اهميت وضرورت پژوهش :
شخصيت را مي توان يکي از موضوعات اساسي و مهم علم روان شناسي دانست ، شخصيت يکي از موضعات پيچيده و تازه ي روان شناسي است که در حقيقت همين تازگي و پيچيدگي مطالعي آن را به موضوعي جذاب و هيجان انگيز تبديل نموده است ، شخصيت يک موضوع بسته يا کامل نيست که ما بتوانيم قواعد و تعاريف آن را حفظ کنيم و سپس به موضعي ديگر بپردازيم ، برعکس مطالعه ي شخصيت هنوز درمان تکامل است ، کنجکاوي ذاتي آدمي درباره ي رفتارهاي خويش را نيز مي توان دليل شخصيت مطالعه ي شخصيت دانست دليل ديگر اهميت مطالعه ي شخصيت مربوط به کاربرد علمي آن است صرف نظر از شغل و فعاليتي که داريم براي ديگران و ياد ديگران ويا در کار برکنيم مثلاً آگاهي از شخصيت انسان هايي که درکارکنان با آنها سرو کار داريم زمينه ساز بهبود کيفيت روابط بين فردي که عامل موفقيت درکار و اجتماعي است مي گردد ف در عصر کنوين شناخت ويژگي هاي شخصيتي افراد در بسياري از موفقيت هاي زندگي ضرورت پيدا مي کند ، معلمان و پرورشکاران براي شناخت بهتر دانش آموزان نياز دارند که ويژگي هاي شخصيتي آنان را مورد سنجش قرار دهند تا بتوانند برنامه و روش تربيتي خود را با اين ويژگي ها ونياز هاي آنان هماهنگ کنند مشاوران تحصيلي و روان شناسان باليني براي همکاري و کمک به مراجعان و درمان جويانلازم است ويژگي هاي. شخصيتي آنان را مرود ارزيابي قرار دهند سنجي و خصايص شخصيت و هوش افراد براي بسيارزي از اهداف مانند استخدام ، گزينش دانشجو براي رشته هاي مخالف تحصيلي – راهنمايي – شغلي مشاوره هاي روان مانند اينها امري اساسي است زيرا کارايي افراد درمشاغل و موفقيت ها ي زندگي ب آنها در تحصيل و اثر بخشي ورش هايي درماني وب طرو کلي سازگاري درتمامي موفقيت ها س زندگي با خصايص شخصيتي رابطه دارد . ( شريفي ، 1374، 102 )
از سوي ديگر برخورداري از حس عزت نفس قوي به مثابه يک سرمايه ي ارزشمند حمايتي براي همهي انسان هاست فرايندي شناختي ، احساسات ، انگيزه هاي برقراري روابط ماب ين شيوه ي زندگي و تصميم گيري و انتخاب هاي ما قوياً متأثر از چگونگي احساس عزت نفس است تنها عامل تعيين کننده ي رفتار ، عزت است که ما نسبت به خود داريم به قول مازلو ماب را سلامت رواني خود احتياج به عزت نفس مثبت و قوي د اريم ( افروز ، 1385 ،ص 128 )
پژوهش دراين زمينه لازم است زيرا با انجام چنين پژوهشي هايي مي توان به دانشجويان کمک کرد که مشلات شخصيتي خود را عزت نفس کامل حل نمايند پژوهش دراين زمينه لازم است زيرا بهره هوشي هر شخص مي تواند نمادي از سلامت عقل ور وخ ور وان باشد اين دو مقوله يعني عزت نفس و بهره هوشي بهم متبط هستند و هر شخصي که بهره هوشي بيشتري داشته باشد از عزت نفس بالاتري برخورد خواهد بود و پژوهش مي توانند مي تواند در هر جامعه اي رکن اساسي براي پيشرفت توسعه آن جامعه باشد زيرا با انجام پژوهش قبلي از راه حل خا که براي حل مشکلات وجود دارد را مي توان فهميد پس عدم انجام چنين پژوهش هايي باعث عدم آگاهي و عدم آگاهي مي تواند آغاز گر تمام مشکلات باشد .
