2-4-2-2. تشبّه‌جويي/ 112
2-4-2-3. عاطفه/ 115
2-4-2-4. انگيزه/ 121
2-4-3. نتايج/ 124
2-5. نتيجه/ 131
فصل سوم: معرفت‌شناسي فضيلت‌گرايانه‌ي زگزبسكي/ 133
3-1. تاريخچه‌ي انتقادي معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا/ 135
3-2. نظريه‌ي معرفت زگزبسكي/ 150
3-2-1. فضيلت در مقام نظريه‌ي معرفت/ 150
3-2-1-1. فضيلت: چيستي/ 153
3-2-1-2. فضيلت: تمايزها/ 157
3-2-1-3. فضيلت: مؤلفه‌هاي دوگانه/ 163
3-2-1-4. فضايل اخلاقي و فضايل عقلاني: بازيابي يک ارتباط گسسته/ 166
3-2-1-5. فضايل عقلاني: صدق‌رساني/ 173
3-2-1-6. ارزش اخلاقي و معرفتي فضايل عقلاني/ 179
3-2-1-7. حکمت/ 184
3-2-1-8. معرفت‌شناسي به مثابه شاخه‌اي از فلسفه‌ي اخلاق/ 187
3-2-2. اعتماد و حجيّت معرفتي/ 202
3-2-2-1. خودآييني، خوداتكايي معرفتي و اعتماد معرفتي به ديگري/ 203
3-2-2-2. اعتماد معرفتي به خود و وجدان‌مداري معرفتي/ 209
3-2-2-3. اعتماد معرفتي به ديگري و دلايل دوگانه/ 215
3-2-2-4. اعتماد به عواطف/ 222
3-2-2-5. اعتماد و حجيّت ديگري/ 226
3-2-2-6. اعتماد و اجتماع معرفتي/ 234
3-2-2-7. اعتماد و حجيّت اخلاقي/ 237
3-2-2-8. اعتماد و اختلاف معرفتي/ 240
3-3. نتيجه/ 248
فصل چهارم: فضيلت عقلاني و اخلاق باور ديني/ 251
4-1. معرفت‌شناسي باور ديني: ارزيابي انتقادي زگزبسكي/ 252
4-2. معرفت‌شناسي باور ديني: ديدگاه زگزبسكي/ 265
4-2-1. اعتماد و باور ديني/ 265
4-2-2. اعتماد، سنّت و حجيّت ديني/ 272
4-2-3. اعتماد و اختلاف باورهاي ديني/ 277
4-3. باور ديني و فضيلت عقلاني/ 285
4-3-1. باور ديني و گشودگي ذهني/ 286
4-3-1-1. گشودگي ذهني: پيش‌شرط‌ها و سطوح سه‌گانه/ 287
4-3-1-2. باور دينيِ گشوده‌ذهن/ 295
4-3-2. باور ديني و شجاعت عقلاني/ 300
4-3-2-1. شجاعت عقلاني/ 300
4-3-2-2. باور ديني شجاعانه/ 306
4-3-3. باور ديني و فروتني عقلاني/ 309
4-3-3-1. فروتني عقلاني/ 309
4-3-3-2. باور ديني فروتنانه/ 316
4-3-4. باور ديني و خودآييني عقلاني/ 319
4-3-4-1. خودآييني عقلاني/ 320
4-3-4-2. باور ديني خودآيين/ 330
4-4. نتيجه/ 334
مؤخره/ 336
5-1. معرفت ديني، فضيلت عقلاني و وجدان‌مداري معرفتي/ 336
5-2. اخلاق باور ديني : خروج از بن‌بست/ 340
5-3. آغاز يک راه/ 343
پيوست‌ها/ 345
پيوست 1: درباره‌ي مثال‌هاي نقض گتيه/ 346
