كليات تحقيق
مقدمه :
نوجواني و كودكي دوره اي از زندگي انسان را تشكيل مي دهد كه مخصوصا براي طرح سوال درباره ارزشهاو اصول اخلاقي و ايجاد سلامت رواني مساعد است . جيمز ويلسون معتقد است كه انسان با حس ايجاد سلامت رواني. حسي كه خيلي تجلي مي كند مي تواند زندگي رو به آرامش براي خود رقم بزند كودكان با توانايي حرف زدن متولد مي شوند اما اگر كسي حرف زدن را به آنها ياد ندهد آنها حف نخواهند زد همين متولد در ايجاد سلامت رواني هم مي تواند دخالت داشته باشد به طوري كه اگر در محيط خانه و يا حتي مدرسه در ايجاد سلامت روحي و رواني براي كودكان قدم برنداشته حتما كودك دچر حالات رواني مانند اضطراب ، گوشه گيري ……………و موارد ديگر خواهد شد كه قضاوت اخلاقي بر دلايل و برهايي استوار است كه اين برهانها را بر حسب ديدگاه ها هدفهايي كه آنها را بر مي انگيزند به شش مرحله تقسيم كرده و آن گاه دوباره در سه سطح جاي داده است كه به دليل رويدادهاي اجتماعي وپيامد هاي منحصر به فرد در دوران كودكي و دوره ها ي بهراني براي فرزند و گاهي اوقات روابط نامناسب والدين با هم ديگر در جلوي چشم كودك باعث تحولاتي در روحيه كودك مي شود كه گاه با تاوان سختي روبه روست . سلامت رواني و ايجاد آن در افراد در تمامي سنين مورد اهميت قرار مي گير كه باعث ترقي و رسين به اوج مي شود و گاهي آدمي با ايجاد روحيه سالم و بي دغدغه مي تواند به اوج خود شكوفايي برسد كه تمام اين رسيدن ها به عواملي مانند خانه – خانواده – والدين و مدرسه و مربيان بستگي دارد كه به عنوان مثال و مسئله اي كه در تحقيق حاضر مورد توجه است رسيدن به اوقات آزاد كودكان به كارها و عمليات سالم و توجه به اطراف دور و بر خود و استفاده بهينه مي تواند در ايجاد سلامت رواني دخالت داشته باشد و همين طور خانواده كه در رسيدن به شكوفايي كودك چه از لحاظ فكري – جسمي مي تواند نقش موثر داشته باشد .
در برخي از جوامع ، تغيير موقعيت به كمك مراسم ورود كه گذر از كودكي به بزرگسالي رااز نظر اجتماعي نشان مي دهد باعث اختلالاتي در سلامت رواني مي شود كه آن را مي توان با محبت و كارهاي روزانه – شركت داشتن در محافل دوستانه سلامت جبران كرد .

ميلاني – ص121 . سال 1382
بيان مساله :
روان شناسي علم تحقيق در رفتار موجودات زنده و به ويژه در تفكر و احساس و رفتار بشراست به همين دليل از چندي پيش روان شناسان علاقه شديدي نسبت به مشكلات عملي كه براي افراد بشر پيش مي آيد و راه حل هايي كه مي توان براي آنها پيشنهاد داد . پيدا كرده اند منظور از روان شناسي علاوه بر پيشرفت علمي و صنفي ، بهبود بخشيدن به زندگي انسان نيز همت اين علاقه روز افزون روان شناسان به مسائل روزمره و علمي بشر ، موجب شده است كه دانش ما در افراد بويژه كساني كه دچار مشكلات رواني هستند ، به طور قابل ملاحظه اي افزايش يابد و به اين شكل كه در سلامت روحي و رواني فرد چيزهاي متنوعي در زندگي مي تواند تاثير گذار باشد و حتي گذراندن اوقات فراغت همانطور كه دوست داريد مي تواند باعث ايجاد سلامت رواني در فرد شود ايجاد راه ح هاي جديد در مدارس و به كار بردن ورزش در سلامت نوجوانان مي تواند موثر باشد . مساله مورد نظر در تحقيق حاضر بررسي تاثير ورزش در سلامت رواني است و اينكه آيا ورزش مي تواند تاثير مثبت داشته باشد يا نه ؟
سوال مسئله

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

1- آيا ورزش در سلامت رواني تاثير دارد ؟
2- آيا سلامت در افرادي كه ورزش مي كنند بيشتر از افرادي كه ورزش نمي كنند است ؟
اهداف تحقيق :
هدف از تحقيق حاضر بررسي تاثير زنگ ورز را افزايش آن در ايجاد سلامت رواني كودكان در مقاطع حساس زندگي است و اينكه آيا اين كودكان با ورزش بيشتر و قرار گرفتن در يك محيط سالم و بون دغدغه به اوج سلامت روحي و رواني مي رسند و هدف ديگر اينكه بين افرادي كه ورزش مي كنند سلامت رواني بيشتر از افرادي است كه ورزش نمي كنند .
