فصل سوم : روش تحقيق62
جامعه 63
حجم نمونه 64
ابزار گردآوري اطلاعات 64
روش گردآوري اطلاعات 65
روش آماري 66
فصل چهارم : يافته ها و تجزيه و تحليل داده ها67
فصل پنجم : بحث و نتيجه گيري71
پيشنهادات 74
محدوديت ها 75
منابع و مأخذ 76
فصل اول:
کليات تحقيق
مقدمه
توانايي و استعداد و دانايي و اراده بشر که از قواي دروني او سرچشمه مي گيرد، توانسته به مجموعه مجهولات بي شماري در حوزه طبيعت و محيط و ترکيبات مواد و حيوانات و گياهان دست يابد.
انسان در شناخت و پرداختن به خود نيز غافل نبوده و از هزاران سال پيش و از زماني که موجوديت خود را روي کره خاک شناخته است به تخصص و جست و جو و بررسي و تحليل رفتارها و ابعاد وجودي و نگرش ها و ويژگي هاي خود پرداخته است.
با اين تفاوت که در گذشته هاي خيلي دور دانش و آگاهي بشر بسيار اندک بوده و شناخت و بررسي ويژگي هاي انسان نيز در حد اسطوره و حدس و گمان و انتساب رفتارهاي خود به خدايان و اسطوره هاي اعتقادي بوده است. (ضميري، 1373)
استفاده از قوه هاي دروني و استعدادهاي بالقوه و تقويت و ممارست در رفتارها منجر به کشف پديده ها و امور مرتبط با انسان و روابط آنها شده است شناخت مطلق از انسانها ميسر نيست.
يکي از شناخت هاي مهم و پيچيده در مورد انسان شناخت خود انسان است که چگونه موجودي است؟ داراي چه قواي دروني و تقويت آنها ئر تعاملات اجتماعي و اقتصادي و سياسي و تحصيلي و شغلي و خانوادگي چه پيامدها و نتايج را به بار مي آورد؟
همه ي اين سوالات و پاسخ ها شخصيت انسان را به وجود مي آورد. و در واقع شخصيت هر فردي مجموعه اي از توانايي ها و استعداد ها و باورها و علايق و انگيزه ها و رفتارهاي صادره و در مقابل محيط و محرک ها است. (دوران شولتز، 1377)
هر فردي نسبت به خود شناختي دارد برخي خود را افراد ترسو و بي اعتماد و نالايق تصور مي کنند و برخي خود را توانا و برتر و لايق و با اعتماد به نفس مي دانند برخي از توانايي و استعدادهاي خود به نحو مطلوب استفاده مي کنند و از اين رهگذر باز هم راضي نمي باشند. (کولي کن، حسيني. 1367)
بعضي ها تحول و تغييرات را دوست دارند و از زمان حال راضي نمي شوند و دائم در حال تغيير وضع جديد هستند و عده اي به سنت ها و رفتارها پايبند مي مانند و از تغيير و تحول وحشت دارند.
در اين تحقيق درصدد بررسي خود پنداري دانشجويان دختر و پسر هستيم.
“کليات”
بيان مسئله :
خود پنداري يا نوع شناخت نسبت به خود و نوع از خويشتن و بروز رفتارها و نگرش هاي متناوب با اين تلقي از خود پنداري ناميده مي شود. (راجرز، نظريه هاي شخصيت 1987) خود پنداري ممکن است مثبت با منفي باشد، خود پنداري در واقع برداشت فرد از شخصيت خود است. اگر فردي نسبت به خود نگرش حقارت آميز ناتوان، بي اراده، کم صحبت، گوشه گير، راحت طلب، گروه گريز، ترس داشتن به هنگام تصميم، عدم جرأت ورزي داشته باشد. همين رفتارها و صفات و ويژگي ها در پاسخ محرک از وي صادر مي شود. برعکس اگر فردي خود را شجاع و باعزت نفس بالا، جسور، مطمئن، بااراده، خودجوش متعالي و موثر بشناسد، اتفاقاً همين خصوصيات و ويژگي ها در بروز رفتارهاي او مشاهده مي شود.
نظريه راجرز نسبتاً در همين راستا طراحي شده است و وي معتقد است که انسان پرخاشگر آفريده شده را با برتري طلبي تعويض نمود. وي معتقد است که انسان هر لحظه در حس برتري جويي به سر مي برد و براي رسيدن به هدف هاي ترسيم شده از همه ي قوا و استعداد و توان خود استفاده مي کند و به هدف مي رسد و هدف نايل شده خود پله ابتدايي براي هدف هاي بعدي به شمار مي رود و اين برتري جويي او را تا به هدف نهايي و متعالي نايل مي سازد. (دوران شولتز 1378)
کودکان در منزل مشاهده مي کنند که برادرشان در اثر کمک به جمع کردن و برتري سفره مورد تشويق و حمايت والدين قرار مي گيرد. و اين احساس نوعي انگيزش و برتري طلبي نسبت به برادر را در وي احياء مي کند تا خود را در جلب حمايت و تشويق والدين بالاتر از برادر بزرگترش نشان دهد اين احساس و هيجان و انگيزش عامل حرکت و هدف برخورداري از محبت و حمايت والدين است.