پيوست 2: نظريه‌ي انگيزش الهي/ 351
فهرست منابع/ 356
چكيده‌ي انگليسي/ 371

چکيده
“اخلاق باور ديني” به ارزيابي هنجاري و اخلاقيِ مقدمات، فرايند و فراورده‌هاي باورآوري در حوزه‌ي باورهاي ديني مي‌پردازد. صورت‌بندي نخست از اخلاق باور ديني، منطبق با قرينه‌گراييِ معرفت‌شناختي، درون‌گرايانه و وظيفه‌گرايانه بود اما با شكل‌گيري و كاربرد نظريه‌هاي معرفتِ برون‌گرا در معرفت‌شناسي باور ديني، همچون معرفت‌شناسي اصلاح‌شده، ديدگاه‌هايي غيرقرينه‌گرايانه نيز در زمينه‌ي اخلاق باور ديني پديد آمده است. در اين ديدگاه‌ها، ضمن توجه به عناصر محيطي خارج از دسترس معرفتيِ باورنده، بر آثار منفيِ گناه بر ساحت شناختيِ وجود او تأكيد مي‌شود. به‌رغم اختلاف‌هاي موجود بين رويكردهاي قرينه‌گرايانه، عمل‌گرايانه و اصلاح‌شده به اخلاق باور ديني، همه‌ي آن‌ها عمل‌محور، قاعده‌محور، بي‌توجه به ارزش‌هاي اخلاقي و معرفتيِ شخصي و فضايل اخلاقيِ تقليل‌ناپذيرند. ليندا زگزبسكي مي‌كوشد با توجه به منش عقلاني و ويژگي‌هاي ذهنيِ باورنده، نظريه‌ي معرفتي فضيلت‌گرايانه را بر اساس اخلاق فضيلت‌گرا شكل دهد كه از اين مشكلات به‌دور باشد. اين نظريه، با ابتناي معرفت‌شناسي بر فلسفه‌ي اخلاق، زمينه‌اي جديد را براي بازنگري و تحوّل مفاهيم معرفتي و در نهايت، اخلاق باور پديد مي‌آورد و در پي كاربرد آن، فهم فضيلت‌گرايانه از اخلاقِ باور جايگزين ديگر رويكردها به آن مي‌شود و نسبت باور، و مهم‌تر از آن، شخصيت و مَنش عقلانيِ باورنده، با فضايل عقلاني- اخلاقي در كانون توجه قرار مي‌گيرد. فضايل عقلاني مقوّم يا تحديدكننده‌ي اعتماد وجدان‌مدارانه‌ي باورنده به شيوه‌هاي باورآوري خودند و با توجه به تأكيد زگزبسكي بر صدق‌رساني آن‌ها، مي‌توان گفت باور وجدان‌مدارانه، و احتمالاً صادق، باوري برآمده از مَنش عقلانيِ فضيلتمندانه است. منطبق با اين طرح جديد، باور دينيِ وجدان‌مدار باوري است كه برآمده از انگيزش حقيقت‌جويي و اعتماد وجدان‌مدارانه‌ي باورنده به خود باشد، اعتمادي كه فضايل عقلاني آن را برمي‌سازند. تا زماني كه منش باورنده با وجدان‌مداري معرفتي عجين باشد، اعتماد به عواطف، باورها و حجيّت‌هاي ديني موجه و پذيرفته است و اين همان محكي است كه در ارزيابي اختلاف باورهاي ديني نيز او را ياري مي‌كند.
