نظرآماردانان:
کساني که باآمارسروکاردارند،بري تعريف افراد بهنجارازميانگين يامنحني توزيع عمومي(منحني زنگوله اي)استفاده مي کنند وافرادجامعه راباخصوصيات افرادميانگين مقايسه ميکنند.اين روش جنبه آماري داردوفاقد جنبه هاي باليني ودرماني است.بنابراين ديدگاه کساني که ازميانگين جامعه انحراف دارندازسلامت رواني بهره مند نمي باشد(ميلاني فر،1370،ص18 ).
نظرپزشکان:
پزشکان سالم بودن رانداشتن علايم بيماري تلقي مي کنند.اين استدلال درموردبرخي بيماري هاي جسمي نظيربيماري هاي عفوني ممکن است صدق کند ولي درمورد بيماري هاي رواني قابل تعميم نيست.ازبين رفتن علائم بيماري دراثردرمان به اين معني نيست که فردازسلامت کامل برخورداراست.علائم بالا بردن فشارخون يا قندخون با داروازبين مي رود وفشارخون وقند به حالت عادي برمي گردد.اما قطع درمان باعث پيدايش علائم بيماري خواهد شد .نبودن علائم بيماري رواني يا از بين رفتن علائم در اثر درمان به اين معني نيست که فرد از سلامت رواني برخوردار است .مثل بيمار مصروع يا برخي بيماران افسرده که با دارو درماني علائم را نشان نمي دهند اما در واقع به بيماري مبتلا هستند(همان منبع،ص19).
نظر روان پزشکان:
اکثريت روان پزشکان توانايي سازش با محيط ،انعطاف پذيري ،قضاوت عادلانه و منطقي درمواجهه با محدوديتها و فشارهاي رواني را ملاک سلامت و تعادل روان مي دانند و هدف اصلي از درمان بيماران رواني نبز قادر کردن آنها به زندگي در خانواده و اجتماع و به اصطلاح سازش با محيط است. روان پزشکان فردي را از نظر رواني سالم مي دانند که بين رفتارها وکنترل او در برخورد بامشکلات اجتماعي، تعادلي وجود داشته باشد. انسان و رفتارهاي او در مجموع يک سيستم تلقي مي شود .برابر اين نگرش سيستمي ،عوامل متنوع زيستي انسان،به عوامل رواني اجتماعي او اثر گذاشته و بر عکس، از آن اثر مي پذيرد از اين رو در بهداشت رواني ،آنچه مورد بحث قرار مي گيرد پديده هايي است که در اطراف انسان وجود دارد و بر کل سيستم اوتاثير مي گذارند و يااز آمتاثر مي شوند (همان منبع ،ص20).
نظر روانکاوان:
روان کاوان که روي شخصيت ايده آل تکيه دارند”من” راواسطه بين خواسته هاي “نهاد” وکنترل ونظارت “من برتر” دانسته وسلامت روان را ميانجيگري درست ومنطقي بين دوقدرت نهادومن برترتلقي مي کنند. من بايد بتواند بين تعارضهاي نهاد ومن برترتعادل ايجاد کند وچنانچه ازعهده برقراي تعادل لازم برنيايد بهداشت رواني به هم مي خورد وشخص دچا رمشکل رواني مي گردد(گنجي،1372،ص29 ).
سازمان بهداشت جهاني (WHO)
ازديد اين سازمان ،بهداش رواني دردرون مفهوم کلي بهداشت جاي مي گيرد وبهداشت يعني توانايي کامل براي ايفاي نقشهاي اجتماعي ،رواني وجسمي.ازنظر اين کارشناسان،سلامت فکروروان عبارت است ازقابليت ارتباط موزون وهماهنگ باديگران ،تغير واصلاح محيط فردي واجتماعي وحل تضادها وتمايلات شخصي وبه طورمنطقي وعادلانه ومنا سب.درسال 1948کميسيون مقدماتي سومين کنگره جهاني بهداشت رواني اين تعريف دوقسمتي راارائه داد: الف) بهداشت رواني حالتي است که از نظرجسمي،رواني وعاطفي ،درحدي که بابهداشت رواني ديگران انطباق داشته باشد براي فرد مطلوبترين رشد راممکن مي سازد.ب) جامعه خوب جامعه اي است که براي اعضاي خود چنين رشدي رافراهم مي آورد ودرعين حا ل رشد خودرا تضمين مي کند ونسبت به سايرجوامع بردباري نشان مي دهد.درسالهاي اخيرانجمن کانادايي بهداشت رواني،بهداشت رواني رادرسه قسمت تعريف کردهاست: 1- نگرشهاي مربوط به خود 2- نگرشهاي مروبط به ديگران(باديگران راحت بودن 3- نگرشهاي مربوط به زندگي (رويا رويي با الزامهاي زندگي) .