در اين تحقيق واژه ي خودپنداري در جهت مثبت ارائه شده است يعني قصد محقق اين است خود پنداري مثبت و متعالي از خود نظير … بااراده بودن، عزت نفس بالا، ايفاي نقش و استعداد و توان خود و قابليت ارائه ارزش ها و نقش هاي خود در مواقع لازم بدون ترس و اضطراب و واهمه در ميان دانشجويان دختر و پسر چگونه است.
اهميت و لزوم طرح مسئله :
اگر خودپنداري را تلقي خود فرد از ويژگي ها و خصوصيات و توانايي ها و استعدادهاي خود را بدانيم و اگر خودپنداري را در ارائه رفتارهاي روزمره و تحصيلي و شغلي و فردي و اجتماعي موثر بدانيم و اگر خوپنداري را در پرورش استعدادها و تقويت خلاقيت ها و حفظ تماميت نقش افراد به هنگام ضروري مهم و لازم بدانيم و اين صفات و ويژگي ها را در پيشرفت تحصيلات و ترقي ماهيت و انجام شغل و تعامل بريا و زنده رفتارهاي ارتباطي چشمگير و مؤثر بدانيم و افراد را در مقابل موفقيت هاي هراس و اضطراب و ترديد و دودلي قوي و قاطع و خودمدار و مسئول و متعهد تلقي کنيم تا چه ميزان شاهد موفقيت هاي تحصيلي، شغلي، خانوادگي، اجتماعيو فرهنگي و هنري مي شويم و همين رفتارها باعث تقويت اين رفتارها در ديگر افراد هم سالان و هم گروه و هم خانواده مي گردد و افراد داراي ثبات قدم و اراده استوار و به دور از شک و دودلي خواهند بود، هيچ گاه گناه و تقصير کار و ايفاي نقش خود را به ديگران و يا شانس موقعيت ممنتقل نمي کنند و همه ي عواقب کار خود را خود به عهده مي گيرند.
خود پنداري دانشجويان از چند نظر اهميت خاص دارد :
الف ) اينکه عناصر و چهره هاي علمي و تحصيلي و شغلي آينده نظام توليد و اراده ي امور سياسي و اجتماعي و اقتصادي کشور هستند.
ب ) از اين نظر که پدران و مادران آينده نزديک جامعه و هسته اصلي خانواده ها در ارائه و الگوهاي رفتاري مختلف براي فرزندان مي باشند.
ج ) از اين منظر که توسعه و رشد علمي و تکنولوژي منوط و معطوف به آنها مي باشد.
د ) حوزه عناصر و نيروهاي دانشجويي منشأ توجه و ميزان دانش و انديشه و عمليت دانايي در نگاه جهاني هستند و اگر دانشجويان فرهيخته و باهوش و مقتدر باشند و از خودپنداري والا برخوردار باشند نشان فرهنگ و تمدن قابل طرح و ارائه در سطح جهان است.
هـ ) نقش دانشجويان دختر و پسر در جهان امروز مثل گذشته نيست و زنان مثل مردان نقش هاي بزرگي در اداره امور، تصميم هاي حياتي و مسئوليت هاي خطير و سرنوشت ساز از آموزش و مديريت تا بهداشت و نمايندگي و وزارت و وکالت و رهبري و هدايت عمومي جامعه را به عهده دارند.
اهداف تحقيق :
هدف هاي عمده اين تحقيق عبارتند از :
1 ) تبين مفهوم خود پنداري و درک خويشتن توسط دانشجويان دختر و پسر ايراني ؛
2 ) معيارها و شاخص ها و نمودهاي خودپنداري دانشجويان دختر و پسر ؛
3 ) عوامل و زمينه هاي ايجاد و بروز خودپنداري مثبت ؛
4 ) مقايسه خودپنداري دانشجويان دختر و پسر ؛
5 ) شاخص هاي برتر خوپنداري دانشجويان پسر نسبت به دختر و بالعکس.
چنانچه از عناصر و شاخص هاي پنج گانه خودپنداري در دانشجويان دختر و پسر و نيز کشف و بررسي عوامل و دلايل به وجود آورنده خودپنداري و مقايسه آنها به عنوان اهداف تحقيق در واقع ادبيات و شرح و بيان مسئله را نيز در بر دارد و همه ي مطالب تحقيق در همين راستا تدوين شده اند.
متغير هاي تحقيق :
فقط يک متغير در اين تحقيق وجود دارد و آن واژه و اصلاح خوپنداري در ميان دانشجويان دختر و پسر ايراني است.