واژگان كليدي: اخلاق باور ديني، معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا، ليندا زگزبسكي، وجدان‌مداري معرفتي، فضيلت عقلاني

مقدمه

اين همه را نه به هواي تفاخري پوچ و ارضاي كودكانه‌ي نفس كردم بلكه از بسي پيشتر، عزم استوار كرده بودم كه معبد خداوند را، كه به سبب جهل و توحّش برخي پايمال بس بي‌حرمتي‌ها شده بود، با گنجينه‌هايي از قلمروهاي ديگر آذين بندم. (اراسموس روتردامي)1
زماني كه ويليام كليفورد،2 فيلسوف و رياضي‌دان انگليسي، اصطلاح “اخلاق باور”3 را براي اشاره به وظايف اخلاقيِ افراد در مورد باورهاي خود برساخت و آن را عنوان مقاله‌ي پرآوازه‌ي خود قرار داد، گمان نمي‌برد كه در حالِ پايه نهادن يكي از سرفصل‌هاي مهم معرفت‌شناسي است. از پسِ انتشار اين مقاله، امكان نگرش اخلاقي به باورآوري، از مقدمات آن گرفته تا فرآورده‌اش، همواره مورد بحث و بررسي بوده است. به يك معنا، اخلاقِ باور تعبيري ديگر از معرفت‌شناسي است و پيش از كليفورد، سابقه‌اي ديرين در تاريخ فلسفه دارد اما آنچه بحث از اين موضوع را به طور خاص مورد توجه قرار داد، انتشار مقاله‌ي كليفورد و توجه به آن از سوي موافقان و منتقدان بود. موضوع اين رساله بررسي اخلاقيِ قسمي از باورها است كه به نظر مي‌رسد كليفورد در زمان نگارش و انتشار مقاله‌ي خود به آن توجهي ويژه داشته است: باور ديني.
اخلاق باورِ ديني ذيل معرفت‌شناسي باور ديني مي‌گنجد كه خود بيانگر نگاهي خاص به مسئله‌ي كهن ارتباط “عقل” و “ايمان” است. ارتباط عقل و ايمان و چگونگي ارزيابي عقلانيِ باورهاي ديني نه‌فقط در دوره‌ي جديد بلکه از ابتداي شکل‌گيري سنّت‌هاي ديني، به‌ويژه سنّت‌هاي دينيِ ابراهيمي، موضوع بحث و بررسي بسيار بوده است. سنّت‌هاي ديني، به طور عام، براي فهم و ارزيابي تجارب، باورها و اعمال ديني در درون خود و به طور خاص، براي دفاع از آموزه‌هاي خود در برابر ديگر سنن ديني يا ديدگاه‌هاي عقليِ مخالف نيازمند تبيين نسبت عقل و ايمان‌اند. بررسي تاريخ مواجهه‌ي عقل و ايمان نشانگر آن است که طيفي از ديدگاه‌ها، از ايمان‌گرايي4 تا خداناباوري5 در اين زمينه شکل گرفته است. هر يك از اين ديدگاه‌ها رويكردي خاص به اخلاق باور ديني دارد و به يك معناي عام، مي‌توان معرفت‌شناسيِ باور ديني را، در اصل، همان اخلاق باورِ ديني شمرد. در اين رساله، مهم‌ترين نظريه‌ها درباره‌ي اخلاق باور ديني طرح شده‌اند اما ادعا اين است كه اين نظريه‌ها، اولاً، در ارائه‌ي تبييني موجه از اخلاق باور ديني ناكام مي‌مانند و ثانياً، به‌رغم تفاوت‌ها، اشتراك‌هايي در خاستگاه‌هاي خود دارند كه برآمده از طرز تلقي مشابهي از دو مقوله‌ي مهم “اخلاق” و “معرفت” است. از قضا، همين اشتراك‌ها در ناكاميِ نظريه‌هاي رايج بي‌تأثير نبوده است. از اين رو، براي عرضه‌ي تبييني متفاوت و موجه از اخلاق باور ديني، بايد به سراغ خاستگاه‌ها رفت.

