– چگونگي شروع سرطان:
سلولها دائماً توسط كاسينوژنها (مواد سرطان زا) بمباران مي شوند، مواد سرطان زا به ژنهاي ويژه اي (بخش هايي ازDNA كه عملكرد ويژه را كنترل مي كنند) كه انكوژن ناميده مي شوند و فرآيندهاي حياتي از قبيل تقسيم سلولي را تنظيم مي كنند صدمه مي زنند بيشتر ژنهاي صدمه ديده ممكن است باعث شوند تا سلول به صورت غير طبيعي عمل كرده و سرانجام سرطاني شود.
– عوامل روان شناختي مؤثر در بروز سرطان:
1- عوامل رواني اجتماعي: انسان در حالت بدوي خود كمتر در معرض ابتلا به بيماريهاي نو، به خصوص بيماريهاي بدخيم بود. اما با تغيير محيط رواني، اجتماعي، آسيب پذيري نسبت به بيماريهاي سرطاني افزايش يافته است. (بينبريج 1914)24 هي25 (1925) در مقاله اي تحت عنوان “سرطان، بيماري خواستني يا نخواستني” نوشت:
“مطالعه ي توزيع سرطان در همه نژادهاي دنيا نسان مي دهد كه نسبت سرطان تقريباً با ميزان تسلط تمدن بر زندگي متناسب است. بنابراين آشكارا چيزي در عادات تمدن به ارث مي رود كه مسئول تفاوت رخداد سرطان در مقابل وحشي و متمدن است. آب و هوا نقشي در اين اختلاف ندارد. شواهد نشان مي دهد قبايلي كه به طور طبيعي زندگي مي كنند، تا زماني كه با انسان متمدن تر كه عادات طبيعي را به تباهي مي كشد زندگي نكرده اند اصلاً دچار سرطان نمي شود.”
بايد اظهار داشت كه ممكن است سرطان فرآيند طبيعي و معتدل ديگري باشد كه بايد منشأ آن را در محيط و ” سبك زندگي” خودمان جستجو كنيم. هر يك از ما در وحشت مرگ ناشي از سرطان زندگي مي كنيم چرا كه نمي توانيم با شرايط موجود زندگي خوب سازگار شويم.
2- عوامل هيجاني: گفتن نقش عوامل ژنتيك گوياي همه داستان نيست. ميسون26 دريافت كه سطح
هورمون 17 – هيدروكسي – كورتيكو ستروئيد27 مادران اطفال لوسميك بالاتر از حد طبيعي است او پديده مشاهي را در ادرار تمام افراد تازه استخدام ارتش امريكا كه مادرانشان را از دست داده بودن كشف كرد. ظاهراً عدم تأئيد، ناكامي، افسردگي مي تواند اثر بدي بر غدد آدرنال بگذارد و توانايي توليد هورمون آنها را كه دفاع ايمنولوژيكي ضعيفي دارند و نمي توانند نبرد موفقيت آميزي در مقابل بافتهاي سرطان زا و سرطاني داشته باشند.(لينچ 1976). اين كشف جديدي نيست. در اوايل سال 1870 جيمز پاجت28، متخصص غدد، اظهار داشت كه سركوفت، ناكامي و افسردگي معمولاً با افزايش بافتهاي سرطاني همراه است.
چندين بررسي معاصر زمينه سرطان را به عوامل روان شناختي مثل فقدان صميميت با والدين، ناتواني در ابزار وجود يا اشكال در بيان عواطف منفي و تعارضات ناخود آگاه نسبت مي دهد. فرآيندهاي غدد درون ريز و ايمني و ساير مكانيسم هاي آسيب شناسي فيزيولوژيكي پيوندي هستند بين مشكلات رواني و علت شناسي سرطان. طبق بررسي هاي كرانتز (1984)29 افسردگي و احساس ناتواني با ضعيف شدن احتمال زنده ماند در سرطان مرتبط هستند، در حالي كه احساس خصومت ورزي و خشم با طول عمر همراه است.