و چون فقط يک متغير در دستا تبين و تحليل داريم فلذا توصيف و بيان آن از نقطه نظر مباني نظري و تئوريک و نيز عوامل و زمينه هاي بوجود آورنده در شکل گيري و به وجود آمدن شخصيت افراد که ممکن است ناشي فطرت و سرشت و درون زاد قبل از تولد و يا ناشي از تأثيرات خانوادگي و القاي پارامتري هاي الگو پذيري از پدر و يا مادر و يا خواهران و برادران تحقيق يافته باشد و يا در اثر ارتباطات اجتماعي و محيط مدرسه و همسالان و همبازي ها و هم شاگردي ها حاصل شده و يا در اثر يک اتفاق و يا در روي داد خاص اين حالت و شخصيت در نزد وي حاصل شده باشد موضوعي است که با استفاده از همه ي موارد بالا و به صورت توصيفي جهت تبين اصلاح خودپنداري حاصل شده است.
فرضيه تحقيق
1 ) خود پنداره در بين دانش جويان دختران بيشتر از پسران است.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

2 ) خود پنداره در بين دانش جويان موفق بيشتر از دانش جويان ضعيف است.
سؤال تحقيق
1 ) آيا خودپنداره بين دختران بيشتر از پسران است؟
2 ) آيا خودپنداره در بين دانش جويان موفق بيشتر از دانش جويان ضعيف است؟
فصل دوم :
پيشينه و ادبيات تحقيق
بررسي تاريخي نظريه هاي خود :
موضوع روان و تن از قرن 17 در فلسفه جايگاه خاص خودش را حفظ کرده است نفس و بدن در بسياري از جهات با هم اختلاف دارند ولي به هم وابسته اند. در اين زمينه فلاسفه نظرياتي راجع به رابطه آن ارائه داده اند (رجائي، 1372).
سقراط معتقد بود اسنان ابتدا بايد اول خود را بشناسد تا بتواند پديده هاي جهان را تحليل کند. بنابراين انسان محتاج شناخت است وجود انسان را نمي توان به عنوان واحدهاي جدا از هم مورد مطالعه قرار داد. افلاطون بين روان و تن فرق قايل شد و با فرق قايل شدن بين عالم روح و مادي مفهوم روح بشر را مطرح کرده او معتقد بود که روح قبل از اقامت در بدن به طور مستقل زندگي مي کند و بعد از آفريده شدن تن زنداني گشته و با مرگ از آن جدا مي شود (احدي و همکاران، 1371).
اسپينوز (1677 – 1632) معتقد بود که روح و جسم دو جنبه مختلف يک عنصر هستند يعني آنچه از افعال و انفعالات نفساني و حرکات و تغييرات بدني که ما مي شناسيم ميان آنها تأثير و تأثر نيست و يک وجود يگانه اي بين آن دو جنبه رابطه ي برقرار مي نمايد.
لايت نيتز (1761 – 1646) روح و جسم از يکديگر جدا هستند و هرگز تلاقي نمي کنند فعاليت آنها به موازات هم هستند و تحت تأثير عوامل يکسان قرار مي گيرند (عظيمي، 1369). مري استاک ساليوان اهميت موقعيت ميان فردي در رشد شخصيت ما منجر به اين حقيقت شد که شناخت ما از خودمان وابسته به ارزيابي ديگران از ماست و از طريق خود شکل مي گيرد جنبه هاي اصلي و عمده خود در سال هاي اوليه دوران کودکي شکل گرفته و در سنين بزرگسالي به طور مناسبي و شايسته تعديل در آن صورت مي گيرد (ماي لي داس، 1372).
مفهوم خود
مفهوم خود کليد فهم و درک بهداشت رواني است. روان پزشکان به اهميت و ارزش مفهوم خود کاملاً واقفند چرا که به اين باور هستند که تفکر شخص از شخصيت خود تا حدودي رهنمود دهنده رفتار شخص در اجتماع است و نوع رفتار شخص مشخص مي شود. اگر تصوري که فرد از خود دارد متعادل و مثبت باشد او انساني سالم است. خود مجموعه افکار و احساساتي است که شخص را از هستي فردي خويش و اينکه کيست و چيست آگاه مي سازد و به عبارتي خود همان فرد است. ديدگاه خود داراي دو نقش است : فاعلي و مفعولي … نقش فاعلي همان خودپنداره است که مسائل و مفاهيم را به صورت ذهني تعبير و تفسير مي کند و نقش مفعولي همان چيزي است که شخص اذعان مي داد (سالن و همکاران، 1372).
اقسام من عبارتند از … من اجتماعي، من برتر، من طبيعي، من ايده آل، من مجازي، من حقيقي و خود برسه قسم است 1 ) خود واقعي 2 ) خود ايده آل 3 ) خود فعلي (اسلامي نصب، 1373) خود مفعولي را جيمز اغلب مفهوم خود مي نامند. مفهوم خود شامل ميزان درک يک نفر نيست به کيفيت هاي فيزيکي تعلقات، وضعيت، مهارت ها، مشخصات رواني شامل شخصيت اعتقادات سيستم هاي ارزش است به عبارت ديگر مفهوم به عنوان يک مفعول شامل مجموعه اي يگانه اي از صفات مشخص است که يک فرد نه شخص ديگري خود را شناسايي مي کند که شروع اين آگاهي همراه با ظرفيت اوليه شخص در شناسايي صور بدن خويش است.
