1ـ افسردگي :
افسردگي اصطلاحي وسيع و مبهم است . براي شخص عادي حالتي مشخص با غمگيني و گرفتگي و بيحوصلگي و براي پزشك گروه وسيعي از اختلالات عاطفي با زير شاخه هاي متعدد را تداعي مي كند . ( پور افكاري 1373)
خصوصيت اصلي و مركزي حالات افسردگي كاهش عميق ميل به فعاليتهاي لذت بخش روزمره ، مثل معاشرت ، تفريح ، ورزش ، غذا و سكس است . اين ناتواني براي كسب لذت حالتي نافذ و پايدار دارد . 0 پور افكاري 1364)
اصطلاح افسردگي بوسيلة لويس (1934) درتوصيف طبقه اي حالتهاي افسردگي در مطالعه بر روي 61 مورد بكار رفته است . به اين دليل مطالعات بعدي نيز از اين وضعيت تأثير پذيرفته اند . (سميز 1995)
افسردگي هر چند از شايعترين اختلالات رواني انسان است معهذا شايد بيش از هر اختلال رواني ديگر ناشناخته مانده يا در تشخيص آن اشتباه مي شود . يكي از علل پنهان ماندن و عدم تشخيص افسردگي در آميختن آن با غمگيني معمولي است . در زندگي هركس موقعيتهايي پيش مي آيد كه خواه ناخواه او را غمگين مي سازد ، اما اين حالت با آشفتگي رواني واقعي و تقليل بينش معنوي شخص همراه نيست . برعكس ” افسردگي حالتي است كه بر كيفيت خلق شحص تأثير عميق گذاشته و نحوه ادراك او را از خودش و از محيطش دگرگون مي سازد .” ( پورافكاري 1373 )
مطابق تعريف DSMIV افسردگي مي تواند بصورت نشانه يا نشانگاني باشد كه از مجموعه اي از نشانه ها تشكيل يافته و ثانويه بر يك اختلال زير بنايي و يا يك اختلال رواني ويژه باشد .
درنشانگان افسردگي مي توان شاهد حالاتي بود از قبيل كندي تفكر ، كاهش لذت ، كاهش فعاليت جسماني هدفمند ، احساس گناه و نااميدي و اختلال خوردن و خواب ( انجمن روانپزشكي امريكا 1994 ) از ديدگاه آرتوس . ربر (1985 ) . افسردگي عموماً يك حالت خلقي است كه با ويژگيهاي احساس بي كفايتي ، حزن، كاهش در فعاليتها يا واكنشها ، بدبيني ، غمگيني و نشانه هاي وابسته به آنها مشخص مي شود .
در روانپزشكي ، اصطلاح افسردگي ، شماري از اختلالات عاطفي را شامل مي شود كه در ويژگيهاي مربوطه به حالات خلقي ( كه در بالا اشاره شد ) با شدت يا افراط مشاهده شود ( ربر 1985 )
دو حالت اساسي هيجاني اختلالات خلقي عبارتند از : افسردگي و ماني . هر يك از آنها ممكن است بصورت علامت اساسي خلق ظاهر شود . يا هر دو به طور دوره اي تظاهر نمايند . از اين دوحالت ، افسردگي به مراتب شايعتر است و در 90% اختلالات خلقي مشاهده مي گردد . در مرحلة افسردگي ، غمگيني ، دلسردي و ماتم بر زندگي شخص سايه مي افكند .اين احساس ها ممكن است با احساس بي ارزشي و پوچي زندگي همراه گردد . اشك ريختن و آه عميق كشيدن ممكن است وجود داشته باشد .از دست دادن يك شخص مورد علاقه ممكن است همان احساسهاي هيجاني را به وجود آورد . اما شحص بهنجار تدريجاً بهبود مي يابد و به كار معمول خود باز مي گردد . سوگواري طولاني از نوعي كه توصيف شد حاكي از وجود اختلال خلقي خواهد بود . خميدگي قامت پايين بودن سر ، حالت چهرة محزون ، صداي يكنواخت ، همه حاكي از افسردگي است كه فرد تحمل مي كند . ( پور افكاري 1373 ) .
