اهداف جزئي :
اهميت وضرورت تحقيق :
کوششهاي جامعه براي پيشگيري و ممانعت از سوءمصرف داروهاي اعتياد آور بايد عمدتا”به صورت آموزش کودکان ونوجوانان از طريق برنامه هاي آموزشي و تبليغات در مدارس ورسانه هاي محلي جهت داده شود که اين باعث شود رفتارهاي ضداجتماعي و انحراف از جامعه کاهش مي يابند چرا بيشتر جوانان و نوجوانان داروهاي اعتياد آور مصرف مي کنند دلايل آن تقريبا”شبيه همان دلايلي است که در مورد سوءاستفاده است وعلت اصلي در استفاده زودهنگام نوجوانان است به طور کلي روان شناسان نگران سلامت جامعه به علت رفتارهاي غير اخلاقي معتادين در جامعه هستند و عنوان مي کنند که افراد معتاد گاهي اوقات با رفتارهاي ناپسند خود جامعه را مورد توجه خود قرار مي دهند و به اين فکر مي اندازند که بايد اين رفتار ضداجتماعي را از بين ببرند اميداست با تحقيقات انجام شده بتوان اين رفتار غير اخلاقي را از جامعه خارج کرده که اين تحقيقات در مراکز آموزشگاهي و نهادهاي اجتماعي مورد توجه قرار مي گيرد .
متغييرهاي تحقيق
رفتارضداجتماعي متغيير وابسته
دانشجويان معتاد وغير معتاد متغيير مستقل در دو گروه مستقل
فرضيه تحقيق
بين رفتار ضد اجتماعي جوانان معتاد وجوانان غير معتاد تفاوت معني داري وجود دارد .
تعاريف عملياتي و نظري واژهاومفاهيم
رفتارضداجتماعي : عبارت است رفتارهاي ناخوشايند و غير اصولي که از فرد نشات مي گيرد و بر طبق اصول عنوان شده در جامعه و عرف آن نمي باشد و دوري از ديگران و منطبق نکردن خود با ديگران است و بالاخره عبارتنداز نمره اي است که آزمودني از آزمون m.m.p.l در مقياس pd بدست آورده است .
جوانان معتاد :عبارتنداز جواناني که دلبستگي شديد به مواد مخدر دارند و حالتي که درآن فرد در استفاده از مواد به هدف لذت بردن احساس اجبارمي کند و اين وابستگي شديد به اين ماده بسياري از فعاليتهايشان بر محور به دست آوردن است وجوانان غير معتاد :جواناني که به مواد مخدر توجه ندارند و اصلا”از اين مواد دوري مي کنند و به زندگي عادي و بدون دغدغه خود ادامه مي دهند و اوقات فراغت خود را با سرگرميهاي مثبت مشغول مي کنند.
فصل دوم
پيشينه وادبيات تحقيق
شروع فصل دوم
ويژگيهاي شخصيتهاي ضداجتماعي :
هروي کلک لي که يک بررسي کننده دراز مدت درباره اين افراد ورفتارهاي آنان است بعضي از اين ويژگيها را در کتابي تحت عنوان نقاب سلامت روان توصيف کرده است (1964) .کلک لي شانزده ويژگي رفتار شخصيت ضداجتماعي را فهرست بندي کرده است . اين شانزده ويژگي تحت سه گروه خصيصه آورده شده که عبارت است از :بي هدف بودن رفتار ضداجتماعي برانگيخته شده ،فقدان وجدان و احساس مسؤوليت نسبت به ديگران ،وفقر هيجاني .
الف :بي هدف بودن رفتار ضداجتماعي برانگيخته شده
جرم ،براي مجرمان عادي ،معني و مفهوم خاصي را به دنبال دارد . مي توان فهميد که آنان چه عملي را انجام داده اند وبه چه دليل .مثلا”مي خواهند که سريعا”ثروتمند شوند ،وموقعيت کسب کنند . گرچه بسياري از اين رفتارها مورد تاييد نيستند ولي انگيزه هايي قابل فهم دارند .ولي جرمهاي افراد ضداجتماعي اغلب به نظر بي هدف ،تصادفي ،وتکانه اي مي رسد .نه خود مي تواننددرک کنند ونه ديگران قادرند بفهمند که چرا وبه چه دليل اين افراد عمل خاصي را مرتکب شده اند .به نظر مي رسد که آنان به دليل يک هدف منطقي برانگيخته نشده اند ،بلکه بيشتر به صورت تکانه اي رفتار منحرفي را مرتکب شده اند .