کارنر مورفي خود همان احساسات و ادراکات که هر کس از کل وجود خويشتن دارد اين مفهوم سبب مي شود که آدمي با وجود تغييرات و تحولاتي که روي مي دهد در طي زمان پيوسته احساس استمرار و تداوم کند و اهميت خود به اين نسبت که چيست و چه ارزشي در زندگي دارد. (سياسي، 1379)
مفهوم بخشيدن به خود :
شما خودتان را به عنوان يک فرد چگونه توصيف مي کنيد؟ اگر شبيه افراد بالغ باشيد ممکن است از صفات درون شخصي با ارزش خودتان مثل صداقت، دوستي، مهرباني، سليقه هاي اخلاقي يا مذهبي يتان و ارزش ها و علايق خودتان صحبت کنيد. شخصيت يعني ترکيب سازمان دهي شده اي از صفات، انگيزه ها و رفتارها که براي هر فردي يگانه است غالباً بيشتر مردم از جمله روانشناسان سعي مي کنند که شخصيت را به صورت ويژگي هاي شخصيتي توصيف کنند مثل ويژگي هايي چون اجتماعي بودن، مستقل بودن، تسلط، اضطراب که چنين تصور مي شود که در شرايط مختلف نسبتاً سازگارند.
چگونگي تشکيل خود :
در وجود هر انساني مقداري نيروهاي حياتي امکانات و استعدادهاي خاص و انرژي نهفته است اگر شرايط و فرصت مناسب برايش فراهم سازند. اين نيروها و استعدادها با خود بخود به طور طبيعي رشد مي کند. هر تجربه اي به تشکيل مفهوم خود کمک مي کند. رشد خود بتدريج به شکل هويت شخصي مي انجامد. هويت عبارت است از افتراق ئ تميزي که فردبين خود و ديگران مي گذارد. هويت شخصي يک سازه و ساختار رواني اجتماعي است. يعني هم شامل طرز فکرها و عقايد مي شود. که معرف فرد است و هم نحوه ارتباط فرد با ديگران را مي سازند. اگر چه خويشتن هميشه در حال تغيير است اما در هر فرد نوعي سازمان، هماهنگي، ثبات، تجانس و شکل يافتگي خاص خود را دارد (راهورفي، 1371) خودپنداره شخص فرياني آگاهانه مداوم و نسبتاً مداوم و نسبتاً ثابت است. راجرز انساني را علاقه مند به آينده مي داند و از طرف ديگر درصدد کاهش تنش از سويي ديگر در جستجوي تکامل و پيشرفت است و در نهايت رسيدن به خود شکوفايي است. راجرز در مفهوم خويشتن و هماهنگي را مطرح مي کند که ثبات خويشتن عبارت از عدم تعارض بين ادراکات مختلف خويش و هماهنگي خويشتن (شاملو، 1372) هماهنگي خويشتن يعني تجانس که طبق نظر راجرز ما هنگامي احساس عدم هماهنگي مي کنيم که بين پنداره ما از خود ما و تجارب واقعي، از زندگي تعارض بوجود آيد و دچار ناهماهنگي و کم کم دچار تنش و نابساماني شويم. به نظر وي وقايع زماني معني دارند که شخص براساس تجارب گذشته نسبت به ارزشمندي خويشتن را عزت نفس مي نامد وي مي گويد اگر والدين به فرزندان توجه و محبت بدون قيد و شرط داشته باشند کودک از عزت نفس بالايي برخوردار خواهد بود که اگر با عدم توجه روبرو شود منجر به عدم ثبات هماهنگي خودپنداره و خويشتن مي شود و در نتيجه طفل درصدد حفظ محبت ديگران مي شود.
رشد مفهوم خود :
مهمترين شرايط براي اينکه انسان بتواند به طور طبيعي و سالم رشد کند. عبارتند از محبت و گرمي و حمايت و آزادگي نسبي، کمک و راهنمايي و تشويق اگر اين شرايط براي اينکه انسان بتواند به طور طبيعي و سالم رشد کند فراهم بشود فرد احساس ايمني و آرامش کند و شانس و فرصت اين را پيدا مي کند که احساسات، علايق و تمايلات و آرزوهاي خاص خودش را بطور طبيعي و رشد و نمو دهد. وقتي اين احساس آرامش ايمني در او ايجاد شد مي تواند بدون تشويق به خودش بپردازد و از نيروها و استعدادهاي ذاتي و طبيعي خود براي پرورش و تقويت وجود خود استفاده نمايد. اما شرايط نامناسب است که شخص را از رشد طبيعي منحرف مي کند و فقدان استعدادها و امکانات بالقوه در اوست که مانع رشد او است شرايط نامناسبي که مانع رشد است عبارتند از تحقير، اجحاف، تعدي، زور، فشار، عدم رضايت احتياجات خاص، بي علاقگي، بي توجهي به او، تبعيض ايجاد محيطي ناايمن، سخت گيري بيش از حد، ايراد اين ها همه از مهمترين عوامل و شرايط است که مانع رشد طبيعي و سالم شخص مي شود و احساس ناايمني را در او ايجاد مي کند. شخص به جاي اينکه وقت و انرژي خود را صرف پرورش استعدادهاي طبيعي اش در حالت دفاعي قرار مي گيرد و آنها را صرف تسکين و تخفيف و کاهش اضطراب و دلهره و دفع آزار ديگران نمايد. مشکلاتي که شخص با آنها مواجه است مانع مي شود که احساس ارزش و اعتماد در او رشد کند. خلاصه مجموعه اين عوامل موجب مي شود که رشد اصلي و واقعي بسيار کند شود بنابراين اعتماد به نفس هم که منشأش خود اصلي و واقعي است در چنين شخصي ضعيف شده و کم رشد مي کند. او ديگر چندان توجهي به احساسات و علايق و آرزوهاي واقعي و اصيل خود ندارد.