اهداف پژوهش:
واقعيت اين است که تلاش روان شناسان براي يافتن رابطه ي بين متغيرها ف توقف و شناخت آنان است پژوهش کنوني بودن توجه به وجود کاربرد يا عدم يافته هاي مي کوشد تا به پيکره ي اين تلاش ياري رساند چه به شکل کلي و چه به شکل مقايسه ي دو به دو … چرا که متغيرهاي مورد بررسي از اهميت ولايي برخوردار ند و يافتن هر نوع اطلاعات راجع به متغيرهاي ياد شده مي تواند يا ديگر يافته هاي روان شناسي باشد .
هدف کلي :
بررسي و مقايسه رابطه بين تيپ هاي شخصيتي درون گرا وبرون گرا با بهره هوشي و عزت نفس در دانشجويان دختر و پسر دانشگاه پيام نور سرپل ذهاب در سال تحصيلي 90-89 .
اهداف جزئي :
1-تعيين رابطه بين تيپ هاي شخصيتي برون گرا با بهره هوشي دردانشجويان دختر و پسر
2-تعيين رابطه بين تيپ هاي شخصيتي درون گرا با بهره هوشي دردانشجويان دختر و پسر
3-تعيين رابطه بين تيپ هاي شخصيتي برون گرا و عزت نفس دردانشجويان دختر و پسر
4-تعيين رابطه بين تيپ هاي شخصيتي درون گرا با عزت نفس دردانشجويان دختر و پسر
5- مقايسه ي بين بهره هوشي در دانشجويان دختر و پسر
6-مقايسه ي عزت نفس در دانشجويان دختر و پسر
سؤالات پژوهش
1-آيا بين تيپ هاي شخصيتي برون گرا با بهره هوشي دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد ؟
2-آيا بين تيپ هاي شخصيتي درون گرا با بهره هوشي دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد ؟
3-آيا بين تيپ هاي شخصيتي برون گرا و عزت نفس دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد ؟
4-آيا بين تيپ هاي شخصيتي درون گرا با عزت نفس دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد ؟
5-آيا بين بهره هوشي در دانشجويان دختر بيشتر از دانشجويان پسر است ؟
6-آيا بين عزت نفس در دانشجويان دختر بيشتر از دانشجويان پسر است ؟
فرضيات پژوهش:
1- بين تيپ هاي شخصيتي برون گرا با بهره هوشي دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد .
2-آيابين تيپ هاي شخصيتي درون گرا با بهره هوشي دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد .
3-بين تيپ هاي شخصيتي برون گرا و عزت نفس دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد
4- تيپ هاي شخصيتي درون گرا با عزت نفس دردانشجويان دختر و پسر رابطه معنا داري وجود دارد
5- بهره هوشي در دانشجويان دختر بيشتر از دانشجويان پسر است
6-بين عزت نفس در دانشجويان دختر بيشتر از دانشجويان پسر است
متغيرها :
تعريف متغير : متغير يک مفهوم است که بيش از دو يا چند عدد ارزش يا عدد به آن اختصاص داده مي شود ؟ ( دلاور ، 1381 ، ص 35 )
تعريف متغير مستقل : به متغيري گفته مي شود که از طريق ان متغير وابسته تعيين يا پيش بيني مي شود با اين متغير محرک يا درون دادن گفته مي شود ( همان منبع ، ص 35 )
متغير مستقل : تيپ شخصيتي درون گرا وبرون گرا
تعريف متغير وابسته : متغيري است که تحت تأثير متغسير مستقل قرار مي گيرد يعني ارزش مقدار آن به متغير مستقل بستگي دارد به اين متغير پاسخ برون داده يا ملاک گفته مي شود ( همان منبع ، ص 36 )
متغير وابسته : بهره هوشي و عزت نفس دانشجويان
تعريف متغير کنترل : متغيري است که تءثير آن بايد خنثي يا حذف شود . ( سيف ، 1386 ، ص 25 )
متغير کنترل : مقطع تحصيل
تعريف متغير تعديل کننده : بعه منظور توصيف متغير مستقل يعني بکارمي رود و در بين متغير مستقل است و عانلي است که توسط پژوهشگر انتخاب ، اندازه گيري يا دستکاري مي شود ( همان منبع ، ص 26 )
متغير تبديل کننده : جنسيت مي باشد
تعريف متغير مزاجم : ( مداخله گر ) به متغيري گفته مي شود که به صورت فرضي برپيده مشاهده شده تأثير مي گذارد ولي قابل مشاهده و اندازه گيري و دستکاري نيست ( همان منبع ، ص 28 )
منعير مزاحم : شرايط اجتماعي فرهنگي مي باشد .