ب- فقدان وجدان و احساس مسؤوليت نسبت به ديگران
نبود شرم يا پشيماني براي کارهاي بد گذشته ،از هر قبيل ،وهراندازه که ناپسند باشند،از متداولترين ويژگيهاي افراد ضداجتماعي است .آنان فاقد وجدان اخلاقي اند وبدين ترتيب ،هيچ توجهي به حقوق ديگران ندارند (هير،1980 ).بنابراين ،روابط آنان با ديگران کاملا”سطحي و به منظور بهره برداري ازآنان است .آنها توانائي عشق و وابستگي دائمي را نداشته نسبت به عطوفت ،مهرباني ومحبت تاثير ناپذيرند . بي شرمانه دروغ مي گويند ،وبي رحمانه نسبت به کساني که به آنها اعتماد کرده اند ،تعدي و ظلم مي کنند.

ج- يکي از تفاوتهاي عمده که شخص بهنجار مجرم را ازيک فرد مبتلا به شخصيت ضداجتماعي متمايز مي سازد ،عمق احساسات تجربه شده آنهاست به نظر مي رسد که مجرمان عادي همان هيجاناتي را که ساير افراد عادي خواهند داشت ،تجربه مي کنند ،ولي تجربه هيجاني افراد ضداجتماعي بسيار سطحي است . رفتار افراد ضداجتماعي به نحوي است که گوئي قادر به ادامه عشق ،خشم ،اندوه،لذت ،ونااميدي نيستند . در واقع ،ناتواناني آنان در تجربه هيجاني ممکن است به طور معني دار با فقدان وجدان اخلاقي آنها در رابطه باشد . به همين دليل به سهولت حقوق ديگران را پايمال مي سازند .
علل رفتار ضد اجتماعي
اختلال شخصيت ضداجتماعي ديرپاو دوام داراست .اگر اين اختلال در کودکي يا اوايل نوجواني ظاهر شود ،اختلال سلوکي ناميده شده ،وممکن است تابزرگسالي ادامه مي يابد .چهار منبع بالقوه براي اين اختلال مورد توجه واقع شده که عبارت است از :1- زمينه خانوادگي و اجتماعي 2- نارساييهاي يادگيري 3- وراثت 4- بدعملکردي فيزيولوژيايي دستگاه عصبي مرکزي .
1- زمينه خانوادگي و اجتماعي
به نظر مي رسد که افراد ضداجتماعي ،معيارهاي اخلاقي جامعه را دروني نساخته اند . بنابراين ،طبيعي است که منابع تحول رواني – اخلاقي آنان ،به ويژه زمينه اجتماعي و خانوادگي ،به عن.ان علل ضد اجتماعي مورد بررسي قرار گيرد . شواهدي در دست است که رفتار ضداجتماعي با تجارب دوران کودکي افراد مبتلا در رابطه است . شماري از مطالعات ،دلالت برآن دارند که از دست دادن يکي از والدين به دليل مرگ ،طلاق ،جدايي ،ويابستري شدن طولاني در بيمارستان ،با ظهور رفتارضداجتماعي درآينده همبستگي دارد (گري گوري ،1958 ،گرير ،1964،اولتمن وفريدمن ،1967 ).افزون برآن ،اين مطالعات نشان داده اند که هر قدر رفتار ضد اجتماعي شديدتر باشد ،اين احتمال که فرد جدائي و محروميت از والدين را تجربه کرده باشد ،بيشتر است .اکثر نويسندگان خاطرنشان ساخته اند که محروميت از والدين في نفسه وخود به خود موجب ظهور رفتار ضداجتماعي نمي شود ،بلکه فضاي هيجاني که به طلاق سرعت بخشيده ،ورويدادهاي بعدازآن در شخصيت ضداجتماعي موثر است .مثلا”مشاجره هاودعواهاي شديد،درگيريها وهرج ومرجها ،مي بارگي ،بي ثباتي والدين ،وبي توجهي پدر از عوامل عمده ايجاد کننده فضاي هيجاني ضايعه گر محسوب شده اند (اسميت ،1978).
