخصي در بافت‌هاي فرهنگي، اجتماعي و محيطي قرار دارند. اين مدل در نمودار 2-3 نشان داده شده است.
نمودار2-3: مدل توضيحي کيفيت زندگي (لي و همکاران، 1998)
2-1-1-2-3- مدل سيستمي:
هاگرتي45 (2001)، مدل کيفيت زندگي را بر اساس نظريه‌ي سيستم‌ها ارائه داد که درون دادهاي سياست عمومي را با پيامد‌هاي کيفيت زندگي ربط مي‌دهد. در اين مدل کيفيت زندگي به صورت کلان‌تر و به صورت سيستمي بررسي شده است. نمودار 2-4 بيانگر اين مدل است.
نمودار2-4: مدل سيستمي کيفيت زندگي (هاگرتي، 2001)
2-1-1-2-4- مدل ونتگوت و همکاران:
ونتگوت، مريک و اندرسن46 (2003)، کيفيت زندگي را هدفمندتر از مدل‌هاي قبلي مي‌دانند. اين مدل، ديدي هستي‌گرايانه دارد و فقط داشتن شرايط مناسب و رضايت از شرايط را ملاک نمي‌داند، بلکه معتقد است که کيفيت زندگي فرد، بايد در جهت رشد و خودشکوفايي وي باشد. اين مدل (نمودار 2-5) داراي طيف‌هاي عيني، ذهني و اصالت وجود است که در اينجا به اين 3 طيف پرداخته مي‌شود.
نمودار2-5: مدل ونتگوت و همکاران (2003 )
کيفيت عيني زندگي: بدين معني که شرايط زندگي فرد (شرايط مادي، جسماني، اجتماعي، هيجاني)، در حد مطلوب بوده و ديگران زندگي وي را با کيفيت بدانند. اين ديدگاه تحت تاثير فرهنگي قرار مي‌گيرد که مردم در آن زندگي مي‌کنند.
کيفيت ذهني زندگي: عبارت است از احساسي که فرد از لذت بخش بودن زندگي خود دارد. هر فرد شرايط، احساسات و عقايدش را شخصا ارزيابي مي کند. رضايت از زندگي، اين جنبه از کيفيت زندگي را منعکس مي‌کند.
کيفيت اصالت وجودي زندگي: به معناي لذت بخش بودن زندگي فرد در سطح عميق‌تري است که شايسته احترام بوده و فرد مي‌تواند منطبق با ماهيت خود زندگي کند. به عنوان مثال نيازهاي بيولوژيکي فرد برطرف شود، رشد به حد کمال خود برسد و اينکه جريان زندگي منطبق با شاخص‌هاي معنوي و باورهاي ديني فرد است.
اين نظريه جامع و يکپارچه از کيفيت زندگي حاوي انواع نظرات از ذهني تا عيني است که هرکدام دربرگيرنده جنبه‌هايي از زندگي هستند. بهزيستي و عوامل عيني، جنبه سطحي‌تر کيفيت زندگي‌اند که مرتبط با توانايي سازگاري فرد با فرهنگي است که در آن زندگي مي‌کند. رضايتمندي از زندگي و تحقق نيازها، تا اندازه‌اي با جنبه‌هاي عميق‌تر در ارتباط هستند. يعني آيا بين چيزي که از زندگي مي‌خواهيم و چيزي که زندگي به ما مي‌دهد هماهنگي وجود دارد؟
خوشبختي و درک پتانسيل‌هاي زندگي، شامل وجود و اصالتمان به عنوان يک فرد است. اين عامل هستي‌گرايانه است که عوامل ذهني و عيني را به هم پيوند مي‌دهد.
همچون ديگر مسائل روان‌شناسي، مفهوم کيفيت زندگي نيز همواره بين نظريات رفتاري و شناختي در نوسان بوده است. گاهي کاملا رفتاري بوده و بر عوامل عيني تاکيد داشته است (ليو، 1976) و در برهه‌اي از زمان نيز کاملا شناختي بوده و فقط بر رضايت از شرايط موجود متمرکز بوده است (شالک، 1994). در نهايت، نظريات جديدتر که نمونه‌ي آنها بيان شد، با ديدي تعاملي و جامع که حاوي هر دو منظر رفتاري و شناختي است، بوجود آمد.