تنها يک چيز برايش مهم است و به آن مي تنديشد و آن اين است که چگونه از آزار ديگران خود را امان نگه دارد بنابراين در روابطش با ديگران از تمايلات و احساسات واقعي خود استفاده نمي کند بلکه احساسات بدلي و تصنعي در خود مي پروراند که مناسب و مقتضي آن رابطه خاص باشد. در حقيقت شخص جسم از خود واقعي اش که از مجموعه احساسات و تمايلات و آرزها و علايق و عواطف و اصيل وي تشکيل مي شود بر مي گيرد و از وجود آن غافل و بي خبر مي گردد. در نتيجه خود واقعي اش کم رشد کرده ضعيف مي شود. در شخصيت انساني سه خود وجود دارد. خود واقعي و اصلي خود فعلي – خود ايده آل – خود اصلي و واقعي : داراي يک مقدار استعداد و نيروهايي است که هرگاه فشار و عوامل نامناسب رشد آن را ضعيف نکند شخص به طور طبيعي و مطابق با استعدادها رشد مي کند و در حقيقت خودش مي شود.
خود ايده آل : آن چيزي که نيستيم اما تصور مي کنيم هستيم يا آرزو مي کنيم که آن باشيم در حقيقت خود ايده آل جانشين خود اصلي و واقعي است.
خود فعلي : عبارتند از آن چيزي که فعلاً هستيم يعني خودي که تحت تأثير اضطراب و تضاد ساير جريانات شکل و فرم مي گيرد. (شاملو، 1372)
تعريف خود از ديدگاههاي تجربي و پژوهش :
ژيل بوندکر(1992) خود آن زمينه اي از دانش است که افراد در مورد آنچه در دنيا به آن عمل مي کنند و در پاسخ به پرسش من که هستم شاخته اند.
ديمون هارت (1982) مفهوم يا ادراک خود در برگيرنده دانش فرد نسبت به ويژگي ها و توانايي هاي شخص و نيز انديشه بر آن استو ادراک خود، در برگيرنده خود موضوعي و خود فاعلي و انديشمند است. کانتور، کيسترم (1987) و مارکوس (1977) : خود يک پردازشگر اطلاعاتي است با توايايي درون داد، اندوختن و برون داد.
ايستن (1983) : خود يک نظريه است که خود را توجيه و آينده را پيش بيني مي کند و به لحاظ اعتبار و سودمندي آن ارزشيابي مي شود.
نکته مشترکي از تعاريف بالا بدست مي آيد گاهي يافتن يا آگاه شدن، قابليت سازمان يابي و ايفاگري نقش ميانجي با دنياي بيرون است (محسني، 1375)
تعريف خود از ديدگاه هاي روان تحليل گري :
در ادبيات روان تحليل گري مفهوم خود ارتباط با مفاهيم ديگر، بويژه “من” عنوان مي شود، در نظريه فرويد “خود” از ارکان دستگاه رواني نيست، فقط در بررسي هاي او روي خود شيفتگي و زمانيکه او از عواطف، احساسات و عشق به خود و آگاهي از خود سخن مي گويد عنوان شده است. حفاظت “خود” از نقش هاي “من” است. نقل از گولس، 1989
در نظر آنا فرويد “خود” بعنوان خود جسماني يا اگاهي بر جسم شخص، زودتر از “من” ظهور مي يابد، يعني خود به لحاظ تکويني مقدم بر “من” و زماني است که فرد به خويشتن بعنوان عاملي که حس مي کند و عمل ميکند و عمل مي کند آگاهي يافته است. هارتمان نيز “خود” را مقدم بر “من” مي داند و معتقد است قبل از آنکه کودک بتواند تکلم کند. از خلل و توسط فعاليت هاي حرکتي اش خودش را از دنياي بيرون مجزا مي کند و اين خود جسمي از کل وجود شخص است و بر جسم او اعضائي از جسم او عناصر روان شناخنتي ترکيب کننده او شمول مي يابد تمايز خود و محيط بيرون (در حوالي 6 ماهگي) اولين گام در جهت شکل گيري “من” است.