اهميت و ضرورت تحقيق
بطور كلي ورزش بخش مهمي از فرهنگ و جامعه ماست و در برگيرنده ورزش كاران و مردم در تمامي مراحل زندگي مي شود كه در فرهنگ ايران ، ورزش كاران همواره توأم با خصلت هاي جوانمردي و صداقت و ياري دادن به ديگران و دستگيري ازضعفا و…بوده است نمونه هاي فراوان از اين موضوع در ادبيات كشورمان و بويژه در حماسه عظيم فردوسي موجود است . شركت در فعاليت هاي ورزشي اغلب تاثير درماني بر كودكان و نوجواناني كه دچار اختلال عاطف و يا معلوليت رشدي هستند دارد ، ورزش به كودكان و نوجوانان و حتي بزرگسالان اين فرصت را مي دهد كه ارتباطات جسمي ، رواني و اجتماعي برقرار كنند و حتي بزرگسالان اين فرصت را مي دد كه ارتباطات جسمي ، رواني و اجتماعي برقرار كننده هستند ضمن اينكه احساس اعتماد به نفس و تسلط بر مسائل را در آنها تقويت مي كنند . ( شاملو- 159ص-1382)
فرضيه هاي تحقيق
1- بين افزايش زنگ ورزش و سلامت رواني دانش آموزان رابطه معني دار آماري وجود دارد .
2- سلامت رواني در بين افراد ورزشكار در مقايسه با افراد غير ورزشكار بيشتر است.
متغييرهاي تحقيق
افزايش زنگ ورزش = متغيير وابسته
سلامت رواني = متغيير مستقل
تعاريف عملياتي ونظري واژه ها و مفاهيم
تعاريف نظري سلامت رواني عبارتند از سازش فرد با جهان اطرافش به حداكثر امكان بطوريكه باعث شادي و برداشت مفيد و مؤثر بطور كامل شود وسلامتي روان عبارت است از اينكه فرد چه احساسي به خود ، دنياي اطراف ، محل زندگي ، اطرافيان مخصوصاً با توجه به مسئوليتي كه در مقابل ديگران دارد، چگونگي سازش وي با درآمد خود و شناخت موقعيت مكاني و زماني خويشتن .
تعريف عملياتي سلامت رواني :
عبارتند از نمره اي است كه آزمودني از آزمون سلامت عمومي …… بدست آورده اند ورزش عبارتند از فعاليت ها و حالتهايي كه فرد جهت تناسب اندام و يا سرحال بودن و يا از بين بردن بيماريهاي جسمي و روحي از آن استفاده مي كنند كه خواه به صورت حرفه اي است و خواه به صورت غير حرفه اي انجام مي گيرد .
فصل دوم
پيشينه و ادبيات تحقيق
مقدمه و كليات
تعريف
بهداشت رواني (1) ،روانپزشكي پيشگير (2) ، بهداشت رواني اجتماعي (3) ، و يا روانپزشكي اجتماعي (4) به كليه روش ها و تدابيري اطلاق مي شود كه براي جلوگيري از ابتلاء و درمان بيماري هاي رواني و توان بخشي بيماران رواني موجود به كار مي رود .
دو واژه اخير بعد از سومين انقلاب در روانپزشكي (5) از سال 1963كه باعث ايجاد مراكز جامع روانپزشكي در مناطق جغرافيائي و يا جمعيتي معين گرديده به كار مي رود .
مشكل تعريف
مشكل تعريف بهداشت رواني از آنجا سرچشمه مي گيرد كه هنوز تعريف صحيح قابل قبولي براي بهنجاري (6) نداريم . البته تعاريف و نقطه نظر هاي زيادي با توجه به شرايط و موقعيت هاي اجتماعي ، سنن و فرهنگ براي بهنجاري شده است . پزشكان و افرادي كه با ديد پزشكي به مسئله نگاه مي كنند هنجاري يا سالم بودن را نداشتن علايم بيماري تلقي مي كنند و به عبارت ديگر سلامتي و بيماري را در دو قطب مخالف يكديگر قرار مي دهند و براي اينكه فردي سالم بيمار شود بايستي از قطب سالم به قطب مخالف برود . اين امر در بعضي از بيماري ها منجمله بيماري هاي عفوني ممكن است صادق باشد ولي در بيماري هاي رواني صادق نيست . عدم وجود علايم بيمار رواني و يا از بين رفتن علايم بيماري در اثر درمان ، به اين معني نيست كه فرد از سلامت رواني كامل برخوردار و به اصطلاح سالم است .