تعاريف عملياتي :
به تعريفي گرفته مي شود که از طريق آن فعاليت هاي لازم و اساسي براي اندازه گيري يک متغير معين مشخص مي شود ( دلاور ، 1380، ص 63 )
تعريف مفهومي شخصيت : تقسيم افراد به چند گروه از روي يک سري مفرصيات موجود در آنها و ويژگي هاي جسمي و رواني که دارند و آنها را از يکديگر متمايز کي کند ( کريمي ،1381 ، ص98 )
شخصيت : جنبه هاي بي همت و نسبتاً دروني وبروني منش فرد که در موقعيت هاي مختلف بر روي زفتار و وي تأثير مي گذارد ( همان منبع ، ص 119 )
درون گرا : افراد درون گرا کساني هستند که واکنش آنها نسبت به موقعيت هاي مختلفي منفي يا از اين موقعيت ها فرار مي کنند ، ساکت و آرام مي باشند و مردم گريز و دير آشنا هستند معمولاً حافظه اصول و معيارها را بهتر از خود افراد مي دنند به ارزش هاي ذهني بيشتر توجه دارند و دير وارد عمل مي شوند و…
برون گرا : اين افراد به موقعيت ها واکنش نشان مي دهند ، زياد حرف مي زنند ، تماس اجتماعي آنها زياد است در زمان حال زندگي مي کنند راحت و روان سخن مي گويند و به جهان محسوس توجه دارند( ساعت چي ، 1377 ، ص 522)
تعاريف مفهومي :
هوش : نوعي استعداد ذهني ف توانايي حل مسئله ، توانايي انطباق با محيط
عزت نفس : داشتن اعتماد به خود و توانايي هاي خود و درک درست خود و ديگران
تعريف عملياتي درون گرايي وبرون گرايي :
منظور از درون گرايي – برون گرايي دراين پژوهش نمهر آزمودني در آزمون آيزنگ مي باشد راز بهره هوش در اين ازمون پژوهش نمهر ازمودني در آزمون کتل مي باشد .
منظور راز عزت نفس دراين پژوهش نمره آزمودني کوپر اسميت مي باشد .
شخصيت :
شخصيت در اصطلاح عامه معني متعددي دارد. يکي از آنها معاني هيبت ياجربزه است از اين رو مي تواند نظر و اراده ي خود را به گروهي از افراد عميق که آدمي با شخصيت به شمار مي رود. معني مصطلح ديگر شخصيت بطور کلي هر نوع صفت اخلاقي است که برجستگي دارد (مانند شجاعت اخلاقي)
که سبب امتياز فرد آدمي مي گردد تا آنجا که او را به خصوص به آن صفت مي شناسند و به خاطر آن صفت مي ستايند. واژه اي شخصيت در اصطلاح بلندي مقام را هم مي رساند چنان گفته مي شود شخصيت هاي علمي، اما شخصيت از نظر فلسفي بيشتر به جوهر مجردي اطلاق مي شود که قسمتي از بدن و حاکم بر آن پنداشته شده است و معمولاً با واژه هاي روح و نفس و نظاير آن تعبير مي گردد.(سيالي، 1376،ص 2)
و اما در روانشناسي اصطلاح شخصيت هيچ يک از معاني ياد شده را ندارد بلکه از آن کلي وجود (چه بدني، چه رواني) آدمي مراد مي شود. از شخصيت به اين معني تعاريف متعددي شده و تعريف کردن که تعريف کل و جامع و مانع به نظر مي رسد اين است : شخصيت سازمان پويايي (زنده) جنبه هاي ادراکي و انفعالي و ارادي و بدني فرد آدمي است. (جوادي، 1381، ص 3)
شخصيت يک مفهوم انتزاعي است يعني چيزي است مثل انرژي در فيزيک که قابل مشاهده نيست بلکه از طريق ترکيب رفتار، افکار، انگيزش، هيجان ارتباط مي شود . شخصيت باعث تفاوت کل افراد از همديگر مي شود اما اين تفاوت فقط در بعضي ويژگي ها و خصوصيات است به عبارت ديگر افراد در خيلي از ويژگي هاي شخصيتي به هم شباهت دارند، بنابراين شخصيت را مي توان از اين جهت که چگونه مردم با هم متفاوت هستند و از اين جهت که چگونه به هم شباهت دارند مورد مطالعه قرار داد. (کديور، 1381، ص9)