نمونهايي ازاين نگرشها درجدول زيرآمده است:
– نگرشهاي مربوط به خود: تسلط به هيجانهاي خود،آگاهي ازصفتهاي خود،رضايت ازخوشيها.- نگرشهاي مربوط به ديگران: عتلقه به دوستيهاي طولاني وصميمي ،احساس تعلق به يک گروه،احساس مسئوليت درمقابل انساني ومادي.- نگرشهاي مربوط به زندگي:پذيرش مسئوليت ها ،ذوق توسعه امکانات وعلايق خود،توانايي اخذ تصميمات،ذوق خوب کارکردن. کدام تعريف ازبهداشت رواني درست تراست: به نظرمي رسد که هرتعريف ،گوشه هايي ازواقعيت رابه همراه دارد وتعريفهاي سازمان جهاني بهداشت وانجمن بهداشترواني کانادا جامعترمي باشد(ميلاني فر،1370،ص28).
مکتب زيست گرايي :
برابراين مکتب که اساس روان پزشکي راتشکيل مي دهد بهداشت رواني زماني وجود خواهد داشت که بافتها واندامهاي بدن به طورسالم رشد کنند.هرنوع اختلال درسيستم عصبي ودرفرآيندهاي شيميايي بدن ،اختلال رواني به همراه خواهد آورد(منصور,1379,ص41).
مکتب رفتار گرايي :
اين مکتب درتعريف بهداشت رواني به سازگاري فرد با محيط کيد دارد.رفتا رناسالم نيزمثل سايررفتارها دراثرتقويت آموخته مي شود.بنابراين ازديد رفتارگرايي ،بهداشت روانيرفتاري است که بامحيط يعني بانوعي بهنجاري رفتاري ،سازگاري دارد.برخي رفتارگرايانبراي تبيين يادگيري رفتارناسازگار،روي فرآيند تقليد تأکيد مي کنند.بسياري ازکودکان پرخاشگري را تنها با مشاهده خوشونت بزرگسالان درتلويزيون ياد مي گيرند .از ديد اين مکتب بهداشت رواني رفتاري است که آموخته مي شود(همان منبع,ص44).
مکتب انسان گرايي :
برابرديدگاه اين مکتب ،بهداشت رواني يعني ارضاي نيازهاي سطوح پايين ورسيدن به سطح خود شکوفايي. هرعاملي که فرد رادرسطح ارضاي نيازهاي سطوح پايين نگهدارد وازخودشکوفايي اوجلوگيري کند اختلال رفتاري به وجود خواهد آورد(سيدمحمدي,1383,ص39).
مکتب بوم شناختي :
بوم شناختي يعني مطالعه محيط هاي زندگي موجودات زنده ومطالعه روابط اين موجودات بايکديگر وبامحيط . برابر اين ديدگاه،عوامل موجود در محيط فيزيکي مثل سروصدا يا آلودگي صوتي ،آلودکي هوا،زيادي جمعيت،کوچکي محل سکونت و…مي توانند بهداشت رواني فرد رابه خطراندازند(کنجي،1376،ص33و34).
هدف بهداشت رواني :
هدف بهداشت رواني ،ايجاد سلامت روان به وسيله پيشگيري ازابتلا به بيماريهاي رواني،کنترل عوامل مؤثردربروزبيماريهاي رواني ،تشخيص زودرس بيماريهاي رواني ،پيشگيري ازعوارض ناشي ازبرگشت بيماريهاي رواني وايجا دمحيط سالم براي برقراري روابط صحيح انساني است . پس بهداشت رواني علمي است براي بهزيستي،رفاه اجتماعي وسازش منطقي با پيشامدهاي زندگي . دربهداشت رواني آنچه بيش ازهرچيزمورد نظر است،احترام به شخصيت وحيثيت انساني است. روي اين اصل ،بهداشت رواني را دانش يا هنري مي دانندکه به افراد کمک مي کند که با ايجاد روشهاي درست رواني وعاطفي بتوانند با محيط خود سازگاري حاصل نمود. وبراي حل مشکلات ازراههاي مطلوب اقدام نمايند.(احمدوند،1385،ص9).