بيماران مبتلا به صرع ، جنون ادواري و انواع افسردگي ها و نظاير آن از اين قبيلند . البته اين موضوع منحصر به بيماري هاي رواني نيست و در اكثر بيماري هاي جسماني نيز صدق مي كند . بيماران مبتلا به فشارخون و يا بيماري قند. غيره .

اگر به علت استفاده از دارو ، فشارخون عادي و يا قند خون در حد طبيعي دارند دليلي بر سلامي آنها نيست چون قطع درمان باعث پيدايش و برگشت علايم بيماري خواهد شد .
پزشكان و روانپزشكان بهداشتي (2) كه در سازمان هاي بهداشتي با طب پيشگيري و برنامه هاي اجرائي سروكار دارند و به اصطلاح ديد بهداشتي دارند مانند اپيدميولوژيست ها براي تعريف بهنجاري از نرمال ميانگين (3) يا زنگولة معروف منحني توزيع عمومي استفاده مي كنند و افراد را با خصوصيات افراد ميانگين مقايسه مي كنند . اي روش جنبه باليني و درماني نداشته و جنبه آماري دارد. بعلاوه تعيين خصوصيات افراد ميانگين كه از طريق آماري بدست مي آيد خود مسئلة قابل بحثي است .روانپزشكان فردي را از نظر رواني عالم مي دانند كه تعادلي بين رفتارها و كنترل او در مواجه به مشكلات اجتماعي وجود داشته باشد . از اين ديدگاه انسان و رفتار هاي او در مجموع يك سيستم در نظر گرفته مي شود كه براساس كيفيات تاثير و تاثر متقابل عمل مي كنند . با اين ديدسيستميك ملاحظه مي شود كه چگونه عوامل متنوع زيستي انسان بر عوامل رواني اجتماعي او اثر گذاشته و بالعكس از آن اثر مي پذيرد . به عبارت ديگر در بهداشت وتعادل رواني ، انسان به تنهايي مطرح نيست بلكه آنچه مورد بحث قرار مي گيرد پديده هايي است كه در اطراف او وجود دارند و به جمع سيستم و نظام او تاثير مي گذارند و از آن متاثر مي شوند .پس از ديد روانپزشكان سلامتي عبارتند از تعادل ر فعاليتهاي زيستي ، رواني و اجتماعي افراد كه انسان از اين تعادل سيستميك و ساختارهاي سالم براي سركوب كردن و تحت كنترل در آوردن بيماري استفاده مي كند. روانكاوان و طرفداران فرضيه هاي روانكاوي از شخصيت ايده آل صحبت مي كنند و من را ميانجي بين خواسته هاي “نهاد”و كنترل و مواخه “فوق من “مي دانند بهنجاري را ميانجيگري صحيح و منطقي بين دوقدرت”نهاد” و “ابرمن “مي دانند .روانكاوان به مراحل مختلف رشد رواني و عملكرد صحيح و خالي از تعارض ايگو ، استفاده از مكانيسم هاي دفاعي سازنده از فربه ها و فشارهاي شديد را دليل بر سلامت و تعادل روان مي دانند . كارهاي اريكسون و هارتمن نينمو به منظور تاييد اين نظريه است . كارشناسان سازمان بهداشت جهاني سلامت فكر و روان را اينطور تعريف مي كنند :”سلامت فكر عبارتست از قابليت ارتباط موزون و هماهنگ با ديگران ، تغيير و اصلاح محيط فردي و اجتماعي و حل تضادها و تمايلات شخصي به طور منطقي ، عادلانه و مناسب “. لوينسون و همكارانش در 1962سلامتي روان را اينطور تعريف كرده اند :”سلامتي روان عبارتست از اينكه فرد چه احساسي نسبت به خود ، دنياي اطراف ، محل زندگي ، اطرافيان مخصوصا با توجه به مسئوليتي كه در مقابل ديگران دارد ، چگونگي سازش وي با در آمد خود و شناخت موقعيت مكاني و زماني خويشتن “.
كارل فنجر مي گويد :”سلامت رواني عبارتست از سازش فرد با جهان اطرافش به حداكثر امكان به طوري كه باعث شاي و برداشت مفيد و وموثر به طور كامل شود”.
طبق تعريف واتسون موس مكتب رفتار گرايي رفتار عاي نمودار شخصيت انسان سالم است كه موجب سازگاري او با محيط و با نتيجه رفع نيازهاي اصلي و ضروري او مي شود .
تعريف گينزبوگ در مورد بهداشت رواني عبارت است از :”تسلط و مهارت در ارتباط صحيح با محيط بخصوص در فضاي مهم زندگي عشق ، كار تفريح “. اين شخص و همكارانش براي توضيح بيشتر مي گويند : در استعداد يافتن و ادامه كار ، داشتن خانواده، ايجاد محيط خانوادگي خرسند ، فرار از مسائلي كه با قانون درگيري دارد ،لذت بردن از زندگي و استفاده صحيح از فرصت ها ملاك تعادل و سلامت روان اس “.
