6- آيا حافظه کاري در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و افراد افسرده متفاوت است؟
7- آيا حل مسئله در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و افراد بهنجار متفاوت است؟
8- آيا حل مسئله در افراد افسرده و بهنجار متفاوت است؟
9- آيا حل مسئله در افراد افسرده و افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي متفاوت است؟
10- آيا عملکرد اجرايي در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و افراد بهنجار متفاوت است؟
11- آيا عملکرد اجرايي در افراد افسرده و بهنجار متفاوت است؟
12- آيا عملکرد اجرايي در افراد افسرده و افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي متفاوت است؟
فرضيه هاي پژوهش
1- توجه انتخابي در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري عملي و افراد بهنجار متفاوت است.
2- توجه انتخابي در افراد افسرده و بهنجار متفاوت است.
3- توجه انتخابي در افراد افسرده و افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي متفاوت است.
4- حافظه کاري در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و افراد بهنجار متفاوت است.
5- حافظه کاري در افراد افسرده و بهنجار متفاوت است.
6- حافظه کاري در افراد افسرده و افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي متفاوت است.
7- حل مسئله در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و افراد بهنجار متفاوت است.
8- حل مسئله در افراد افسرده و بهنجار متفاوت است.
9- حل مسئله در افراد افسرده و افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي متفاوت است.
10- عملکرد اجرايي در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و افراد بهنجار متفاوت است.
11- عملکرد اجرايي در افراد افسرده و بهنجار متفاوت است.
12- عملکرد اجرايي در افراد افسرده و افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي متفاوت است.
تعاريف واژه ها و اصطلاحات
الف: تعاريف مفهومي يا نظري
افسردگي8:
اختلالي در DSM – IV 2 است که حداقل پنج تا از علايم زير را در يک دوره دو هفته اي به همراه داشته باشد:
خلق افسرده در اکثر اوقات روز، کاهش علاقه مندي يا لذت بردن، کاهش وزن بدون دليل، کم خوابي، کندي رواني حرکتي، احساس خستگي، احساس بي ارزشي يا گناه مفرط، احساس بلاتصميمي و افکار مکرر درباره مرگ (سادوک و سادوک، 2007 ؛ ترجمه پورافکاري، 1388).
اختلال وسواس فکري ـ عملي3:
وسواس ها4 عبارتند از افکار، تصاوير ذهني و تکانه هاي5 (رانه هاي6) ناخواسته و مزاحم (هاوتون، سالکووس، کيس، کرک و کلارک، به نقل از قاسم زاده، 1389).
اختلال وسواس ـ اجباري (OCD) با گروه متنوعي از علائم که شامل افکار مزاحم، تشريفات، اشتغال هاي ذهني و اعمال وسواسي است تظاهر مي کند. اين افکار يا اعمال تکراري موجب ناراحتي شديد بيمار مي گردد. اعمال يا افکار وسواسي وقتگير هستند و بطور قابل ملاحظه با برنامه هاي عادي، کارکرد شغلي، فعاليت هاي اجتماعي معمول يا روابط تداخل مي نمايد. شخص مبتلا به OCD ممکن است وسواس فکري، وسواس عملي، يا هر دو را داشته باشد (سادوک و سادوک، 2007؛ ترجمه پورافکاري، 1388).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

توجه انتخابي:
ما بخش کوچکي از محرک هاي اندام هاي حسي خود را هشيارانه ادراک مي کنيم و بقيه را ناديده مي گيريم، به اين فرايند توجه انتخابي مي گويند (پينل، 2007 ؛ ترجمه فيروزبخت، 1387).
حافظه فعال:
مخزني موقت که بازده حافظه فعال را به محض اينکه توجه هشيارانه فرد به مسئله اي معطوف مي شود تسهيل مي نمايد.توانايي نگهداري اطلاعات در ذهن حين انجام تکاليف پيچيده . توانايي استفاده از تجربه هاي قبلي براي موقعيت فعلي و ا ستفاده از راهبردهاي حل مسئله برآينده نيز با حافظه کاري در ا رتباط است .( داوسن و گواير، 2004؛ ترجمه ميرمهدي ، 1386).
حل مسئله:
فرايند تفکر منطقي و منظمي است که به فرد کمک مي کند تا هنگام مواجهه به مسايل و مشکلات راه حل هاي گوناگون را جستجو کرد و سپس بهترين راه حل (کم هزينه ترين و اثربخش ترين) را انتخاب نمايد (فولادي، 1382).