پيشگيري :
پيشگيري شامل کليه تدابير وفعاليتهايي است که از پيدايش وافزايش بيماريهاي رواني درجامعه جلوگيري مي کند.وبهداشت رواني درسه سطح مورد بررسي قرارمي گيرد،که عبارت اند ازپيشگيري اوليه،پيشگيري ثانويه وپيشگيري ثالث.
کاپلان (1964) پيشگيري اوليه يا نوع اول دربهداشت رواني همچنين تعريف مي کنند:”کاهش درمقداربروزموارد اختلال دريک جامعه ،به وسيله مقابله کردن با شرايط آسيب زا قبل ازاين که ايجاد شوند. هدف آن پيشگيري ازبيمارشدن يک فرد خاص نيست .درمقابل ،کوشش مي کندکه ابتلا به اختلالهاي رواني را درکل جامعه مورد نظرکاهش دهد.”تأکيد اساسي دراين بخش ازپيشگيري،به رويکرد به جامعه نظراست که درآن فعاليتهاي پيشگيري متوجه جمعيت سالم است،با اين هدف که زمينه هاي رشد وتحول وتکامل سالم رواني رادرجامعه بوجود آورد. براساس اين رويکرد،مفهوم پيشگيري درکودکان ونوجوانان جاذبه ويژه اي براي متخصصان بهداشت رواني به ويژه روانشناسان داشته است.
پيشگيري اوليه:
منظور از پيشگيري اوليه عبارت از جلوگيري از پيدايش بيماري ،به عبارت ديگر علاج واقعه قبل از وقوع است. اين پيشگيري اشاره دارد به کاربرد روشها وابزاري که در جلوگيري از ظهور بيماري موثر هستند و رفتارهاي مثبت را تقويت مي کنند. هدف مداخله در مرحله پيشگيري اوليه جلوگيري از شروع بيماري يا اختلال است ،به نحوي که احتمال وقوع آن را در مقطع زماني خاص کاهش مي دهد .اين هدف زماني تحقق مي يابد که عوامل سبب زا را از بين ببريم ،از انتقال وشيوع بيماري جلوگيري کنيم ،عوامل خطر زا را کاهش دهيم ،مقاومت را بالا ببريم ،و سلامتي رااز طريق ايجاد شرايط محيطي مناسب افزايش دهيم.در اساس ،پيشگيري اوليه را مي توان در دو دسته از فعاليتهاي عمده خلاصه کرد:
1)فعالتهايي که از ايجاد بيماريها يا اختلالهاي رواني جلوگيري مي کند.
2)مداخله هاي تحقيقي براي تقويت و تحکيم سلامت جسمي و رواني .
متاسفانه پيشگيري از بيماري هاي رواني مانند بيماريهاي جسماني وعفوني،روشن،قاطع،مشخص و تنظيم شده نيست و براي اجراي برنامه هاي پيشگيري در بيمارهاي رواني احتياج به بررسي هاي زير داريم :
1)بررسي هاي اتيولوژيک بيماري هاي رواني.
2)بررسي هاي اپيدميولوژيک بيماري هاي رواني.
براي اجراي دوبررسي فوق احتياج به ايجاد وتوسعه مؤسسات بهداشتي ،درماني،مراکز جامع روانپزشکي،بيمارستان هاي دولتي،مؤسسا ت آموزشي ونگهداري کودکان عقب مانده ومؤسسات نگهداري افراد سالمند،مراکزمشاوره وراهنمايي ژنتيک ،مراکزراهنمايي وهدايت کودکان،نوجوانان وجوانان درانتخاب رشته هاي تحصيلي،شغلي(برحسب استعدادوتوانايي آنان) ازدواج ومراکزتعليم وتربيت کادرفني ونيروي انساني براي انجام کارهاي تخصصي (پژهشي،خدماتي،آموزشي ،درماني و…)داريم .