با توجه به تعريف بهنجاري ، از ديدگاههاي مختلف و پيچيدگي علوم رفتاري در پزشكي و عدم تعيين مرزو حد رفتار عادي ، ارتباط جسم و روان ،رابطه علوم رفتاري در پزشكي از يك طرف و روانشناسي ، فلسفه علوم انساني و جامعه شناسي از طرف ديگر ، كمبود تحقيقات و مطالعات دربيماري هاي رواني و نحوه اجراي انواع پيشگيريها كه پايه و اساس بهداش را در پزشكي تشكيل مي دهند . همگي نقطه منفي است كه ر تعريف ، هدف و برنامه هاي بهداشت رواني را دچار اشكال مي كن .
مشكلات تعريف بهداشت رواني به قدري آشكار است كه احتياج به ارائه مدرك و دليل ندارد و تعاريف فوق نشان دهنده وسعت مسئه و خط مشيي است براي آنان ه علاقه مند به بهداشت در بيماري هاي رواني هستند .
همان طور كه گذشت اكثريت روانپزشكان توانايي سازش با محيط ، انعطاف پذيري ، قضاوت عادلانه و منطقي در مواجه با محروميها و فشارهاي رواني را ملاك سلامت و تعادل روان مي دانند و هدف اصلي ا ز درمان بيماران رواني نيز قادر كردن آنها به زندگي خانوادگي ، اجتماعي و به اصطلاح سازش با محيط است .
تعاريف فوق براي روانپزشك بهداشتي كه درو زارت بهداشت ، درمان و آموزشي پزشكي مجري طرح و برنامه ريزي بهداشت رواني كشور است و با مسائلي مانند سايت روز ، امكانات بودجه ، مسائل جمعي ، كمبود پرسنل و نيروي انساني متخصص و فعال ، مسائل اداري ، مالي ، قضاوي ، آمارو اقدام ، جمعيت ، تعداد مبتلايان جهت پياده كردن و گسترش برنامه هاي بهداشت رواني و خلاصه مسائل همه گيرشناسي سرو كار دارد مفيد و مفهوم نيست و با نوع كار او نيز توافقي ندارد . از تعاريف فوق چنين استنباط مي شود كه بهداشت رواني ، علمي است براي بهزيستي و رفاه اجتماعي كه تمام زواياي زندگي از محيط خانه گرفته تا مدرسه ، دانشگاه ، محيط كار و نظاير آن در بهداشت رواني آنچه بيشتر مورد نظر است “احترام به شخصيت وحقيقت انساني است ” وتا هنگامي كه شخصيت فرد برقرار نشود سلامت فكر وتعادل روان و بهبود روابط انساني معني و مفهومي نخواهد داشت . روي اين اصل بهداشت رواني را دانش يا هنري مي دانند كه به فكر افراد كمك مي كند كه با ايجاد روشهاي صحيح رواني و عاطفي بتوانند با محيط خود سازگاري حاصل نموده وبراي حل مشكلات از راههاي مطلوب اقدام نمايند . مجددا به اين واقعيت تاكيد مي شود كه در بهداشت رواني تنها نداشتن علايم بيماري كافي نيست . بهداشت مناسب بايد افراد را قادر سازد تا تواناييهاي جسمي و رواني خود را به حداكثر رسانيده از استرسهاي ناشي از عوامل بين افراد جلو گيري كرده ، زندگي اجتماعي ، اقتصادي بارور و هماهنگ با محيط داشته باشند .
تاريخچه
تاريخچه بهداشت رواني با توجه به وجود بيماري هاي رواني از زماني كه بشر وجود داشته و مخصوصا زندگي اجتماعي را شروع كرده همواره بوده است . پيدا كردن شروع و آغاز هر نهضتي بخصوص نهضتهاي اصلاحي و علمي به علت داشتن منابع گوناگون و چند جانبه مسئله مشكلي است در حقيقت روانپزشكي را مي توان قديميترين حرفه و تازه ترين علم به شمار آورد. قديميترين ، چون بيماريهاي رواني از قديم وجود داشته بقراط 377تا460سال قبل از ميلاد عقيده داشته كه بيماران رواني مانند بيماران جسمي بايد درمان كرد . علل سرشتي و فرضيه ها فراجها از همان زمان بقراط و جالينوس وجود داشته و اهميت تاريخي دارد .
