9- هويت آذربايجاني و فاکتورهاي ملي / قومي
9-1- بيان موضوع
منظور از فاکتورهاي ملي و محلي در واقع تقابل دو نوع تعلق قومي در برابر تعلق ملي است . الگوي دولت ملت سازي در اروپا محصول دوران مدرنيته بود ، اما اين الگو زماني در ايران پياده شد که نزديک دو قرن ازتشکيل اين نوع سيستم سياسي در اروپا گذشته بود . در نتيجه شرايط بين المللي تغيير يافته و روش هايي که اين دول در ساختن دولت ملت در کشورهاي خود به کار بردند ، با توجه به مختصات زماني و مکاني ( قرن بيستم و خاورميانه ، ايران ) عملاً قابل کاربست نبود . با اين وجود در دوره پهلوي رضاخان بدون آنکه تغييري در نگرش نسبت به دولت ملت و از طرف روش هاي ايجاد تعلق ملي نمايد ، دقيقاً همان الگوي قرون هجدهمي را براي ايجاد دولت ملت در ايران به کار برد . در اين پروژه ، حقوق زباني و قومي ، ملل ساکن در ايران ناديده گرفته شد و هويت ملي تنها از دريچه زبان فارسي و تاريخ آريايي قابل فهم گرديد . بنابراين ، مقاومت هايي که از سوي اقوام ايراني ترک و کرد و عرب و … در مقابل اين پروژه صورت گرفت ( که هنوز هم ادامه دارد ) ، منجر به اين مساله شد اين پروژه ، يعني پروژه دولت ملت ( در مفهوم اروپايي آن ) ، به صورت پروژه اي ناقص و حتي ناکارآمد باقي بماند . درمورد نگرش اعضاي اين انجمن ها به اين روند ، ( روند دولت ملت سازي و تعلق ملي به جاي تعلق قومي ) ، مي توان گفت که فعالين اين انجمن ها تعريفي متفاوت از تعلق ملي عرضه مي کنند . از نظر فعالين اين انجمن ها ، مليت ايراني ، مليتي متکثر از اقوام متعدد ساکن در ايران و نه حاصل و مساوي يک قوم يا زبان خاص به نام فارسي . بنابراين ، در اين انجمن ها نسبت به دولت ملي با تعريف پلوراليسم قومي ، رويکرد مثبتي وجود دارد ، اما مادامي که اين هويت ملي برابر با فارسيزاسيون اقوام غير فارس ايران باشد ، اعضاي اين انجمن ها تعهدي نسبت به آن نداشته و به نقد آن مي پردازند . بنابراين طبيعي است که يکي از نقدهاي فعالين اين انجمن ها به جريان روشنفکري و حتي بعضاً آکادميک ايران ، متوجه روايت اين گروه از مفهوم هويت ملي باشد . لذا هويت ملي اي که از سوي فعالين اين انجمن ها مد نظر است نوعاً متکثر و ناهمگون است که مجموعاً تحت نام هويت ملي ايراني بايد به رسميت شناخته شود . در اين بخش ، به چند موضوع مختلف ، اما مرتبط به هم مي پردازيم . اول آنكه مقدمه اي درباره مفهوم ملت و هويت ملي در چارچوب نظريات انسان شناختي و جامعه شناختي مطرح مي كنيم . سپس همين مقدمه را در مورد مفهوم قوميت و هويت قومي ارائه كرده و در آخر نسبت ميان اين دو مفهوم را بررسي مي كنيم . هدف از طرح چنين مباحثي اين است كه ببينيم ، آيا زماني كه از هويت آذربايجاني صحبت مي شود ، اعضاي انجمن ها اين هويت اجتماعي را در يك مفهوم بندي ملي ( ملت آذربايجاني ) تعريف مي كنند ، يا اينكه هدف شان از طرح چنين هويتي ، يك هويت قومي ( قوميت آذربايجاني ) است . به اين ترتيب اين بحث ، روشن مي كند كه آيا مي توان مردم آذربايجان را يك ملت منحصر به فرد در درون مليت ايراني متصور شويم ، ( يعني ملتي در مجموعه ملت يا ملتهاي ايراني ) ، يا اينكه هويت مردم آذربايجان ، به صورت محلي تنها در قالب هويت قومي قابل تعريف است ، ( يعني قوميت آذربايجاني در مجموعه ملت يا ملتهاي ايراني ) ؛ با اين مقدمه به ناسيوناليسم آذري ، ريشه ها ، اهداف و ويژگي هاي آن مي پردازيم . مطابق نظر اعضاي انجمن ها ، گفتمان ناسيوناليستي در تعريف هويت آذربايجاني ، بر ديگر گفتمان ها و ايدولوژي هاي هويتي نظير گفتمان اسلامي ، ماركسيستي ، ليبرالي ، فمينيستي و … ، در تعريف هويت آذربايجاني توسط انجمن ها ، غلبه دارد . اين افراد معتقدند كه گفتمان ناسيوناليستي ، بدون آنكه مغايرتي با گفتمان هاي متكثر ديگر داشته باشد ، همه آن گفتمان ها را در يك هدف مشترك ، يعني هويت آذربايجاني ، جمع كرده و تحت الشعاع خود قرار داده است . اما عمده ترين مباني نظري ناسيوناليسم آذربايجاني ، همانگونه كه اكثر قوم پژوهان ايراني متذكر گرديده اند ، ايدولوژي فرا ناسيوناليستي ” پان تركيسم ” بوده است . بنابراين در تبيين ناسيوناليسم آذري ، ضمن آشنايي با مباني نظري ايدولوژي هاي پان و از جمله پان تركيسم ، به تأثير و تأثرات آن بر ناسيوناليسم آذري اشاره مي شود .