در ميانه‌ي سده‌ي بيستم، انتشار مقاله‌اي دوران‌ساز از اليزابت انسكم،6 در كنار پاره‌اي عوامل معرفتي و اجتماعيِ ديگر، به احياي اخلاق فضيلت‌گرا7 انجاميد كه در طول دوران جديد در زير سايه‌ي بلند وظيفه‌گرايي و پيامدگراييِ اخلاقي خاموش و محو شده بود. پس از مقاله‌ي انسكوم، تحولي شگرف در پژوهش‌هاي اخلاقي پديد آمد و روايت‌هايي متعدد از اخلاق فضيلت‌گرا به مثابه نظريه‌اي ارائه شد كه مي‌تواند با تغيير منظر آدمي به اخلاق، گره از برخي مشكلات نظريه‌هاي اخلاقيِ جديد باز كند. حدود نيم‌قرن طول كشيد تا معرفت‌شناسان پيامدهاي اين تحول در فلسفه‌ي اخلاق را در حوزه‌ي فعاليت فكري خود دريابند و بكوشند ديدگاهي مشابه را در نظريه‌ي معرفت شكل دهند تا در پرتو آن، رفع پاره‌اي دشواري‌ها در معرفت‌شناسيِ معاصر ميسّر شود. آنچه امروزه “معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا”8 خوانده مي‌شود برآمده از تحولي است كه گسترش و تعميق مباحث در اخلاق فضيلت‌گرا پديد آورد. با اين حال، همه‌ي نظريه‌هاي فضيلت‌گرايانه‌ي معرفت به‌يكسان زير نفوذ ديدگاه‌هاي اخلاقي قرار نگرفته‌اند. به لحاظ تاريخي، طرح ديدگاه‌هاي نخستين در ميانه‌ي دهه‌ي 1980، به‌رغم استفاده از اصطلاح “فضيلت عقلاني”، متمايز از مباحث اخلاقي بوده است. با اين حال، گذر زمان به شكل‌گيري روايت‌هايي از معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا مجال داده است كه به‌قوّت خود را اخلاقي مي‌نامند. مهم‌ترين و پرنفوذترين روايتِ اخلاقي از معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا را فيلسوف امريکاييِ لهستاني‌تبار، ليندا ترينكائوس زگزبسكي،9 عرضه كرده است.
عمده‌ي مباحث زگزبسكي ارتباطي مستقيم با معرفت‌شناسي باور ديني و اخلاق باور، در معناي كلاسيك آن، ندارد. با اين حال، من بر اين گمان‌ام كه طرحي معرفت‌شناختي كه او عرضه مي‌كند مي‌تواند به شكل‌گيري چارچوبي كمك كند كه بحث از اخلاق باور، به طور عام، و اخلاق باور ديني، به طور خاص، را متحول سازد. همان‌طور كه معرفت‌شناسان فضيلت‌گرا مدعي‌اند نظريه‌ي آن‌ها تغيير منظري را به معرفت‌شناسي موجب مي‌شود كه از پي آن، مي‌توان از دشواري‌هاي سنّتيِ فعلي فراتر رفت و حتي گونه‌اي معرفت‌شناسيِ متفاوت را شكل داد، به نظر مي‌رسد فهم فضيلت‌گرايانه از اخلاق باور و اخلاق باورِ ديني مي‌تواند براي حل مشكلات نهفته در رويكردهاي موجود به اخلاق باور و معرفت‌شناسي باورِ ديني مؤثر باشد. از اين رو، پيشنهاد اين رساله آن است كه اخلاق باور ديني را ذيل بحث از فضايل و رذايل عقلاني در معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا، و به طور خاص، روايت زگزبسكي از آن درك و دريافت كنيم. گرچه زگزبسكي خود به صورتي منسجم و جامع از اين منظر به باور ديني و اخلاقِ حاكم بر آن نپرداخته است، من كوشيده‌ام با توجيه مقوله‌ي اخلاق باور، تحليل نظريه‌هاي اخلاق باور ديني و توضيح نظريه‌ي معرفت زگزبسكي، چارچوبي را براي اخلاقِ فضيلت‌گرايانه‌ي باور ديني فراهم آورم. آشكار است كه تحول اخلاق باور ديني بدين‌سان آثاري گسترده براي معرفت‌شناسيِ باور ديني و بحث از ارتباط عقل و ايمان در پي دارد.