تازه ترين علم براي اينكه تقريبا از 1930بعد از تشكيل اولين كنگره بين المللي بهداشت رواني بود كه روانپزشكي به صورت جزئي از علم پزشكي شد و سازمانهاي روانپزشكي و مراكز پيشگيري در كشورهاي مترقي يكي بعد از ديگري فعاليت خود را شروع كرده اند . از فعاليت اين سازمانها در جريان جنگ جهاني دوم عملاً كاسته شد و بدين ترتيب مي توان روانپزشكي را به صورت تازه ترين علم بعد از جنگ جهاني دوم به حساب آورد .
از اسناد و مدارك موجود چنين استنباط مي شود كه تا اوگاخز قرن هيجدهم و همزمان با انقلاب كبير فرانسه از تاريخچه بهداشت رواني اطلاعات كافي در دست نيست . به علت جهل و بيسوادي از بروز بيماريهاي رواني ، اختلالات رفتاري و بيماريهاي رواني را به دخالت ارواح خبيثه و شياطين ، قدرتهاي ماوراي انساني و نفوذ عوامل طبيعي مانند خورشيد ، ماه ، رعدو برق در بدن مي دانستند و عقيده داشتند كه بايد اين بيماريها با نيرو هاي ماوراء الطبيعه ، وساطت افراد مقدس از نزد خدا بهبودي يابند و اين شفاعت موقعي اتفاق مي افتد كه بيمار در خواب باشد .
اولين بار بقراط فيلسوف مشهور يوناني بود كه خرافات را درباره بيماريهاي رواني كنار گذاشت ، و اختلالات رواني را به طرف پزشكي كشانيد ، درباره ماليخوليا و جنونزايماني تعريف و توصيف كرد و مغز را مركز اصلي روان دانست . جالينوس علت بيماريهاي رواني را اختلال عمل مغز و عدم اخلاط بدن مي دانست . در اوايل قرن سيزدهم ارتباط جسم و روان و يكپارچگي واكنش آنها مورد بحث قرار گرفت و بعلاوه فرضيه ابو علي سينا مسئله اين ارتباط را به اسپانيا و كشورهاي ديگر كشاند و اين زمينه اي براي فرضيه جديد براي بيماريهاي روان تني شد . اين قرن را بايد قرن كروجادو ، دخالت شياطين و ارواح در ايجاد بيماريهاي رواني دانست . اولين روانپزشك به نام جان وي كه در سال 1515در دهكده اي در مرز آلمان و هلند به دنيا آمده بود پس از اتمام دوره پزشكي دربارپس علاقه مند به مطالعه درباره رفتار انساني و بيماريهاي رواني شد و در سال 1563كتابي در سوئيس نوشت كه امروز ، اهميت زيادي درباره تاريخچه روانپزشكي دارد . به علت علاقه مندي در نوشتن رساله هايي در مورد تشخيص بيماريهاي رواني ، پسيكوزهاي سمي ، صرع ، وحشت شبانه ، پسيكوزهاي ييران ، هيستري، پارائونيا ، توهمات ، افسردگي و ساير پديده هاي رواني مردم قرن 16 نام گرفت . اگر چه نوشته هاي او با مخافت وطرد او از طرف گروه زيادي از اطباء و نويسندگان آن زمان روبه رو شد ولي تا قرن اخير ارزش و اهميت نوشته هاي او معلوم نبود ولي بار شد روان شناسي پويا مجددا نوشته هاي تاريخي “وي ير” ارزش خود را در روانپزشكي پيدا كرد اولين روانپزشكدر كشور انگلستان ويليام بتي در سال 1753بود .
اطلاعات جسته گريخته وجود دارد كه تا قرن چهاردهم مكانهايي براي مواظبت و نگهداري بيماران رواني در مونت كاسينو ايتاليا و بيمارستاني در ليون فرانسه و در پاريس و همچنين بنا شدن بيمارستان بتلم در لندن در سال 1247 و در 1385 بيمارستان سنت بارتولومو در لندن در نزديك كليساي سنت بارتولومو وجود داشته است . در اسپانيا اولين بيمارستان رواني در سال 1409در شهر والنسيا بوسيله يك كشيش اسپانيايي ايجاد شد و علت آن رفتار استهزا آميز و آزار دهنده افراد در ملاء عام و خيابانهاي آن زمان بوده است .
در اثر اقدام و پيشنهاد اين كشيش از سال 1412تا1489 پنج بيمارستان ديگر در نقاط مختلف اسپانيا ساخته شد و در سال 1567به علت نفوذ اسپانياييها اولين بيمارستان رواني در شهر مكزيكو بنا نهاده شد . روي اين اصل نقش اسپانياييها در بنا نهادن بيمارستانهاي رواني و مواظبت از بيماران رواني هم در قديم و هم امروزه از اهميت قابل توجهي برخوردار بوده هست .