2ـ شيوع :
شيوع به تعداد موارد موجود يك اختلال اطلاق مي شود . ( پورافكاري 1368 )
بعبارت ديگر تعداد كل موردهايي از يك بيماري يا يك اختلال را در يك جمعيت معين و در يك نقطه از زمان شيوع مي گويند .
شيوع همچنين با بروز ، كه عبارتست از مواردي كه در طول دوره اي خاص از زمان ظاهر مي گردند ، ( معمولاً عرض يك سال ) فرق دارد . بنابراين منظور از شيوع نشانه هاي افسردگي نيز عبارت خواهد بود از تعداد مواردي از نشانه هاي افسردگي در دو جامعه و در دوره اي خاص از زمان ، يعني از زمان احساس غربت و دوري از خانواده تا روز اجراي آزمون .
3ـ دانشجوي بومي و غير بومي :
منظور ازدانشجوي بومي دانشجويي است كه حداقل روزهاي پنجشنبه و جمعة هر هفته به منزل مراجعت نمايد و دانشجوي غير يومي دانشجويي است كه تمام مدت هفته را در خوابگاههاي دانشجويي سپري نمايد .
فصل 2
الف ـ مرور بر ادبيات تحقيق
2ـ1ـ افسردگي :
الف ) تاريخچه :
افسردگي از زمانهاي قديم در نوشته ها آمده است و توصيفهايي از آنچه ما امروزه اختلالات خلقي مي خوانيم دربسياري از مدارك طبي قديم وجود دارد . داستان عهد عتيق شاه سائول و داستان خودكشي آژاكس در ايلياد هومر ، هر دو يك سندرم افسردگي را توصيف كرده اند . حدود 450 سال قبل از ميلاد ، بقراط اصطلاح ماني و ملانكولي را براي توصيف اختلالات رواني بكار برد . در حدود 100 سال قبل از ميلاد كورتيلوس سلسوس در كتاب De Medicina افسردگي را ناشي از صفراي سياه معرفي نمود . اين اصطلاح را پزشكان ديگر از جمله ارسطو (120 تا 180 سال بعد از ميلاد ) و جالينوس ( 129 تا 199 سال بعد از ميلاد ) نيز بكار بردند . در قرون وسطي طبابت در ممالك اسلامي رونق داشت و رازي و ابن سينا و پزشك يهودي ،ميموند ، ملانكولي را بيماري مشخص تلقي مي نمودند . در سال 1854 ژان پيرفالر حالتي را توصيف نمود و آن را جنون ادواري ناميد .
اميل كرپلين در سال 1986 بر اساس معلومات روانپزشكان فرانسوي و آلماني ، مفهوم بيماري مانيك دپرسيو راشرح داد كه شامل اكثر ملاكهاي تشخيصي است كه امروزه روانپزشكان براي تشخيص اين بيماري از آنها استفاده مي كنند . كرپلين همچنين نوع خاصي از افسردگي را به نام ” افسردگي رجعتي ” كه پس از يائسگي در زنها و در اواخر بزرگسالي در مردها شروع مي شود را شرح داد .( پورافكاري 1368)
جدول 1ـ ملاكهاي تشخيصي حملةافسردگي اساسي DSMIV
A پنج تا ( يا بيشتر ) از علائم زير در يك دورة دو هفته اي وجود داشته اند و نشان دهندة تغيير از سطح عملكرد قبلي هستند ، حداقل يكي از علائم يا بصورت :
1ـ خلق افسرده و يا 2ـ از دست دادن علاقه و احساس لذت است .
توجه :
علائمي را كه به وضوح ناشي از اختلال طبي كلي هستند ، يا هذيانها و توهمات ماهماهنگ با خلق را به حساب نياوريد .
1ـ خلق افسرده اكثر مواقع تقريباً هر روز ، يا با گزارش ذهني ( مثل احساس غمگيني ، پوچي ) يا مشاهدات ديگران ( مثلاً غمگين و اشكبار بودن )
توجه :
در كودكان و نوجوانان ممكن است بصورت خلق تحريك پذير باشد .