پيشگيري ثانويه:
اين پيشگيري عبارت است ازمداخله زودهنگام درشناخت ودرمان سريع نشانگان يک بيماري يا اختلال ورساندن آن به کمترين ميزان شيوع (شاملو،1387،ص16).
(ميلاني فر، 1370 ) مي نويسد درپيشگيري اوليه سعي مي شود که باروش بيماريابي ،تشخيص زودرس ،اجراي درمان صحيح وپيشگيري مرتب ازنظردرماني ازبروزعوارض بيماري کاست .زيرا هرچه بيماري زودترشناخته شود به مراتب کم خطربود،آسا نتردرمان مي شود وعوارض وناتواني حاصله نيزبه مراتب کمترخواهد بود .پيشگيري ثانويه متضمن رعايت مواردزيراست:
1- بيماريابي بمنظورتشخيص ،شناخت فوري بيشترين علائم غيرعادي يا رفتارهاي نامتعادل.
2- درمان فوري،زودرس وکامل جهت رفع علائم سبک بيماري پيشگيري از بروز علائم شديد وبرگردانيدن هرچه زودتربيماران رواني به جامعه.
3- درمان پيشگيري و نگهدارنده به منظور پيشگيري از بازگشت عوارض بيماري تا حصول بهبودي کامل.
بطوري که ملاحظه ميشود پيشگيري ثانوي مترادف باتشخيص،درمان زودرس وبموقع ميباشد.اين پيشگيري عبارت است از کاستن از گسترش عوارض جنبي که درحاشيه يک بيماري يااختلال اصل وجود دارد . اين بخش اشاره دارد به فعاليتهاي توان بخشي که افرادي راکه مبتلابه بيماريهاي فرض رواني وطولاني مدت هستند قادرمي سازد که باحداکثرتوانايي هاي جسمي ورواني واجتماعي خود فعاليت کنند. دراين راستا آموزش مهارتهاي شغلي واجتماعي بسيارمفيد واقع مي شود.(احمدوند،1385،ص11).
خلاقيت:
خلاقيت بيشتر يک فعاليت فکري است و تحقيق در مورد خلاقيت و عناصر تشکيل دهنده آن بيش از يک قرن توسط دانشمندان علوم اجتماعي شروع شد ولي انگيزه اساسي براي پژوهش بيشتر در سال 1950 توسط گليفورد ايجاد گرديد،روانشناسان معمولاًخلاقيت رابه عنوان شکلي از حل مشکلات تعريف مي کنندکه ازويژگي هاي آن ارائه راه حلهايي بديع،نو و جديد براي مشکلات هنري،علمي يا عملي است.(پيرخائفي،1387،ص15).خلاقيت همچون عدالت،دموکراسي وآزادي براي افراد داراي معاني مختلف است ولي يک عامل مشترک درتمام خلاقيت ها اين است که خلاقيت هميشه عبارت است ازپرداختن به عوامل جديدي که عامل خلاقيت درآنها موجود بوده وبه عنوان مجموع ميراث فرهنگي عمل مي کند ولي آنچه تازه است ترکيب اين عواماً درالگوي جديد است.(سام خانيان،1387،ص15).

تلاشهاي خلاقيت وسيله اي براي نوآوري است خلاقيت بيشتر يک فعاليت فکري وذهني است ونوآوري بيشتر جنبه عملي دارد در حقيقت محصول نهايي عمل خلاقيت است.(خان زاده، 1355،ص29).
خلاقيت عبارت است ازتوانايي عبور از مرز دانسته ها که محدوده عادي است با مزر ندانسته هاست، کساني مثل گارنرخلاقيت را بالاترين شکل کاربرد تيز هوشي تعريف کرده اند وعده اي ديگرنظير تورانس آن رامستقل از ضريب هوشي بيشتر از120 ومعتقدند که خلاقيت با ضريب هوشي کمتر از120 همبستگي دارد.(لاري ،1372،ص25).