روانشناسي شخصيت به آن چه معمولاً درباره ي انسان صادق است يعني ماهيت انسان و نيز بهتفاوت فردي علاقه مند است. اگر چه روان شناسان شباهت هاي موجود بين افراد را قبول دارند توجه آنها بيشتر به تفاوت هاي افراد از يکديگر معطوف است مثلاً چرا عده اي موفق و عده اي ناموفق اند؟ نظريه پردازان شخصيت به کليت انسان مي پردازند و تلاش مي کنند تا روابط پيچيده اي ميام جنبه هاي مختلف کنش انساني در روابط پيچيده ي آنها با يکديگر را بررسي کنند. با در نظرگرفتن تأکيد بر تفاوت هاي فردي و تماميت انسان شخصيت را چگونه تعريف کنيم؟
براي عامه ي مردم اين کار احتمالاً با قضاوت ارزش توأم است يعني اگر کسي را دوست داشته باشند به دليل شخصيت خوب و عالي اوست. ولي براي انديشيدن و دانشجويان روانشناسي اصطلاح شخصيت براي مشخص کردن يک زمينه ي مطالعاتي بکار مي رود. هر تعريف از شخصيت بازتاب موضوعي است که قرار است مطالعه شود و بيانگر ويژگي هايي است که در مطالعه ي اين موضوعات بکار مي رود. (جوادي، 1381، صص4و3)
تأثير ژنتيک بر شخصيت :
از لحظه اي که يک اسپرم يا سلول جنسي نر با يک اووم يعني سلول جنسي ماده در جريان لقاح ترکيب مي شوند نخستين سنگ بناي شخصيت گذاشته مي شود. در جريان اين ترکيب، رشته هاي باريک از هر دو عامل در کنار هم قرار مي گيرند، با نام کروموزم که خود اين رشته ها حاصل ذرات ريزي هستند به نام ژن و اين ژن ها ناقلان اصلي صفات ارثي والدين به فرزندان هستند. در فرآيند اسپرم و اووم 23 جفت کروموزوم در زنان و 23 جفت کروموزوم در مردان که هر جفت شبيه به هم دو به دو با هم جفت مي شوند. اما جفت 23 در مردان غير مشابه اند که يکي به صورت x و ديگري y و زوج آنها به صورتxy مي باشد. پس زوج بيست و سوم تعيين کننده ي جنسيت فرد است. بدين ترتيب نخستين جنبه ي شخصيت فرد که سبب تمايز فرد از فرد ديگري مي شود يعني جنسيت او زاييده ي ترکيب خاص کروموزومي اوست که از والدين به ارث برده است. (ساعتچي، 1377، ص 23)
دستگاه اعصاب و انواع شخصيت :
دستگاه عصبي انسان در چگونگي شخصيت افراد نقش مهمي بازي مي کند. دستگاه عصبي از طريق انتقال تکانه هاي عصبي به وسيله ي واسطه هاي مغز يا نخاع پيام هايي براي اندام ها مي فرستد و اين فرآيند بخش بزرگي از کنش هاي بي شمار بدن انسان را تنظيم، هماهنگ و يکپارچه مي کند و روشن است که با وجود شباهت کلي ساختمان دستگاه عصبي در انسان اين دستگاه در افراد مختلف يکسان نيست و همين امر پاولف را واداشت تا به تفاوت هاي افراد در سيستم هاي عصبي تأکيد کند و چهارنوع شخصيت را بر حسب تعادل و تحرک و برانگيختگي و بازداري برشمرد : اگر برانگيختگي و بازداري هر دو قوي و متحرک باشند مزاج حاصله دموي خواهد بود، اگر برانگيختگي و بازداري هر دو متعادل و راکد باشند مزاج بلغمي نتيجه خواهد شد و اگر برانگيختگي بيشتر از بازداري باشد شخصيت حاصله مزاج صفراوي خواهد بود و اگر هر دو فرآيند ضعيف باشند شخصيت سوداوي نتيجه خواهد شد. (همان منبع، ص 28)
هورمون هاي شخصيت :