2ـ كاهش قابل ملاحظه علاقه يا احساس لذت نسبت به تمام ، يا تقريباً تمام فعاليتها در قسمت عمدة روز ، تقريباً هر روز ( به طوريكه شرح ذهني بيمار يا مشاهدات ديگران نشان مي دهد) .
3ـ كاهش قابل ملاحظه وزن بدون پرهيز يا رژيم غذايي يا افزايش وزن ( مثلاً پيش از 5 درصد وزن بدن در يك ماه ) يا كاهش و يا افزايش اشتها تقريباً هر روز .
توجه :
در كودكان عدم بالا رفتن مورد انتظار وزن را در نظر بگيريد .
4ـ بي خوابي يا پر خوابي تقريباً هر روز .
5ـ تحريك يا كندي رواني ـ حركتي تقريباً هر روز ( قابل مشاهده براي ديگران مربوط به احساسهاي ذهني بي قراري يا كندي كه دريافت يا مطرح مي گردد ).
6ـ خستگي يا فقدان انرژي تقريباً هر روز
7- احساس بي ارزشي ، زيادي بودن يا گناه بي جا ( كه ممكن است هذياني باشد 9 تقريباً هر روز فقط شامل خود ملامتگري و احساس گناه در مورد بيمار بودن نمي گردد .
8ـ كاهش توانايي تفكر يا تمركز ، يا بي تصميمي تقريباً هر روز ( يا خلق به شرح ذهني بيمار يا مشاهدات ديگران ) .
9ـ افكار تكرار شونده مرگ ( نه بصورت ترس از مرگ ) افكار انتحاري تكراري بدون نقشه خاص ، يا اقدام به خودكشي يا طرح خاص براي خودكشي .
B ـ علائم شامل ملاكهاي يك دوره مختلط نمي گردد .
C ـ علائم ناراحتي قابل ملاحظة باليني كه با تخريب در عملكرد اجتماعي ، شغلي يا
D ـ علائم ، ناشي از تأثير فيزيولوژيك مستقيم يك ماده ( داروي نسخه شده يا داروي سوء مصرف يا يك اختلال طبي كلي مثل كم كاري تيروئيد ) نباشد .
E ـ داغديدگي توضيح بهتري براي علائم ارائه نكند . يعني پس از فقدان فردي محبوب ، علائم بيش از دو ماه دوام يابد و با تخريب عملكردي بارز ، اشتغال ذهني بيمارگونه با بي ارزشي ، تفكر انتحاري ، علائم پسيكوتيك ، يا كندي رواني ـ حركتي همراه شود .
2ـ2ـ نشانه هاي افسردگي :
صرف نظر از اينكه چه عواملي باعث ايجاد و بروز بيماري افسردگي مي شود ، مجموعة علائم مربوط به اين بيماري ، يعني سندرم افسردگي ، به نحو خارق العاده اي تداوم داشته و دارد . معمولاً بيمار علائق خود را مدام از دست مي دهد و از زندگي لذت نمي برد ، اشتها و خواب او مختل مي گردد . كنش هاي جسماني و رواني وي كند مي شود ، تداوم تمركز و ياد آوري اش به هم مي خورد ، اعتماد به نفس خويش را از دست مي دهد ، احساس گناه و بي ارزشي شديد مي كند كه بصورت اشتغال ذهني دردآلودي در مي آيد ، و بالاخره فكر مرگ و خودكشي پيدا مي كند و حتي به قصد و عمل خودكشي نيز بيانجامد .( هرسن وترنر 1985 )

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

الف ـ فقدان لذت :
در اين حالت يك ناتواني كلي دركسب لذت از هر چيز در زندگي و يا حتي در آداب و رسوم و وقايع و چيزهاي خوشايند روزمره مي باشد و در كل ازدست دادن توانايي براي كسب لذت مي باشد (اسنيس 1993 ) اين اصطلاح براي اولين بار به وسيلة ريبو (1896) بحث شده است و بعنوان يك نشانة بارز در بيماران افسرده و توسط كلين (1974) مطرح شده است و شايد نشانة پيش آگهي باليني بهتري در پاسخ به درمان باشد . در افراد افسرده ” فقدان لذت ” كه ناتواني در كسب تجربة لذت مي باشد . سيماي پايداري است كه بصورت فقدان جذبه در قيافه ، گفتار ، رفتار ، سبك زندگي ، تظاهر پيدا مي كند ( سيمز 1995 )