عملکرد اجرايي:
عملکردهاي اجرايي مستلزم توانايي شخص در نظم دهي و هدايت رفتار خود است (مارنات، 2003).کارکردهاي عالي شناختي و فراشناختي هستند که مجموعه اي از توانايي هاي عالي شناختي شامل خودگرداني ، بازداري ، خودآغازگري ، برنامه ريزي ، انعطاف شناختي و کنترل تکانه را به انجام مي رساند( ويانت وويليس ، 1988؛به نقل از عليزاده ، 1385).
ب: تعاريف عملياتي
افسردگي: منظور نمره اي است که فرد در پرسشنامه افسردگي بک به دست آورده است.
اختلال وسواس فکري ـ عملي: منظور نمره اي است که فرد در پرسشنامه وسواسي ـ اجباري مادزلي به دست آورده است.
توجه انتخابي: منظور نمره اي است که فرد در آزمون استروپ به دست آورده است.
حافظه فعال: منظور نمره اي است که فرد در آزمون حافظه فعال به دست آورده است.
حل مسئله: منظور نمره اي است که فرد در آزمون برج لندن به دست آورده است.
عملکرد اجرايي: منظور نمره اي است که فرد در آزمون دسته بندي کارتهاي ويسکانسين به دست آورده است.
فصل دوم
“ادبيات و پيشينيه پژوهش”
مقدمه:
در تحقيق حاضر به مقايسه مؤلفه هاي شناختي افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي، افسرده و افراد بهنجار پرداخته شده است. در اين فصل به توصيف اختلال افسردگي، اختلال وسواس فکري ـ عملي، روان شناسي شناختي و قلمرو روان شناسي شناختي، مؤلفه هاي شناختي (حافظه فعال، توجه انتخابي، حل مسئله و عملکرد اجرايي) پرداخته مي شود و در نهايت مروري بر پيشينه داخلي و خارجي پژوهش صورت خواهد گرفت.
افسردگي:
افسردگي مرضي9، به قدري شايع است که سرماخوردگي روان پزشکي، لقب گرفته است (سيلگمن، 1975). بيمار افسرده دچار وضعيتي شده است که شبهات حرکت کردن را ندارد و از طرف ديگر نسبت به شرايطي که در آن قرار گرفته نالان و نااميد است (ويليامز2 ،1992).
سازمان جهاني بهداشت تخمين زده است که اختلال افسردگي و اضطرابي در رأس فهرست بيماري هاي رواني قرار خواهند گرفت و حدود 25 درصد مراجعين به مراکز بهداشتي در جهان را به خود اختصاص خواهند داد (لمبرت، 2006).
مطالعاتي که به بررسي ميزان شيوع افسردگي در ايران پرداخته اند، احتمال ابتلاي زنان به افسردگي (5/30 درصد) را بيشتر از مردان (7/16 درصد) برآورد کرده اند (کاوياني، جواهري و بحرايي، 1384).
از آنجا که افسردگي اختلالي ناتوان کننده است و مي تواند مزمن و يا عود کننده نيز باشد، شناخت عوامل خطرزا و مداخله زود هنگام در رابطه با آن ها از اهميت برخوردار است (استافر،2000).
الگوهاي نظري درباره سبب شناسي اختلال افسردگي:
نظريه پردازان با توجه به بنيادهاي تئوريک خود هر يک تبيين خاصي براي اختلال فوق ذکر کرده اند که طيف گسترده اي از عوامل زيست شناختي تا شناختي، رفتاري و از اين قبيل را در بر مي گيرد.
الگوي زيست شناختي:
تعداد زيادي از مطالعات نابهنجاري هاي مختلف در متابوليت هاي آمين هاي بيوژنيک ـ مثل 5 ـ هيدروکسي ايندول استيک اسيد، هومووانيليک اسيد، و 3 متوکسي ـ 4 هيدروکسي فنيل گليکول ـ در خون، ادرار، مايع مغزي ـ نخاعي بيماران مبتلا به اختلال هاي خلقي نشان داده اند. داده هاي گزارش شده با اين فرضيه هماهنگ است که اختلال هاي خلقي با بي نظمي ناهمگون آمين هاي بيوژنيک همراه هستند.