يافته هاي مشابه ،ولي وسيعتر مربوط به گروه کثيري از کساني است که در خلال سالهاي 1924 تا 1929 در يک کلينيک هدايت کودک مورد مطالعه قرار گرفتند (رابينز ،1966 ).دراين کلينيک گزارشهاي روان شناختي و جامعه شناختي دقيقي درباره مشکلات و شرايط خانوادگي کودکاني که به کلينيک ارجاع شده بودند ،تهيه شد . وقتي اين کودکان بزرگ شدند ،با کودکان گروه کنترل که هيچ گاه به کلينيک ارجاع نشده بودند ،مورد مصاحبه و مقايسه دقيق قرار گرفتند . اين بررسي معلوم ساخت که در حدود 22 درصد از گروهي که به کلينيک ارجاع شده بودند ،به عنوان شخصيت ضد اجتماعي مورد تشخيص واقع شدند ،در حالي که فقط 2 درصد از گروه کنترل چنين تشخيصي داشتند .

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

کدام تجربه ها و رفتارهاي اوليه اين افراد با تشخيص اختلال شخصيت ضد اجتماعي در بزرگسالي همبستگي دارد ؟بررسي و مقايسه اين مصاحبه ها ،وگزارشهاي روان شناختي و جامعه شناختي آشکار ساخت که :
الف :اين کودکان به دليل رفتارهاي ضداجتماعي از قبيل دعوا ،سرقت ،فرار از آموزشگاه ،ومسائل انضباطي مدرسه به آن کلينيک ارجاع شده بودند .
ب:در مقايسه گروه کنترل ،اکثر اين کودکان از خانواده هاي فقير ،يا از هم پاشيده در اثر جدائي و طلاق بودند . پدران آنها نيز اغلب ،رفتار ضداجتماعي داشته و الگوهائي براي فرزندان خويش به حساب مي آمدند (باندورا ووالترز،1963 ).
ساير مطالعات دراز مدت ،رابطه فضاي خانوادگي نا بهنجار وجنايتکاري بعدي را در پسران بزهکار ،نشان داده اند . لازم به يادآوري است که حضور يا عدم حضور پدر به خودي خود يک تعيين کننده کليدي براي جنايتکاري بعدي فرزندان نبود،بلکه عواملي از قبيل محبت مادري ،عزت نفس ،نظارت والدين ،تفاهم زناشوئي ،وانحرافات پدر در ظهور يا عدم ظهور بزهکاري و جرم ،عامل موثري محسوب مي شدند . در واقع اگر :مادر مهربان و داراي اعتماد به نفس بود ،کودک تحت نظارت و سرپرستي دقيق قرار داشت ،اختلال بين والدين کم بود ،وپدر رفتار منحرف نداشت ،جدائي و طلاق في نفسه نمي توانست موجب رفتار ضد اجتماعي باشد .
2- نارسائيهاي يادگيري
بسياري از متخصصان باليني ناتواني احتمالي افراد ضد اجتماعي در عبرت آموزي از تجربه را مورد تاکيد قرار داده اند . پريچارد در 1937 اين گونه افراد را کودنهاي اخلاقي ناميده است .کلک لي (1964)در بررسيهاي خود ،در مي يابد که افراد ضداجتماعي به ويژه در پندآموختن از تجارب تنبيهي دچار نارسايي بوده ،در قضاوت و داوري ضعيف هستند ؛بااين وجود ،افرادي فهميده و هشيارند . بدين ترتيب اگر آنان از يک ضعف و نارسايي درآموختن رنج مي برند ،ممکن است مربوط به کمي دقت آنان باشد .يکي از مواردي که در زمينه ضعف يادگيري در افراد ضد اجتماعي مورد مطالعه واقع شده نارسائيهاي مربوط به يادگيري اجتنابي است .
مشاهدات کلک لي به ويژه حاکي از آن است که افراد ضداجتماعي در يادگيري اجتنابي دچار نارسائي هستند . افراد عادي به سرعت مي آموزند که اوضاع و احوال را پيش بيني کنند و از موقعيتهاي تنبيه کننده بپرهيزند . اما افراد ضد اجتماعي ،شايد به دليل کم انگيختگي و دلواپسي پايين ،در چنين مواردي قصور مي ورزند .
موضوع ديگري که در زمينه نارسائيهاي يادگيري درافرادضداجتماعي بررسي شده ،فوريت نتايج است . بدين معني که هرقدر فاصله زماني بين يک رفتار و نتايج حاصل ازآن بيشتر باشد ،ادراک ارتباط بين آن رفتار و نتايج آن مشکلتر است . بعضي از افراد در مقايسه با افراد ديگر در ادراک و حفظ ارتباط بين دو حادثه پس از يک فاصله زماني معين ،با مشکلات بيشتري مواجه اند . ممکن است افراد ضد اجتماعي جزءاين گروه افراد باشند .زيرا تنبيه معمولا”مدتي پس از وقوع جرم به مرحله اجرا درمي آيد . افراد ضداجتماعي معمولا”از تنبيه ها هراسي ندارند .