ب : احساس گناه و بي ارزشي :
احساس گناه و بي ارزشي در بيماران افسرده نوع درون زاد ممكن است علامت بارزي باشد .اين موضوع خيلي وقتها پيش توسط پلوتارك در يك قرن بعد از ميلاد مسيح توصيف شده است . با استفاده از يك مقياس براي ارزيابي احساس گناه ، ممكن خواهد بود كه ما دو نوع آن را از هم جدا كنيم :
احساس گناه يا شرم ” هذياني ” 0 كه در رابطه با اعمال شخصي خود فرد تجربه مي شود ) و احساس گناه ” عاطفي ” ( يك احساس كلي و خيلي شديد از بي ارزش بودن ) ( بريوس و ديگران 1992 )
به همان اندازه هذيان گناه و احساس بي ارزشي هذيانهاي خود بيمار پندارانه و نيست انگاري نيز نسبتاً در بيماران افسرده ، خصوصاً وقتي كه در بزرگسالي رخ مي دهد شايع است . ( سيمز 1995)
ج ـ مسخ شخصيت :
مسخ شخصيت نيز در افسردگي شايع است و ممكن است بصورت فقدان احساس و يا عدم احساس و يا عدم توانايي بر حس چسزي تظاهر پيدا كند . بطور كلي شكل خفيفي از آن كه در بيماريهاي شديد و هذيانهاي نيست انگاري ديده مي شود ، ممكن است در افسردگي شايع باشد ، به اين صورت كه بدنم تبديل به آب شده است يا من مرده ام ، و من هيچ احساسي ندارم و نخواهم داشت . ( سيمز 1995 )
د – عواطف سيال :
عواطف سيال دربيماران افسرده ممكن است بصورت بيقراري ، تنش ، غم ، دلتنگي ، شعف ، تحريك پذيري و مانند اينها رخ دهد . اين اصطلاح نيز براي اولين بار توسط فرويد (1895) در توصيف اضطراب سيال بكار رفته است .
ه ـ احساس حيات :
احساس حيات اصطلاحي است كه اولين بار به وسيلة ورنيكه (1906) براي معين ساخته نشانه هاي جسماني درسايكوزهاي عاطفي بكار رفته است . اصطلاح ” حيات ” از مفهوم ” خود حياتي ” كه بعنوان رابطة بدن با آگاهي از خود توصيف مي شود . ريشه مي گيرد . يعني طريقه اي كه ما بدن خودمان را به واسطة آن تجربه مي كنيم .و احساسي است كه ما حضور بدنمان را دركنار ديگري احساس مي كنيم . بنابراين احساس حيات ، آن چيزهايي هستند كه ما را از ” حيات خودمان ” آگاه مي سازند . اينها احساساتي از خلق هستند كه صرفاً از بدن سرچشمه مي گيرند و براي عاطفه جايگاهي را در بدن مشخص مي نمايد .
به طور مثال يك بيمار افسرده به طور شايع از سردرد شكايت مي كند ، عليرغم معاينات فراوان ، بيمار ممكن است بگويد كه ” در حقيقت آن يك درد نيست ، بلكه بيشتر يك احساس غير قابل تحملي از يك فشار شبيه تسمه اي محكم دور سرش مي باشد . سر غالباً منطقة شايعي است كه براي احساسات حيات مورد هدف مي باشد .اما ممكن است گاهي درناحية شكم نيز ايجاد شود … ” ( سيمز 1995 )
اشنايدر (1920) اهميت احساسات حيات را در اولويت تشخيص بيماران افسرده و هم رديف با علائم اوليه در بيماران اسكيزوفرن و هستة اصلي افسردگي دوره اي و خودبخودي عنوان مي كند .