آنزيم ها و هورمون ها،کنترل شخصيت و رفتارآدمي در ترشحات غدد مختلف بدن هستند،مهم ترين اين غدد، غدد درون ريز هستند که عامل اصلي ايجاد کننده تعادل و برقرار کننده ي ثبات محيط داخلي بدن هستند و از ميان غدد درون ريز مهم ترين آنها غدد هيپوفيز است که کنترل بيشتر غدد ديگر را به عهده دارد توجه به تأثير هورمون ها در شکل دهي شخصيت بسيار قديمي است. جالينوس طبيب يوناني اين تأثير را به صورت غلبه ي يکي از اخلاط چهارگانه تبيين کرده است به گفته ي جالينوس چهارنوع خلق وجود دارد که به ترتيب : صفراوي (عصبي مزاج، تندخو) سوداوي (خيالباف و ماليخوليايي) دموي (خوش و خوش گذران) و بلغمي (سرد و بي ثبات از نظر عاطفي) خواهد بود و اين طبقه بندي جالينوس بسيار ابتدايي است. نقش هورمونها در شخصيت امروز بيش از پيش روشن شده و شناخته شده است. (سيد محمدي، 1383، ص 41)
بررسي علمي شخصيت متضمن تلاش منظم در کشف و تبيين الگوهاي فکري، عاطفي، و رفتاري افراد در زندگي روزمره است. روان شناسان به منظور کمک به مطالعه و تبيين اين الگوها به نظريه پردازي روي مي آورند و ما هم در اينجا به صورت مختصر به ماهيت اين نظريه ها مي پردازيم :
نظريه هاي تحليل :
نظريه روانکاوي فرويد: به نظر فرويد شخصيت در 5 سال اول زندگي پايه گذاري مي شود و پس از آن رشد شخصيت علاوه بر نشو نماي بدني به وسيله ي آموختن صورت مي گيرد.
ساخت شخصيت : فرويد که او را پدر روانکاوي خوانده اند شخصيت را مرکب از سه سيستم يا سطح مي داند :
1- نهاد : که تابع اصل لذت است و براي کاستن تنيدگي و ناراحتي ها دو نوع فعاليت در اختياردارد که يکي واکنش بازتابي که شامل مجموع حرکات فطري و افعال خود به خودي است مانند سرفه کردن و ديگري نخستين گام کاميابي که متضمن واکنش رواني پيچيده تري است و موجب به تصور آوردن چيزهايي مي شود که مي توانند تنيدگي ها را از بين ببرند مثلاً تصور غذا در نظر آدم گرسنه.
2- من :که اصل واقعيت است، کارش اين است که نخست ميان وجود ذهني چيزي (مثلاً) تصوير غذا) و وجود خارجي آن با اين که آنها را همانند مي داند فرق بگذارد و معلوم بداردکه آيا آن چه به تصور درآمده وجود خارجي دارد يا نه و ديگر آن که با در نظر گرفتن امکانات و مقتضيات ايجاد مي کند و سعادت فرد را تأمين مي کند.
3- من برتر:که نمودار دروني ارزش هاي ديرين و کمال هاي مطلوب اجتماع است آن چنان که والدين و مربيان آنها را به کودک مي شناساند و با سيستم کيفر و پاداش آنها را براي کودک ارزش و ذهني کرده اند. (سياسي، 1376 صص 19 و 17 و 16)

نظريه ي شخص شناسي ماري : ماري در تشکيل شخصيت براي عوامل زيستي اهميت فراوان قائل است و فرد آدمي را از نظر ارگانيزم و خصال مختلف موجودي بسيار پيچيده مي داند و معتقد است هر فردي را بايد با تمام ويژگي هايي که دارد مورد مطالعه قرار دارد. از همين رو اصطلاح شخص شناسي اين گونه بررسي و تحقيق به کاربرده، ماري هم به گذشته ي فرد، هم زندگي حال او و هم به محيط زندگي اش توجه دارد و مانند فرويد شخصيت را داراي سه سطح يا مرتبه نهاد، من و من برتر مي داند. ماري مهم ترين نيروهاي تحرکي شخصيت را عبارت مي داند از: نيازها، فشارها، نيروهاي عاطفي، ارزشها و عمل متقابل نيازها و فشارها. ماري براي بررسي و تحقيق شخصيت وسايل متعددي بدست داده که معروف ترين آنها تست TAT يا تست اندريافت موضوع و تست رورشاخ است. (همان منبع، صص 47 و 46)
نظريه ي تحليلي يونگ : يونگ شخصيت را مرکب از چندين سيستم يا دستگاه رواني مي داند که جداً از يکديگرند ولي در يکديگر تأثير متقابل دارند. اين سيستم ها عبارتند از :
1- من يا خودآگاه:که همان تصور ظاهر يا ضمير خودآگاه است و از احساسات و خاطرات و افکار و بطور کلي هر چه معلوم شخص است تشکيل يافته و علم شخص را به وحدت هويتش مي رساند.