از اينكه نحوه درمان در بيمارستان هاي آن زمان چه بوده و به سر بيماران چه مي آمده ، آيا بهبد مي يافته اند يا نه ؟ اطلاعات درستي نداريم ولي آنچه مسلم است اين است كه اگر اين بيماران در منازل يا خانواده ها مي ماندند ، به طناب و زنجير بسته مي شدند به طوري كه بعضي آنها زنجير ها را پاره ، از فرار ، در غار ، جنگلها زندگي مي كردند ، از پوست و برگ درختان تغذيه مي كردند ، بصورت ديو ، اجنه مزاحم رهگذران مي شدند و هر كس آنها را مي كشت مسئوليتي نداشت بيماران رواني خفيف به صورت فقرا ، ولگردان در كوچه و بازار وسيله خنده و تمسخر بچه ها و آلت دست بزرگتران مي شدند . در بيمارستان بتلم لندن تا قرن 19 خوراك ، پوشاك و جاي كافي براي بيماران وجود نداشت و بيماران را در روزهاي يك شنبه در معرض ديد و تماشاي مردم در مقابل دريافت مختصر پول قرار مي دادند و از اين راه ساليانه 400پوند انگليسي عايد بيمارستان مي شد تا كمبود بودجه را جبران نمايند .
در قرن17 ارتباط جسم و روان و محل اين ارتباط در سلسله اعصاب مورد بحث قرار گرفت و دكارت و مالپكي ويليي و سايرين مراكزي براي اين ارتباط تعيين كردند . در هين قرن 1602اولين كتاب پزشكي درباره بيماريهاي رواني به نام پراكيس مديا توسط پزشك موئيسي نوشته شد كه در آن طبقه بندي بيماريهاي رواني مورد توجه قرار گرفته و براي بيماريهاي رواني علل ارگانيك قائل شدند. دو نفر از روانپزشكان معروف آن زمان يكي زاكيا كه پدر پزشكي قانوني لقب گرفته و سالها نيز پزشك پاپ بوده است كتابي در بارة روانپزشكي قضايي نوشته و در گزارشات او مطالب زيادي وجود دارد از جمله اينكه فقط پزشك است كه مي تواند دربارة ناراحتي و شرايط رواني افراد اظهار نظر نمايد ، با بيمار رواني به مصاحبه بنشيند و دربارة رفتار و اعمال بيمار قضاوت نمايد. ديگري به نام توماس سيدنهام كه خاطرنشان كرد واكنشهاي هيستريك فقط مخصوص خانمها نبوده بلكه نزد آقايان و كودكان نيز ديده مي شود و به صورت همه نوع علائم مانند : تهوع ، استفراغ ، سرفه ، تشنج ، دردهاي معدي و روده اي و دردهاي مختلف بدن ممكن است تظاهر نمايد . نكتة قابل ارزش اين كه در آن تاريخ كه همه درگير علايم رواني شديد و جنون ماليخوليايي بودند سيدنهام به ناراحتي هاي نوروتيك اشاره كرد ولي بعد از او مسئلة به فراموشي سپرده شد تا اينكه مجدداً در قرن بيستم مسئله توسط فرويد به سرزبانها افتاد .
در قرن هيجدهم مسئله به همان طريق قرن هفده ادامه يافت و مؤسسات خيريه در كشورهاي كاتوليك بنا به پيشنهاد كشيش ها تأسيس شد . در اين مؤسسات نظريات مردم دربارة نحوة نگهداري و نظرية پزشكان در مورد درمان بيماران متفاوت بود . در بيمارستان تبلم اختلاف بين پزشكان طوري بود كه عده اي بيماران رواني را غير قابل علاج دانسته و بعضي نيز روشهاي مختلف درماني به آنها توصيه و عقيده داشتند كه اين بيماران بايستي درمان پزشكي شوند . در همين قرن ژرژ سوم پادشاه انگلستان كه دچار حملات بيماري مانيك شده بود توجه پزشكان و اطرافيان را به خود معطوف داشت و توجه نه تنها به درمان ژرژ سوم بلكه به مسائل پزشكي و روانپزشكي و پرستاري بيماران رواني بيشتر شد . در اواخر قرن 18و اويل قرن 19 نام سه نفر بايد در سر لوحة پيشتازان و رهبران درمان اختلافي و انساني كه عبارتند ازفيليپ پنيل از فرانسه ، ويليام تيوك از انگستان و ون سنزوكياروگي از ايتاليا قرار گيرد .