9-2- روايت اعضاي انجمن ها

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

همانطور كه اشاره شد ، در اين بخش ، ضمن آشنايي با دو مفهوم ملت و قوميت و نسبت آن دو با هم در ادبيات انسان شناختي و جامعه شناختي ، به تعاريف اعضاي انجمن ها از اين دو مفهوم پرداخته و هويت آذربايجاني را بر مبناي اين تعاريف مورد بررسي قرار دهيم . اما اينكه مفهوم ملت و هويت ملي چه جايگاهي در علوم اجتماعي دارد ، موضوعي است كه در ذيل بدان پرداخته مي شود ؛
9-2-1- مفهوم ملت و هويت ملي
واژه ” ملت ” ، ترجمه اي است از واژه Nation كه در زبان اروپايي از ريشه لاتين Natio و Nascre به معني ” زايش ” و ” تولد ” مي آيد . معناي ابتدايي اين واژه به مفهوم گروهي انساني بوده است داراي يك منشأ مشترك بوده يا چنين منشأيي به آنها منسوب شده باشد . از اين رو Nation در معني آغازين خود به واژگاني چون ، ” نژاد” و ” مردم ” نزديك بوده است ( برتون : ضميمه مترجم : 1380 : 243 ) آكادمي فرانسه در اواخر قرن هفده ( 1694 ) ملت را ” مجموعه ساكنان يك دولت در يك كشور واحد كه تحت قوانين مشتركي زندگي كرده و از زبان واحدي استفاده مي كنند ، تعريف مي كرد . دو قرن بعد ” ارنست رنان ” ، حاصل تلاش گسترده قرن 19 براي ابداع مفهوم ملّت را در بخش معروفي از نوشته خود ملت چيست ؟ ( 1882 ) چنين بيان مي كند :
” ملت يك روح است ، يك اصل معنوي . دو چيز كه در واقعيت يك چيز بيش نيستند ، اين روح و اين اصل معنوي را مي سازند . از يك سو ميراثي غني و مشترك از خاطرات و از سوي ديگر وفاق كنوني ، تمايل به زندگي مشترك ، به ارزشمند ساختن ميراث دست ناخورده و بازمانده از پيشينيان . بنابراين ملت ، نوعي همبستگي عظيم است كه خود ناشي از احساس فداكاري هايي است كه در گذشته به انجام رسيده اند و فداكاري هايي كه باز هم آمادگي انجامشان در آينده وجود دارد . بنابراين ملت وجود يك گذشته را ايجاب مي كند . با اين حال در زمان حال است كه مفهوم ملت تبلور مي يابد ، زيرا بيش از هر چيز در وفاق و تمايلي رخ مي نمايد كه براي ادامه زندگي مشترك ديده مي شود . ” ( همان ) .
