گستره مساله مورد بررسي
1-1-مقدمه:
خانواده به عنوان نهادي که زمينه و بستر آموزش و رشد رواني- اجتماعي فرزندان را فراهم مي سازد؛ نقش بسزايي در وضعيت رواني فرزندان دارد و از اعضايي تشکيل شده که به گونه اي پويا و مرتبط، به يکديگر وابسته اند و به همين دليل نيز رفتارشان به صورت کاملا مجزا از کل نظام خانواده قابل بررسي نيست( لطفي کاشاني و وزيري، 1383).
از طرفي والدين به عنوان قويترين عامل اثرگذار بر الگوهاي تعاملي خانواده به شمار مي آيند. آنها با ايجاد روابط عاطفي سالم و سازنده، ابراز محبت و پذيرش تعاملات صحيح و شيوه هاي برخورد مناسب مي توانند بهترين و مؤثرترين شيوه اجتماعي شدن و مبناي يک تربيت صحيح را فراهم آورند (طهماسيان، 1375).
عملكرد خانواده به عنوان واحد اجتماعي، نقش انكارناپذيري در برقراري نحوه تعاملات و واكنش هاي اجتماعي داشته و عملكرد سالم و سازنده ضامن سلامت اجتماعي است. در چنين محيطي كودك به سلامت روان و شخصيت با ثبات دست يافته و كمتر دچار آسيب پذيري مي شود. در واقع فرد تحت تاثير روابط سالم حاكم بر خانه ارتباط پذيري با جامعه را ياد مي گيرد.
برعكس هرچه خانواده داراي عملكرد بد و آشفته باشد به همان نسبت سلامت آن جامعه بيشتر تهديد مي شود و كودك در آن محيط دچار تزلزل شخصيت و سوءتحريفات مي شود. زيرا اختلال در عملكرد خانواده نشانه اختلال در منظومه خانواده است كه كودك را به سمت آسيب پذيري سوق مي دهد (متچيندا1، 1999). اين كودكان كه آسيب پذيرند و در معرض عوامل خطرزاي گوناگوني قرار دارند و در جامعه دچار مشكلات فراواني مي گردند.
رويكردهاي مختلف خانواده روي اثر پويايي خانواده ها، الگوهاي تعاملي و عملكرد سازگاري فردي اعضاي خانواده تاكيد دارند (بيورز2، هاميسون3،1990؛ نقل از ساليوان،كنتسون،2000). همچنين محققين بيان داشته اند كه عملكرد ضعيف خانواده، بيان كننده گسترش آسيب هاي رواني در كودكان و نوجوانان اند (كومبرينگ4 و گراهام5، 1994؛ جاكوپ6، 1998، پاپرو7،2000؛ نقل از ساليوان و كنتسون،2000).
بايد توجه داشت كه رابطه نوجوان با محيط يك رابطه يك طرفه نيست كه تنها از محيط تاثير بپذيرد، بلكه او نيز بر حسب شرايط بر محيط خود تاثير مي گذارد. امروزه با طيف وسيعي از اختلالات و ناهنجاري هاي رفتاري در دوره رشد از جمله اضطراب،افسردگي و كمرويي8 مواجه هستيم كه از معيارهاي تعريف شده رفتار بهنجار خارج بوده و قابليت فرد براي برقراري سازگاري با محيط را به پايين ترين سطح تنزل مي دهد.
برخي از اين رفتارها مخصوص شرايط دوره هاي رشدي فرد بوده كه پس از گذر از آن دوره، وضعيت فرد دگرگون شده و الگو هاي رفتاري در قالب هنجارهاي تعريف شده، شكل مي گيرد. وليكن در موارد قابل ملاحظه اي نه تنها رفتارهاي نابهنجار تداوم پيدا كرده، بلكه با ورود به شرايط جديد از پيچيدگي و شدت بيشتري هم برخوردار مي گردد.
خانواده عليرغم تغييرات گسترده اي كه پيدا كرده است، همچنان به عنوان عامل درجه اول تاثير گذار در شكل دهي رفتار نوجوانان نقش ايفا مي كند. شرايط نامناسب و پرتنش محيط خانواده، عامل تهديدكننده بهداشت و سلامت رواني فرزندان است. هيچكدام از نهادهاي اجتماعي به اندازه خانواده در اين امر موثر نمي باشند.
در بسياري از متون نظري و عملي روانشناسي، جامعه شناسي و علوم اجتماعي، شرايط نامناسب عاطفي و تنش زاي محيط خانواده عامل تهديد كننده اي براي وضعيت بهداشت رواني اعضا آن محسوب مي شود. به اعتقاد مي ير، منينجر و وايتزمن9 خانواده مهمترين سهم را در تشكيل شخصيت فرد دارد (احدي و بني جمالي، 1378).
بهداشت روان بستگي به سلامت عاطفي دارد و خانواده تامين كننده سلامت عاطفي فرد است. در خانواده اي كه عشق و علاقه به اندازه كافي مبادله مي شود، مي توان اميدوار بود كه سلامت رواني اعضاي آن تا حد زيادي تامين مي شود.