2- ناخودآگاه شخص : به اعتقاد يونگ ناخودآگاه شخص از کيفياتي تشکيل يافته که زماني خودآگاه بوده اند ولي به دلايلي واپس زده و مراد و فراموش شده يا اين که مورد غفلت قرار گرفته اند و ممکن است بعد ما به خودآگاه بيايند.
3- ناخودآگاه همگاني : که نيرومندترين سيستم روان آدمي است،گنجينه اي است از خاطره ي آثاري که آدمي از نياکان بسيار دور دست و حتي غير انساني خود به ارث برده است و اين مفاهيم کهن هستند که آن را تشکيل مي دهند و در مورد مرض ناخودآگاه همگاني، من و ناخودآگاه شخص را تحت الشعاع قرار مي دهد. (آشتياني، 1386، صص 108 و 107 و 106)
4- برسونا : که به معني مالک يا صورت ساختگي است که در قديم بازگيران براي ايفاي نقش مربوط به صورت مي زدند. يونگ اين واژه را به معني وضع و حال فرد به کاربرد که در اجتماع با آن زندگي مي کند و اين اجتماع است که با آداب و رسوم فرد اين قيافه را به فرد تحميل مي کند، پس پرسونا به معني شخصيت اجتماعي يا نمايش است.
5- آنيما و آنيموس : که همان اصل دو جنسي بودن آدمي است، يعني اين اصل که هرآدميذاتاً هم جنبه ي زني دارد و هم جنبه ي مردي. اين اصل اولين بار توسط يونگ اعلام گرديد جنبه ي زني مرد آنيما و جنبه ي مردي زن آنيموس خوانده مي شود و دليل اين امر آن است که در هر دو جنس هورمون هاي جنس مخالف هم ترشح مي شود.
6- سايه : يونگ جنبه ي وحشيانه ي و خشن غرايز يعني جنبه ي حيواني طبيعت انسان را سايه نام نهاده است و در واقع معادل با مفهوم نهاد در نظريه ي فرويد است. (همان منبع، ص 110 و 109)
نظريه ي رواني- اجتماعي :
نظريه ي آدلر- روانشناس فردي : آدلر نخستين کسي بود که جنبه ي اجتماعي بودن انسان را خاطرنشان کرد. اصول عمده ي نظريه ي او به اين قرار است :
1- حقارت : آدلر معتقد بود هرکسي هنگام به دنيا آمدن يکي از اعضاء بدنش ضعيف است و ممکن است در جريان زندگي، پيش آمدها آن را نمايان سازد و همين امر آدمي را براي جبران آن به فعاليت وا مي دارد و او معتقد بود احساس حقارت در صورتي که از حدي تجاوز نکند سبب پيشرفت و ترقي است.
2- اصل برتري جويي : آدلر اين اصل را اصيل ترين زندگي مي داند که از احساس حقارت سرچشمه مي گيرد و از نظر آدلر برتري جويي يعني : گام برداري در راه کمال نفس
3- شيوه ي زندگي : مبناي شيوه ي زندگي هر فرد صفات و استعدادهاي مورث اوست و به اعتقاد آدلر در 5 يا 6 سال اول زندگي بر اثر چگونگي به کار افتادن صفات و استعدادها پايه گذاري و تثبيت مي شود و در بقيه ي عمر تغيير مي پذيرد
4- فردآگاهي : آدلر نظريه ي فرويد درباره ي اهميت ناخودآگاه و نيمه ي خودآگاه را قبول ندارد و همه ي اهميت را به خودآگاه مي دهد و معتقد است هر آدمي متوجه اعمال خود است و مي داند چه مي کند و چرا؟
5- علاقه ي اجتماعي : آدلر معتقد بود آدمي اجتماعي به دنيا مي آيد و به اجتماع علاقه مند است و او کمال اجتماع را کمال فرد مي داند
6- غايت و غرض زندگي : آدلر مانند يونگ نظريه اش بر پايه ي علت غايي استوار بود و معتقد بودکه آينده، نحوه ي عمل افراد را تعيين مي کند.