در فرهنگ بزرگ روبر ( Robert ) ، ملت چنين تعريف شده است : ” يك گروه انساني نسبتاً گسترده كه خصوصيت آن در آگاهي اش نسبت به وحدت خويش و اراده اش براي زندگي مشترك است . ” ( همان : 244 ) . در فرهنگ آكسفورد نيز كمابيش به همين معني بر مي خوريم . به نظر فكوهي ملت ، چنين تعريف مي شود : ” يك نژاد يا مردم متمايز كه خصوصيت آن داشتن تبار ، زبان ، يا تاريخ مشترك است و عموماً در يك واحد سياسي مشخص سازمان يافته و سرزمين مشخصي را نيز اشغال كرده است . ” (همان ). اسميت نيز با پيشنهاد تعريف زير براي ملت که تا حدود زيادي از تصورات و مفروضات بيشتر يا همه ناسيوناليست ها استخراج شده است ، آغاز مي کند : ” ملت ، جمعيت انساني اسم داري است که در داشتن سرزمين تاريخي ، اساطير مشترک و خاطرات تاريخي ، توده مردم ، فرهنگ عمومي ، اقتصاد مشترک و حقوق و تکاليف حقوقي مشترک براي همه اعضا ، اشتراک داشته باشند ” ( اوزكريملي : 1383: 210 ) . اوتو بائور ملت را ” مجموعه انسانهايي كه در يك جماعت با سرنوشت مشترك به هم پيوند خورده اند ” و كارل كائوتسكي محور ملت را اشتراك زبان مي دانست . اما در ماركسيسم – لنينيسم ، استالين بود كه در سال 1913 به دستور لنين مقاله مفصلي با عنوان ” مسأله ملي و سوسيال دموكراسي ” كه بعدها به عنوان ” ماركسيسم و مسأله ملي ” به آن داده شد را منتشر كرد و در آن ملت را ” يك جماعت انساني با دوام كه در طول تاريخ تشكيل گرفته و بر پايه اشتراك زبان ، سرزمين ، حيات اقتصادي و شكل بندي رواني كه خود را در اشتراك فرهنگي نشان مي دهد ، استوار باشد ” تعريف كرد . اين تعريف به محور اساسي مفهوم ملت در ماركسيسم شوروي بدل شد . بلشويك ها پيش از به قدرت رسيدن امپراطوري تزاري را ” زندان خلق ها ” مي ناميدند و از عنصر ملي گرايي و حقوق ملي به عنوان يكي از شعارهاي اصلي خود استفاده مي كردند( برتون : از يادداشت هاي مترجم :1380 : 3-52 ) . هيئت نيز در بررسي خصوصيات ملت ها ، به وجوه مشترك زير اشاره مي كند : 1.سرزمين يا وطن 2.دين يا مذهب و يا آرمان 3.اصل و ريشه يا قوميت 4.تاريخ 5. فرهنگ و زبان و 6.تابعيت . به نظر وي در تشكيل ملت وجود يكي از وجوه مشترك فوق ضروري است . اغلب اوقات چند عامل مشترك وجود دارد كه با هم تشكيل مليت واحد مي دهد . تركيب و اهميت عواملي كه مليت ها تشكيل مي دهند در همه ملل يكسان نيست . در بعضي كشورها وطن عامل اصلي مليت را تشكيل مي دهد مانند سويس . در جاي ديگر قوميت عامل اصلي است مانند آلمان . در كشور اطريش كه قوميت آن با آلمان يكي است مذهب كاتوليك سبب استقلال ملي است . در كشور فرانسه و چين فرهنگ عامل اصلي مليت است و در آمريكا تابعيت مهمتر از ساير مشخصات ملي است (هيئت :c1385 : 6 ) .
9-2-2- مفهوم قوميت و هويت قومي
واژه قوم يا Ethnic از واژه اتنوس و اتنيکوس ريشه گرفته است و ريشه يوناني دارد ( گودرزي و طالب : 1382 : 113 )در زبان انگليسي واژه Ethnic عمدتاً به اقليت هاي غير آنگلوساكسون در آمريكا اطلاق مي شد . در يونان باستان Ethnos به قبايل كوچنده اي اطلاق مي شد كه هنوز در شهرها يا پوليس ها ( Polis) مستقر نشده بودند ( برتون : ضميمه مترجم : 1380 :233) .در واقع يوناني ها غير خود – يعني افراد حاشيه اي و بربرهاي خارجي – را ethnea مي ناميدند و از خود به عنوان genos hellenon ياد مي کردند (مرشدي زاد : 1383 : 13 ) . در اين مفهوم مي توان چندين تقابل را مشاهده كرد . نخست تقابل ميان نوع زيست شهري و نوع زيست غير شهري و غير ساكن كه خود به معني تقابل دو نظام سازمان يافتگي است . اين امر نوعي تقابل ديگر را نشان مي دهد كه ميان سياست و عدم سياست يا ميان دولت و عدم دولت مي توان بر آن تأكيد كرد . قوم ها ، گروه هايي خارج از حوزه سياست تلقي مي شدند ، زيرا اين حوزه به شهر محدود مي شد . تقابل ديگر ، ميان خداباوري شهروندان و ” بي دين ” بودن قوم ها بود . البته اين بدان معني نبود كه قوم ها فاقد نظام ديني هستند ، بلكه تلقي يونانيان شهري چنين بود . تقابل ديگر ، كه شايد نتيجه و تبلور ساير تقابل ها بود ، تقابل تاريخ در برابر عدم تاريخ است . يونانيان در واقع خود