کوهرت، در مقايسه با ديگر روان تحليل گرما، تعرضي مستقل تر و مشخص تر از خود ارائه مي دهد، از نظر او خود بدون آنکه عاملي از عوامل اجرايي دستگاه رواني باشد ساختاري درون ذهني است. مي تواند در تمامي پهنه روان تظاهر شدن و خوب عمل کردن من است. در نظريه او رشد خود شيفتگي مستقل از رشد رواني غريزي بوده و نقش اساسي را تعادل و سلامت رواني ايفا مي کند. (محسني، 1375)
خود در ديدگاه هاي مختلف روان شناختي :
الف ) ديدگاه اجتماعي :
در ديدگاه هاي اجتماعي (محي بيرون از عوامل اساسي شکل دهنده خود است و فرايندهايي که به آنها استناد مي شود تا نفوذ بيرون بر درون توجيه يابد عبارتند از جبر اجتماعي و ساختار کلان اجتماع، همانند سازي، ايفاگري نقش و تعامل هاي بين فردي)
ب ) ديدگاه شناختي :
ديدگاه شناختي خود را بعنوان يک ساختار شناختي توصيف مي کند. ميانجي گري دنياي بيرون و درن بوده حوادث و اطلاعاتي را پرداز شگري مي کند. مي اندوزد و سازمان بندي با محرکات وقايع بعدي درگير مي شود.
ج ) خود در ديدگاه شناختي – اجتماعي :
ديدگاه شناختي – اجتماعي خط ارتباطي نظرات شناختي و نظرات اجتماعي بوده و پايه از سويي در اجتماع و تجربيات اجتماعي و از سويي ديگر در فرد و توان شناختي او دارد و متمرکز به فرآيندهاي هم درون و هم بين فردي است. خود در ديگاه شناختي – اجتماعي مفهومي محوري است که نقش ميانجي گر را ميان درون و بيرون ايفا مي کند و عهده دار تنظيم رفتار است. (محسني، 1375)
مفهوم خود از ديدگاه راجرز :
کارل راجزر از رهبران انسانگرايي است. هسته مرکزي ديدگاهش در مورد شخصيت، خود انگاره مي باشد. راجرز توانايي در رسيدن به خود شناسي و خود شکوفايي را به احترام به خود و ادراک پذيرش از سوي ديگران پيوند مي دهد. کسي که در کودکي با احساس پذيرش و اررشمند بودن مواجهه بوده احتمال دارد از خود انگاره مثبتي بهره مند شود. ديگران نظر خوبي نسبت به او داشته باشند و برخوردار از ظرفيت خود شکوفايي باشد. (ساراسون و همکاران 1380)
به نظر راجرز انسان عوامل محيط خود را درک مي کند و در ذهن خود به آن ها معني مي دهد. مجموعه اين سيستم ادراکي و معنايي، ميدان پايداري رواني خود را مي سازد. خويشتن عبارت است از “الگوي سازمان يافته اي ” از ادراکات انسان خويشتن شامل آن قسمت از ميان پديداري مي شود که فرد آن را با مفاهيم “خويشتن” “من” “خود” بيان مي کند. خود ايده آل تمام آن نوع خودپنداري مي شود که انسان دوست دارد از خود داشته باشد. خود ايده آل شامل تمام اداراکات و معايبي مي شود که فرد به آنها ارزش زيادي مي دهد بالقوه با خويشتن او هماهنگ و مرتبط است گرچه “خويشتن” دائماً تغيير مي کند هميشه در هر فرد نوعي سازمان، هماهنگي، ثبات، تجانس و شکل خاص خود را دارد خودپنداري شخص جرياني آگاهانه مداوم و نسبتاً ثابت است.
ثبات و هماهنگي خويشتن :
ثبات خويشتن عبارت است از عدم تعارض بين ادراکات مختلف خويشتن، هماهنگي خويشتن هم يعني تجانس بعبارت ديگر ثبات خويشتن يعني فقدان تعارض بين ادراک خويشتن و تجربه هاي واقعي زندگي را جزر معتقد است که موجود زنده رفتارهايي را اختيار مي کند که با ادراک او از خويشتن خويش همگون باشد طبق نظر راجرز هنگامي ما احساس عدم هماهنگي مي کنيم که بين پندار ما از خويشتن، خود و تجارب واقعي زندگي تعارض پيدا شود. تا زماني که فرد در اين تعارض گرفتار است. موجود انسان دائماً در تلاش نگهداري و تداوم خودپنداري خويش است و اگر بين تجربه هاي زندگي و مفهوم او از خويشتن تضادي حس کند. از خود واکنش دفاعي نشان خواهد داد. راجرز در اين رابطه دو روند دفاعي مهم را ذکر مي کند. از خود واکنش دفاعي نشان خواهد داد. راجرز در اين رابطه دو روند دفاعي مهم را ذکر مي کند. يکي مفدوش کردن به تجربه متضاد اجازه داده مي شود تا به ضمير آگاه يابد : البته بايد چنان مسخ شده باشد که با خودپنداري هماهنگ گردد. مشخص بوسيله مکانيسم انگار، با دور نگهداشتن تجربه از ضمير آگاهف وجود آن به کلي نفي مي کند. يعني او امکان ايجاد خطر براي ساختمان خويشتن را دفع مي نمايد به اين ترتيب شخص نه تنها هماهنگي را تأمين کرده بلکه ثبات خودپنداري را تضمين نمده است. راجرز بر اساس ديدگاه پديدار شناسي معتقد است که وقايع بيرون از موجود به خودي خود براي موجود معني ندارد اين وقايع زماني معني دار مي شود که شخص بر اساس تجارت گذشته و ميل به نگهداري و تداوم سيستم “خويشتن” خود به آن وقايع معنا مي دهد به نظر اصل و ريشه خودپنداري و عدم ثبات و هماهنگي در آن، به کوشش طفل براي کسب و حفظ محبت است. (شاملو، 1372)
