كليد رسيدن به اين ديدگاه اخلاقي نيز مشاركت واقعي افراد در استدلال و گفتمان برابرانه است. بنابراين يكي از پيش شرطهاي اساسي براي ورود به گفتگوي اخلاقي اين است كه افراد حقوق برابر و آزادانه اي براي يكديگر قائل شوند. در تربيت اخلاقي آنچه مهم است ايجاد كردن زمينه براي شركت آزادانه و برابرانه همه فراگيران در جريان گفتگو است، جايي كه بجز نيروي استدلال بهتر، نيروي اجبار ديگري وجود ندارد. معلم بايد بداند كه هرگونه تخطي از شرايط فوق، فرايند دروني كردن ارزشهاي اخلاقي را متوقف مي كند. افراد براي حل تعارضهاي اخلاقي و اجتماعي، به اصل عدالت نيازمندند. تعارض اخلاقي، تعارضي بين علايق و حقوق انسانهاست كه براي هماهنگ كردن اين علايق، افراد بايد اصل بي طرفانگي را رعايت كنند. “وضعيت آرماني سخن” نيز براي تأمين اين شرايط تدوين شده است. براي اينكه تربيت اخلاقي به واقع اخلاقي باشد فراگيران بايد بتوانند آزادانه و بطور برابر و به دور از هر نوع سلطه و فريب و استيلا16 با هم ارتباط برقرار كنند. هابرماس معتقد است اگر گفتگو به قدر كافي استمرار يابد روشي بوجود مي آيد كه از درون آن هنجارهاي عدالت كه هنجارهاي اخلاقي هستند بيرون مي آيد.