او معتقد است كه اين احساسات در افسرده ها شايع است … تغيير در احساسات حيات تنها در افسردگي رخ نمي دهد . احساسات عجيبي كه يك بيمار اسكيزوفرن دربارة بدنش دارد ، در قالب هذيانها به طريق استادانه اي بيان مي شود . به طور مثال ممكن است بگويد : ” من تبديل به سنگ شده ام ” يا ” من احساس افسردگي در ناحية پستانهايم دارم ” ” آن يك درد است ، يك غده ، يك سنگيني … من درسرم ابر دارم ، يك احساس از نداشتن چيزي …. ( برنز 1971 )
زـ ساير نشانه ها :
شروع بسيار كند در آغاز تفكر و انجام عمل و يا ناتواني در به عمل در آوردن آنها ، جزء خصوصيات واكنش تأخيري يك بمار افسرده تلقي مي شود . تمركز ، پشتكار و تصميم گيري به سختي انجام مي گيرد . و حتي برخي مواقع اين كارها براي اودردناك و غير ممكن مي نمايد . شخص در خيال پردازيها و تجديد خاطر احساس خود مشكل دارد و ناتوان توصيف مي شود . اين حالت او نيز به فقدان حافظه و فقدان احساس ، توصيف مي شود . اغلب اين احساسات ، بيمار را با اين باور مواجه مي سازد كه درحال ” ديوانه شدن ” يا از ” دست دادن ذهنش ” مي باشد . يعني شكلي از خود بيمار پنداري در او ايجاد مي شود . فرد افسرده نسبت به درد حساسيت بسيار دارد و تصورات هيپوكندرياك در او شدت مي يابد .
تأخير در واكنش هاي جسماني نيز به همراه اعتقادات خودبيمار پندارانه دريك زن افسردة ميانسال ممكن است چنين احساسي را در مورد بدنش تداعي كند كه : ” من احساسي شبيه احساس تزريق در مطب دندانپزشكي دارم ، احساس مي كنم صورتم بي حس شده است . اما در همان لحظه در تمام بدنم احساس دردناكي بدست مي دهد.”
اضطراب نيز دركنار افسردگي شايع است و ممكن است بعدها بطور كامل به صورت مبهم و همراه با علائم جسماني و يا رواني ايجاد شود . جدول شماره 2 فراواني نشانه ها را ولو به اندازة كم در بيماران افسرده اي كه به طور كمي و با استفاده از مقياس درجه بندي در 239 مرد و 260 زن ( هاميلتون 1989) ثبت شده نشان مي دهد ؛ ديده مي شود كه اضطراب يك نشانة شايع در بيماران افسرده مي باشد .
جدول ص21
2ـ3ـ طبقه بندي :
اگر چه در منابع متفرقه ،‌افسردگي به انواع مختلف درون زاد ،‌برون زاد (ربر 1985) ، خفيف ، متوسط ، شديد (بك) . افسردگي ساده ، حاد و بهت زده (شاملو) . افسردگي زود آغاز و دير آغاز ، اختلالات يك قطبي و دو قطبي (راور ، 1984) . افسردگي نوع طبيعي ، نورتيك ،‌سايكوتيك و … طبقه بندي شده است ؛ اما يكي از مشهورترين و معتبرترين طبقه بنديها مربوط به چهارمين چاپ راهنماي تشخيص و آماري اختلالات رواني (DSM.IV) انجمن روانپزشكي آمريكاست كه در سال 1996 منتشر شده است . اساس كار براي ايجاد چنين طبقه بندي كه از سال 1952 آغاز شده بود ،‌نياز به جمع آوري اطلاعات آماري بود . اما طبقه بندي اخير بازتاب بهترين منابع باليني و پژوهشي قابل وصول و فراهم كردن اسناد منطقي است . كتاب منبع DSM.IV تحت عنوان اختلالات خلقي (كه قبلاً اختلالات عاطفي ناميده مي شدند) طبقه بندي مي شوند . اما بطور دقيق تر اختلالات خلقي براساس DSM.IV شامل طبقات ذيل مي باشد .