قابل ذکر است که کيفيت زندگي در پژوهش حاضر با استفاده از مقياس کوتاه کيفيت زندگي که توسط سازمان بهداشت جهاني (1998)، ساخته شد، مورد سنجش قرار گرفته است. اين مقياس به مطالعه 4 بعد از کيفيت زندگي افراد مي‌پردازد که عبارتند از: سلامت جسمي، رواني، روابط اجتماعي و محيط زندگي (نصيري، 1385). ابعاد اين مقياس به مدل فلس و پري بسيار شبيه است. بهزيستي جسماني در مدل فلس و پري شبيه به بعد سلامت جسماني در مقياس سازمان بهداشت جهاني است. ابعاد بهزيستي هيجاني به سلامت روان، بهزيستي مادي به محيط زندگي و بهزيستي اجتماعي به روابط اجتماعي مقياس سازمان بهداشت جهاني شبيه است (رحيمي، 1386).
2-1-2- هوش عاطفي
ثرندايک47 از اولين افرادي بود که اعتقاد داشت هوش فقط جنبه مکانيکي ندارد، بلکه مي‌تواند صورت‌هاي مختلفي مانند عاطفي و اجتماعي داشته باشد (جرومي48، 2009). وکسلر هوش را به عنوان مجموعه يا کل قابليت فرد براي فعاليت هدفمند، تفکر منطقي و ارتباط موثر و کارآمد با محيط تعريف مي‌کند (کينگ49، 2008). با اينکه ثرندايک و وکسلر از نظريه‌پردازان مشهور در حوزه هوش هستند، اما اهميت کار آنها تا قبل از اينکه گاردنر50 نظريه خود را در مورد هوش‌هاي چندگانه مطرح نکرد، درک نشد. گاردنر (1993)، به جاي هوش‌هاي کلي، هوش‌هاي چندگانه را مطرح کرد. از نظر وي افراد مجموعه‌اي از هوش‌ها را به جاي يک هوش پرورش مي‌دهند. وي 9 هوش مستقل را مطرح کرد. اگرچه گاردنر از اصطلاح هوش عاطفي استفاده نکرد اما مفهوم هوش درون فردي و بين فردي او، پايه‌اي براي کار در زمينه هوش عاطفي بود. واژه هوش عاطفي نخستين بار توسط پيتر سالووي و جان ماير (1990)، بکار برده شد. آنها با ارائه مدلي سعي نمودند هوش عاطفي را به عنوان يک هوش جديد تعريف کنند. از نظر آن‌ها، هوش عاطفي، مجموعه‌اي از توانايي‌هاي ذهني عمده در قلمرو پردازش فعال اطلاعات هيجاني است و شامل چهار بعد ادراک عواطف، ابراز عواطف، تسهيل عاطفي تفکر، درک و تحليلي اطلاعات عاطفي و بکارگيري دانش عاطفي و درنهايت مديريت عواطف است (سالووي و ماير، 1990).
از ديگر افراد تاثيرگذار در حوزه هوش عاطفي، بار- آن است. وي در مدل خود هوش عاطفي را به 5 مولفه تقسيم مي‌کند. هوش بين‌فردي، هوش درون‌فردي، انعطاف‌پذيري، مديريت استرس و وضعيت عمومي (الواني و بيگي، 1386). در سال 1995، دانيل گلمن با انتشار کتابي تحت عنوان هوش عاطفي، اين هوش را به جهانيان معرفي کرد. گلمن (1995)، عناصر هوش عاطفي را به دو طبقه عناصر بين‌فردي و عناصر اجتماعي تقسيم مي‌کند. امروزه به طور کلي دو رويکرد بر هوش عاطفي حاکم است: رويکرد توانايي51 که توسط سالووي و ماير (1990)، ارائه شده و بر اساس توانايي پردازش اطلاعات هيجاني است. رويکرد دوم که مدل شخصيتي52 (کار، 2004)، يا ترکيبي53 نيز (ماير، 2003)، ناميده مي‌شود، بوسيله بار ـ آن (2000) و گلمن (1995)، تعريف شده و هوش هيجاني را با مهارت‌ها و ويژگي‌هاي ديگري همچون بهزيستي رواني و انگيزش درهم مي‌آميزد و بر ترکيبي از آنها تاکيد دارد (کار، 2004). در ادامه به معرفي هر دو رويکرد پرداخته مي‌شود.