پاپاليا (1988) خلاقيت راتوانايي ديدن چيزها دريک نظر نو وغير معمولي،ديدن مشکلاتي که هيچ کس ديگر امکان تشخيص بودن آنها را نمي دهد وسپس ارائه رهيافت هاي جديد غير معمولي واثر بخش مي داند(فيشاني ،1377،ص17).
يک متفکرخلاق سعي مي کند که چيز جديدي را ابداع کند يک نقاش خلاق سعي مي کند که ايده ها واحساسات هيجاني را به شکلي بيان کند که براي بينده جديد باشد واو را تحت تأثير قرار دهد يک نويسنده يا شاعر خلاق سعي مي کند که همين کار رابراي خوانندگان انجام دهد.دانشمندان خلاق در مورد اکتشافات خود وديگران مي انديشند وسعي مي کنند روشهاي جديدي را براي مطالعه طبيعت ابداع کنند،اصولي را بيان کنند که دربرگيرنده پديده ها باشد.راه حل هاي خلاق برخلاف راه حلهايي معمولي راه حلهايي هستند که تاکنون کسي آنها رابيان نکرده است وازآنها استفاده ننموده.يکي ازنتايج تفکر خلاق ممکن است اين باشد که راه وروش جديدي را براي مفهوم ساز ي وبيان جهان اطرافمان مطرح مي کند مهمترين خصوصيت تفکر خلاق “جديد” بودن آن است (علوي،1379،ص153).
به نظرمي رسد قسمت زيادي ازتفکر خلاق به صورت ناخودآگاه انجام مي پذيرد ظهور ناگهاني تفکر جديد رابينش مي گويند(همان منبع،ص154).
تفکر خلاق تفکري است که درآن فرد به حل مشکلات سخت وبه ظاهر حل نشدني پرداخته واينکه براي مسائل حل نشده گذشته راه حلهاي تازه اي مي يابد معمولاًاين نوع تفکر به ابداع واختراع منجر گشته ونتيجه آن نوآوريهاي علمي هنري،کشاورزي صنعتي وهمچنين پيدا کردن بينشهاي جديد در مسائل مختلف سياسي،کشاورزي،صنعتي اجتماعي واقتصادي مي باشد.داشتن تفکرخلاق وگرايش به خلاقيت از بارزترين توانايي هاي انسان وارزشمندترين هدف تربيتي درهر جامعه همان پرورش خلاقيت است چون تربيت خلاقيت درهر جامعه ارتباط تنگاتنگي با پيشرفتهاي اقتصادي اجتماعي وفرهنگي دارد.نکته اي که مربيان ومعلمان بايستي درفرآيند پرورش تفکر دانش آموز مورد توجه قرار دهند اين است که نبايد موقعيت کارخود را شخصاً انتخاب کنند معلمان بايد شديداً به اين مسئله توجه کنند که تفکر امري نيست که معلم به دلخواه به دانش آموزان تحميل کنند،اما ايجاد موقعيت هاي خوب ومطلوب وفرصت مناسب براي انديشيدن ازوظايف اصلي آنان بخصوص معلمان با تجربه است
وکيلييان،1385،ص175).
خود خلاق:
مطالعات وتحقيقات پي گير آدلر سرانجام اورا صاحب اين عقيده کرد که شخصيت آدمي فقط از استعدادهاي غريزي وارثي وتأثيرات محيط خارجي وفعل وانفعالاتي که حاصل مي کنند تشکيل نمي شود بلکه در ميان خلاقيت وابتکاري هم در کار است به اين معني که آدمي براي ارضاي تمايل برتر جويي خود عوامل زيستي واجتماعي را در تجارب تازه وفعاليت هاي ابتکاري مورد استفاده قرار مي
دهد،اين ابتکار وخلاقيت مظاهر”خود اخلاق “هستند(همان منبع،ص176).
خود اخلاق با همه شباهتي که با شيوه زندگي دارد بجز آن است.شيوه زندگي بخودي خود جنبه ي واکنشي ومکانيکي دارد در صورتي که خود خلاق ميان محرکهاي خارجي وپاسخ هايي که بايد به آنها داده شود قرار دارد ودر چگونگي وصدور پاسخ ها دخالت مي کند يعني ابتکار به خرج مي دهد.