طبقه بندي ديگري تحت عنوان “طبقه بندي بين المللي اختلالات رواني و رفتاري (IC-D10) از سوي سازمان بهداشت جهاني (WHO) در سال 1992 به چاپ رسيده است . اين طبقه بندي حاصل بررسي هاي مشترك بين المللي و آميزه اي از فرهنگهاي مختلف كشورهاي آسيايي ،‌از جمله ايران و كشورهاي اروپايي و آمريكايي است . از مزيتهاي اين طبقه بندي استفاده از يك روش الفبايي ـ عددي است كه دقت تشخيصي در مانگر را افزايش مي دهد . در اين نظام نيز نشانه هاي افسردگي تحت عنوان اختلالات خلقي طبقه بندي مي شوند كه در ذيل مي آيد :
ب ـ شيوع :
اگر اينطور فرض كنيم كه تجربة افسردگي طبيعي است يا نه ؟
پاسخ به اين سئوال پيامدهاي مهم علمي دارد . اگر افسردگي را غيرطبيعي بدانيم ، اين مسئله بدين معناست كه بايد كاري در اين باره انجام داد . اما اگر افسردگي عادي تلقي شود ممكن است اثراتي درماني يا ضفا دهنده داشته باشد كه دخالت ديگران ممكن است فرد را از تجربه اي گرانبها محروم سازد . در اين بحثها فرض را بر اين مي گذاريم كه همة افسردگيها لزوماً غيرطبيعي نيستند و بايد ملاكهايي براي جداسازي آنها منظور كنيم ، از جمله اينكه : از لحاظ آماري عادي است و اكثراً روي مي دهد ،‌در شرايط خاصي عادي و مرسوم است ومناسب تلقي مي شود ،‌و چيزي كه براي گروه اجتماع مطلوب و خوشايند است .
بنابراين طبيعي بودن افسردگي نيز بايد طبق ملاكهاي ياد شده سنجيده شود . (زيموند و ديگران) افسردگي يك بيماري است ، افسردگي مستلزم درمان و يا بستري شدن در آسايشگاههاي رواني است ،‌ و در بسياري از موارد پس از بهبود دوباره عود مي كند . در حاليكه 80% بيماران نسبت به شيوه هاي درمان موجود واكنش مثبت نشان مي دهند و درمان مي شوند ،‌20% باقيمانده از اين موهبت محروم مي مانند (ميچل ، 1971) . نزديك به 70% از بيماران رواني بستري در بيمارستان هاي رواني را بيماران افسرده تشكيل مي دهند .
اختلالات خلقي ، ‌خصوصاً افسردگي يك قطبي ، از شايع ترين اختلالات رواني بزرگسالان است . احتمال ابتلاء به اين اختلال در طول عمر براي زنها تقريباً 20% و براي مردها 10% است . احتمالاً ابتلاء به اختلال دو قطبي در طول عمر براي مردها تقريباً 1% است . زنان از مشكلاتي چون پيري ، خشونت جنسي ،‌فقر فزاينده و تبعيض جنسي رنج مي برند . متأسفانه اين موانع ، مقارن با انتظارات بالاي جامعه از زنان شده است . لذا به اين دليل است كه شيوع افسردگي در بين زنان بيشتر از مردان مي باشد (رحمتي 1375) افسردگيهاي شديد و طولاني در زنها تقريباً دو برابر مردهاست ، اما علتش مشخص نيست . 10 تا 15 درصد زنان بالغ ، دست كم يك دورة‌ افسردگي شديد را تجربه مي كنند . اين رقم در مردها 5 تا 12 درصد تخمين زده شده است . البته تعداد كساني كه از افسردگي هاي خفيف تر رنج مي برند بسيار زيادترند و به همين دليل است كه مي گويند افسردگي براي رون درمانگر مانند سرماخوردگي براي پزشك هاست .