مفهوم خود از نظر ساليوان
در جريان فرايند اجتماعي شدن، کودک در معرض موقعيت هاي بي شماري قرار مي گيرد که احساس مي کند توسط سايرين مخصوصاً اشخاص مهم زندگي خود ارزيابي مي شود. در اين گيرودار بسته به موقعيت ها يا عدم موفقيت هايي که کسب مي کند از وجود خود مفهومي درک مي نمايد از آنجا که کودک همواره مي کوشد تا سرحد ممکن از احساس ناراحتي و اضطراب ناشي از عدم موفقيت هاي خود دور باشد. طبيعتاً به آن جنبه هايي از خود که به نظر بزرگترها دل چسب تر و پسنده تر است متکي مي شود و سعي مي کند که آن جنبه هاي از خود که به نظر بزرگترها دل چسب تر و پسنده تر است متکي مي شود و سعي مي کند که آن رفتارهايي را که بئسيله سايريي ناپسند تلقي شده لست از خود جدا نمايد (ايزي، 2536)
خودپنداري از نظر اريکسون
اريکسون معتقد است نوجوانان در هويت در مقابل سردرگمي ابتدا نگران است که در مقايسه با آنچه که احساس مي کند هست. از نظر ديگران چگونه جلوه کند و با اين پرسش روبه رو مي شود که چگونه مهارت ونقش هايي را که قبلاً آموخته است با نمونه هاي شغلي روز پيوند دهد در اين مرحله ديگر تخيلات و نقش هاي کودکانه کار ساز نيستند و در عين حال نوجوان هنوز آمادگي آن را ندارد که به شکل يک بزرگسال رفتار کند.

تشکيل باندها و بحران هويت در انتهاي نوجواني روي مي دهد اريکسون آن را بحران هنجاري مي نامند زيرا معتقد بود رويدادهاي هنجاري محسوب مي شود. عدم موفقيت در اين مرحله باعث مي شود نوجوان فاقد يک هويت منسجم باشد. چنين افرادي از پراکندگي هويت يا سردرگمي نقش رنج مي برد. در اين حالت حس خويشتن وجود ندارد و فرد در مورد جايگاه خود در جهان دچار سردرگمي مي شود، سردرگمي نقش ممکن است به صورت ناهنجاري هاي رفتاري هاي رفتاري نظير بزهکاري و سايکوز آشکار تظاهر کند. مشکلات مربوط به هويت جنسي در اين دوره بروز مي کند.
عاشق شدن فرايندي است که طي آن نوجوان خودانگاره پراکنده خود را به معشوق فرافکني مي کند و به تدريج شکل مشخصي به خود انگاره خويش مي دهد. عاشق شدن و همانند سازي با چهره هاي آرماني روش هايي هستند که نوجوان از طريق آنها تعريف خود را جستجو مي کند. با مشخص تر شدن هويت نوجوان به فضيلت و وفاداري دست مي يابد. وفاداري سنگ بناي هويت است و از ايدئولوژي هاي جزمي و رفاقت هايي تأکيد کننده الهام مي گيرد. سردرگمي نقش وقتي بروز مي کند که جوان قادر به تدوين حس هويت و خلق خود نباشد. (جي سادوک و همکاران، 1282)
اريکسون معتقد بود که بحران هويت بخش جدايي ناپذيري از رشد رواني – اجتماعي سالم است. در همين راستا اغلب روان شناسايي رشد نيز معتقد هستند که نوجواني بايد دوره تجربه نقش ها باشد، بدين معني که افراد جوان در طي آن بتوانند به کندوکاو در رفتارهاي گوناگون، علايق و جهان بيني ها بپردازند. بسياري از باورها، نقش ها و شيوهاي رفتاري ممکن است در تلاش براي دستيابي به مفهوم يک پارچگي از خويش “آزمايش شونده” يا تغيير يابند يا کنار گذاشته شوند نوجوان مي کوشد با تلفيق اين ارزشها و ارزيابي ها به تصوير يک پارچگي از خودش دست يابد (اتکنسون و همکاران ترجا براهني 1387)
خود در نظر يونگ :
در نظر يونگ فرديت يافتن مدنظر است و معتقد است که هدف ارزشمند و تحول شخصيت فرديت يافتن است فرآيند فرديت بمعناي خود شدن و تحقق خود است بصورت فردي يکتا شدن، هستي همگن و منحصر بفرد يافتن، شخصيت عادي از تعارض.
شرايط فرديت يافتن :
1 ) جنبه هايي از شخصيت که تا ميانسالي مورد غفلت قرار گرفته بود آگاهي پيدا کند و اين آگاهي فقط در ميانسالي امکان پذير است.