گويا آسيب پذيري نسبت به سرطان به عوامل ژنتيكي و عوامل رشد رواني بستگي دارد. كودكان نياز به مراقبت دارند، آنها درمانده به دنيا آمده و بدون كمك شانسي براي زنده ماندن ندارند. ترس از ترك شدن شايع ترين ترس دوران كودكي است. مراقبت ناكافي و ترس از طرد شدن، احساس عدم امنيت و ناتواني به كودك مي دهد.اغلب، اين احساسات در طول زندگي باقي ماند. در موارد بسياري، احساس تنهايي و ناتواني مي تواند مقاومت زيست شيميايي سيستم ايمني را كاهش دهد و به موجود زنده بقبولاند كه نمي تواند با سرطان مبارزه كند. همچنين شواهدي وجود داردمبني بر اينكه عوامل رواني محيطي مي تواند آسيب پذيري نسبت به سرطان را افزايش دهد و بخصوص قرار گرفتن مستمر در معرض فشار رواني موجب كاهش مقاومت فرد مي گردد.
– زمينه قبل از بيماري
از دست دادن يك عزيز، احساس تنهايي و بي اعتنائي احساس طرد شدگي و در نتيجه پيدا كردن ديد بدبينانه نسبت به زندگي او ويژگي هاي افرادي است كه مقدار ابتلا به سرطان هستند. گرين (1966) 109 زن و مرد كودك را مورد پژوهش قرار داد و دريافت كه لوسي يا ليمفو مادر افرادي بروز مي كند كه جدايي يا ضايعه هايي را تجربه كرده بودند و يا احساس اضطراب و نااميدي داشتند.لشان (1977) بيش از 400 بيمار سرطاني را 12 سال تحت بررسي قرار داد. از اين تعداد 72 درصد رنج دردناك از دست دادن عزيزي را بردوش مي كشيدند. حادثه از دست دادن شخص مورد علاقه در فواصل زماني مختلفي از چند ماه تا 8 سال، قبل از شروع بيماري سرطان رخ داده‌ بود.
– روند بيماري
نقش سيستم ايمني و آسيب پذيري آن نسبت به فشار رواني هيجاني، حداقل نشانه مختصري پيش آگهي ارائه مي كند. عوامل هيجاني شامل ساختار رواني خود بيمار و نظام حمايت محيط او مي‌شود. افراد تنها، بيشتر نگران سلامت خود هستند؛ خود بيمار انگار و گرايش اضطرابي دارند. مردان و زنان تنها ممكن است تعليم رشد قارچ گونه بافتهاي سرطاني شوند. افرادي كه ميل به زندگي را از دست داده اند، آنهايي كه زندگي بي هدفي دارند، آنهايي كه كسي را ندارند تا به او تكيه كنند و يا از آنها مراقبت كنند و آنهايي كه طرحي براي زندگي ندارند نسبت به كسي كه مشغله اجتماعي دارد و هدفدار است كمتر احتمال دارد با بيماري مقابله كند. منفعل بودن و تنهايي، افسردگي مي آورد و افسردگي، تيشه بر ريشه ي دفاع ايمني بدن مي زند ارتباط فعالانه با مردم و زندگي بسيار فعال، دنبال كردن يك حرفه و مسلك توانايي سيستم ايمني را در نبود با سرطان قوت مي بخشد. حمايت عاطفي اعضاي خانواده و دوستان نقش مهمي در روحيه بيمار و از خطر جستن او دارد. نگرش منفي وابستگان و دوستان، اظهار ناشكيبي و بدبيني و فقدان توجه و مراقبت، بشدت بر توانايي مقابله بيمار با سرطان تأثير مي گذارد.
بارد (1972) 100 بيمار سرطاني بستري بدحال را بررسي كرد و گزارش داد بايد بيماران سرطاني را افرادي دانست كه تحت فشارهاي رواني خاص و شديدي هستند. آنها در انتظار دردي شديد و زندگي توأم با وحشت از ناتواني و مرگ هستند بنابراين دايماً افسرده و رو به ضعف هستند.
– پيش آگهي:
شواهد ديگر درباره‌ي اهميت عناصر روان‌شناختي در سرطان از مشكلات فراوان در ارزيابي دقيق پيش آگهي اين بيماري بدست مي آيد. حقيقت دارد كه حتي متخصصان باليني و آسيب شناسان بسيار مجرب نيز در پيش‌بيني روند باليني بسياري از سرطان ها مشكل دارند. تومورهايي از يك نوع كه در مرحله يكساني قرار دارند ممكن است در زمان تشخيص جلوه هاي متفاوتي داشته باشند. زماني ممكن است سرطان كاملاً محو شود و بيماري كه فكر مي‌كرده بايد در عرض 6 هفته بميرد، ده سال ديگر سالم و تندرست بدون نشاني از سرطان زندگي كند. ساير بيماران …. سرطانهايي دارند كه در طول سالهاي متمادي نه رشد مي‌كند و نه ضعيف‌تر مي‌شود با اين همه هنوز بعضي از بيماران شاهد پيشرفت مرگ آفرين سرطان هستند.