2ـ4ـ نظريه هاي افسردگي :
عوامل بسيار متعددي كه برخي جنبة عمومي و بعضي جنبة اختصاصي دارند ممكن است باعث افسردگي شوند . پاره اي از اين عوامل عبارتند از : شكست ،‌ بيماري ، سوگواري ،‌كم خوني ، ‌نارسائيهاي غدة تيروئيد ،‌ تغيير فصل ، غدة مغزي ، بيماري پاركينسون ، عفونتهاي حاد ويروسي ، داروهاي ظد فشار خون و برخي داروهاي شيميايي ديگر . چون تنها تعداد معدودي (معمولاً 10%) از افرادي كه در معرض جنين عواملي قرار مي گيرند دچار افسردگي مي شوند ،‌ بنابراين نمي توان گفت كه واقعاً جنبة علي دارند . بنظر مي رسد عوامل ارثي خانوادگي و شرايط و خصوصيات رشد و تكامل فرد ،‌عوامل زير بنايي و علي و سبب ساز اين بيماري باشن .
در اين بخش مي خواهيم بطور اجمال نظرياتي كه تاكنون دربارة علتهاي افسردگي بيان شده را مرور كنيم :
1ـ عوامل بيولوژيك :
سه رشته قراين تأثير ژنهاي معيوب را حداقل در مستعد ساختن فرد نسبت به اختلالات خلقي نشان مي دهند .
الف) خويشاوندان نسبي مبتلاين به اختلالات خلقي نسبت به جمعيت كلي ،‌ميزان بروز بالاتري از اين اختلال را نشان مي دهند .

ب) ميزان تطابق ، براي اختلالات خلقي در دو قلوهاي مشابه (يك تخمكي) بسيار بالاتر از ميزان آن در دوقلوهاي نامشابه (دو تخمكي) كه ژنهاي متفاوت دارند است .
ج) مطالعه بر روي دوقلوهاي يك تخمكي كه جدا از هم بزرگ شده اند ،‌حصول اطمينان ازاين موضوع را كه در زمينة ژنتيك مشابه ، عوامل محيطي احتمالاً نا مشابه باشند ، امكان پذير مي سازد . چرا كه در دوقلوهاي يك تخمكي ميزان تطابق براي اختلال خلقي حتي اگر محيط رشد آنها متفاوت باشد بالاتر است .
ـ عوامل بيوشيميايي
تحقيقاتي كه بر آثار داروهاي ازدارنده اكسيدازهاي تك آميني و داروهاي ضافسردگي سه حلقوي و همچنين ليتيوم ، روي انتقال دهنده هاي عصبي سروتونين و نوارپي نفرين داشته اند مؤيد اين مطلب هستند كه افسردگي با كمبود ، و شيدايي با ازدياد يكي از اين دو انتقال دهنده هاي عصبي در اختلال هاي افسردگي كار دشواري است .
كاهش در تعداد مكانهاي جذب مجدد سروتونين و افزايش غلظت سروتونين در اتوپسي مغز افراد خودكشي نموده مشاهده شده است . قرايني هم وجود دارد كه فعاليت دوپاميني ممكن است در افسردگي كاهش و درماني افزايش يابد . براي بي نظمي استيل كولين نيز در اختلالات خلقي قرايني در دست است .
عوامل عصبي ـ غددي :‌
غدد درون ريز مايعاتي ترشح مي كنند و تأثير اين عوامل هورمني كانون پژدهش هاي زيادي بوده است . محور هيپوتالاميك ـ هيپوفيزي ـ آدرنال كم كار (موسم به LHPA) در افراد افسرده به افزايش ترشح كورتيزول منجر مي شود . همچنين در افسردگي كندي آزاد شدن TSH (هورمون محركة تيروئيد) ،‌كاهش هورمون رشد (GH) كاهش هورمون محركة فوليكول (FSH) ،‌كاهش هورمون لوتئنابزينك (LH) ،‌كاهش ترشح شبانة ملاتونيل و كاهش تستسترون در مردها وجود دارد .