را درون فرآيند تاريخي قرار مي دادند . حال آنكه قوم ها را فاقد چنين بعد ، چنين حافظه و چنين سرنوشتي مي پنداشتند . تلقي يوناني نسبت به اقوام غير شهري ، تلقي بسيار منفي و تحقير آميزي بود كه تكرار آنرا ، قرنها بعد ، در تلقي كليساي مسيحي نسبت به جهان غير مسيحي شاهد هستيم . كليساي قرون وسطايي همه آنچه را كه غير مسيحي اعلام مي كرد در جهان كفر زير سلطه شيطان و در نتيجه در خور نابودي مي دانست . قبايل كوچنده اي كه در مرزهاي مسيحيت قرار مي گرفتند و اقوام و ملت هاي دور و نزديكي كه خارج از جهان مسيحيت جاي داشتند همگي در نگاه كليسا همان قوم هايي بودند كه يونانيان دست به تحقيرشان زده بودند . از اين رو در تمدن اروپايي قرون وسطي ، كلماتي چون Pagan , Gentile و Ethnie همگي كمابيش نوعي ” توحش ” و نوعي ” كفر” معني مي دادند . در قرن 19 نيز ، زماني كه واژه Ethnie بار ديگر در متون گروهي از نويسندگان ظاهر شد ، معنايي نژاد گرايانه در خود داشت . آرتور دوگوبينو ( Arthur de Gobineau ) در ” رساله درباره نابرابري نژادهاي انساني ” و واشه دولاپوژ ( Vacher de la Pouge ) در ” انتخاب هاي اجتماعي ” هر دو مفهوم Ethnie را در معناي نژادهاي پست تر از اروپائيان به كار مي بردند ( برتون :ضميمه مترجم : 1380 : 4-233) به لحاظ نظري ، قوميت فرآيندي اجتماعي و روان شناختي است كه به واسطه آن افراد با يك گروه و برخي جنبه هاي فرهنگ آن گروه هويت و پيوند مي يابند . قوميت عبارت است از آگاهي از تفاوت ، برجستگي ذهني آن تفاوت ، و همچنين بسيج شدن بر پايه تفاوت . قوميت هنگامي شكل مي گيرد كه يك شخص اين جمله را پر كند : ” من يك … هستم ، چرا كه در … با گروه خود شريك هستم ” . بنابراين قوميت پديده اي ذهني است ، حتي اگر بر عناصر ” عيني ” يا فرهنگي و تاريخي مشترك استوار باشد ( گل محمدي : 1383: 160 به نقل از Eller: 1999 : 8-9 ) . در واقع ، قوميت ، هويتي جمعي است كه ممكن است حضور عمده اي در تجربه افراد داشته باشد … ايدولوژي هاي تبار جمعي ، كه اغلب زير بناي قوميت را تشكيل مي دهند ، قوميت را همچون چيزي كه به طور مشخص تجسم يافته باشد به حساب مي آورند ( جنكينز : 1381 : 109) . در انسان شناسي بحث قوم به صورت كاملاً ديناميك مطرح است . انسان شناسي سواي اينكه كدام عوامل بيروني در شكل دادن يا تقويت هويت قومي متداخل بوده اند پيش و بيش از هر چيز به خود اين قوميت و مشخصات فرهنگي آن ، و البته پيامدهاي آن در ساير حوزه هاي زندگي اجتماعي ـ فرهنگي مي پردازد و همواره چند بُعدي بودن موضوع را مد نظر دارد . (فكوهي :b 1381 : 41 ) .چرا كه با در نظر گرفتن شرايط محلي و سرگذشت فردي ، خويشاوندي و قوميت در قياس با انسان بودن و جنسيت ، بيشتر مورد چون و چرا قرار مي گيرند و انعطاف پذيرتر هستند ( جنكينز:1381 : 111) . آنتوني اسميت شش ويژگي يک قوم را چنين بر مي شمارد : ” يک نام جمعي ، يک اسطوره ي نياي مشترک ، تاريخي مشترک ، يک فرهنگ مشترک در ميان اعضاي گروه قومي که آنها را از ديگر گروه ها متمايز مي سازد ، پيوند با يک سرزمين خاص و نوعي همبستگي ” (مرشدي زاد :1383 : 10 ) . در واقع يک گروه قومي چارچوب متمايزي از مردم در جامعه اي بزرگتر است که معمولاً به لحاظ يک يا چند مورد فوق با آن جامعه تفاوت دارد . ماهيت روابط يک گروه قومي با کليت جامعه و با ديگر گروه هاي درون آن جامعه ، يکي از مشکلات عمده در توصيف و تحليل اينگونه جوامع است . چنان که روث بنديکت درباره منازعه نژادي گفته است ، اين نژاد نيست که بايد دانسته شود بلکه آنچه که بايد درباره آن بدانيم منازعه است ؛ بدين ترتيب براي درک گروه هاي قومي در يک نظام اجتماعي لازم نيست بر تفاوت ها نژادي و فرهنگي توجه و تمرکز يابيم ، بلکه آنچه در خور توجه است ، روابط گروهي است (مرشدي زاد :1383: 11 ) . فكوهي مهمترين خصوصيات قوم را در ويژگي هاي زير مي داند ؛
* نياكان مشترك واقعي يا باور به نياكاني اسطوره اي
* نام مشترك
* سرزمين مشترك
* زبان مشترك
* فضاهاي مشترك زيستي

* رسوم و آداب مشترك
* ارزشهاي مشترك
* احساس تعلق به يك گروه واحد ( برتون :ضميمه مترجم :1380: 235 ) .