بر اساس آنچه آمد، مي‌توان گفت پرسش اصلي اين رساله آن است كه به‌کارگيري معرفت‌شناسي فضيلت‌گرايانه‌ي زگزبسکي در مورد باورهاي ديني چه تحوّلي در اخلاق باور ديني پديد مي‌آورد و آن را به كدام سو مي‌برد. براي پاسخ به اين پرسش، بايد ضمناً پرسيد که نظريه‌ها و پرسش‌هاي اساسي در زمينه‌ي اخلاق باور و اخلاق باور ديني چيستند، مؤلفه‌هاي نظريه‌ي معرفت زگزبسکي چيست و او خود چه ديدگاه‌هايي را در معرفت‌شناسي باور ديني پرورانده است. مفروض من اين بوده است كه نگرش فضيلت‌گرايانه به اخلاق باور ديني آن را از چارچوب قرينه‌گرايانه‌ي10 فعلي و مواجهه‌ي آن با انتقادهاي برون‌گرايانه11 عليه قرينه‌گرايي خارج مي‌كند. در نتيجه، عناصر تعيين‌کننده در ارزيابي اخلاقيِ باورهاي ديني فضايلي عقلاني خواهند بود که خود قِسمي از فضايل اخلاقي به شمار مي‌آيند. در پي يافتن پاسخي منقّح به پرسش اصلي، البته لازم بوده است که پرسش‌هاي ضمني نيز پاسخ گفته شوند. از اين رو، در اين رساله، رويكردهاي اصلي در معرفت‌شناسي باور ديني، مسائل مهم و تأثيرگذار در اخلاق باور، نظريه‌هاي مهم در اخلاق باور ديني و پاره‌اي ديدگاه‌هاي زگزبسکي در اين زمينه طرح و بررسي شده‌اند. همچنين، توضيح نظريه‌ي معرفت زگزبسكي نيازمند توضيح وجوه مهم و مرتبط نظريه‌ي اخلاقي او است. بنابراين، در روند کار، به نظريه‌ي اخلاقي زگزبسكي نيز پرداخته شده است.
آنچه مرا در پيشبرد اين پژوهش ياري كرده مراجعه‌ي مكرّر به مهم‌ترين نوشته‌ها در زمينه‌ي اخلاق باور، اخلاق باور ديني و البته مكتوبات زگزبسكي و انتقادهاي طرح‌شده عليه آن‌ها است. نظريه‌ي معرفت زگزبسکي، به طور خاص، با توجه به دو كتاب فضايل ذهن: تحقيقي در ماهيت فضيلت و مباني اخلاقيِ معرفت12 و حجيت معرفتي: نظريه‌اي درباره‌ي اعتماد، حجيت و خودآييني در باور13 طرح شده و در طرح نظريه‌ي اخلاقي او نيز از نظريه‌ي انگيزش الهي14 سود جسته‌ام. با اين حال، زگزبسكي مقالات بسياري در توضيح نظريه‌ي اخلاقي- معرفت‌شناختي خود يا نقد ديدگاه‌هاي ديگر نوشته است كه غالباً مورد استفاده قرار گرفته‌اند گرچه متأسفانه، دسترسي به برخي از اين مقالات ميسّر نشد. افزون بر اين، نوشته‌هاي ديگر معرفت‌شناسان فضيلت‌گرا، به‌ويژه مدافعان روايت مسئوليت‌باور از آن، مورد توجه قرار گرفته است. معدودي از اين منابع به فارسي ترجمه شده‌اند اما من ترجيح داده‌ام به متن اصلي آن‌ها ارجاع دهم چون درباره‌ي صحّت برخي ترجمه‌ها ترديد دارم.15 همچنين، به‌تازگي ترجمه‌اي نسبتاً خوب از كتاب معرفت‌شناسي زگزبسكي منتشر شده16 اما در اين رساله، به متن اصلي آن ارجاع داده شده است.17