گرير و موريس (1979) زنان مبتلا به سرطان پستان را به چهار گروه تقسيم كردند: 1) زناني كه بيماري را انكار مي كنند. 2) آنهايي كه اساساً بيماري را جدي نمي گيرند ولي خوب با بيماري مبارزه مي‌كنند. 3) آنهايي كه با بردباري بيماري را مي‌پذيرند. 4) آنهايي كه احساس ناتواني مي‌كنند. يك بررسي پيگيرانه بعد از 5 سال نشان داد كه دو گروه نخست نسبت به دو گروه ديگر نتيجه باليني بهتري داشتند. هر چند هيچ تفاوت پزشكي معني داري بين اين گروهها در حالت و پيش آگهي بيماري وجود نداشت. بيماران مبتلا به سرطان سينه متاستاتيك كه احساس خشم و خصومت را ابزار مي‌كنند، از آنهايي كه به احساس ناتوانايي واكنش نشان مي دهند بيشتر عمر مي‌كنند.
وتيكوور و دادك (1973) با گزارش چند بررسي نشان ميدهند افراد متبلا به سرطان از مكانيزمهاي دفاعي واپس زني و انكار استفاده مي كنند. اين بيماران چنين توصيف شده‌اند “حياتي دوگانه دارند جلوه اي از لحاظ اجتماعي با كفايت اما تهي و پوچ از سويي ديگر خويشتن ناخودآگاه آنها غمگين، در عذاب و انفجاري است. ساير بررسيها بر اين حقيقت تأكيد دارند، كه بيماران مبتلا به سرطان كه مدت زمان طولاني زنده مي‌مانند به خود مطمئن بودند و بيماراني كه عمر كوتاهي داشتند توان ابراز خشم و تكانه هاي اجتماعي خود را نداشتند. ظاهراً، نگرش خود ابرازانه تجات فرد از بيماري را افزايش مي دهد.
– نجات:
انسان يك هويت جسمي – رواني و رواني – جسمي دارد و سيستم ايمني نيز يك ساختار و دستگاه زيستي شيميايي دروان شناختي است. بدون شك كاركردهاي سيستم ايمني تحت تأثير شيمي بدن و هيجانات قرار مي گيرد، تعجبي ندارد كه رخداد سرطان در افراد افسرده و كساني كه احساس امنيت نمي كنند، بالاتر است. (كرانتز و گلاس 1984؛ سيمونتون و سيمونتون 1975) فشار رواني شديد كارآيي سيستم ايمني بدن را مي كاهد و به سلولهاي سرطاني اجازه رشد و نمو مي دهد، خصوصاً وقتي فرد اعتماد كمي به توانايي خود در مبارزه با بيماري و ابراز معنويات خويش دارد. در افراد متكي به نفس، خود ابزار (self – assertive) و مصمم كارايي سيستم ايمني افزايش مي يابد و به بقا و رهايي موجود زنده كمك مي كند.
تفاوتهاي ذكر شده در طول عمر زن و مرد زياد است و رخداد پايين تر ميزان مرگ و مير ناشي از سرطان در زنها را نشان مي‌دهد كه درجه نجات زنان از مردان بيشتر است.