خانواده كانوني است كه بايد استرس هاي وارد شده به اعضاي خود را تخفيف داده و راه رشد و شكوفايي آنان را همواركند. اگر محيط خانواده سالم و سازنده باشد و نيازهاي جسمي و رواني اعضا را برآورده كند فرد از سرچشمه طبيعي كمك سيراب مي شود و نيازي به نهادهاي امداد رساني خارج از خانواده ندارد. شواهد پژوهشي نشان داده اند كه عملكرد خانواده بر سلامت روانشناختي10 نوجوانان، آسيب هاي رواني، خودكشي11 و عزت نفس اثر دارد (مرادي، 1385). از آن جايي‎كه شخصيت كودكان در خانواده شكل مي گيرد و كودك با والدين همانندسازي مي كند لذا چگونگي رفتار والدين و شيوه تربيتي شان نه تنها در بهداشت رواني او بلكه در شكل گيري هويت هم نقش بسزايي دارد.
تحقيق بر روي خانواده و عوامل خانوادگي مرتبط با كمرويي ،افسردگي و اضطراب نوجوانان، اغلب موارد شامل آسيب شناسي رواني، الگوهاي تربيتي، كاركرد زناشويي و ساختار خانوادگي آنها مي باشد (كوون وكوون،2002؛ديويس و كامينگز،2006؛گودمن و گاتليب،1999؛شيبر،2001).
علاوه بر آن جنبه هاي ديگر محيط خانوادگي مانند تعارضات زناشويي(كامينگز، 2004)و عملكرد بد خانواده (گودمن و گاتليب، 1999) ممكن است بخشي از ارتباط بين كمرويي، افسردگي و اضطراب در نوجوانان را توضيح دهد (داوني و كوين،1990؛ امري، وين تراب و نيل، 1982؛ راتر و كوين تون، 1984).
كاشاني، سوآرز، جونز و ريد (1999) محيط خانوادگي نوجوانان افسرده و مضطرب و كمرو را مورد بررسي قرار داده اند و به اين نتيجه رسيدند كه آنها بسيار كمتر از خانواده هايشان مغرورند،كمتر به آنها اعتماد مي كنند و به آنها احترام مي گذارند و بين اعضاي خانواده شان وفاداري و صداقت و محبت كمتري به چشم مي خورد. آنها در شرايطي كه تحت فشار قرار دارند كمتر قادرند كه خود را با شرايط تطبيق دهند و احساس مي كنند كه كمتر از سوي اعضاي خانواده شان حمايت مي شوند(كاشاني، سوآرز، جونز و ريد، 1999).
1-2-بيان مساله:
از نظر روانشناسي دامنه سني بين 12 تا 20-18 سالگي دوره نوجواني محسوب مي شودكه همراه با تحولات ويژه مي باشد. بروز تحولات كيفي در زمينه هاي شناختي، عاطفي، اجتماعي و جنسي در كنار تحولات كمي از ويژگي هاي اين دوره است. عبور سالم از اين دوره نقش تعيين كننده اي در سلامت رواني فرد در آينده ايفا مي نمايد. آغاز نوجواني با تغييرات زيستي شروع شده ولي خاتمه آن با تغييرات وسيع روانشناختي و فرهنگي و كسب تجربه همراه است كه متاثراز شرايط خانوادگي و اجتماعي مي باشد (كانگر و تپرسف، 1984). كودك از بدو تولد تحت تاثير محيط خانواده قرار دارد و اين تاثيرپذيري تا بزرگسالي ادامه خواهد داشت (ماسن12،2000؛ نقل از سعيدي،1381).
کمرويي يک مشکل بي سر و صدا است و بر اساس نگرش عمومي مي توان آن را يک بيماري اجتماعي ناميد که با توجه به شرايط اجتماعي به نظر مي رسد كه در خلال سال هاي آينده به خاطر گسترش پديده هايي مانند انزوا، رقابت و تنهايي افزايش خواهد يافت.اگر هر چه زودتر اين بيماري درمان نشود فرزندان و نوادگان ما زندانيان کمرويي خويش خواهند گرديد.
كمرويي به عنوان نوعي از نگراني و بازداري رفتاري و هيجاني در حضور ديگران توصيف شده است (گارسيا،1991). افراد كمرو وقتي در معرض ديگران قرار مي گيرند احساس كمرويي مي كنند و نگران ارزيابي و قضاوت ديگران هستند و لذا بازداري رفتاري دارند (هندرسون،2002). از طرف ديگر آنها اغلب در موقعيت هاي اجتماعي تنها هستند و در برقراري تماس چشمي با ديگران مشكل دارند (باس، 1986وهندرسون،2002).
كمرويي به احساس ناراحتي و بازداري در موقعيت هاي اجتماعي اشاره دارد. كودكان و نوجوانان كمرو، هنگام حضور در جمع، فقدان ابتكار اجتماعي و آرامش سكون و خودآگاهي شديدي را آشكار مي كنند (گودينو13 و لو14،2010). از طرفي كمرويي تجربه مخربي براي بخش قابل توجهي از جمعيت است و مي تواند به عنوان تمركز بيش از حد بر خود، اشتغال ذهني زياد در مورد احساسات، تفكرات و واكنش هاي فيزيكي تعريف شود (سندرس15، چستر16، 2008). همچنين افراد كمرو، احساس ناشي بودن، نگراني، تنش و ناراحتي به هنگام مواجهه با افراد غريبه را تجربه مي كنند (چيك17 و باس18، 1981).