آمين هاي بيوژنيک: از آمين هاي هاي بيوژنيک، نوراپي نفرين و سرتونين دو ناقل عصبي هستند که بيش از همه در فيزيوپاتولوژي اختلال هاي خلقي مطرح مي باشند.
نوراپي نفرين: رابطه اي که مطالعات علوم پايه بين کاهش تعداد گيرنده هاي بتا آدرنرژيک و پاسخ باليني به ضد افسردگي ها نشان داده اند احتمالاً متقاعد کننده ترين بخش داده هاي حاکي از نقش مستقيم سيستم نورآدرنرژيک در افسردگي است. انواع ديگر قرائن، دخالت گيرنده هاي پيش سيناپسي بتادو آدرنرژيک را در افسردگي نشان داده اند، چون فعال شدن اين گيرنده ها موجب کاهش مقدار نوراپي نفرين آزاد شده مي گردد. گيرنده هاي بتادو آدرنرژيک پيش سيناپسي نيز روي نورون هاي سروتونورژيک قرار گرفته و ميزان سروتونين آزاد شده را تنظيم مي کنند. وجود داروهاي ضد افسردگي نورآدرنرژيک، مؤثر از نظر باليني مثل ونلافاکسين نقش نوراپي نفرين رت در فيزيوپاتولوژي حداقل برخي علائم افسردگي تقويت مي کند.
سروتونين: با تأثير شگرفي که مهار کننده هاي اختصاصي جذب مجدد سروتونين مثلاً، فلئوگزتين در درمان افسردگي گذاشته است، سروتونين به صورت يک ناقل عصبي بيوزنيک آمين که بيشترين رابطه را با افسردگي دارد در آمده است. شناسائي چندين نوع فرعي گيرنده سروتونين نيز در جوامع پژوهشي هيجان مربوط به توليد داروهاي مؤثرتر را براي درمان افسردگي بيشتر کرده است. علاوه بر اينکه ساير افسردگي هاي سروتونرژيک در درمان افسردگي مؤثرند، انواع ديگري از داده ها حاکي است که سروتونين در فيزيوپاتولوژي افسردگي درگير است. تخليه سروتونين ممکن است زمينه ساز افسردگي شود؛ و در برخي از بيماري انتحاري غلظت متابوليت هاي سروتونين در پائين است و تراکم مکان هاي جذب سروتونين در سطح پلاک ها نيز پائين است (سادوک و سادوک، 2003).
الگوي روان تحليل گري:
نخستين نظريه افسردگي در چارچوب روان تحليل گيري توسط فرويد و آبراهام ارائه شد. وجود مشابهت بين افسردگي باليني و واکنش عزا به دليل از دست دادن فردي محبوب نقطه آغاز اين نظريه بود، چون هر دو مورد نشانه هايي مانند کاهش اشتها، اختلال خواب، ناتوانايي در اخذ لذت از زندگي، گوشه گيري، خمودگي و جز آن مشاهده مي شود (دادستان، 1380). بدون شک بسياري از افراد بدون اينکه عزيزي را از دست بدهند، چنين حالات و خلق افسرده را تجربه کرده اند. در نظريه هاي روانکاوي، افسردگي به عنوان واکنشي در مقابل فقدان تعبير شده است. حال اين فقدان هر موضوعي (از دست دادن شغل، از دست دادن حمايت خانواده و از اين قبيل) مي تواند باشد. روان تحليل گران براي تبيين اين نظريه معتقدند که فرد افسرده واکنش شديدي در برابر فقداني که داشته نشان مي دهد، چون موقعيت کنوني تمام ترس ها و احساساتي را که با فقدان خاصي در کودکي، همراه بوده اند را احيا مي کند (هيلگارد و همکاران، 1381).
فرويد افسردگي را مخصوص افراد خودخواه و خودمحور دانست و معتقد بود که عوامل مهيا کننده و زير بنايي افسردگي، از زمان کودکي ايجاد مي شود. به نظر او، اگر کودکي در مرحله دهاني دچار محروميت شد و در همين مرحله تثبيت گشت، ممکن است به اتکا به ديگران گرايش پيدا کند و اعتماد به نفس و عزت نفس خود را در گروه تائيد و توجه آنان بداند. حال اگر يکي از اين افرادي که فرد به او متکي شده است، از دست برود، فرد به سبب اين فقدان عاطفي دچار افسردگي مي شود (شاملو، 1368).