بايد توجه داشت که هويت قومي تنها بخشي از هويت اجتماعي محسوب مي شود . لکن زماني که مرزبندي و تفکيک هاي هويتي گروه ها ، در فاکتورهاي قومي معنادار شود ، مي توان از هويت قومي در وجهي عام تر از هويت اجتماعي سخن گفت . به عبارتي ديگر ، هويت قومي معنادار ، هويتي است که هم در سطح خرد و هم در کلان ، به تعريف و بازنمايي ويژگي هايي فرهنگي ، تاريخي ، اجتماعي و … گروه هاي قومي مي پردازد که خود را در درون اين گروه ها باز تعريف مي کنند . به نظر جنكينز ، هنگامي كه قوميت در نظر آدميان مهم مي شود ، به راستي اهميت مي يابد . با اين حال ، شرايطي كه در قالب آن قوميت اهميت مي يابد ، متناسب با آن است . قوميت به شباهت و تفاوت : ” ما ” و ” آنها ” ، متكي است . شناسايي قومي به شيوه اي خاص سرنوشت فرد را به سرنوشت جمع گره مي زند كه ممكن است پيامدهاي مهمي در بر داشته باشد ( جنكينز:1381 :110 ) . هر قوميتي سعي مي کند زبان و حافظه تاريخي خود را حفظ کند و با تکيه بر اين ، هويت ( جمعي / فردي ) خود را شکل دهد . اين نيز در واقع بر خواسته از شرايطي است که در آن هويت قومي براي گروه هاي انساني معنا دار مي شود . با اين حال عواملي چند در ايجاد خودآگاهي قومي ( معناداري هويت قومي ) ، دخيل هستند که مي توان به آنها اشاره کرد . عوامل داخلي ، همچون مهاجرت به شهرهاي ديگر ، باعث مي گردد که تمايزي ميان خود و ديگري ايجاد شود که اولين مشخصه آن مي تواند در تفاوت هاي زباني نمود يابد . يکي از مهمترين عواملي که اين تفاوت ها را آشکار مي کند مهاجرت اقوام به مناطق جغرافيايي اي است که مردم شان زبان و فرهنگ متفاوتي از آنها دارند و اين خود باعث مي شوند که گروه هاي قومي مهاجر ، تلاش کنند تا هويت قومي خود را بازتعريف کرده و انسجام فرهنگي و هويتي خود را در مواجهه با فرهنگ متفاوت ، حفظ کنند . عامل ديگر مي تواند افزايش آگاهي درباره فرهنگ و هويت قومي ، از طريق مطالعات افراد و يا شرکت آنها در گروه ها و انجمن هاي فعال در زمينه هاي قومي ، باشد . اما عوامل بيروني نيز مي توانند در معناداري هويت قومي تاثير گذار باشند . جهاني شدن در سطح بين المللي يکي از پروژه هايي است که در تقويت هويت قومي به نحوي موثر واقع شده است . اين فرآيند از طريق بازسازي فضا و زمان ، نفوذ پذير ساختن مرزها و گسترش فضاهاي اجتماعي منابع و شرايط لازم براي هويت سازي و معنا يابي سنتي را تا حدود بسيار زيادي از بين مي برد و در نتيجه نوعي بحران هويت و معنا پديد مي آيد و بازسازي هويت گريز ناپذير مي شود . از آنجايي که اين پروژه در صدد شبيه سازي فرهنگ ها در سطحي بسيار غير منتظره مي باشد ، لذا به طور طبيعي مقاومت هايي را در برابر توسعه خود ، ايجاد مي نمايد که مقاومت هاي محلي و قومي از جمله اين مواردند . اين مقاومت ها ، در مراحل اوليه خود در سطوح نخبگان ، دانشجويان و… هر قوميتي مشاهده مي شود که به تدريج خود را به سطح توده مردم نيز مي کشاند . در نتيجه بستر اجتماعي مناسبي براي خاص گرايي هاي فرهنگي فراهم مي شود . در خاص گرايي فرهنگي افراد در قالب قبيله گرايي به قبيله ( قوم ) خاصي تعلق مي گيرند و سعي مي کنند با توسل به عناصر هويت بخش فرهنگي خاص که در آن بر بي همتايي شيوه هاي اعمال و ايده هاي يک گروه