شيوه زندگي کسان ديگر فرق دارد مي سازد.به ابتکار وخلاقيت مي پردازد وچيزي را که نبوده است به وجود مي آورد.طبق اين نظريه هر کس معمار و سازنده بناي شخصيت خويشتن است واين بنا رابا مواد خام وراثت وتجارت زندگي به وجود مي آورد،هم پديدآورنده هدف است هم ايجادکننده ي وسائل
نيل بدان به عبارت ديگر آدمي مي تواند حاکم بر سرنوشت خود باشدنه محکوم آن(سپاسي،1384،ص120).
تعريف متعدد از خلاقيت:
آمرزش چگونه انديشيدن خصوصا انديشيدن انتقادي وخلاق وچگونگي حل مسأئل از جمله هدف هاي آموزش وپرورش است اما ما نمي خواهيم دانش آموزان ودانشجويان گفته هاي يا نوشته هارا حفظ کنند بلکه انتظار واصرار داريم در باره آنها بينديشند تا خود نيز به نکات تازه اي دست يا بند وفقط به انها بينديشند نه آنچه که از ديگران گرفته اند.خلاقيت صفت يا فرايندي است که هر محصول دارد،تا حدي از آن را ابراز کند(شعاري نژاد،1380،ص351).
خلاقيت توانايي اينکه به هر چيزي آن چنان که ديگران نگاه مي کنند اما در آن چيزهايي را ببينيم که ديگران نمي بينند،خلاقيت دريافتن وشناختن آنچه که ديگران درنيافته ونشناخته اند.کشف راها وروش هاي تغيير دارد که ديگران متوجه آنها نشده اند.خلاقيت مستلزم تفکر متفاوت انديشيدن است.خلاقيت توانايي کوشش براي آزمون ساير روشها وشيوه ها خلاقيت فرايندي است که در برخورد با مسائل پيذا مي شود واز غير منتظره ناشي مي شود(همان منبع،ص352).
ورتون:خلاقيت راتوانايي درايجاد انديشه ها نظريه ها،بينش ها واشياء جديد وبازسازي مجدد درعلوم و سايرزمينه ها مي دانن که محور اصلي تعريف ورتون همان تازگي و ارزش است (همان منبع ،ص353).
اشتنبرگ:تفکر خلاق راقدرت ابتکار انعطاف پذيري وحساسيت دربرابر نظرياتي مي داند که يادگيرنده را قادر مي سازد خارج ازتفکر نامعقول به نتايج متفاوت وموادي بينديشد که حاصل آن رضايت شخص وخشنودي ديگران خواهد بود درفرهنگ روانشناسي ها آمده است که خلاقيت همان تمايل به ذوق وابداع گري است که درهمه افراد به طور بالقوه وجود دارد که با محيط اجتماعي وفرهنگي ارتباط دارد .شرايط مناسب لازم است که اين تمايل طبيعي به خود شکوفايي برسد (خان زاده،1355،ص50).
مايروايزيرک:تعريف ساده وروشني ازخلاقيت ارائه مي دهد.خلاقيت توانايي حل مسئله اي است که قبلاً آنها رانياموخته است.اين تعريف شامل دوعنصر است:1- راه حلي که مسئله را حل کند2- اين راه حل براي کسي که مسئله را حل کند تازه باشد(همان منبع،ص51).
خلاقيت ازديدگاه فرويد:
فرويد بنيانگذارروانکاوي نظرات متفاوتي رادرارتباط با منبع وخاستگاه خلاقيت ارائه ميدهدکه عبارت
است از:1- منبع خلاقيت همان تضاد است .2- خلاقيت افکار وانديشه هاي تازه درتقليل واضطراب ناشي ازتضاد تأثيردارد.3- تفکرخلاق شکل عالي تخيلات آزاد و بازي هاي دوره کودکي است.
4- فرد مبتکروخلاق معمولاً افکار وعقايد تازه را مي پذيرد.5- تجربيات دوران کودکي درپيدايش افکار تازه کاملاً تأثير دارد،اين افکار ادامه همان تجربيات پيشين آنهاست(فيشاني،1377،ص68).