همچنين مشاهده شده است كه اختلالات عصبي هسته هاي قاعده اي و سيستم لمبيك ،‌ احتمالاً با علائم افسردگي تظاهر مي كنند . سيستم لمبيك و هسته هاي قاعده اي رابطة نزديكي با هم دارند نقش عمده در ايجاد هيجانات براي سيستم لمبيك فرض مي شود . اختلال عمل هيپپوتالاموس را تغييرات خواب ،‌ اشتها و رفتار جنسي و نيز تغييرات بيولوژيك در معيارهاي غدد درون ريز ، ايمني و كرونه بيولوژيك مطرح مي سازد . قامت خميده ،‌كندي حركتي و اختلالات شناختي جزيي كه در افسردگي ديده مي شود شباهت زيادي به اختلالات هسته هاي قاعده اي نظير بيماري پاركينسون و ساير دمانسهاي تحت قشري دارند .
1ـ خواب :
اختلالات الگوي خواب از مهمترين شاخصهاي بيولوژيك افسردگي هستند . اختلالات عمدة‌خواب در افسرده ها عبارتند از :‌كاهش زمان نهفتگي REM ، يعني زمان بين خواب رفتن و شروع اولين دورة‌REM كه در 3/2 بيماران افسرده مشاهده مي شود . و همچنين افزايش زماني كلي REM كه با افزايش طول دورة اول REM همراه است . صبح خيزي و خواب مقطع شبانه نيز مشاهده مي شود .
2ـ نظريه هاي روانكاوي :
نظريه هاي روانكاوي دربارة افسردگي بيشتر بر فقدان ، وابستگي بيش از حد به تأييد بروني ، و دروني ساختن خشم تمركز دارند . بنظر مي رسد كه اين نظريه ها تبيين قانع كننده اي از برخي رفتارهاي افراد افسرده بيان مي دهند ، اما اثبات يا رد آنها كار دشواري است .
الف ـ فقدان :
بنظر كارل آبراهام دوره هاي آشكار بيماري افسردگي را “فقدان شئ ليبيدويي” تسريع مي كند . اين فقدان به فرآيندي قهقرايي مي انجامد كه شمن آن ايگواز حالت عملكرد پخته به حالتي كه در آن ضربة خردسالي مرحلة دهاني ـ ساديستي رشد ليبيدويي مسلط است . (به علت يك فرآيند تثبيت در اوايل كودكي) پناه مي برد .
در تئوري ساختاري فرويد ، درون فكني دوسوگرايانه شئ مفقود درايگوبه علائم مشخص منجر مي گردد كه بازتاب كمبود انرژي قابل وصول براي ايگوست . سوپرايگو ناتوان از تلافي برون پئ از دست رفته به نمايندة رواني شئ مفقود كه اينك به صورت يك مادة درون افكني شده درايگودر آمده است ، فشار مي آورد . وقتي ايگو بر سوپرايگو تسلط يافته يا با آن در مي آميزد ،‌ انرژي وابسته به علائم افسردگي آزاد شده و در نتيجه افكار يك حالت ماني با علائم مشخص فزوني انرژي ظاهر مي گردد .
مردان و زنان بطور متفاوت در برابر فقدانها و ضايعه ها از خود عكس العمل نشان مي دهند . زنان عمدتاً به واسطة‌قطع و گسيختگي ارتباط و پيوندشان با شخص ديگر افسرده مي شوند ، در حاليكه مردان عمدتاً به واسط از دست دادن ايده آل و يا هدف بزرگ عيني افسرده مي شوند . ساليان دراز نظرية پايداري در خصوص اين تفاوت حاكي از اين بود كه زنان بيش از اندازه به روابطشان وابسته بوده و توان فرديت يابي و استقلال فردي را ندارند . اين ديدگاه هنوز هم به قوت خويش باقي بوده و برخي از درمانگران به افسردگي زنان از اين نظرگاه نگاه مي كنند .
ب ـ خشم معطوف به درون :


دیدگاهتان را بنویسید