يا جماعت معين تاکيد مي شود ، به بازسازي هويت قومي خويش بپردازند . يکي از ويژگي هاي گروه هاي قومي دانشجويي اين است که از ظرفيت هاي قومي موجود در سطح جامعه براي سازماندهي اين نوع مقاومت ها سود مي جويند و آن از طريق سازمان دهي اين نوع مقاومت ها در چارچوب NGO ها است . بي شک براي هر قوميتي که در پي ابراز آشکار هويت خويش است ، يکي از نخستين وظايف ايجاد وحدت در زبان و مکتوب نمودن آن است . اين امر نه تنها براي شخص ، بلکه براي قوم امري اساسي است و براي گسترش جغرافيايي و انساني آن ضرورتي وجودي به حساب مي آيد .از طرفي روند رو به رشد هويت هاي قومي و گرايشهاي خاص گرايانه علاوه بر ايجاد آگاهي هاي قومي بايد در پيگيري درخواست ها و مطالبات جديد به ويژه درخواست فرصت هاي کاملاً برابر در دسترسي به آموزش منابع اقتصادي ، تسهيلات فرهنگي و نهادهاي سياسي به موازات حذف تبعيض مبتني بر قوميت ، نژاد ، فرهنگ يا مذهب ملاحظه کرد . اين روند مي تواند به ايجاد درخواست هاي جديد مبتني بر حق حمايت ويژه برخورداري از منابع و بهره مندي هرچه بيشتر از سرمايه و بودجه ي حکومت ، سياست تبعيض مثبت به منظور تقويت اقوام منجر شود ( حاجياني :1380: 141 ) .
9-2-3- هويت آذربايجاني ؛ مليت يا قوميت
در ادبيات علوم اجتماعي ، گاه ، هر دو مفهوم قوميت و مليت به يك معنا به كار برده مي شوند . گاه نيز تفاوت هاي معناداري براي اين دو مفهوم مشابه در نظر گرفته مي شود . اما اينكه اين دو مفهوم چه نسبتي با هم دارند و به چه گروه هايي صفت گروه هاي ملي و و گروه هاي قومي داده مي شود ، بايد مورد بحث قرار گيرد . از لحاظ نظري ، مهمترين تفاوت ميان دو مفهوم قوميت و مليت ، در واقع مربوط به آگاهي و شعور مردمي است كه نسبت به ويژگي ها و عناصر سازنده قوميت و مليت ، كه تقريباً يكسان هستند ، وجود دارد . چنانكه يك گروه اجتماعي ، نسبت به چنين عناصري شعور و آگاهي داشته باشد ، مي توان گفت كه اين گروه ، يك ملت محسوب مي شود و در صورتيكه گروه اجتماعي از آگاهي و شعور نسبت به عناصر هويتي ( قومي = ملي ) برخوردار نباشد ، گروه قومي محسوب مي شود . اما ملاك و معيار مهمتري كه در تشخيص قوم يا ملت بودن يك مجموعه انساني به كار مي رود ، توجه به دولت ملي آن مجموعه است . در واقع تركيب فرهنگي و به عبارت بهتر ، تركيب قومي حاكم در دولت ملي ، نوع مليت يك سرزمين و مجموعه هاي انساني ساكن آنرا تعيين مي كند . هر فرهنگي كه در درون اين دولت ملي ، متمايز با فرهنگ قوميت ( ملت ) حاكم ، باشد ، قوميت محسوب خواهد شد . به اين ترتيب ، در يك سنت نظريِ فرانسوي ، مجموعه هاي انساني فاقد دولت ، قوميت و مجموعه هاي انساني داراي دولت ، مليت محسوب مي شوند . چنانكه به نظر برتون ، مفهوم ملت در خود نوعي اسطوره سازي از مفهوم دولت دارد ( هر دولتي يك ملت را نمايندگي مي كند و هر ملتي در قالب يك دولت قابل مشاهده است ) . به همين جهت نيز بدون دولت نمي توان سخن از ملت گفت و هر گروهي كه فاقد دولت باشد ، ملت هم نيست ؛ كه اين ادعايي است كه نياز به اثبات دارد (برتون : 1380 : 41 ) . در واقع پيوند ميان گروه قومي و ملت همانند پيوند ميان ملت و دولت پيچيده و متغير است و از لحاظ منطقي رابطه عام و خاص ميان آنها وجود دارد : برخي گروه