3- رابطه وراثت و شخصيت ضداجتماعي
احتمال اين که اختلال ضد اجتماعي ريشه ژنتيک داشته باشد از قديمي ترين باورهاست که مورد توجه قرار گرفته است . اطلاعات مربوط به عامل زيست شناختي در رفتار ضداجتماعي جالب ولي پيچيده است . در اينجا نخست بررسيهاي مربوط به دوقلوها ارائه مي شود ،آن گاه مطالعات مربوط به مرداني که يک کروموزوم y اضافي دارند ،مطالعات مربوط به رابطه بين عوامل زيست شناختي و جنايت است . همان گونه که قبلا”ذکرشد،جنايت لزوما”همراه و مترادف با ضداجتماعي نيست . در سطور بعدتاآنجا که يافته ها و مطالعات اجازه دهند . فرق اين دو را مشخص خواهيم کرد.
بررسي دوقلوها
براساس مجموعه اي از بررسيها و مطالعات مربوط به ميزان جرم و خلافکاري در ميان دوقلوهاي يک تخمکي ودو تخمکي آشکار شده است که يک رابطه قوي بين مجرميت و عوامل ژنتيک وجود دارد . دريکي از اين بررسيها معلوم شده است که 96 درصد از 216 دوقلوي يک تخمکي مرتکب جرم وجنايت شده اند ؛درحالي که فقط 33 درصد از دوقلوهاي دو تخمکي همجنس ،جرم و جنايتهاي مشابهي را انجام داده بودند .اين مطالعات تاثيرات ژنتيک را بر جنايتکاري اين افراد مورد تاکيد قرار مي دهند . بديهي است که عامل محيط را نبايد ناديده گرفت ،زيرا ميزان جنايتکاري دربين دوقلوهاي متضاد 16 درصد يعني کمتر از نصف ميزاني است که در دوقلوهاي همجنس ملاحظه گرديده است . اين تفاوت در ميزان تطابق ،تاثيرات محيطي را بر جنايتکاري نشان مي دهد (کلانينگر وديگران ،1978، سيگواردسون ،1982 ).
بررسيهاي فرزند خواندگي
وقتي که کودکان توسط والدين واقعي خود پرورش مي يابند تاثيرات ژنتيک را از تاثيرات محيط رشد آنان نمي توان تفکيک کرد اما در مطالعات کودکان فرزند خوانده اين تاثيرات قابل تکنيک است . دريک بررسي که از سوابق جنائي افراد فرزند خوانده در دانمارک به عمل آمد ،بدين ترتيب بود که اسامي آنان و اسامي والدين واقعي و غير واقعي آنان از اداره ثبت احوال گرفته شد آن گاه سوابق جنائي اين کودکان فرزندخوانده با والدين واقعي و غير واقعي مورد مقايسه قرار گرفت . کمترين ميزان جنايتکاري مربوط به کودکان بودکه پدران واقعي و پدران غيرواقعي آنان سابقه جنائي داشتند ولي پدران غير واقعي آنها چنين سابقه اي نداشتند ،نسبت به گروه قبلي به طور قابل ملا حظه اي افزايش نشان مي داد . برعکس هنگامي که پدران غير واقعي کودکان داراي سابقه جنايتکاري بودند ولي پدران واقعي مرتکب هيچ جرمي نشده بودند ،درصد جنايتکاري کودکان پايين بود . اين موضوع نشانگر آن است که تمايل به ارتکاب اعمال جنائي ارثي است . جالب است که بالاترين درصد وقوع جنايت مربوط به کودکاني بود که هم پدران واقعي و هم پدران غير واقعي آنان سوابق جنايتکاري داشتند . توجيه اين موضوع چنين مي تواند باشد که اين کودکان تمايل به جنايتکاري را از پدران واقعي خود به ارث برده و رفتارهاي جنائي را از پدر خواندگان خود آموخته اند (کلا نينگر ،1987 ).