علاوه بر اين، نتايج مطالعات طولي حاكي از آن است كه كمرويي و بازداري، پيش زمينه اختلال هاي اضطرابي و افسردگي بعدي است (بيدرمن19، 1993، هيرشفلد-بكر20، 2007، رزنبام، 1993، رابين21 و بورگس22، 2001). افراد كمرو ترجيح مي دهند كه سخني نگويند و سكوت كنند تا اين كه خطر طرد شدن و عدم تاييد توسط ديگران را متحمل شوند. لذا آن ها از حضور در موقعيت هاي اجتماعي بيمناك و نگران هستند كه توسط ديگران به چه شكلي ديده مي شوند. محققان بيان كرده اند كه آن ها از پنج موقعيت اجتماعي بيمناك اند: منابع قدرت، مواجهه با جنس مخالف، مكالمه با غريبه ها، مركز توجه قرار گرفتن در يك جمع كوچك، مورد ارزيابي قرار گرفتن در موقعيت هاي مختلف مانند مصاحبه كار (چيك و استال، 1986، هندرسون و زيمباردو، 1998).
در واقع مي توان گفت كمرويي يكي ديگر از ويژگي هاي شخصيتي است كه به شدت تحت تاثير روابط انسان با اجتماع و اطرافيان قرار دارد.به طور كلي كمرويي يك سازه روانشناختي و در عين حال يك عارضه اجتماعي است كه در جمع بروز مي كند و فرد از مواجهه شدن با افراد ناآشنا و ارتباط اجتماعي گريزان است (افروز،1385).
اگرچه افراد كمرو در ظاهر بسيار آرام هستند اما در واقع ناآرامي،آشفتگي و اشتغال ذهني زيادي را در مورد اين كه چطور توسط ديگران ديده مي شوند را تجربه مي كنند (سندرس، چستر، 2008). كودكان و نوجوانان كمرو بيشتر احتمال دارد كه تنهايي، نارضايتي اجتماعي، ادراك منفي از خود، اضطراب و افسردگي را گزارش كنند (فوردهام23، استيونسون هايند24، 1999، ماسي، 2003، رابين، 1995).
در مطالعه اي كه به بررسي ارتباط بين كمرويي و نشانه هاي بيماري در كودكان كمرو و غير كمرو پرداخته است، به مدت چهار هفته، والدين، شكايت هاي جسماني فرزندانشان و مشاهدات خود را ثبت كردند. بچه هاي كمرو بيشتر روزها از ناخوشي خود شكايت مي كردند و والدين آنها نشانه هاي ناخوشي بيشتري را در آنها در مقايسه با كودكان غير كمرو مشاهده كردند. از جمله آشفتگي هاي معده اي-روده اي بيشتر. تلويحات چندي در مورد اين نتايج ارايه شده است. از جمله: احتمال آستانه انگيختگي پايين در محورهاي هيپوتالاموس-هيپوفيز-آدرنال كودكان كمرو كه در نتيجه خودشان و والدينشان در مورد نشانه هاي بيماري حساس تر هستند (چونگ25 و اوانس26، 2002).
مطالعه اي توسط گري تراب27 نشان داد که ميان كمرويي، اضطراب و افسردگي همبستگي مثبت وجود دارد (اسنهالاتا و مارتي، 2003).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

خجالت،افسردگي، اضطراب و احساس انزوا مقوله هايي هستندكه مخرب زندگي افراد به حساب مي آيند. زيمباردو، پيلكونيس و نوروود (1974) گزارش داده اند كه حدود 40 درصد از جمعيت بيان كرده اند كه مشكلاتي دارند كه نتيجه مستقيم خجالت و كمرويي آنها است (اندرسون و آرنولد،1999).
نظريه دلبستگي (بالبي،1980 )، نظريه شناختي (بك، 1967) و نظريه روان تحليل گري (بلت و هومان، 1992) همگي بر اين عقيده هستند كه اختلال در ارتباط اوليه فرزندان و والدين برجسته كننده و پيش بيني كننده اختلالات بعدي دوران نوجواني مانند افسردگي، اضطراب و كمرويي مي باشد(رستيفو28 و بوگلز29، 2009). نتايج تحقيق ديگري نشان مي دهد كه كنترل غيرمؤثر مادري، با اعتماد به نفس پايين و نشانه هاي اضطراب و افسردگي بالا در آنها مرتبط بوده است(ميلر، وارنر، ويكراماراتن و ويسمن، 1999).
با توجه به مباحث بالا اين سئوال مطرح است که مجموعه عوامل مداخله گر در شکل گيري كمرويي چگونه در تعامل با يکديگر عمل مي کنند. در سالهاي اخير تلاش بسياري از روان شناسان ارائه يک مدل جامع از عوامل موثر در شکل گيري كمرويي بوده است. هدف پژوهش حاضر پرداختن به بخشي از اين عوامل است، زيرا پرداختن به تمام عوامل اثرگذار از توان اين پايان نامه خارج است. از اين رو در اين پژوهش عوامل روان شناختي و خانوادگي با تاکيد بر عملکرد والدين در پرورش فرزندان مد نظر مي باشد.
1-3-سوال هاي پژوهش:
سئوالهاي پژوهش حاضر بشرح ذيل مي باشد.
1-ارتباط بين عملكرد خانواده و كمرويي نوجوانان چگونه است؟
2-رابطه بين اضطراب و كمرويي چگونه است؟
3-رابطه بين افسردگي و كمرويي چگونه است؟
1-4-ضرورت انجام پژوهش:
لزوم انجام پژوهش‌هايي از قبيل پژوهش حاضر در كشور ما حداقل از چند جنبه قابل توجيه است. نخست: افزايش نگران‌كننده‌ي آمارهاي مربوط به كمرويي در سال‌هاي اخير به ويژه در ميان جمعيت‌هاي نوجوان و جوان جامعه.