هاي قومي ، ملت هستند و برخي نيستند ؛ برخي ملت ها هم گروه قومي هستند و برخي نيستند . به بيان ديگر گروه قومي و ملت دو نوع جمعيت هستند كه هر چند در عالم واقع و گاهي تداخل و همپوشي دارند ، ولي به لحاظ مفهومي دقيقاً مانند هم نيستند . مثلاً ايالات متحده يك ملت است ولي به هيچ وجه يك گروه قومي به شمار نمي آيد (گل محمدي : 1383 : 174 ) . بر پايه اين تمايز ميان گروه قومي و ملت ، مي توان نيروها يا فرآيندهاي تعيين كننده و پديد آورنده آنها را هم از يكديگر متمايز كرد كه در واقع متمايز كردن قوميت و ناسيوناليسم خواهد بود . اگرچه ناسيوناليسم اغلب بر پايه قوميت و يا با توسل به يك گروه قومي شكل مي گيرد ، ولي نوعي نيروي اجتماعي متفاوت است . قوميت هنگامي كه با ناسيوناليسم در مي آميزد يا به ناسيوناليسم تبديل مي شود ، ماهيتاً دگرگون مي شود . به عبارتي ، يك گروه قومي شايد ناسيوناليستي باشد يا نباشد ، ولي اگر ناسيوناليستي باشد ، اساساً از يك گروه قومي متفاوت خواهد بود . گروه قومي ناسيوناليستي هم از لحاظ فرهنگي و هم از لحاظ اهداف سياسي از گروه قومي غير ناسيوناليستي متمايز است ( همان به نقل از Eller : 1999 :20-21 ) . امروزه تعداد زيادي از ملت ها هستند كه فاقد سرزمين مشترك يا زبان و دين واحدند و بر عكس ملت هاي زيادي را نيز مي توان نشان داد كه درون خود ، زبانها ، دين ها و گذشته هاي گوناگوني را حمل مي كنند ، مردمي را در خود جاي داده اند كه اتفاق نظر اندكي درباره آينده خويش و چگونگي پي ريزي چنين آينده اي دارند . بنابراين مي توان پنداشت كه در مفهوم ملت ، ما بيشتر با يك پنداره ( ايده ) و در يك معنا با يك پروژه سياسي روبرو هستيم تا با يك واقعيت بيروني خود به خود داراي انسجام و ثبات . در اين پروژه انسجام دروني جامعه و مشروعيت سياسي حاكميت ، نه غايت هايي آرماني بلكه كاركردهايي سياسي هستند كه شرطي لازم براي تداوم حيات يك پهنه سياسي – جغرافيايي به شمار مي آيند و نبود آنها چنين پهنه اي را با خطر نابودي يا لااقل با خطر تنش هاي سخت دروني با پيامدهاي غير قابل پيش بيني روبرو مي كند . از همين امر مي توان نتيجه گرفت كه سهم اسطوره در شكل گرفتن و تداوم پنداره ملت غير قابل انكار و قابل توجه است و به همين دليل نيز قرن 19 ، قرن آفرينش اسطوره هاي ملي اروپايي و قرن بيستم ، قرن پديد آمدن اسطوره هاي ملي كشورهاي در حال توسعه به شمار مي آيند ( برتون : ضميمه مترجم : 1380 : 246 ) . به نظر اسميت ، ملت هاي مدرن را نمي توان بدون نظر گرفتن عناصر قومي از قبل موجود ، که فقدان آنها احتملاً مانع مهمي بر سر راه “ملت سازي بود ، درک نمود . وي تصديق مي کند که در موارد متنوعي ميراث قومي چندان غني نيست ، اما مي افزايد که اين گونه موارد افراطي نادرند ( اوزکريملي : 1383 : 210 ) . معمولاً نوعي پايه قومي براي ايجاد ملت هاي مدرن وجود داشته است که مي تواند به شکل برخي خاطرات تيره و تار و مبهم و عناصري از فرهنگ و اجداد ادعايي باشد که اميد احياي آنها مي رود “. در نتيجه ، ظهور ملت هاي معاصر را بايد در بستر پيشينه قومي شان مطالعه کرد . اين بدان معني است که مبتني کردن فهممان از ناسيوناليسم مدرن بر بنيان تاريخي ، متضمن مدت هاي زماني قابل ملاحظه اي است تا معلوم