خلاقيت از ديدگاه گيلفورد:
گيلفورد خلاقيت رابا تفکر واگرا(دست يافتن به رهيافتهاي جديد براي حل مسأله)در مقابل تفکر همگرا (دست يافتن به پاسخ صحيح)مترادف مي دانست.درنظريه گيلفوردتفکر واگرااز چند عامل مختلف تشکيل يافته که به شرح زير است:
سيالي(رواني):توليد تعدادي انديشه دريک زمان معين.
انعطاف پزيري (نرمشي):توليد انديشه هاي متنوع وغيرمعمول وراه حل هاي مختلف براي يک مسئله.
تازگي(اصالت):استفاده ازراه حل هاي منحصر بفرد ونو.
گسترش(بسط):توليدجزئيات وتعيين تلويحات وکاربرد ها .
ترکيب:کننار هم قرار دادن انديشه هاي ناهمخوان.
تحليل:شکستن ساختارهاي نمادين به عناصر تشکيل دهنده.
سازمان دادن:تغييرشکل دادن طرح ها،کارکردها ومواداستفاده(سيف،1382،ص41).
خلاقيت از ديدگاه والاس:
فرايند خلاقيت از ديدگاه والاس به 4مرحله زير تشکيل مي شود:
1-آمادگي:مرحله اي است که در آن هم جوانب مسأله مورد تحقيق وبررسي قرار مي گردد ودراصل دوره اي ازشناسايي مسأله وجمع آوري حقايق به شمار مي رود يکي ازروشهاي مفيد دراين زمينه مطالعه عقايد ونظرات ديگران درباره آن موضوع است فرد با آشنايي با نظرات ديگران ومراحلي که
طي کرده اند بسياري ازواقعيتها ومشکلات وموانعي را که درکار خودوجود دارد بهتر درک مي کند اما بعد ازآن براي رشد افکار خويش بايد نظريه هاي ديگران را رها نمايد(همان منبع،ص42).
2- نهفتگي:دراين مرحله ظاهراً نوعي توقف درکارها ديده مي شود وفرد هيچ گونه تلاش براي رسيدن به نتيجه انجام نمي دهد دراين مرحله ممکن است حتي راجع به خود مسأله هم فکر نشود وبعضي ازروانشناسان معتقدند که دراين مرحله ذهن ناخودآگاه آن رادنبال مي کند.گاهي ديده شده بعضي از افراد مسئله اي را که روي آن کار مي کنند به عمد کنار مي گذارند وبه فعاليت هاي ديگران مي پردازند تا براي حل مسئله آمادگي کافي به دست آورند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

3- اشراق : اين مرحله درفرايند خلاقيت جايگاه خاصي دارد دراين مرحله فرد خلاق انديشه،مفهوم يا راه حل مسأله رابه طور ناگهاني درمي يابد فرد خلاق ودرطول کار طبيعتاً با موانعي برخورد مي کنند که کار او را دچار وقفه مي سازد وامکان هرگونه پيشرفت را از او سلب مي کند ولي ناگهان موضوع روشن مي گردد وفرد مي تواند همه موانع را از سرراه بردارد(همان منبع،ص43).
4- اثبات:مرحله اي است که درآن ايده اي که طي سه مرحله قبلي به دست آمده است مورد سنجش قرار مي گيرد تااعتبار يا عدم اعتبار آن معلوم شود گرچه اين مراحل عموماً رعايت نمي شود اما بدين معناست که آنها رابايد بطور تغيير ناپذيري درهروله اتفاقي بيفتد يا اينکه دريک توالي زماني روي بدهد هر مرحله ممکن است نمايان گرها ويا سالها طرح ريزي يا مطالعه باشد درحالي که درساير موارد اين مرحله مي تواند دريک روز اتفاق بيفتد به اعتقاد جيمز گالاگر(1974) همه آنهايي که افراد خلاق رامورد مطالعه قرار مي دهند با اين نظر موافقند که دراين فرايند يا توالي مراحلي وجود که فرد خلاق دراعمال خلاقه اش آنها راطي مي کنند اگرچه تاکنون واژه هاي بسيار گوناگون براي توصيف اين مراحل بکار رفته است اما واژه هاي پيشنهادي والاس(1926) بيشترين کاربرد رايافته است.همان طور که گفته شد والاس فرايند خلاقيت راشامل چهار مرحله مي داند(آمادگي ،نهفتگي،اشراق،اثبات) بر
اساس اين چهارمرحله مي توان جدولي شناختي مي باشد.عامل شخصيتي دريک متخصص داراي تفکر واگرا چنان است که احتمالاً تاحدودي فردي ناهماهنگ محسوب مي شود که تشخيص آن براي ديگران ممکن نيست(گالاگار،ترجمه مهدي زاده،1368،ص62).