دوم: اينكه احساس بهزيستي روانشناختي و به دنبال آن احساس نشاط، کارآمدي، خلاقيت، فناوري، توليد، خودکفايي، همه و همه در گرو سلامت جسماني و رواني نيروهاي انساني جوامع است، از اين رو است که امروزه مسئله بهداشت روان از اولويت هاي برنامه ريزان و تصميم گيرندگان جوامع است.
سوم: اين كه كمرويي يك هيجان پنهان و ناديده گرفته شده است كه در زندگي بسياري از افراد آشفتگي و هرج و مرج را بروز داده است. بررسي هاي انجام شده نشان مي دهد كه بيش از 50 درصد مردم در زندگي شان شكل هاي مختلف كمرويي را در درجات متفاوت تجربه مي كنند.
هرچند يک کودک کمرو ممکن است به ظاهر هيچ گونه ناراحتي براي معلمان و والدين ايجاد نکند، ولي به سبب رنج ناشي از احساس ناامني و بي کفايتي از ناشادترين کودکان خواهد بود که پيوسته به دنياي درون خود پناه مي برد. بنابراين با توجه به پيامد هاي جبران ناپذير کمرويي در زمينه هاي مختلف رشدي، و از آن رو که مي تواند به عنوان يک عامل بازدارنده در رشد و گسترش ظرفيت ها، استعدادها و توانمندي هاي افراد تأثيرگذار باشد، بايدآن را به عنوان يک مسأله ميان فردي ناسالم در رفتار کودکان و بزرگسالان مورد توجه قرار داد.
هركس دودل بودن يا خجالتي بودن را در موقعيت هاي جديد اجتماعي احساس كرده است. با وجود اين، گاهي اوقات كمرويي ممكن است از طريق تداخل در حداكثر رشد اجتماعي كودكان و نوجوانان، يادگيري شان را نيز محدود كند. كمرويي اگر به عنوان يكي از خصايص رشدي شكل بگيرد، چنين كودكان و نوجواناني احتمالا آسيب پذير خواهند بود. همسالان ممكن است آنها را طرد كنند و آن ها شانس كمي براي رشد مهارت هاي اجتماعي خود داشته باشند. در كودكاني كه كمرويي به طور مفرط به سنين نوجواني و بزرگسالي گسترش مي يابد،آن ها خودشان را منزوي تر توصيف مي كنند و دوستان كمي دارند و روابطشان با افراد جنس مخالف كمتر از همسالان آنها است.
طبق نظر متخصصان، کمرويي يکي از جدي ترين مسايل کودکان و نوجوانان مي باشد که از همان دوران اوليه رشد قابل مشاهده است و مي تواند به ايجاد مشکلات در زمينه هاي مختلف سلامت رواني از قبيل کاهش اعتماد به نفس، عزت نفس و خودپنداره پايين، احساس کم ارزشي، احساس گناه، اضطراب، مشکلات ارتباطي، افسردگي، ضعف مهارت هاي اجتماعي، مسايل تحصيلي، حالت عصبي، مسايل روان پزشکي و…منجر گردد.
1-5-اهداف پژوهش:
هدف کلي :شناخت رابطه عملكرد خانواده با ويژگي هاي روانشناختي و كمرويي نوجوانان.
اهداف جزيي:
1- شناخت عملکرد خانواده نوجواناني که از کمرويي رنج مي برند.
2- بررسي ميزان اضطراب نوجوانان کمرو.
3- بررسي ميزان افسردگي نوجوانان كمرو.
1-6-فرضيه هاي پژوهش :
– عملكرد ضعيف خانواده با كمرويي نوجوانان رابطه مستقيم دارد.
-بين ميزان كمرويي و اضطراب رابطه مستقيم وجود دارد.
-بين ميزان كمرويي و افسردگي رابطه مستقيم وجود دارد.
1-7-تعاريف نظري و عملياتي مفاهيم و متغيرهاي پژوهش:
– عملکرد خانواده:
تعريف نظري: پيچيدگي ناشي از نحوه ي تأثير و تعامل عوامل متعدد در شکل گيري ماهيت و مفهوم خانواده در هر فرهنگ، تعريف عملکرد خانواده يا ناکارآمدي خانواده يا اختلال عملکرد خانواده را مشکل مي‎سازد. عملکرد خانواده به نقش افراد خانواده، ساختار قدرت و تصميم گيري در خانواده و اتحاد والديني بستگي دارد و کارآمدي کلي خانواده را نشان مي دهد(والش30، 1993).
اختلال در عملکرد خانواده در حقيقت اختلال در ساختار کلي خانواده است(گلدنبرگ31 و گلدنبرگ،2007؛ به نقل از براوتي، 1386).
تعريف عملياتي: نمره اي است که براساس پرسشنامه مقياس سنجش خانواده مک مسترFAD)) به دست مي آيد.
-كمرويي:
تعريف نظري: مفهوم كمرويي به احساس ترس به هنگام مواجه با موقعيت هاي اجتماعي تازه و نگراني در مورد ارزيابي منفي ديگران اشاره دارد(گودينو و لو،2010).
تعريف عملياتي: نمره اي است که افراد مورد مطالعه از طريق اجراي پرسش نامه كمرويي كه توسط “سموعي” تنظيم شده است به دست مي آورند.