7- خود خلاق : يعني آدمي براي ارضاي تمايل برتري جويي خود، عوامل زيستي و اجتماعي را در تجارب تازه و فعاليت هاي ابتکاري مورد استفاده قرار مي دهد. اين ابتکار و خلاقيت مظاهر خود خلاق هستند. (کريور، 1381، صص 277 و 276)
نظريه ي هري استک ساليوان : تأثير متقابل اشخاص : به نظر ساليوان شخصيت مفهومي است فرضي و نمي تواند به تنهايي يعني خارج از آن چه بين افراد مي گذرد در نظر بيايد. رفتار بين اشخاص تنها چيزي است که ممکن است به عنوان شخصيت مورد ملاحظه واقع شود؛
ساخت شخصيت : شخصيت مرکز زنده فعاليت هاي گوناگون است . ساليوان مهمترين اين فعاليت ها را سه نوع مي داند:
1- عوامل انگيزش : الگوي پايدار رفتار، رويه ي معمول شخص در موارد معين و احساس عاطفي نسبتاً با دوام نسبت به شخص يا اشخاص ديگر عوامل انگيزش خوانده مي شود مثل پرخاشگري، شهوت جنسي، و … که بيشتر آنها براي برآوردن نيازهاي اصلي ارگانيسم به کار مي رود. 2- تصويرهاي ذهني : هر کس تصويري از خويشتن يادگيري دارد. اين تصاوير غالباً با واقعيت مطابقت ندارد با اين وصف در ذهن دوام مي يابند. تصاويري که مورد قبول گروهي از افراد قرار گرفته باشند به صورت عقايد معتبر در آن گروه در مي آيند و از نسلي به نسل ديگر انتقال مي يابند. 3- فعاليت هاي ادراکي : که خود شامل سه نوع است : احساس محض : (ص نوزاد تازه به دنيا آمده)، تداعي هاي تصادفي (فرض رابطه علت و معلول بين دو امر)، علامت هاي رمزي : (علامت هاي مورد قبول گروهي ازافراد براي فهماندن منظورشان به همديگر. (پاشا، 1385، صص 70 و 66)
2- نظر خوديابي کارل راجرز: نظريه شخصيت راجرز يک ديد پديدار شناسي را مطرح مي کند و طي آن گفته مي شود موقعيت هر پديده صرفاً همان است که فرد خودش برداشت مي کندکه به عبارت ديگر واقعيت همان است که فرد خودش ادراک مي کند. او در نظريه اش يک ديد کلي نگر را مطرح مي کند اعتقادبه ارزشمندي انسان از اصول اساسي نظريه ي راجرز درباره ي شخصيت انسان است، راجرز شخصيت را داراي سه رکن اساسي مي داند که عبارتند از :
1- ارگانيسم :که کل وجود فرد آدمي است در ميدان پديداري و براي رفع نيازهاي خود واکنش نشان مي دهد به نظر راجرز انسان فقط يک گرايش دارد و آن تلاش براي شکوفا کردن، نگاه داري و پيشرفت ارگانيسم درمان تجربه است.
2- ميدان پديداري : مجموع تجاربي است که خرد آدمي حاصل کند و بر حسب اينکه تجارب ميدان پديداري به صورت رمزي بوده يا به اين صورت نباشند ممکن اين تجارب آگاهانه يا ناآگاهانه باشند، آدمي به ميدان پديداري همانگونه که آن را درک و تجربه مي کند واکنش نشان مي دهد و اين ميدان ادراک براي فرد واقعيت تلقي مي شود.