گرچه آثار بسياري در مورد اخلاق باور، اخلاق باور ديني و معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا در دنياي انگليسي‌زبان منتشر شده و طبعاً، در اين رساله، برخي از آن‌ها، با توجه به امكان دسترسي، فرصت تحقيق و حجم مطلب، مورد استفاده قرار گرفته‌اند، اين تحقيق در زبان فارسي پيشينه‌اي بسيار محدود و اندك دارد. اين البته بدان معنا نيست كه نمي‌توان از گنجينه‌ي عرفان و حكمت اسلامي براي توسعه‌ي بحث و تعميق آن سود جست. اندكي تتبّع نشان مي‌دهد كه پژوهش در باور و معرفت انساني از منظر اخلاقي در سنّت اسلامي بي‌سابقه نيست. بسياري از عرفا و حكماي مسلمان در سده‌هاي ميانه بر اين باور بوده‌اند كه معرفت انساني متأثر از احوال روحاني و فضايل و رذايل اخلاقي فرد است و هرچه از علوم طبيعي به سوي فلسفه و الهيات پيش رويم، اين تأثير بيشتر مي‌شود، به گونه‌اي كه دستيابي به برخي حقايق الهياتي نيازمند آمادگي‌هاي معنوي است. از آنچه اين حكما نوشته‌اند آشكار مي‌شود كه آنان مطالعه و پيشبرد فعاليت فكري خود را تا حدي به تهذيب نفس وابسته مي‌دانسته‌اند. اين رويكرد نه‌فقط در بين متألهان بلكه در بين دانشمندان علوم طبيعي نيز قابل ملاحظه است. نمونه‌اي برجسته از اين دانشمندان ابوبكر محمدبن زكرياي رازي است كه علم طب را بر دو گونه مي‌شمرد: “طب جسماني” و “طب روحاني” و بر آن بود كه طب جسماني دل‌مشغول درمان بيماري‌هاي بدن است اما طب روحاني علم به فضايل عقل و نفس و آفات آن‌ها و چگونگي سلامت و تعادلشان است. او در الطب الروحاني، پاره‌اي از رذايل نفس و فضايل مقابل آن را در بيست جزء بررسيده و درباره‌ي كيفيت اصلاح آن رذايل سخن گفته است. اين رذايل چنان‌اند كه بر ساحت شناختي نفس تأثيري نامطلوب مي‌گذارند.18
با اين حال، ضروري است چنين انديشه‌هايي، با نظر به مباحث فلسفي و الهياتيِ جديد، مورد بازبيني قرار گيرند. قابل توجه است كه يكي از متفكران ايرانيِ معاصر در تلاشي براي همنشين ساختن “عدالت”، به مثابه مجموعه‌ي فضايل اخلاقي، و “صدق” نوشته است: “كثيري از فضيلت‌ها، كه در كتب اخلاقي نوشته شده‌اند، درست همان فضيلت‌هايي هستند كه مقدمه‌اي براي رسيدن به صدق‌اند” و “آزادي، به عنوان يكي از فربه‌ترين اجزاء عدالت، دقيقاً نيكي‌اش به خاطر اين است كه دسترسي شما را به صدق آسان‌تر مي‌كند”.19 اين مي‌تواند آغازي خوب بر پژوهش‌هاي بيشتر در فضايل و رذايل عقلاني باشد. اگر در نظر آوريم كه در سال‌هاي اخير، برخي معرفت‌شناسان فضيلت‌گرا همّ خود را مصروف شناخت فضايل عقلاني و تلاش براي ايضاح آن‌ها کرده‌اند و در اين راه، کوشيده‌اند اهميت اين فضايل و دلالت‌هاي خاص آن‌ها را در سنّت مسيحي بکاوند و به اين ترتيب، با بازآفريني اخلاق مسيحي، ارزش آن را در تلاش براي ابتناي معرفت‌شناسي بر اخلاق نشان دهند، آنگاه آشكار مي‌شود كه اين تلاش‌ها مي‌تواند الگويي براي بازنگري در عرفان و اخلاق اسلامي به منظور استفاده از دلالت‌هاي معرفت‌شناختي آن باشد.20