-افسردگي:
تعريف نظري:افسردگي به عنوان خلق ملول كه شدت آن از نااميدي هاي معمولي و هيجان هاي غم انگيز گاه و بيگاه زندگي روزمره بيشتر است تعريف شده است.اين ملالت مي تواند به صورت دلتنگي شديد يا بي علاقگي زياد به جنبه هاي قبلا لذت بخش زندگي پديدار شود(سيدمحمدي،1383).
تعريف عملياتي: نمره اي است که براساس پرسشنامه افسردگي بك (BDI II، بك،استر و براون،1996) به دست مي آيد.
-اضطراب:
تعريف نظري: اضطراب به طور گسترده اي به عنوان،حوادث و شرايط محيطي كه به طور عيني سلامت فيزيكي و رواني افراد را تهديد مي كند تعريف شده است(گرنت،2003).
تعريف عملياتي: نمره اي است که براساس پرسشنامه اضطراب بك به دست مي آيد.
-ويژگي هاي روانشناختي:
منظور از ويژگي هاي روانشناختي در اين تحقيق بررسي ميزان اضطراب و افسردگي در نوجوانان است.

فصل دوم
مرروي بر يافته هاي نظري‌و پژوهشي در قلمرو مساله مورد بررسي

در اين فصل نيز ما مروري بر پيشينه پژوهشي و نظري در قلمرو مساله مورد بررسي داريم و از ابعاد مختلف اين مساله را مورد بررسي و مطالعه قرار مي دهيم.
2-1-خانواده و تعاملات آن:
خانواده اولين و مهمترين منبع جامعه پذيري کودک است. در سالهاي اوليه تنها روابط در دسترس کودک، والدين او هستند. تعامل و رابطه هيجاني بين کودک و والدين انتظارات و پاسخهاي آتي کودک در روابط اجتماعي را شکل مي دهد. باورها، ارزشها و بازخوردهاي يک فرهنگ از طريق فيلترهاي خاص خانواده به کودک منتقل مي شود (هترينگتون32 و پارک33، 2005).برخي محققان بر اين باورند که رفتار والدين تعيين کننده رفتار کودکان است. کودک در سنين اوليه با قرار گرفتن در شبکه روابط پيچيده خانواده، به شناخت خود ودنياي اطراف خود نايل مي شود.تمامي متغيرهاي مربوط به کودک مثل خودپنداره، عزت نفس، خويشتنداري و قابليتهاي ارتباطي ماحصل نظامهاي آموزشي و تربيتي خانواده است(استافورد34و بير35، 1993؛گولدنبرگ، 2007).
خانواده به عنوان مهم ترين واحد جامعه بيشترين تاثير را بر شكل گيري شخصيت فرزندان دارد.كودك به هنگام تولد هيچ درك و فهمي از موجوديت خود ندارد اما به تدريج گونه اي از آگاهي و دانش ابتدايي را در مورد خود به واسطه تعامل با محيط و به خصوص خانواده شكل مي دهد. رفتارها و تعاملات والدين باعث مي شود كه فرزندان انگاره و تصور خاصي را در مورد موجوديت خود شكل دهند.هر خانواده به شيوه مخصوص خود بر فرزند خود تاثير مي گذارد، از جمله عوامل مهمي كه بر شكل گيري شخصيت نوجوانان موثر است عبارتند ازعوامل فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و…(گولدنبرگ، 2001).
خانواده چيزي بيش از مجموعه افرادي است كه در يك فضاي مادي و رواني خاص به سر مي برند. خانواده يك نظام اجتماعي و طبيعي است كه ويژگي هاي خاص خود را دارد. نظام اجتماعي مجموعه اي از قواعد و اصول را ابداع و براي اعضاي خود نقش هاي متنوعي تعيين مي كند. رابطه اعضاي خانواده رابطه اي عميق و چند لايه است كه عمدتا بر اساس تاريخچه مشترك، ادراك ها و فرض هاي مشترك و دروني شده راجع به جهان، و اهداف مشترك بنا نهاده شده است. در چنين نظامي افراد توسط علايق و دلبستگي هاي عاطفي نيرومند، ديرپا و متقابل به يكديگر متصل شده اند. ارزش اصلي خانواده حاصل شبكه روابطي است كه توسط اعضاي آن به وجود آمده است (گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه حسين شاهي، 1386).
از طرفي ارتباط مؤثر، سنگ بناي خانواده سالم و موفق است. به عبارتي وقتي خانواده از الگوهاي ارتباطي مؤثر استفاده مي كند، انتقال و درك واضحي از محتوا و قصد هر پيامي دارد و مسئوليت اجتماعي كردن فرزندان و دستيابي به نيازهاي روحي و رواني اعضاي خانواده و شركت در اجتماع را مي تواند به خوبي انجام دهد. نوع نظام خانواده و الگوهاي ارتباطي آن اثر مهمي بر اعضاي خانواده دارد زيرا شخصيت، يادگيري، توسعه و ابقا اعتماد به نفس و قدرت انتخاب و تصميم گيري منطقي افراد خانواده همه به نوع ارتباطات و نحوه انتقال اطلاعات بين اعضاي خانواده وابسته است (ابراهيمي، 1372).