البته بيماراني كه انگيزه قوي‌تري دارند و مطمئن به نفس هستند در هر دو جنس وضع بهتري دارند و نسبت به بيماران كم انگيزه، فاقد امنيت و افسرده بيشتر عمر مي‌كنند. هر چند به نظر مي‌رسد زنان توانايي بيشتري در مقابله با سختي ها، ناكاميها و درد دارند. بارداري و زايمان آسودگي رواني هر زني را به مخاطره مي اندازد، اما تعداد معدودي از زنان تسليم فشار رواني جنسيت خود مي شوند. در مقايسه مردان بسياري مرعوب مشقت تأمين خرج معيشت مي شوند و كمتر از موقعيتهاي مبارزه جويانه سربلند در مي آيند. سرطان يك بيماري روان تني نيست، اما آسيب پذيري نسبت به سرطان و رهايي از آن تا حد زيادي تحت تأثير ساختار رواني فرد است. و تفاوت مرگ دير زنان و مردان كاملاً متقاعد كننده است. علاوه بر اين در حال حاضر هم مردان و هم زنان تقريباً به يك اندازه در معرض تهديد عوامل سرطان‌زا هستند. و عكس العمل آنها به سرطان تركيبي است از آمادگي زيستي، ژنتيكي- ژنتيكي- شيميايي ، زيستي – اجتماعي، ژنتيكي و صفات رواني اكتسابي.
همان طور كه در بالا ذكر شد سرطان اختلال روان تني نيست، هيچ سلول و بافت سرطاني بدون عوامل سرطان‌زا وجود ندارد. پرسيدن اين سؤال رايج كه آيا بيماران مبتلا به سرطان رفتار ها و نگرش هاي آسيب شناختي نشان مي دهند يا پاسخ هاي آنها به سرطان انطباقي و درست است كه تعجب آور نيست (فيشر 1981) در كتاب فلدمن (1981) مي خوانيم:
ما رايج‌ترين نگراني‌هاي بيمار را شناخته ايم:
1) خواستن اطلاعات در مورد نتايج و اثرات جانبي شيمي درماني يا روش هاي جراحي: اين اطلاعات اغلب اضطراب مبني بر ترسهاي ناشي از عدم آگاهي را كاهش مي دهد.
2) اطلاعات غلط، درك نادرست و سردرگمي در مورد چگونگي انجام روش هاي درمان، نيز از مواردي هستند كه با روشن كردن آنها مي توان از اضطراب بيمار كاست.
3) احساس فراگير انزوا و دوري از دنياي سلامتي كه در افراد شديداً مشاهده مي شود را مي‌توان در حد وسيعي كاهش داد.
4) احساس درماندگي بيمار از اينكه به بيماري شناخته نشده اي مبتلا شده و بنابراين مرموزتر و در هم شكننده تر به نظر مي رسد. علاوه بر اين، هر سه مطالعه “كار و سوابق سرطان” روشن مي سازد چطور بعضي از بيماران سرطاني تحت تأثير القاي ترس، خجالت و گناه ناشي از ادراك خود و ديگران در مورد سرطان بودند. ادراكاتي مبني بر اينكه سرطان بهبود ناپذير، منزجر كننده، خانمان سوز است. و در طول قرن ها در ادبيات و تشبيه ها باقي مانده‌اند. زن و شوهري طي مصاحبه تحقيقي با هم نجوا مي‌كردند به طور ناخودآگاه نگراني خود را از اينكه مبادا كسي به سرطان روده شوهر پي ببرد بيان مي كردند، مسئله را با پسر بزرگشان در ميان گذاشته‌بودند و مي ترسيدند سهواً منبع انتشار اين واقعيت خجالت‌آور باشد. و همكاران و مشتريها شوهر را به خاطر قطع عضوش از حقوق اجتماعي محروم كنند.
– سندرم هاي روانپزشكي در بيماران سرطاني:
مطالعه اي وسيع از بيماران سرطاني در يك جمعيت از بيماران بستري و سرپايي، وقوع 51 درصد اختلالات روانپزشكي را در آنها گزارش كرده اند. بزرگترين گروه تشخيص، اختلالات انطباقي (68 درصد) و پس افسردگي اساسي (13 درصد) و دليريوم (8 درصد) بوده اند. مطالعات ديگر فقط بر اساس جمعيت بستري، وقوع بالاي اختلال افسردگي اساسي (تا 24 درصد) را گزارش داد. وقوع مواردي شبيه؛ فوق (25 درصد) در بيماران بستري جراحي زنان و در بيماران مبتلا به سرطان سر و گردن (40 – 35 درصد) يافت شده بود. گزارش شده است كه سرطان پانگراس همراه با وقوع بالاي افسردگي است.
اختلالات انطباقي: اختلالات انطباقي با خلق افسرده، اضطراب، و خلق افسرده ومضطرب، بزرگترين گروه تشخيص در بيماران سرطاني بوده اند.