شود چه اندازه مضامين و صور آن در ادوار پيشين و از قبل شکل گرفته اند و تا چه حدي ارتباط بين پيوندهاي قومي اوليه و احساسات مي تواند برقرار شود ( اوزکريملي : 1383 : 210 ) . واكر كونور ، از برجسته ترين طرفداران مكتب كهن گرايي ، بر جنبه هاي سياسي قوميت به عنوان پديده طبيعي حيات بشري تأكيد مي كند . او ” ناسيوناليسم قومي ” را شكل خاصي از ناسيوناليسم مي داند و ضمن حمله شديد به طرفداران نظريه هاي نوگرايي و ارتباطات ، الگوي غالب سياست جهان معاصر را فرآيند ” ملت پاشي ” ( nation destroying ) تلقي مي كند تا ” ملت سازي ” ( nation building ) ( احمدي : 1383 : 145 برگرفته از (Connor:1972. كونور ضمن رد بقاي مفهوم ” دولت ـ ملت ” مفهوم ملت را با قوميت مرتبط و ناسيوناليسم واقعي را ناسيوناليسم قومي مي داند . از نظر او ، ملت يك گروه قومي خودآگاه است ( همان به نقل از (Connor:1973: 3 . وي ملت را چنين تعريف مي كند : ” گروهي از مردم كه اعضاي آن معتقدند رابطه خويشاوندي با يكديگر دارند . ملت بزرگترين گروهي است كه به اين افسانه اجداد مشترك ايمان دارند ” ( همان : 6-145 به نقل از (Connor:1992:48 . به گفته كونور ، هويت ملي واقعي يك هويت خويشاوندي است و ” زماني كه هويت غير خويشاوندي با هويت ملي فرد در كشمكش سازش ناپذير قرار مي گيرد ، اين هويت دوم است كه ، به لحاظ عرفي ، قوي تر بروز مي كند.”” ( احمدي : 1383 : 146 به نقل از53 Connor:1992: ) به نظر فكوهي ، نگاه به ” خود ” به عنوان يك قوم و موضع گيري به عنوان يك گروه قومي ، عموماً بعد از پيدايش دولت ملي و اغلب به عنوان واكنشي نسبت به آنچه اين هويت را تهديد مي كند ، به وجود مي آيد . اما اين به آن معنا نيست كه ابتدا هيچ چيزي وجود نداشته و صرفاً با آمدن دولت ملي است كه قوميت به وجود آمده است … قوميت به خودي خود داراي مشخصات خاصي است كه در رابطه با يك هويت ديگر مي تواند شدت و ضعف پيدا كند… (فكوهي :b 1381 : 41) . جنبش هاي ملي گرايانه [نيز] ، نوعي از خاص گرايي قومي به شمار مي آيد . گروه قومي ، ملت و دولت ، مجموعه اي از پديده هاي مرتبط ولي مجزا هستند كه در اغلب موارد از يكديگر تميز داده نمي شوند . گروه قومي و ملت اغلب مترادف قلمداد مي شوند و دولت وملت هم معمولاً به جاي يكديگر به كار مي روند . اين كاربرد و جايگزيني نه تنها با واقعيت همخواني ندارد ، بلكه از لحاظ منطقي هم به اين نتيجه نادرست مي انجامد كه گروه قومي با دولت برابر است . در عالم واقع همه گروه هاي قومي ملت نيستند بلكه برخي از آنها ملت هستند . همچنين همه گروه هاي قومي يا ملت ها داراي دولت يا خواهان دولت نيستند بلكه برخي از آنها اين ويژگي را دارند (گل محمدي : 1383 : 4-173 ) . با اين مقدمه ، آيا هويت آذربايجاني ، نماينده هويت يك ملت است يا قوم ؟ در واقع ، سئوال اين است كه اعضاي انجمن ها ، مردم آذربايجان را به عنوان يك ملت تعريف مي كنند يا آنرا يك گروه قومي مي دانند . نتيجه اي كه از مصاحبه هاي پژوهش درباره اين موضوع گرفته شد ، اين بود كه اعضاي انجمن ها يك تعريف ملي از مردم آذربايجان در نظر دارند . آنها معتقدند كه مردم آذربايجان يك ملت محسوب مي شوند و نه گروه قومي . تبريزلي در اين باره مي نويسد :


دیدگاهتان را بنویسید