اين رساله موضوعي خاصِ خود دارد که در زبان فارسي بديع است. با اين حال، به ارزش وجوهي از معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا و روايت زگزبسكي از آن نمي‌پردازد كه مي‌تواند دستمايه‌ي پژوهش‌هاي متمايزي گسترده‌تر باشد. طرح اين نظريه به خودي خود ما را با گونه‌اي معرفت‌شناسي جديد و متفاوت آشنا مي‌كند كه در يك دهه‌ي اخير اهميتي بسيار يافته اما هنوز در جامعه‌ي فلسفي ايران چندان شناخته نشده است. اين نظريه قابليت‌هاي بسياري براي ايضاح پرسش‌هاي اخلاقي، معرفت‌شناختي و ديني و گسترش افق ديد در پرداختن به آن‌ها دارد. همچنين، امكاني را براي مطالعات فلسفيِ مقايسه‌اي فراهم مي‌كند. براي نمونه، مي‌توان پيوندها يا شباهت‌هايي بين معرفت‌شناسي فضيلت‌گرايانه‌ي زگزبسكي با برخي ديگر از متفكران يافت. مثلاً، مي‌توان تلقّي زگزبسكي از فضايل عقلاني را با چيزي مقايسه كرد كه در فلسفه‌ي يورگن هابرماس،21 با عنوان “كنش ارتباطي”22 آمده است و شرايط عام فهم يا پيش‌فرض‌هاي ارتباط را با طرح اعتبارهاي چهارگانه‌ي “قابليت فهم”، “صداقت”، “درستي” و “صدق” بيان مي‌كند.23 همچنين، مي‌توان به تأثيري چشم دوخت كه معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا بر معرفت‌شناسي‌هاي زنانه‌نگر24 داشته است و تأثرهاي احتمالي آن از زنانه‌نگري را نيز در نظر آورد.25 پژوهش‌هاي ديگر يا مطالعات مقايسه‌اي مي‌تواند ارزش‌هاي نهفته در نظريه‌ي فضيلت و بحث از فضايل عقلاني را آشكار كند. اين پژوهش‌ها بسي ارزشمندتر خواهد بود اگر ميراث فلسفي و عرفانيِ سرزمين ما را نيز مورد توجه قرار دهد. در اين رساله، کوشيده‌ام تا آنجا که نوع و حجم مطلب مجال مي‌دهد، به بحث‌هاي مشابه در سنّت فکريِ اسلامي نيز اشاره کنم گرچه مي‌توان اين اشاره‌ها را تفصيلي بيشتر بخشيد.
از آنچه تاكنون آمد و در مطالعه‌ي متن نيز آشكارتر خواهد شد، به دست مي‌آيد كه اين رساله در نقطه‌ي تلاقي سه مقوله‌ي متمايز جاي دارد: “اخلاق”، “دين” و “معرفت‌شناسي”. مسئله آن است كه برگرفت، نگه‌داشت و وازنشِ باور ديني چگونه مي‌تواند برآمده از نگرشي اخلاقاً موجه و مناسب باشد. به اين منظور، در فصل نخست، با طرح دو رويكرد عمده در معرفت‌شناسي باور ديني و خاستگاه‌هاي آن‌ها، تمهيدات لازم براي پيشبرد بحث فراهم مي‌شود. فصل دوم، از چيستي اخلاق باور و پرسش‌هاي اساسي مرتبط با آن آغاز مي‌شود و در ادامه، رويكردهاي اصلي به اخلاق باور ديني را طرح مي‌كند. ناتواني اين رويكردها از تبيين موجّه و مناسب موضوع و نيز مشكلات چهارگانه‌ي نظريه‌هاي معاصرِ معرفت نظر ما را به تكوين نظريه‌ي اخلاقي- معرفت‌شناختيِ فضيلت و امکان تغيير رويکرد به موضوع جلب مي‌كند كه پيشتر نيز به صورت بدوي، مورد اشاره‌ي