2 ) اينکه فرديت يافتن آن ارزشها و انديشه هايي که راهنمايي کخ راهنماي نيمه نخست زندگي بوده اند دور بريزيم و به ناهشيار بفرستيم و آن مطالب در ناهشياري به هشياري بياوريم و آنچه ناهشيار مي گويد بپذيريم و انجام دهيم همان نداي درون در انسان فرديت يافته و همه کارکردهاي فردي به توازي هماهنگ دست يافته اند يک کارکرد برتر وجود دارد و هستي همگن در يک سطح است. در برخوردها همه کارکردها برتر است و فرد هيچ گاه نقش بازي نمي کند و خود را با نقش اشتباه نمي گيرد هنگامي نقش بازي مي کنيم که خودمان اعتقاد داريم آن شخصيت ما نيست و در همه جا رفتاري متناسب با شرايط انجام دادن نقش نيست بلکه رفتار متناسب با موقعيت است افراد فرديت يافته همه جنبه هاي شخصيت خود را هماهنگ و يکپارچه مي سازد. (سياسي، 1371)
خود در نظريه نوام :
نظريه نوام که به آن نام تاريخ زندگي و تغيير را داده است. يک نظريه سازه اي بوده و وجود و تأثير گذشته را با زمان حال در هم مي آميزد. او از رشد خود توجيهي ساختاري ارائه مي دهد که هم در زمينه مرضي طبيعي و هم در زمينه مرضي کاربرد دارد و در زمينه مرضي روش درمانگري باليني – تحولي را پايه ريزي مي کند. نخست ويژگي ديدگاه آن است که تاريخ زندگي و فعاليت هاي تغيير دهنده فرد را به نحوي اصلي با يکديگر پيوند مي دهد. تاريخ زندگي فقط به محتواي تجربيات زندگي رجوع ندارد. بلکه همچنين به فعاليت هايي که ساختارهاي ذهني قلبي در حال حاضر انجام مي دهند. معطوف مي باشند به اين صورت که هر تغيير ناشي از رشد امکان مناسب را براي ترکيب يا سازمان دهي جديدي فراهم مي آورد. ولي اين امکان مي تواند موقعي تحقق يابد ته فرد هنوز زير تأثير ساختارهاي قبلي و اولي به صورت محتوا تغيير شکل مي دهند عزيز شمرده مي شوند و تصاوير تاريخ زندگي را تقويت مي کنند. ولي اغلب اين انسجام صورت پيدا نمي کند و عدم تحقق منجر به امري مي شود که نوام آن را فشردگي لايه ها ناميده است.
منظور از فشردگي لايه ها شکلي از زيستن تاريخ زندگي است که در آن نظام هاي قبلي خود بطور همزمان، با نظام هاي بعدي، در کنار هم زيسته و با يکديگر تجربه مي شوند ولي در هر دو حال يعني در ساختارهاي قبلي در ساختارهاي بعدي ادغام شوند و چه بر خلاف آن منجر به فشردگي لايه ها گردند. نظام هاي اوليه خود و نتايج آن هميشه جزئي از نظام هاي ارجاعي فرد را مي سازد. منتها وقتي نتيجه مثبت باشد و نظام قبلي در نظام بعدي ادغام شوند، از شيو? زندگي و يا تداوم در تارخ زندگي ياد مي شود. در مواقع نتيجه منفي و يا در منفي ترين شرايط از پديده فشردگي لايه ها سخن مي رود که منظور از آن وجود عدم تجانس در نظام خود يعني اين امر است که “خود” بر حسب زمينه ها در سطوح مختلف عمل مي کند.
خود در نظريه هارتز :
هارتز مفهوم خود را در محتوا و ساختار آن توصيف مي کند او محتوا يا آنچه را که در زبان ديگر صاحب نظراتي چون ويليام و ديمون خود موضوعي ناميده شده است از ساختار آن يعني سازمان يابي اطلاعات در مورد “خود”، مجزا دانسته و سعي دارد تغييرات پويا و تحولي در دو جنبه را با استناد و به پژوهش هاي مکرر خود روش سازد.
تغيير در محتواي مفهوم خود :
محتواي مفهوم يا صفات و ويژگي هايي که فرد با ارجاع به آنها خود را توصيف مي کند، به موازات سن تغيير مي پذيرند روند تغييرات موجود به اين صورت است که کودک خردسال در آغاز خود را از خلال ويژگي هاي بدين و مادي (مانند قد، جنس، ظاهر و …) توصيف مي کند سپس استناد به اعمال، فعاليت ها، مهارت ها و امثال آن افزايش مي يابد و بالاخره در سطحي پيشرفته تر توجه به توصيف خود از خلال ابعاد رواني مانند هيجانات (عواطف و خلق و خو) انگيزه ها و امور شناختي معطوف مي گردد و اين استناد به اين نوع توصيف گرها فزوني مي يابد. حرکت تحولي در توصيف خود از بيرون اجتماعي به سوي دروني رواني است.


دیدگاهتان را بنویسید