عمل فکري عمده درمرحله اي اثبات، تفکرهمگرا وارزشياب احساس مي کند که با قضاوت کردن در ايده ها واشخاص نيازمند است با اعتقاد گالاگر(1974)دليل متقاعد کننده اي وجود دارد که توجه بيش از حد به هر يک از اين مانع از رشد استعدادها در مراحل ديگرشود به عنوان مثال ،استعدادعالي در تفکر همگرا احتمالا موجب آن مي شودکه فرد در اظهار نکردن مردد باشدمگر آنکه دليل محکمي براي نظرياتش وجود داشته باشد،دانش آموزي که از روي عادت با اين تعريف پاسخ مي دهد يقينا” شخصيت يا نگرش لازم براي تن دادن به خطر راکه مستلزم تفکر واگراست به دست نخواهد آورد وبا همين نمو فردي که در تفکر واگرا متخصص مي شودممکن است آنقدر به نامرتبتي دچار شود که قادريا علاقمند نباشدکه هيچ يک از اين مراحل (که ظاهرادرلحضه معين از زمان احتياج است)تقويت کنيم.درجدول (1-2)ملاحظه مي شود که عوامل شخصيتي ونگرش مورد لزوم براي خوب اجرا کردن
فردي که سخت کوش،صميمي داراي انگيزه هاي عالي است مي توان با جمع آوري حقايق واطلاعات شخصيتي يا نگرش مورد لزوم در يک متخصص حافظه شناختي چنان است که نياز اوبه درست بودن ومورد تأييد قرار گرفتن از پاسخهاي غيرعادي،منفرد دورازمسيراصلي مي باشد خطراحمق جلوکردن را(چيزي که درتفکرواگرا بايد پذيرا شود) براي او غيرقابل تحمل است به مقدار زياد ازمنابعي مانند کتابهاي مرجع ودايره المعارفِ ضمير خود رانشان داده اما عامل اوفقط با جمع آوري حقايق موافق است،زيرا اين براي کسب يک منزلت فکري خاص روش بسيار مطمئن وتأييد شده است عمل فکري عمده درمراحل نهفتگي واشراق تفکر واگرا است دراينجا فرد سعي مي کند،ديدي تازه نسبت به مطالبي که جمع آوري شده است پيدا کند طريقي تازه براي سازمان بندي آن بيابد وبه آن يگانگي دست يابد.که قبلاً آن را درک نکرده است.اين فردرامکلف مي کندکه يک رشته پرسشهاي فکري داشته باشد وازاشتباه نهراسد،مراحل آمادگي واثبات تا حدودي متفاوت با عوامل شخصيتي ونگرشهاي مورد لزوم براي خوب اجرا کردن مراحل آمادگي واثبات تا حدودي متضاد با عوامل شخصيتي ونگرشهاي مورد لزوم درمراحل نهفتگي واشراق مي باشد درواقع تنها يک فرد استثنايي توانايي آن را دارد که يکي ازاين استعدادها را به نفع ديگري مسکوت بگذارد وشايد به اين علت است که فرد واقعاً خلاق درفرهنگ ديگرنادروکمياب است حکم کمياب رادارد(همان منبع،ص64).
مراحل فرايند خلاقيت
قالب مورد نيازعمل فکري عمدهعامل شخصيت يا نگرش مورد نيازآمادگي
مرتب به خوبي سازمان يافته حافظه شناختي سخت کوش،توجه مداومنهفتگي
نامرتبتفکر واگراآزادي فکرياشراق
اغلب مخشوش ونامنسجمتفکر واگراريسک کردن،تحمل شکست وابهاماثباتمرتب،به خوبي سازمان يافته به هرروش بيان شدهتفکرواگرا،
تفکرارزشيابانضباط فکري،پيروي ازيک توالي منطقي


دیدگاهتان را بنویسید