بهداشت روان کودکان به ميزان کفايت اجتماعي و عاطفي که توسط خانواده در طي رشد تامين مي گردد، بستگي دارد. در خانواده اي كه عشق و علاقه به اندازه كافي مبادله مي شود، سلامت عاطفي اعضاي تا حد زيادي تامين مي گردد. خانواده اولين و مهمترين محيطي است كه فرد را از كيفيت روابط انساني آگاه مي كند. طبق نظر اكثر روانشناسان، تجربيات سالهاي اول زندگي كه غالبا در محيط خانواده اتفاق مي افتد، زيربناي شخصيت فرد را سازمان مي دهد. بدون ترديد،كودك در محيط خانواده با معيارهاي ارتباطي، اخلاقي، تربيتي و ارزش هاي اجتماعي آشنا مي شود. اين تجربيات، رفتارها، نگرش ها، آرمانهاي تحصيلي، اعتقادات و باورهاي مذهبي، سياسي و اقتصادي و نوع حرفه فرد را تا حدودي زيادي مشخص مي كند (احدي و بني جمالي، 1378).
از نظر پاترسون36 (1982)، مشکلات رفتاري کودک در ارتباطي تنگاتنگ با بافت تعامل خانواده دارد. دو رويکرد اساسي براي تشخيص وجود دارد: 1- رويکرد مقوله اي37 و 2- رويکرد ابعادي38. رويکرد مقوله اي که DSM از آن جمله است بيان مي دارد که اختلالات تا حدي از هم مستقل است، بطوريکه مي توان براي هر يک سبب شناسي و تصوير باليني مجزايي را ترسيم کرد. با اين وجود، تحقيقات اخير، ترديدهايي را به وجود آورده است. رويکرد ابعادي ديدگاهي متفاوت دارد. در اين رويکرد تعدادي بعد فرض مي شوند (همچون افسردگي، پرخاشگري، اضطراب و تکانشگري) که مي توان آنها را از لحاظ تجربي اثبات کرد و در عين حال با يکديگر همپوشي دارند. نکته مورد بحث در اين رويکرد قانون نگر بودن آن است. روش شناسي اين رويکرد اساسا بر پايه هنجارهاي آماري و گروهي بوده و وضعيت يک کودک را تنها مي توان در مقايسه با وضعيت ساير کودکان در گروههاي بهنجار و مرضي، تعبير و تفسير کرد.(پاترسون،1982)
دوبس و پيرون (1999) معتقدند كه خانواده ها با وجود تشابه كلي، از ويژگي ها و ساختار متنوعي برخوردارند كه احتمال مي رود اين تفاوت ها در وضع رواني و رفتاري اعضاي آنها منعكس گردد. از نظر آنان خانواده محيط طبيعي كودك است و در رشد فرد تاثير به سزايي دارد. اما اين محيط به طور وسيعي از يك خانواده به خانواده ديگر تفاوت مي كند. به اين ترتيب كه خانواده ها از يك سو برحسب جوامعي كه در آنها به وجود آمده اند و از سوي ديگر براساس ساختار داخلي با يكديگر متفاوت هستند.
پدر و مادر (والدين) به عنوان نقطه ثقل خانواده بيشترين تاثير را در جهت دهي و ايجاد شرايط متنوع و مناسب براي فرزندان دارند. ويژگي هاي شخصيتي، ارتباطي، اخلاقي، اجتماعي و تربيتي ايشان مي تواند تاثير مستقيم بر وضعيت رواني فرزندان داشته باشد.زيرا مطالعات نشان داده اند مادراني كه تسلط بر نفس و حس اعتماد را خيلي زود به فرزندانشان القا مي كنند، فرزندان آنها از نظر شكوفايي و رشد شخصيت در سطح بالاتري قرار دارند(بيگدلي، 1375).
اكثر مطالعاتي كه در موررد خانواده و تاثير آن بر روي تحول گزارش شده است، تاكيد بر اين نكته دارد كه اصول كيفيت ارتباطات درون خانواده، پيش بيني كننده رفتار در دوره نوجواني است (اشتاين برگ، 1375). در واقع دو نوع مطالعات در اين زمينه وجود دارد. در يك سري از مطالعات، متغيرهاي خانوادگي به عنوان اثرات اصلي مورد توجه قرار گرفته اند و در بخش ديگر، عوامل خانوادگي به عنوان متغيرهاي پيش بيني كننده مورد توجه بوده اند. البته اثر متغيرهاي واسطه اي و تعديل كننده از هر نوع آن در اين مطالعات براي فهم متغيرهاي خانوادگي روي رفتار نوجوان مورد برسي قرار گرفته اند. در مطالعات سري اول، خانواده را به عنوان متغير مستقل و خصوصيات نوجواني را به عنوان متغير وابسته يا پس آيند مورد توجه قرار داده اند. در اين گونه موارد فرض بر اين است كه رفتار والدين، شخصيت و نگرش آنان روي رفتار نوجوانان تاثير مي گذارد.در فاصله سال هاي 1960-1950متغيرهاي پس آيند، به طور عمده روي شخصيت و پيشرفت نوجوان در جنبه مثبت، توجه محققان را به خود جلب كرده بود (بكر، 1964؛ مكوبي و مارتين، 1983). اين رويكرد با جنبه اجتماعي شدن رفتار كودك و نوجوان منطبق است كه براساس آن والدين داراي نگرش ها، ارزش ها، توجه و محبت نسبتا ثابتي هستند كه مي تواند باعث كنترل و شكل دهي رفتار و توانايي هاي كودكان و نوجوانان شود. اين نگرش هم با پارادايم روان تحليلي و هم رويكرد رفتارگرايانه منطبق است. اگرچه اغلب مطالعات انجام شده در اين زمينه به صورت رويكرد همبستگي و يا روش عرضي بوده است، ولي محققان به صورت دلخواه نتايج خود را به صورت رابطه هاي علت و معلولي تفسير كرده اند و در واقع يك رويكرد يك جهتي را در اجتماعي شدن مد نظر داشته اند (فراهاني،1382).