كياروگي در سال 1974-1793 سه جلد كتاب دربارة بيماريهاي رواني نوشت و افتتاح بيمارستان رواني به نام بوني فازيو و گذراندن قانون براي بيماران رواني در سال 1774 از كارهاي انجام شدة او بود . مورگاني نيز در ايتاليا از افرادي بود كه در پيشترفت و ادامة درمان با روش اخلاقي سهم مهم داشت . تيوك به علت داشتن اعتقادات مذهبي و اينكه اگر بيمار رواني از محيط فشار آور دور باشد بهبود مي يابد در يورگ انگلستان در سال 1796 بيمارستاني براي 30نفر افتتاح كرد و به درمان پزشكي با آزاد گذاشتن بيماران اقدام كرد و چون نتايج رضايتبخش داشت بعد از او نيز پسرش به نام ساموئل تيوك روش پدر را ادامه داد و روش او الگويي براي افتتاح بيمارستان و مراكز رواني در ايالت متحدة امريكا گرديد . پينل متولد جنوب فرانسه و پزشك معروف در سال 1794 به پاريس رفت و به رياست بيمارستان بي ستر كه مربوط به بيماران رواني مدد بود و حدو 200 بيمار خطرناك و غيرقابل كنترل داشت منصوب شد . پينل از سالها قبل دربارة درمان و نگهداري بيماران رواني به رواني طرق انساني نظريه هايي داشت . پس از منصوب شدن به اين سمت اولين اقدامش آزادد گذاشتن بيماران و كنار گذاشتن تنبيه و شكنجه بود كه با استقبال اكثريت مردم آن زمان روبه رو شد و در نتيجه اين امر در بيمارستان سالي پترير كه مخصوص بيماران زن بود و توسط اسكردل اداره مي شد به اجرا درآمد . پنيل در كتابي به نام رساله پزشكي فلسفي دربارة ماني با زباني بسيار ساده و روشن و مطابق سبك پزشكي علائم بيماريهاي رواني را شرح داده و به چهار گروه بيماريهاي رواني اشاره كرد . كه عبارت بودند از :
ملانكوي يا اختلال عملي فكري و ذهني ، ماني يا هيجان عصبي بيش از حد بدون هذيان ويا توأم با هذيان ،دمانس يا جندن پيري واختلال پديده هاي فكر و بالاخره عقب ماندگي ذهني يا محدوديت فعاليت قواي ذهني .پنيل اعتقار داشت كه اين بيماري ها بايستي با دارو درمان شوند ودر رسالة خود هيجان را عامل مستعد كننده ويا تسريع كننده در بيماري هاي رواني دانسته است .
به نظر مي رسد وجود اين عقيده درپنيل به علت اين بوده كه در مكتب روان شناسي عملي ارسطويي هيجان در سه لوحه علايم بيماريهاي رواني قرار گرفته شده بود وبه عبارت ديگر ارسطو بيماريهاي رواني را در اثر به هم خوردن تعادل وهيجان وسلامت روان را به علت تعادل كامل هيجان مي دانست . در مكتب ارسطويي تمام جنبه هاي رفتاري از نظر علمي در نظر گرفته مي شد كه تقريبا همان نظريه ي كه فعلا نيز در مد نظر است . در اين مكتب فلسفه يگانگي روان و جسم بيشتر مورد تاكيد بوده وبه همين دليل براي درمان بيماران رواني از عطريات ، شروبات ، موزيك ، تفريح ، گردش و محبت آزاد استفاده مي شد و مخصوصا براي مسِِِِِئلهدر دل آزاد و احياي واكنشها خيلي تاكيد مي شده زيرا هيجانات بايد بيرون ريخته مي شدند تا باعث تهاجم و هتك حرمت نشوند . بايد گفت استقبال ازموزيك وتاثر در فرهنگ يونان بيشتر به علت جنبه هاي هيجاني رواني وبالنتيجه درمان بوده است وهمين مسئله باعث شده كه پنيل درمان اخلاقي رايك درمان انتخابي براي بيماران رواني دانسته است . در كشورهاي آمريكايي تازماني كه جزكشورهاي مستمراتي بودند مسائل رواني همان جنبه هاي خرافاتي و موهوم پرستي است وسحروجادو ودر سرلوحة علل بيماريهاي رواني به شمار مي رفت . بيماران شديدرواني در زندانها وبيماران سبك وخفيف درمنازل نگهداري ميشدند وحتي قانون اليزابتي دربارة نگهداري فقرا در انگلستان تاثير زيادي در كشورهاي مستمراتي آمريكا نداشت .كم كم مردم خير وفهميده انجمنهاي محلي تشكيل داده وبه تبعيت از كشورهاي اروپايي روشهاي انساني دربارة بيماران رواني به اجرا گذاشتند وروز به روز به علت فشار واحتياج مردم تعداد اين انجمنها زياد شدند . بالاخره درسال 1751 اولين قانون نگهداري بيماران رواني و فقرا از طرف دولت وقت وضع شد . در سال 1756 اولين بيمارستان عمومي اوپلسيلوانياتوسط بنيامين فرانكلين بنا نهاده است وبخش بيماران رواني در طبقة زيرزمين اين بيمارستان قرارداده شد . روش درمان دراين بيمارستان بدوي وبه طور اوليه بود وبيشتر ازبيماران كار مي كشيدند باتوجه به سلامت آنها داشته باشند .