الگوي رفتاري:
لوينسون و همکارانش در زمه پيشگامان تحقيق روي افسردگي از نقطه نظر رفتاري بوده اند. بطور کلي، آن ها تأکيد مي کنند که ميزان پائين بازده رفتار و احساس غم يا ناراحتي همراه با افسردگي ناشي از ميزان پائين تقويت مثبت است. بر طبق اين ديدگاه نقص واقعي در مهارتهاي اجتماعي يکي از علل عمده ميزان پائين تقويت مثبت به شمار مي آيد (ساراسون و ساراسون، 1371).
برخي توضيحات رفتاري نيز به جدائي و فقدان پرداخته اند، فرستر10 و لوينسون2، هر دو تأکيد مي ورزند که تقويت مثبت ناکافي، در به وجود آمدن افسردگي نقش دارد. فقدان يا جدائي از شخص مورد علاقه احتمالاً موجب کاهش تقويت مثبت خواهد شد. در عين حال تقوينت ناکافي نيز مي تواند از عواملي همچون نداشتن مهارتهاي فني و حرفه اي و اجتماعي براي بدست آوردن پاداش هاي مطلوب ناشي شود (نلسون، ايزرائيل، 1371).
رم (1977) يک مدل خود کنترلي را براي افسردگي ارائه نمود که در آن علائم افسردگي با نقص در سه حوزه خود کنترلي شامل بازبيني خود، خودارزيابي و خودت تقويت گري ارتباط دارد. به اين صورت که بيمار افسرده در زمينه بازبيني خود تنها رويدادهاي منفي را مورد توجه قرار مي دهد و اينکه افراد افسرده ملاک هاي غيرواقع بينانه، کمال گرايانه و کلي براي خودشان در نظر مي گيرند که اين امر هم دسترسي به اهداف را دشوار مي کند و هم تقويت خود را مانع مي گردد (کابالو3، 1998).
الگوي شناختي بک:
از سال 1967، يکي از بانفوذترين نظريه هاي افسردگي، نظريه آرون تي بک بوده است. روانپزشکي که در اوايل حرفه خود از نظريه هاي روان پويشي افسردگي سرخورده شد و نظريه شناختي افسردگي خود را به وجود آورد. در حالي که برجسته ترين نشانه هاي افسردگي عمدتاً نشانه هاي عاطفي يا خلقي در نظر گرفته مي شدند، بک فرض کرد که نشانه هاي شناختي افسردگي اغلب مقدم بر نشانه هاي خلقي هستند و باعث آن ها مي شوند و نه برعکس براي مثال، اگر فکر کنيد درمانده يا زشت هستيد، چنانچه اين افکار به خلق افسرده منجر شدند، نبايد تعجب کنيد. نظريه بک ـ که در آن شناخت هاي منفي مهم هستند ـ ظرف چند سال گسترده تر شده است در حالي که هنوز فرض هاي اساسي آن حفظ شده اند. اولاً، طرحواره هاي دپرسوژنيک يا عقايد کژکار وجود دارند که خشک و افراطي هستند و نتيجه عکس مي دهند. نمونه اي از عقيده کژکار (که فرد معمولاً از آن آگاه نيست) اين است “اگر همه مرا دوست نداشته باشند، در اين صورت زندگي من بي ارزش است” طبق نظريه شناختي چنين عقيده اي، فرد مبتلا به آن اگر با طرد اجتماعي روبرو شود، براي مبتلا شدن به افسردگي آماده مي کند. از طرف ديگر کسي که عقيده کژکار “من آدم کامل موفقي نيستم، پس اصلاً آدم نيستم” را در سر مي پروراند، چنانچه مانند يک انسان درمانده احساس کند، نسبت به ايجاد افکار منفي و عاطفه منفي افسرده پذير خواهد بود. تصور مي شود که اين عقايد و طرحواره هاي افسرده کننده در مدت کودکي و نوجواني در اثر تجربيات منفي فرد با والدين يا آدم هاي مهم ديگر ايجاد ميشوند و به عنوان بيماري پذيري ارثي زيربنائي يا آسيب پذيري در برابر مبتلا شدن به افسردگي، انجام وظيفه مي کنند (بک، 1967؛ شر، اينيگرام و سگال، 2005، به نقل از باچر11، مينکا2، هولي3، 2007). نظريه بنيادي درمان شناختي بر اين باور استوار است که براي آگاه شدن از ماهيت يک واقعه هيجاني يا آشفتگي، تمرکز کردن روي محتواي شناختي واکنش فرد به آن رويداد ناراحت کننده با جريان افکار ضرورت دارد. هدف اين است که با استفاده از از افکار خودمان درمان جويان براي دستيابي به طرحواره هاي اصلي و بازسازي طرحواره، نحوه اي که آن ها فکر مي کنند، تغيير داده شود. اين کار با ترغيب کردن درمان جويان به گردآوري و ارزيابي شواهدي که از عقايد آن ها حمايت مي کند صورت مي گيرد (کري، 1387).