2-2-موقعيت هاي ايجاد آسيب در نوجوانان:
محققان موقعيت هاي ايجاد كننده آسيب در كودكان و نوجوانان را در خانواده، پس از انجام و برسي مطالعات به پنج دسته تقسيم كرده اند:
مرگ والدين: در بسياري از كشورهاي توسعه نيافته تولد كودك زندگي مادر را به طور قابل ملاحظه اي در معرض خطر قرار مي دهد. خطر افزايش اختلالات رفتاري و عاطفي همچون افسردگي،اضطراب و كمرويي در كودكاني كه يكي از والدين خود را به علت مرگ از دست داده اند،بسيار زياد است. پترسن و همكاران (1959) در مطالعات خود به اين نتيجه رسده اند كه در انواع مختلف فضاهاي خانوادگي بدون والدين و سرپرست ميزان اختلالات رفتاري و اختلالات روان نژندي ديده مي شود. در واقع اختلالات رفتاري فرزندان با فقدان يا اختلال در سرپرستي خانواده همبستگي دارد. اما در صورتي كه ديگر اعضاي حقيقي خانواده مراقبت از آنها را بر عهده گيرند كمتر احتمال دارد كه اين امر حادث گردد.
بيماري جسمي والدين: هنگامي كه يكي يا هردوي والدين به بيماري مزمن مبتلا شوند، اين امر به اندازه قابل ملاحظه اي بر سطح روابط عاطفي خانواده تاثير مي گذارد كه ممكن است تاثير بسيار زيادي نيز بر زندگي كودك داشته باشد.كووز (نقل از هومن، 1383) در مطالعه اي به اين نتيجه رسيده است كه خانواده هاي كم در آمد نسبت به خانواده هاي داراي درآمد متوسط مشكلات داخلي بيشتري دارند و از نابساماني هاي اجتماعي زيادتري رنج مي برندو به دليل نگراني هاي شديد مالي، رضايت مندي زناشويي كمتري دارند. درآمد ناكافي، احساس ناامني به دنبال دارد و تنش هاي خانوادگي را افزايش مي دهد كه اين تنش ها نيز به نوبه خود نابساماني هاي رواني همچون افسردگي و اضطراب را در كودكان و نوجوانان به همراه مي آورند.
ناهماهنگي در روابط خانوادگي: تعارض و ناهماهنگي در روابط و نزاع و تنش در خانواده، شايد عمده ترين منبع ايجاد استرس در كودكان كشورهاي توسعه يافته باشد. كودكاني كه در چنين شرايطي تربيت مي شوند، براي ابتلا به اختلالات رواني و رفتاري مانند كمرويي،افسردگي و اضطراب مستعدتر هستند. والديني كه نيازهاي عاطفي يكديگر را برآورده نمي كنند و در زندگي زناشويي دچار تعارض هستند، با كودكان خود به تندي برخود مي كنند و گاهي اوقات براي مراقبت از فرزندان خود به روش هاي نامناسبي متوسل مي شوند. پارك و بوريل (1997) معتقدند كه خشنودي از رابطه زناشويي تاثير زيادي بر سلامت رواني و رشد شخصيت زوج ها و فرزندان آن ها دارد. از نظر ايشان، بسياري از مطالعات، ارتباط ميان تعارض هاي زناشويي با اختلال در كيفيت ارتباطات بين فردي كودكان را مورد تاييد قرار مي دهند (مرادي، 1385).
رايان و آدمز (1991) نيز در پژوهشي به اين نتيجه رسيدند كه كاهش تفاهم زناشويي و افزايش تعارض ها و فشارهاي خانوادگي منجر به اختلالات رفتاري از قبيل اضطراب، افسردگي و كمرويي در فرزندان مي شود و رفتارهاي رشد يافته اجتماعي را در آنان كاهش مي دهد. كيام و اسميت (1998) نيز با مطالعه تفاهم زناشويي والدين بر رفتارهاي روان شناختي دختران و پسران10 تا 12 ساله به اين نتيجه دست يافتند كه كاهش رضايت از زندگي زناشويي والدين، پرخاشگري، افسردگي، اضطراب و كمرويي را در كودكان آنان افزايش مي دهد (گراهام39 نقل از هامبورگ و سارتريس، 1374).