بيماران به وسيلة نگهبان نگهداري ومواظبت مي شدند واگر حالت تهاجمي وتحريكات شديد وجود داشت دستها وپاهاي آنها را مي بستند وآنها را به زمين ميخكوب مي كردند ويادر لباسهاي مخصوص محكم مي بستند مانند انگلستان روزهاي يكشنبه بيماران را در معرض تماشاگران در مقابل دريافت پول قرار مي دادند . اولين بيمارستان رواني جدا از بيمارستان عمومي در سال 1773 از طرف دولت مسئولين ايالتي در شهر ويليا مزبرگ كه بعدا پايتخت ويرجينا نام گرفت افتتاح شد . بسيار به جاست كه نامي از بنيامين راش كه پدر روانپزشكي در آمريكا ناميده شده ببريم كه درمان بيماران رواني را در بيمارستان پنسيلوانيا به عهده گرفت و در سال 1812 يك سال قبل از مرگش كتابي به نام اطلاعات پزشكي و شرح بيماريهاي رواني نوشت كه تا 70سال تنها كتاب بيماريهاي رواني در امريكا به شمار مي رفت . مسئله درمان اخلاقي كه بيشتر جنبة انساني ، عاطفي و تعليم و تربيت داشت در طرفدارن از جنبه هاي خيريه اثر خوبي گذاشت و مخصوصاً در قرن 19 بنا نهادن بيمارستانها مدنظر قرار گرفت . به طور خلاصه بايد گفت در اوايل قرن 19 اصطلاح روانپزشكي در كشورهاي اروپايي به جاي ديوانگي بنانهاده شد.
در اين قرن علوم و تكنولوژي پيشرفت قابل توجهي كرد . شهرنشيني، صنعتي شدن ، احتياج مردم ، كنار گذاشتن عقايد و خرافات و شركت در انقلاب اجتماعي باعث شد كه علم پزشكي جزء علوم اساسي شده و روان شناسي و مسائل رواني بخصوص به علت باز شدن دانشگاه ها مسئله روز شد . اين موضوع در كشورهاي آلمان ، ايتاليا به اوج خود رسيد و عليرغم مرگ پيشقدمان و فلسفه دانان درمان اخلاقي كتابهايي در زمينه هاي جنبه هاي عضوي و فيزيوپاتولوژي بيماريهاي رواني در آلمان نوشته شد و در سال 1867 اين كتابها به زبان انگليسي ترجمه شده و در دسترس امريكاييان نيز قرار گرفت .
بطوري كه معلوم مي شود اروپاييها نسبت به امريكاييها در مورد روانپزشكي خيلي جلو بوده و در حقيقت احتياجات مردم كشورهاي امريكا بوده كه دولت هاي امريكايي را به فكر انداخت كه لنگان لنگان پشت سر اروپاييها دربارة مسائل رواني پيش بروند .
در سال 1895انيستيتوي روانپزشكي در بيمارستان نيويورك تحقيقات دربارة مسائل روانپزشكي ررا شروع كرد و در سال 1902آدولف ماير روانپزشك جوان سوئيسي جزء پزشكان اين انيستيتو شد و در سال 1912به سمت رئيس مركز روانپزشكي هنري فيليپين وابسته به دانشكدة جانز هاپكينز منصوب شد و بعداً مكتب سايكو بيولوژي را بنيان گذاري كرد .
در اين سال ها كه روانپزشكي ترقي و توسعه روزانه داشت شخصي بنام لكيفوردبيرس كه يك تاجر معروف بود به علت ابتلا به افسردگي در بيمارستان رواني بستري شد و در سال 1905كتابي از شرح حال و تجربيات خود بنام “رواني كه به حال خود برگشت ” نوشت . بيرس در اين كتاب ضمن شرح حال خود در زماني كه در بيمارستان بوده از نحوة درمان بيماري خود و وضع بيمارستان رواني صحبت مي كند در سال1908كميتة وابسته به بهداشت رواني كه پس از يك سال تبديل به انجمن ملي بهداشت رواني شد باعث شد كه بهداشت رواني نهضتي جهانگير شود و نظاير اين انجمن ها در كشورهاي ديگر و ايالتهاي امريكا افتتاح شوند . درمان اخلاقي پنيل باعث پيدايش روانپزشكاني چون اسكيرول ، اميل كراپلين ،‌ اوژن بلولر ، پيرژانه و شاركو شد .


دیدگاهتان را بنویسید