اضافه بودن کروموزوم y
اين اعتقاد وجود دارد ،مردي که داراي کروموزوم اضافي y است تمايل به رفتارهاي جنايي و تجاوزگرانه دارد . در واقع 5/1 درصد از جنايتکاران و متخلفان که مورد بررسي واقع شده اند ،داراي کروموزوم اضافي y بوده اند . شواهد ديگر نشانگر آن است که مردان داراي yاضافي ،بيش از محکومان عادي مرتکب جنايت شده اند . علت اين امر چنين بيان شده است :افرادي که داراي کروموزوم yاضافي هستند ،نسبت به مردان عادي از هوش کمتري برخوردارند وشايد اين افراد به دليل هوش کمتر به سختي بتوانند در برابر وسوسه هاي خود مقاومت کنند . احتمال ديگر اين است که مردان داراي کروموزوم yاضافي و هوش کمتر ،نه تنها جرم بيشتري مرتکب شده محکوميت بيشتري دارند ،بلکه از مواردي هستند که بيشتر از افراد عادي مورد بررسي واقع مي شوند .
بدعملکرد فيزيولوژيائي
هر قدر هم که ژنتيک با جنايتکاري و رفتار ضد اجتماعي ارتباط داشته باشد ،نمي توان اين ارتباط را مستقيم دانست . گروهي از محققان در پي يافتن تفاوتهاي فيزيولوژيايي در افراد ضد اجتماعي و افراد عادي برآمده ،به بسياري از تفاوتها دست يافته اند . مثلا”معلوم شده است که عده زيادي از افراد ضد اجتماعي داراي امواج مغزي غير عادي هستند يکي از اين ناهنجاريها ،کندي امواج است چنان که مي توان گفت :امواج مغزي آنان شبيه به کودکان است که خود نشانه اي است از نارسايي در رشد مغز آنان . دومين اختلال ،دندانه هاي مثبتي است که در امواج مغزي افراد ضد اجتماعي ملاحظه مي شود . اين دندانه ها ناگهاني بوده و مربوط به انفجارهاي کوچکي است که از فعاليت مغز ناشي مي شود . در امواج مغزي 40 تا 45 درصد از افراد ضداجتماعي چنين دندانه هايي ديده شده است . درحالي که در جمعيت عادي اين دندانه ها در حدود 1تا 2 درصد است . دندانه هاي مثبت با رفتارهاي تکانه اي و خشونت باهمراه است ؛به نحوي که در اکثر افرادي که مرتکب اعمال خشونت آميز مي شوند دندانه هاي مثبت وجود دارد ،واين افراد اظهار گناه يا اضطراب درباره عمل خود نمي کنند .
اين يافته ها به چند دليل جالب و قابل تامل هستند . نخست اينکه اگر اين احتمال وجود دارد که افراد ضداجتماعي از رشد نايافتگي کرتکس رنج مي برند (هير ،1978 )،بنابراين ،بايد با رشد بيشتر کرتکس ،رفتار ضد اجتماعي آنان کاهش يابد . بررسيهاي انجام شده اين موضوع را تاييد مي کنند . به ويژه بين سي الي چهل سالگي ،بهبود هاي مشخص و معني داري در رفتار افراد سيکوپات ملاحظه شده است (رابينز ،1966 ).
دوم اينکه وجود دندانه هاي مثبت از يک سو نشان دهنده يک اختلال ناگهاني و موقتي در فعاليت امواج مغز و از سوي ديگر غير عادي بودن کنش دستگاه ليمبيک است ،دستگاهي که دقيقا”مسؤول کنترل هيجان و انگيزه است . ناتواني افراد ضد اجتماعي در اجتناب از بعضي رفتارها و صرفنظر کردن از لذات ،به نظر مي رسد که شبيه به ناتواني حيواناتي است که از ناحيه سپتال مغز آسيب ديده اند (نيومن و ديگران ،1980 ). بنابراين قصور افراد سيکوپات در يادگيري از تجارب تنبيه آميز ممکن است ناشي از اختلالات فيزيولوژيائي آنان باشد .
بدين ترتيب ،ممکن است عوامل زيستي در افراد ضد اجتماعي بيش از سوءنيت آنان موجب اختلال شخصيت و رفتار ضد اجتماعي گردد.
مثالي وحشتناک از اختلال شخصيت ضد اجتماعي
مورد گري گيلمور بسياري از ويژگيهاي اختلال شخصيت ضد اجتماعي را آشکار مي سازد . او دو قتل مرتکب شده و محکوم به مرگ گرديده بود . او در17 ژانويه 1977 اعدام شد ،واولين کسي بود که در طي مدت 11 سال ،محکوميت مرگ درباره اش اعمال مي شد . گرچه گيلمور از تقاضاي فرجام امتناع نمود ،ولي به نيابت از وي چندين درخواست به عمل آمد واجراي اعدامش سه بار به تعويق افتاد . در خلال اين مدت که روزنامه ها داستانهائي درباره وي به عنوان جنگ درباره استحقاق اعدام مطرح مي ساختند او دوبار دست به خودکشي زد .