سخن اصلي نظريه شناختي افسردگي آن است که اين رويدادها به تنهايي نيستند که عامل ايجاد واکنش هاي هيجاني و رفتاري ما هستند بلکه در اين نظريه براي انسان اراده آزاد و ذهني قائليم که با معنا بخشي به رويدادها در فرايند پردازش اطلاعات حالت هاي هيجاني متفاوت را رقم مي زند (ويليامز، 1992).
مدل شناختي بک طور طرحواره اي در شکل 1 ـ 2 نشان داده شده است. در اين مدل نظر بر آن است که تجربه در افراد به تشکيل فرض ها و يا طرحواره هايي درباره خويشتن و جهان مي انجامد و اين فرض ها يا طرحواره ها خود، در سازمان بندي ادراک و در کنترل و ارزيابي رفتار مورد استفاده قرار مي گيرند (فنل، 1989).
تجربه اوليه
شکل گيري فرض هاي ناکارآمد
رويداد حساس
فعال شدگي فرض ها
افکار خودآيند منفي
نشانه هاي افسردگي
جسمي شناختي عاطفي انگيزشي رفتاري
(شکل 1-2): مدل شناختي افسردگي (به نقل از فنل، 1989)
همسو با اين نقطه نظر بک معتقد است که مراجعين افسرده عقايد تحريف شده، منفي معيني در مورد خودشان، دنيا و آينده مي سازند (فولکمن12 و لازاروس2، 1984). تحريف هاي شناختي خطاهاي منطقي هستند که باعث بازنمايي هاي نادرستي از واقعيت هاي مي گردند (مبيني، 1376).
نمونه اي از تحريف هاي شناختي به شرح ذيل مي باشد:
ذهن خواني3: فکر مي کنيد، بدون شواهد کافي مي دانيد که ديگران به چه چيزي فکر مي کنند. مثل: “جواب سلامم را نداد، پس حتماً از دست من ناراحت است”.
پيش گويي4: پيش بيني مي کنيد که حوادث آينده بد از آب درمي آيند يا اين که خطرات زيادي شما را تهديد مي کند. مثل: “در امتحان شکست مي خورم” يا “کاري گير من نخواهد آمد”.
فاجعه سازي5: معتقديد که هر چه اتفاق افتاده يا اتفاق خواهد افتاد به شدت افتضاح، ناخوشايند و غيرقابل تحمل است. مثل: “افتضاح مي شود اگر در دانشگاه قبول نشوم”.
برچسب زدن6: به خودتان يا ديگران صفات کلي و منفي نسبت مي دهيد. مثل: “من آدم بدبختي هستم” يا “من آدم بي ارزشي هستم”.
ناديده گرفتن جنبه هاي مثبت7: مدعي هستيد که کارهاي مثبت خودتان يا ديگران پيش پا افتاده و ناچيز هستند. مثل: “اين کار از عهده همه بر مي آيد” يا “قبول شدن در کنکور که کار مهمي نيست”.

فيلتر منفي8: تقريباً هميشه جنبه هاي منفي را مي بينيد و به جنبه هاي مثبت توجه نمي کنيد. مثل: “هيچ کس مرا دوست ندارد”.
تعميم افراطي13: بر پايه يک حادثه، الگوهاي کلي منفي را استنباط مي کنيد. مثل: “اين اتفاق هميشه براي من رخ مي دهد”. (ليهي2 ، 2003).
الگوي شناختي ـ رفتاري:
الگوي شناختي رفتاري از حرکت هاي دو سويه اي ناشي شد که طي آن درمانگران رفتاري دريافتند که شناخت، واسطه ي تغييرات رفتاري است. حال آنکه درمانگران شناختي اذعان کردن که رفتار، مستقيماً به وسيله شناخت، تحت تأثير قرار مي گيرد (کندال و هولون، 1979، به نقل از ترن3 ، 2005).


دیدگاهتان را بنویسید