اختلال افسردگي اساسي: علائم افسردگي در بيماران سرطاني ممكن است وقوع همزمان علامتي از يك اختلال رواني، يا يك واكنش عملكردي باشد. احساس بي ارزشي گناه مفرط در بيماران سرطاني شايع، ولي خفيف و گذرا هستند. و بيماران اعتماد به نفس خود را از دست نخواهند داد. گرچه افكار عود كننده مرگ در بيماران سرطاني شايع هستند، ولي شدت بيمار گونه و تمايل به مرگ را كه مشخصه بيماران افسرده است ندارند.
خودكشي: افكار و آرزوهاي انتحاري در بيماران سرطاني مكرر است. و خودكشي در ميان بيماران سرطاني دو برابر در آمار خودكشي جمعيت كلي است. عوامل مستعد كننده‌ي خودكشي در بيماران سرطاني، علاوه بر ساير عوامل خطر در ساير موارد، احتمال خودكشي، عبارتند از: افسردگي و نااميدي، درد خوب كنترل نشده، دليريوم خفيف و مهارگسستگي، احتمال عدم كنترل.
اختلالات اضطرابي: اضطراب يك علامت عمومي در بيماران سرطاني است كه مي تواند جزئي از پاسخ طبيعي به استرس، يك واكنش انطباقي ياجزئي از دليريوم و سندرم هاي افسردگي اساسي باشد. اين اختلال به صورت يك اختلال اضطرابي شكوفان30 نادر است. و معمولاً نمايانگر تشديد يا عود اختلال قبلي است. اين اختلال ممكن است به صورت اختلال هراس يا اختلال استرس پس از سانحه بروز كند. بعضي داروها كه به طور شايع در بيماران سرطاني يافت مي‌شود مي توانند ايجاد كنند از جمله گشاد كننده هاي برونشي كه در سرطان ريه مصرف مي شونداستروئيدها، اينترفرون و آنتي پسيكو تيكها.
– سندرم هاي روانپزشكي و محل تومور:
سرطان‌هاي سيستم عصبي مركزي عامل 3 درصد مرگها در همه بيماران سرطاني و عامل 20 درصد تومورهاي اصفال و دومين تومور شايع در بچه‌هاي زير 15 سال هستند. علائم روانپزشكي تقريباً در همه بيماران مبتلا به تومورهاي فوق چادرينه‌اي31 تظاهر مي‌كنند. و به عنوان تظاهركننده اوليه در 25 درصد بيماران هستند.
بعضي از تومورهاي نخاع در ابتدا به عنوان واكنش‌هاي تبديلي تشخيص داده شده بودند. علائم شامل تغييرات شخصي و اختلالات خلقي و اضطرابي است.
سرطانهاي متاستاتيك: متاستازهاي مغز، شايع‌ترين عوارض متاستاتيك سرطان سيستميك هستندكه در 30- 20 درصد بيماران رخ مي‌دهند. علائم روان‌پزشكي كه با درمان سرطان ايجاد مي‌شوند:
اشعه درماني و اكثر دارهاي مصرفي سرطان عوارض جانبي دارند. بيماران ممكن است در مورد عوارض جانبي ناراحت شوند و متقاعد شوند كه داروها و عوارض آنها باعث پيشرفت بيماري مي‌شوند و در مورد ماهيت درمان دچار افسردگي شوند.

– اشعه درماني:
انسفالوپاتي ناشي از اشعه، شايع‌ترين عارضه عصبي درماني در اشعه درماني است. سردرد، خواب آلودگي، تغييرات شخصيتي، علايم موضعي عصبي، اختلال عملكرد شناختي از علايم آنها مي‌باشند. افراد سالمند و افراد خيلي جوان بيشتر از جمعيت كلي تأثيرپذيرند. نقص حافظه كوتاه مدت همانند كاهش در بهره‌هوشي در درازمدت (تا 25 درجه) مشاهده شده است. حتي در حضور بهره‌هوشي طبيعي، مسائل عصبي روان‌شناختي و ناتوانيهاي يادگيري تأكيد شده اند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

اشعه‌درماني مي‌تواند همراه با سطح بالاي ديسترس روان‌شناختي باشد، تهوع و استفراغ و خستگي مي‌تواند منجر به ترس، اضطراب، افسردگي و حملات افسردگي اساسي (در بعضي موارد) شود.


دیدگاهتان را بنویسید