د- مشاركت فرد در روابط اجتماعي:
“هيچ كس به طور انفرادي نمي تواند هويت خود را حفظ كند” (هابرماس،1990: 154).
هابرماس همصدا با دوركهام معتقد است كه اخلاقيات با عضويت در گروه آغاز مي شود (هابرماس،ترجمه پولادي،1384: 74). نحوه ي شكل گيري هويت آدمي دلالتهاي زيادي براي تربيت اخلاقي خواهد داشت. از نظر هابرماس تربيت اخلاقي اساساً امري اجتماعي است. اين امر به نوبه خود از ديدگاه هابرماس در مورد اجتماعي بودن هويتهاي افراد ناشي مي‌شود. رشد “خود”17 به رشد توانش ارتباطي اش بستگي دارد. بايد دانست كه هويتها به طور جمعي به هم وابسته هستند. همكنشي اجتماعي باعث فرديت مشاركت كنندگان مي شود و فرديت بيشتر خودش باعث تقابل اجتماعي بيشتر مي شود. در شناسايي هاي دو جانبه است كه افراد هويت خود را مي سازند.
در فصل قبل گفته شد كه از نظر هابرماس فرايند اجتماعي شدن در همان حال فرايند تفرد نيز هست. “از نظر هابرماس “فردي شدن” از طريق اجتماعي شدن صورت مي گيرد. كودك در ابتدا همانند مرحله ي آينه اي لا كان، خود را با وجود ديگري تعريف مي كند و سپس در مراحل بالاتر با تمايز خود از نظامهاي اجتماعي به فرديت خاص خود دست مي يابد” (انصاري،1384: 340).
در تربيت اخلاقي مورد نظر هابرماس افراد حتي وقتي از هنجاري پيروي مي كنند بايد خودشان باشند و اين امر ناشي از وجود عنصر ” من “18 در آنهاست. ملاحظه مي شود كه شكل‌گيري ابعاد رواني آدمي، امري اجتماعي و متقابل است. انسان ماهيتاً قادر به گفتگوست و خود را با وجود ديگري تعريف مي كند. اما همچنان از ديگران متمايز است و به مقام خود پيروي مي‌رسد. خود پيروي هدف تربيت اخلاقي است كه صرفاً با مشاركت اجتماعي افراد تحقق مي‌يابد.
خود پيروي براي هابرماس، توانايي بررسي و شناخت انتقادي خود و ديگران است. بنابراين گفتگو آن را تقويت مي كند. خود پيروي بطور طبيعي در انسان قرار داده نشده است بلكه افراد از طريق روابط و تعاملات اجتماعي به آن مي رسند. آنچه كه بطور طبيعي در انسان وجود دارد، توانايي تأمل در خود است كه نهايتاً انسان را به خودپيروي مي رساند.
معلم در تربيت اخلاقي كه بر اساس كنش زباني معطوف به فهم اداره مي شود، به دنبال ساختن خودهاي خودشناس، تفاوت پذير، مبدع، مشاركت كننده و مستقل است. دانش‌آموزان از طريق انتخابهاي خود به خوديابي نيز دست مي يابند. آنها بدين شكل ماهيت خود را مي سازند. آنها با يادگيري مشاركتي، در حال ساختن هويت خود هستند.
بنابراين در تربيت اخلاقي هابرماس تأكيد بر يادگيري مشاركتي است و اين تربيت بايد بر اساس همدلي و تعامل بين افراد باشد. در اين نوع تربيت، جنبه هاي اجتماعي يادگيري بيشتر اهميت دارد. در كلاس درس افراد ضمن گفتگوي عقلاني، حالتها، عواطف و نيازهاي خود را آشكار مي كنند. در اين نوع تربيت، يادگيري فردي مؤثر نيست مثلاً خواندن كتاب يا گوش دادن به سخنان معلم نمي توانند به اندازه تعامل و ارتباط افراد با يكديگر مؤثر واقع شوند.
يادگيري مشاركتي هابرماس از اين جهت كه بر مشاركت واقعي تك تك فراگيران و بيان علايق و آراي آنها تأكيد دارد با يادگيري گروهي كه حاكم بر مدارس امروز ما هستند متفاوت است. در يادگيري گروهي رايج گروهي از دانش آموزان كه غالباً در ارتباط زباني ضعف دارند، از حق بيان آراي خود بركنار مي مانند.
ه- تربيت اخلاقي مبتني بر اختيار:
تربيت اخلاقي مورد نظر هابرماس متكي به فرض وجود اختيار در آدمي است. “هر دستوري در نهايت مبتني بر انتخاب است” (هابرماس،ترجمه پولادي،1384: 58). از نظر هابرماس مشروعيت و اعتبار هنجارها بر اين اساس بدست مي آيد كه مشاركت كنندگان بتوانند خود را پديد آورنده هنجارهايي بدانند كه بايداز آنها تبعيت كنند اما اين امر نبايد به صورت يك نفره يا مونولوگ صورت بگيرد به همين سبب هابرماس مشروعيت را ناشي از گفتگوي استدلالي مي داند. يعني عينيت عقل عملي كه كانت مي خواست آن را بطور تك ذهني ايجاد كند، از نظر هابرماس تنها با گفتگو تحقق مي يابد.
بنابراين سوژه هاي اخلاقي هابرماس داراي آزادي اختيار هستند و مي توانند هم منافع شخصي خود را پيگيري نمايند و هم در ارتباط آزادانه، هنجارهاي مشترك را شكل دهند. توانايي آنها در حل اين تعارض ناشي از ساختار زباني آنهاست كه در آن تفاهم بر رقابت برتري دارد. هنجارهاي مشروع به اين آزادي و اختيار وابسته هستند.
كلاس اخلاق مبتني بر نظريات هابرماس بايد شرايط حوزه عمومي را دارا باشد. حوزه ي عمومي در جايي شكل مي گيرد كه افراد به مثابه ي سوژه هاي آزاد و برابر وارد گفتگوي باز شوند. اصل كايت بخشي نيز تنها با شرط آزادي كنشگران معنا مي يابد. “همه افراد بايد بتوانند آزادانه، پيامدهاي يك هنجار را بپذيرند”. بنابراين در اخلاق گفتماني از آنجا كه هر عمل ما انتخاب ما را نشان مي دهد، ما در برابر ديگران مسئوليم. افراد در انتخاب هنجارها آزادند و چون امكان ارائه استدلال خود را دارند پس بايد مسئوليت تصويب يك هنجار و عمل براساس آن هنجار را نيز بپذيرند.
2/4- اصولي كه به برخي از مراحل تحول اخلاق ناظرند
و- پرورش عقلانيت تفاهمي و كنش ارتباطي:
“استدلال اخلاقي در متن زيست جهان كنش ارتباطي ريشه دارد” (هابرماس،1990:102).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

اين اصل مربوط به مراحل عرفي وپس از آن است. زيرا آمادگي هاي پيش نياز براي برقراري كنش ارتباطي و عقلانيت تفاهمي در اين مرحله كسب مي شوند. نظريه كنش ارتباطي به عنوان شالوده آراي هابرماس با حيطه ي تربيت اخلاقي نيز گره خورده است. پايه هاي عمل گرايانه استدلال كه در گفتمان عملي بكار مي روند، از كنش ارتباطي ريشه مي گيرند. انسان شناسي هابرماس حاكي است كه تكامل انسان به سوي عقلانيت تفاهمي است.
همانطور كه بيان شد هابرماس در نظريه كنش ارتباطي سه نوع كنش را از هم جدا مي كند. كنش غايت شناسانه كه به عقلانيت ابزاري ناظر است و رابطه تك ذهني را مد نظر دارد، در مقابل كنش ارتباطي قرار مي گيرد كه به عقلانيت تفاهمي مربوط است، و به توليد زيست جهان مي انجامدو برزبان مبتني است ( هابرماس،ترجمه سلطاني،1377 : 157). منطق اين كنش دو جانبه يا دو ذهني است (بشيريه،1376: 293).


دیدگاهتان را بنویسید