2-1-2-1- رويکرد ترکيبي
اين رويکرد توسط نظريه‌پردازاني همچون بار- آن (2000) و گلمن (1995)، مطرح شد. اين رويکرد در تلاش است تا ديدگاه‌هاي توانايي و شخصيتي را ترکيب کرده و يک مفهوم پويا بسازد. اين رويکرد، هوش عاطفي را با مجموعه‌اي از مهارت‌ها و ويژگي‌هايي، مانند انگيزه و توان برقراري ارتباط با ديگران، مي‌آميزد و بر ايجاد انگيزه در خود، مهار خود و مديريت روابط اجتماعي تاکيد دارد (کشاورزي، 1390).
2-1-2-1-1- مدل گلمن از هوش عاطفي
گلمن (1995)، با استفاده از تعريف اوليه سالووي و ماير، هوش عاطفي را به صورت ترکيبي از 5 مهارت فردي و اجتماعي مي‌داند که عبارتند از:
1- شناخت احساسات خود: تشخيص احساسات در زماني که در حال وقوع‌اند (گلمن، 2000).
2- کنترل احساسات خود يا خود تنظيمي (گلمن، 2000) : کنترل و مديريت احساسات، مناسب و صحيح بودن آنها در موقعيت.
3- برانگيختن و به هيجان‌آوردن خود يا خود انگيزي (گلمن، 2000): برانگيختن احساسات خود جهت حرکت به سمت هدفي خاص.
4- شناخت احساسات ديگران: احساس يگانگي با ديگران.
5- تنظيم روابط با ديگران يا مهارت‌هاي اجتماعي (گلمن، 2000): مهارت کنترل و مديريت احساسات ديگران.
گلمن معتقد است که رشد هوش عاطفي از آغاز زندگي شروع شده و تا بزرگسالي ادامه مي‌يابد و قابل آموختن است. وي با ترکيب ديدگاه شناختي و عاطفي هوش، نشان داد که براي موفق بودن در زندگي بايد چيزي بيش از ذکاوت داشت. وي هوش عاطفي را ملاکي مناسب براي پيش‌بيني موفقيت مي‌داند و معتقد است افرادي که هوش عاطفي بالاتري دارند، در زندگي موفقيت‌هاي بيشتري، به ويژه در آموزشگاه به دست مي‌آورند ( ماير، 2000).
2-1-2-1-2- الگوي بار- آن از هوش عاطفي
بارـ آن (2004)، تعريفي ترکيبي از هوش عاطفي ارائه مي‌دهد. وي هوش عاطفي را مجموعه‌اي از توانايي و مهارت هاي غيرشناختي مي‌داند که سبب رويارويي موفقيت‌آميز فرد با مقتضيات و رفتارهاي محيطي مي‌گردد. اين مهارت ها عبارتند از:
– توانايي فهم احساسات ديگران و برقراري ارتباط با آنها
– توانايي مديرت و کنترل احساسات
– اداره کردن تغييرات و حل مسائل درون فردي و بين فردي
– بوجود آوردن حالات مثبت در خود (خود انگيزشي) (تجلي، 1386).
بار- آن براي سنجش هوش عاطفي مقياسي را که شامل 5 مولفه و 15 عامل است، ارائه کرد. اين مولفه‌ها عبارتند از:
1- مهارت‌هاي درون فردي: اين مولفه توانايي فرد را در آگاهي از هيجانات و کنترل آن‌ها مي‌سنجد.
2- مهارت‌هاي ميان فردي: اين مولفه، مهارت‌هاي اجتماعي و توانايي فرد رابراي سازگاري با ديگران مي‌سنجد.
3- مهارت سازگاري : شامل واقع گرايي، انعطاف پذيري و حل مسئله.


پاسخ دهید