گيلمور الگوي اختلال شخصيت ضد اجتماعي را خيلي زود آشکار ساخت . به رغم بهره هوشي بالا ،نمرات آموزشگاهي وي ضعيف بود اغلب از مدرسه فرار مي کرد و همواره متهم به دزدي از همکلاسيهاي خود شده بود . در 14 سالگي به دليل دزديدن يک ماشين به دارالتاديب فرستاده شد ؛پس از رهائي چندين بار به علت دزدي به زندان افتاد ؛ودر 20 سالگي به دليل سرقت و دزدي به زندان ايالتي برده شد . پس از آزادي از زندان به جرم بي پروائي و رانندگي در حال مستي ،دوسال در زندان بود . سپس 11 سال هم به جرم دزديهاي مسلحانه مکرر به زندان ايالتي افتاد .
گيلمور ،براساس گزارشهاي خودش ،از 10 سالگي ميگساري را شروع کرده و به دنبال آن انواع داروهاي غير مجاز از قبيل آمفتامين ،کوکائين و lsd را مصرف کرده بود دردوره زنداني ،هرگاه مي توانست مشروب مي نوشيد ،وماري جوانا مي کشيد . او هنرمند ماهر خالکوبي بود . به کرات کلمات و تصاوير وقيحانه را روي بدن هم سلولهايي که آنها را دوست نداشت ،خالکوبي کرده بود . فکر مي کردم که اين راه خوبي براي تلافي چيزهاي بي اهميتي است که از من دزديده اند . من جاهايي از بدن آنها راکه نمي توانستند ببينند چه کاري انجام مي دهم ،خالکوبي مي کردم . آنها زماني که به آينه نگاه مي کردند وخالکوبيها را مي ديدند متوجه مي شدند که چه برسر آنها آورده ام . وقتي که درآوريل 1976 از زندان آزاد شد . به يوتا رفت تا در مغازه عمويش به کار مشغول شود . وقتي که درآن کار پيشرفت خوبي نداشت ،به مشاغل متعدد ديگري پرداخت .يک روز با زني ملاقات کرد وفرداي آن روز به خانه آن زن نقل مکان کرد . او اظهار مي داشت که اولين باري است که با کسي رابطه نزديک داشته است . اين رابطه خوب پيش نرفت . دو فرزند زن ،اورا خشمگين مي ساختند و اواغلب آنها را مورد ضرب و شتم قرار مي داد . ميگساري و تمايل وي براي مرافعه و دعوا در ميهمانيها نيز موجب مشکلاتي گرديد .
مدتها قبل از آن گيلمور به طور فزاينده اي احساس ناکامي مي کرد . به نظر مي رسيد که او نمي تواند خارج از زندان به سر برد . او تعهد خود مبني بر اجتناب از ميگساري را زير پا مي نهاد ،ولي مامورش آن را گزارش نمي کرد . پس از دعوا با زني که با او زندگي مي کرد ،به فروشگاهي رفت و ضبط استريوئي را به زور ربود ،اما وقتي که دو نگهبان امنيتي براي دستگيري وي اقدام نمودند ،انها را به زمين انداخت و فرار کرد . اوتوانست از چنگ پليس که در تعقيب وي بود ، فرار کند .اين بار نيز با ملاحظه مامور ويژه اش ،از مجازات قانوني رهائي يافت . وقتي به خانه نزد دوست زنش برگشت ،زن با تهديد اسلحه به او دستور داد که از خانه بيرون برود .