طبق ديدگاه سيستمي آسيب شناسي خانواده، براي فهميدن رفتار يكي از اعضاي خانواده بايد رفتارهاي مكمل اعضاي ديگر خانواده را نيز ارزيابي نمود. زيرا هريك از آنها بر ديگري اثر مي گذارند و اين اثرها گاه متقابل و گاه چند سويه است (مينوچين، ترجمه ثنايي، 1375). اين بدان معني است كه پدر به گونه غيرمستقيم (يا مستقيم) يا در ارتباطات مادر-فرزند ميانجي گري نموده يا تغيير ايجاد مي كند و به همين ترتيب مادر نيز بر روابط پدر-فرزند به طور مستقيم يا غير مستقيم تاثير كمي و كيفي مي گذارد و مجموعه اين ارتباطات در نحوه شكل گيري شخصيت فرد در خانواده و فرايند اجتماعي شدن وي تاثير مي گذارد. به عبارت ديگر فضاي عاطفي خانواده، مجموعه اي از اشكال مختلف روابط و تبادل هاي رواني-عاطفي است كه بين اعضاي خانواده وجود دارد. وجود يك جو پذيرا از سوي والدين تاثير متفاوتي در رشد اجتماعي و شخصيت فرد بويژه در دوره كودكي و نوجواني برجاي مي گذارد (رس، الاويري و كورد، 1983؛ نقل از پارك و بوريل، 1997).
محمديان (1373) در مطالعه خود تحت عنوان”بررسي رابطه مشكلات خانوادگي والدين با مشكلات خانوادگي فرزندان آنان (پس از ازدواج) نظير كمرويي، اضطراب، افسردگي، به اين نتيجه دست يافت که ميان مشكلات عاطفي، رواني، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي خانوادگي والدين با مشكلات خانوادگي فرزندان رابطه وجود دارد.

بيماري رواني هريك از والدين با ميزان بالاي مشكلات عاطفي از قبيل كمرويي، افسردگي، اضطراب در فرزندان ارتباط دارد (دويين و همكاران، 1981؛ وين و سينگر، 1977؛ نقل از آزاد، 1377). برخي از كودكان و نوجوانان با وجود زندگي با والدين سالم (از لحاظ جسمي و رواني) كه روابط زناشويي رضايت بخش دارند، به دليل تربيت نادرست و شيوه هاي نادرست تربيتي توسط والدين، در معرض خطر قرار دارند. در برخي موارد اين وضعيت از فشارهاي اجتماعي-اقتصادي خاصي ناشي مي شود كه بر والدين وارد مي آيد. ممكن است والدين با بروز اختلال در انجام وظايف والديني و فرزندپروري، و نه خود بيماري رواني، نسبت به بيكاري، مضيقه مالي، وضعيت مسكن، شعل نامناسب و تحصيلات پايين واكنش منفي نسبت به فرزندشان نشان دهند. نداشتن تجربه نيز ممكن است موجب انجام نامناسب وظايف والديني در قبال فرزندان شود كه اين امر به نوبه خود منجربه مشكلات عاطفي در آنان همچون اضطراب، افسردگي وكمرويي مي شود. بسياري از والدين كه در خانواده هاي منزوي و كم فرزند تربيت شده اند، ممكن است تجربه كمي در تربيت فرزند كسب كرده باشند و اين در حالي است كه قبل از ازدواج، كمتر به آماده سازي براي دوران والديني اهميت داده مي شود (هومن، 1383).
اعمال مسامحه جسمي يا رواني والدين در مورد كودكان، موجب احساس ناخواسته بودن و بي ارزشي در آنها مي شود. اين احساس ها در مواجهه با موارد اضطراب هاي زندگي، موجب بروز اضطراب، افسردگي و كمرويي مي شود. گاهي اين محروميت به شكل سردي و توجيه عقلي در نگرش والدين تظاهر مي كند كه علي رغم تامين مراقبت ظاهري از ابراز محبت گرم و پربار مضايقه مي كنند.
از طرفي وقتي پدر و مادر راه رشد استقلال در اعتماد به نفس را از طريق سرپرستي و كنترل افراطي مي بندند و در مورد وضعيت كودك دلشوره مداوم از خود نشان مي دهند، فرزند آنها در كسب مهارت هاي رفتار سازشي براي مواجهه با پستي و بلندي هاي زندگي دچار تعلل شده و مضطرب مي شود. رفتار تعصب آميز در برقراري اصول مطلق و دقيق با معيارها و خواسته هاي فاقد انعطاف والدين كه براي تحت سلطه در آوردن كامل فرزندان صورت مي گيرد، مي تواند كمرويي و اضطراب را درآنها ايجاد كند. اين اضطراب و كمرويي، از افكار خصمانه و پرخاشگرانه اي ناشي مي شود كه بطور پنهان در كودكي كه به ظاهر مطيع است، پروش يافته است (كاستلو40 و كاستلو، 1992).
2-2-1نوجواني:
روانشناسي تحولي نشان داده است كه در چرخه تحول رواني آدمي، حوزه مهمي وجود دارد كه ميان دوره كودكي و دوره بزرگسالي قرار مي گيرد. نوجواني معرف دوره تغيير عميقي است كه كودكي را از بزرگسالي جدا مي كند. اين دوره واقعا به منزله دگرگون شدن است. نوجوان دائما در تغيير است و حتي خود وي نيز با مشكل بزرگ وضع و موقع خويش روبه رو است. اما اگر نوجواني در وهله اول دگرگون شدن و تغيير يافتن است، در عين حال دوره شكل گيري و مجهز شدن براي مواجه با مسائل زندگي نيز هست. مسائلي كه در زندگي روزمره و در اجتماع بزرگسالان مطرح مي شوند و وي بايد در مقابل آنها موضع مشخصي بگيرد. پس مهمترين پديده نوجواني مجهز شدن و متحول شدن شخصيت فرد است كه فراهم آوردن شرايط آن تحت اشكال مختلف در اعمال و رفتار نوجوان جلوه گر مي شود (منصور، 1378).


پاسخ دهید