3- خود : که يک جزء از اجزاء ميدان پديداري است و از آن جدا شده و عبارت است از مجموع ادراکات و ارزش هاي آگاهانه ي من (خود) که از عمل متقابل فرد و محيط به وجود مي آيد. (ساعتچي،1377، ص128)
به نظر راجرز حداکثر خودشکوفايي زماني حاصل مي شود که ما به آن چنان احساسي از خويشتن و مقامي از خود دست مي يابيم که به يادگي تهدد نشود و توجه بي قيد و شرط والدين نسبت به کودک باعث مي شود که کودک اين توجه را يک تجربه مثبت تلقي کند.(موسوي، 1370، ص40)
نظريه هاي ارگانيسمي- سرشتي :

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

نظريه ي بشر دوستانه ي شخصيت آبراهام فرلو: نظريه هاي مازلو بيشتر متوجه رفتار سالم و طبيعي و فعال آدمي بوده است. انسان گرايي مازلو را به سوي اين اعتقاد راسخ سوق داد که درک شخصيت نياز به توجه به ويژگي هاي مثبت مردم دارد، او به نظريه ي خودشکوفايي يا نياز براي درک تماميت يک فرد معتقد بود و اين خودشکوفايي طبيعت و سرشت اصلي انسان است ولي مزلو خود شکوفايي را به عنوان تنها منبع رفتار انسان قبول نداشت. او نوعي نظريه ي انگيزشي را مطرح کردکه در آن نسبت به مجموعه اي از نيازهاي فطري سازمان يافته که مي توان آنها را به تربيت اهميت درطبقات مختلف جاي داد و ارضاي آنها مفهوم رضايت از زندگي را فراهم مي سازد تأکيد داشت. اينسلسله مراتب از نيازها را که به شکل يک هرم است به شرح زير مي باشد:
1- خود شکوفايي
2- نيازهاي زيباشناختي
3- نيازهاي شناختي
4- نيازهاي مربوط به عزت نفس
5- نيازهاي مربوط به عشق و تعلق
6- نيازهاي مربوط به ايمني
7- نيازهاي مربوط به فيزيولوژي
که برآورده شده هر يک از اين نيازها آدمي را به صورت خود به خودي به سوي نياز بعدي متوجه مي سازد. (جمالفر، 1373،ص 86)
نظريه ي ارگانيسمي گلوشتاين : گلوشتاين را متشکل از اعضايي مي دانند که با يکديگر پيوند وابستگي دارند و نمي توانند از هم جدا شوند. مگر به صورت معنوي يا در موارد اخلاق و نابهنجاري.گلوشتاين معتقد است که عوامل محرک ارگانيسم سه دسته اند:
1- گرايش به برابري : يعني توزيع براي نيروي ثابت ارگانيسم در آن و اين توزيع يکسان حالت تعادل ارگانيسم را مي رساند؛
2- خودشيفتگي : يعني تمايل آفريننده و سازنده ي طبيعت آدمي، در واقع او اين خودشيفتگي را تنها انگيزهي اصل آدمي مي داند؛
3- سازش با محيط : گلوشتاين قبول دارد که ارگانيسم و محيط عمل متقابل دارند، به اين ترتيبکه عوامل محيطي گاه مانع داده خودشکفتگي مي شوند و گاه با وسائلي که در اختيار آدمي مي گذارند به او مدد مي رسانند. (پناهي، 1381، ص 192)
نظريه هاي ميداني :
نظريه ي ميداني کورت لوين : نظريه ي کورت لوين درباره ي شخصيت مبتني بر روانشناسي گشتالت است و نظريه ي ميداني نام دارد که در سه اصل زير خلاصه مي شود :
1- رفتار آدمي تابع چگونگي ميداني است که به هنگام وقوع آن رفتار وجود دارد.
2- تجربه با کل وضعيتي که اجرايش با آن متفاوت است به کمک موضع شناسي که شعبه اي از رياضيات است مجسم گردد. (جهري، 1382، ص 81)
تحرک شخصيتي : لوين محرک هاي شخصيت را به اين قرار مي داند : 1- نياز : يعني ميل به دست آوردن چيزي يا وصول به مقصد و هدفي 2- تنيدگي : نياز در منطقه اي از درون شخص ظهور مي کند و موجبتنيدگي آن منطقه مي شود و از اين رو تعادل شخص به هم مي ريزد و با برطرف شدن نياز تنيدگي از بين مي رود
3- ارزش نسبي : مناطق محيط رواني هرکدام نسبت به نيازمنديهاي شخص داراي جاذبيت و ارزش هستند. اين ارزش ممکن است مثبت باشد (وقتي نياز را از بين ببرد) يا منفي (وقتي نتواند نياز را از بين ببرد)
4- نيروي فشار: هرگاه نيرويي با شدت کافي شخص فشار بياورد حرکت به وقوع مي پيوندد اين نيرو که برخلاف نياز و تنيدگي جايش در محيط رواني است سه خصوصيت که عبارتند از : جهت،شدت و هدف . اين سه ويژگي را با هم سويي واژه وکتور مي نامند و ما در برابر آن نيروي فشار بکار مي بريم. (همان منبع، ص 172)


پاسخ دهید