درماه ژوئيه به يک جايگاه بنزين وارد شد ،وبه مامور جايگاه دستور داد تا همه پولها را به او بدهد . پس ازآن مامور را به توالت برد ودر حالي که آن مرد به پاي او افتاده بود ،دو گلوله به سرش شليک کرد . صبح روز بعد به هتلي رفت . او جريان قتل و غارت خود را چنين تعريف مي کند :
“من به داخل رفتم و به جوانک گفتم که پولها را به من بدهد . ازاو خواستم که روي زمين دراز بکشد و پس از آن به او شليک کردم . بعد از آن درحالي که کشوي پول را برداشته بودم ازآنجا خارج شدم .آن گاه پولها را برداشتم و کشو را در بوته ها انداختم و سعي کردم که اسلحه را نيز در بوته ها پنهان سازم . ولي در حالي که مشغول فشار دادن اسلحه درون بوته ها بودم ،ناگهان در رفت و به همين دليل گلوله اي به بازوي من خورد . چنين به نظر مي رسد که من هميشه بد مي آوردم ،يا کارهاي احمقانه اي که مايه دردسرم مي شود ،انجام مي دهم . به ياد مي آورم که وقتي بچه بودم احساس مي کردم که مجبورم کارهائي انجام بدهم . مثلا”نشستن روي ريل راه آهن و ماندن درآنجا تا زماني که قطار برسد ومن از آنجا با عجله فرار کنم . يا انگشتم را جلو لوله اسلحه بگيرم و ماشه آن را فشار دهم تا ببينم آيا واقعا”گلوله اي درآن است . گاهي اوقات انگشتم را داخل آب گذاشته درون سرپيچ لامپ برق مي کردم تا ببينم آيا واقعا”به من ضربه الکتريکي وارد مي شود يا نه (اسپيتزر وهمکاران ،1983 ،ص،68 ).
گيلمور براي تعيين اينکه آيا در زمره کساني است که بايد محاکمه شود مورد ارزيابي قرار گرفت . بهره هوشي وي 129 ودر رديف سرآمدها بود . اطلاعات کلي وي ،با توجه به تحصيلات بسيار اندکش ،به صورت حيرت آوري خوب بود . او به زبان بازي خود مي باليد و افسانه ها و اخبار روزنامه ها را حريصانه مي خواند و هيچ نشانه اي از مشکلات عضوي در وي وجود نداشت .آزمونهاي شخصيت ،وجود آشفتگيهاي فکري و خلقي عجيب يا نابهنجار را ،در وي،به جز هنگام مصرف مواد ،نشان ندادند .او به راحتي مي خوابيد ،اشتهاي خوبي داشت ،وافسرده يا نگران نبود .”من تقريبا”هيچ گاه غمزده نبوده ام . گرچه وضع آشفته اي براي زندگيم به وجود آورده ام . ولي هرگز درباره کارهائي که انجام داده ام ،مضطرب و عصباني نبوده ام ….
گيلمور رفتارهاي ويژه يک شخصيت ضد اجتماعي را نشان مي داد . از مقررات خانه ومدرسه سرپيچي مي کرد ،ميگسار بود ،واز سنين پايين از مواد مخدر و داروهاي غير مجاز استفاده مي نمود. در 16 سالگي به دليل سرقت ماشين دستگير شده بود . وقتي که در زندان بود به داشتن رفتار آشوبگرانه و بيرحمانه مشهور بود . به نظر مي رسيد که فاقد حس همدردي است و هيچ احساس گناه نمي کند . او هيچ گاه يک شغل ثابت يا يک رابطه دوستي طولاني مدت با کسي نداشت (ساراسون ،1979 ،259- 258 ).
خلاصه اي از بحث و بررسي اختلال شخصيت ضا اجتماعي
عناوين بسياري در طول دوره هاي مختلف توسط محققان و صاحبنظران به افراد مبتلا به اختلال شخصيت ضداجتماعي داده شده ،اما نشانه هاي اين اختلال به طور برجسته اي يکسان باقي مانده است . سرچشمه اختلال شخصيت ضد اجتماعي در دوران کودکي است ؛يعني زماني که نشانه هاي آن به صورت اعمالي مانند فرار از مدرسه ،دروغگوئي مداوم ،دزدي ودعوا جلوه گر مي شود . اين اعمال غالبا”تا بزرگسالي ادامه يافته رفتارهائي از قبيل تهاجم به افراد و اموال آنان ،قصور در پرداخت قرضها و تعهدات مالي ،تبهکاري وارتکاب اعمال خلاف اخلاق و قانون را دربر مي گيرد ويژگيهاي عمده افراد مبتلا به اختلال شخصيت ضد اجتماعي ،عبارت است از :نداشتن احساس شرم يا پشيماني ،شکست در عبرت گرفتن از تجربيات گذشته ،ضعف و نارسائي در عاطفه و هيجان .
بدين ترتيب در رفتار اين افراد دور باطلي ملاحظه شده ،اين باور القا مي شود که افراد ضد اجتماعي از نظر عاطفه و هيجان دچار نارسايي بوده فاقد وجدان اخلاقي که رفتار آنان را کنترل نمايد ،هستند . علاوه بر مشاهدات باليني ،بررسيهاي آزمايشگاهي نيز بيانگر اين واقعيت است که اعمال تنبيه بدني در مورد افراد ضد اجتماعي بي تاثير است . اين موضوع چنين تبيين شده است که ممکن است عملکرد دستگاه ليمبيک دراين افراد دچار نقص و نارسايي باشد ؛در نتيجه تحريک شدگي و برانگيختگي درآنان ،کمتر از افراد عادي بوده ،تنبيه بدني درآنها بي اثر است . گرچه تاثير محيط دربروز شخصيت سيکوپات آشکار است ،ولي شواهد بسيار بيانگر آنند که ژنتيک نيز دراين زمينه نقش مهمي به عهده دارد ،بويژه آن که تاثير عوامل ژنتيک بر عملکرد مغز وکنش دستگاه ليمبيک ،باکم انگيختگي افراد سيکوپات مطابقت دارد.
اختلال سلوکي
براساس تعريف ،اختلال شخصيت ضداجتماعي فقط در افرادي که سنشان بالاتر از 18 سال است رخ مي نمايد . بنابراين ،براي کساني که در سنين پايينتر مرتکب جرم و جنايت مي شوند ،طبقه ديگري لازم است . در DSMIII-R طبقه اختلال سلوکي براي توصيف کودکان و نوجواناني که مسائل رفتاري آنان بسيارجدي تر از شيطنتها و بد رفتاريهاي عادي دوره نوجواني است به کار رفته است همچنين اين اصطلاح براي بزرگسالاني که تمام معيارهاي اختلال شخصيت ضد اجتماعي در مورد آنان صادق نيست ،مورد استفاده واقع شده است .
اختلالات سلوکي در محور I که مربوط به تمام اختلالات باليني است قرار مي گيرد نه در محور IIکه خاص اختلالات شخصيت است . اختلالات سلوکي هنگامي مورد تشخيص واقع مي شود که بيمار طي يک دوره شش ماهه يا بيشتر ،الگوي مکرري از اعمال مجرمانه را ظاهر نموده ،حقوق اساسي ديگران را پايمال ساخته ،و هنجارهاي اجتماعي و قوانين متناسب با گروه سني خود را ناديده گرفته با شد کودکان مبتلا به اختلال سلوکي ممکن است با هنجارهاي يک گروه خود را وفق دهند يا فعاليت پرخاشگرانه خود را به تنهايي ظاهر سازند . رفتارهايي که نشانه معمولي اختلال سلوکي هستند عبارتند از :جيب بري ،کيف زني ،سرقت مسلحانه ،تجاوز به عنف ،دزدي ،سوءاستفاده از دارو ،خرابکاري ،آتش افروزي ،بي رحمي نسبت به حيوانات وآدميان ،فرار از مدرسه ،تقلب در امتحان يا معامله ،فرار از خانه ،ودعواي دائمي .
چون اختلال سلوکي دامنه گسترده اي از رفتارهاي بسياري را دربرمي گيرد ،بنابراين ،کساني که مبتلا به اين اختلال مورد تشخيص واقع مي شوند ،ممکن است رفتاري کاملا”متفاوت از يکديگر داشته باشند .
نمونه هائي از اختلال سلوکي
مورد رابي مي تواند ويژگيهاي اختلال سلوکي را بخوبي آشکار سازد . تا آنجا که والدين رابي به ياد دارند ،او همواره پردردسر بوده است . مثلا”وقتي که کودک کم سني بود خواهرش را از پله ها به پايين پرت کرد و کليد الکتريکي درب گاراژرا زماني که برادرش با سه چرخه مشغول عبور ازآن بود ،روشن کرد. همچنان که بزرگتر مي شد اين رفتارها نيز ادامه مي يافتند . اودر 15 سالگي دختر عموي 6 ساله اش را مورد تجاوز قرار داد وپيرزن همسايه را به دليل آن که وقتي کيفش را قاپيد ولي فقط يک دلار درآن يافت ،کتک زد . والدين و معلمانش همگي از وي مي ترسيدند . به نظر مي رسيد که او هرگز براي قربانيانش احساس تاسف نمي کند .وقتي از موسساتي که در نوجواني بدانجا سپرده شده بود خارج مي شد ،هيچ کس از اطرافيانش احساس امنيت نمي کرد .


دیدگاهتان را بنویسید