برخي محققان قرار گرفته است. زگزبسكي كه مهم‌ترين مدافع رويكرد فضيلت‌گرايانه به معرفت‌شناسي قلمداد مي‌شود، كوشيده است معرفت را بر مبناي گونه‌اي اخلاق فضيلت‌گرا توضيح دهد. از اين رو، ادامه‌ي فصل دوم به توضيح نظريه‌ي اخلاقي زگزبسكي اختصاص دارد. در فصل سوم، اركان دوگانه‌ي اين نظريه، يعني بحث از “فضيلت عقلاني”26 و “اعتماد معرفتي”،27 به‌تفصيل طرح شده است. فصل چهارم بازگشتي به اخلاق باور ديني است و در آن، ضمن اينكه انتقادهاي زگزبسكي را عليه رويكردهاي موجود برمي‌رسم، مي‌كوشم نشان دهم كه چگونه مي‌توان اخلاق باور ديني را از پسِ روايتِ مسئوليت‌باورِ زگزبسكي از معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا بازساخت. اين بازسازي، گرچه در اين نظريه‌ي معرفت ريشه دارد، فراتر از آن مي‌رود و نشاني از تحول فضيلت‌گرايانه در فهم اخلاق باور ديني به دست مي‌دهد.
در سال‌هاي تحصيل فلسفه و حتي پيش از آن، ارتباط “اخلاق” و “دين” از وجوه گوناگون براي من جذّاب و مهم بوده است. در رساله‌ي كارشناسي ارشد، کوشيده‌ام ارتباط اخلاق و عمل ديني را در بحث انتقادي از “استدلال‌هاي اخلاقي بر وجود خدا” بررسي کنم. موضوع رساله‌ي دکتري در تداوم همان علاقه و اهتمام انتخاب شده است و اين بار ارتباط اخلاق و باور ديني را برمي‌رسم و اميدوارم اين بررسي‌ها و پژوهش‌هاي ناچيز با مطالعات بعدي و ارزيابي‌هاي انتقاديِ استادان تكميل و تدقيق شود. گمان من اين است كه پژوهش در نسبت اخلاق و دين، از وجوه مختلف، يکي از راه‌هاي مهم و مؤثر تحوّل و گشودگي فرهنگي در ايران است و اميدوارم اين موضوع بيش از پيش مورد توجه دانشجويان و پژوهشگران فلسفه و الهيات قرار گيرد.

فصل اول
معرفت‌شناسي باور ديني: تمهيدات

هر فرقه‌اي، مادام كه عقل يار آن‌ها است، شادمانه از آن سود مي‌جويند و در آنجا كه از ياري‌شان دريغ ورزد، فرياد برمي‌آورند كه اين امر، امري ايماني و تعبّدي و فراتر از طور عقل است… تعيين مرز بايد در همه‌ي مسائلي كه ايمان و تعبّد در آن‌هادخالتي دارد، نخستين نكته‌اي باشد كه فيصله مي‌يابد. (جان لاك)28
به گفته‌ي السدر مك‌اينتاير، بررسي عقلاني باور ديني تا اندكي پيشتر از يك سده‌ي قبل، مسائلي كلي نظير “ارتباط عقل و ايمان”، “ادله‌ي اثبات وجود خدا” و “صفات الهي” را در بر مي‌گرفت. با گسترش و تنوّع علوم، اينك اما به نظر مي‌رسد اين مباحث كلي به‌تدريج به مسائلي جزئي بدل مي‌شوند كه در آن‌ها بررسي عقلاني باورهاي ديني با توجه به دستاوردهاي معرفت بشري در حوزه‌هاي علميِ خاص مورد توجه قرار مي‌گيرد. حتي در بحث از استدلال‌هاي وجود خدا، فيلسوفان مقدمه‌هاي برخي استدلال‌ها را با نظر به دستاوردهاي علمي در حوزه‌ي فيزيك، زيست‌شناسي و علوم شناختي طرح مي‌كنند. بدين ترتيب، بررسي عقلاني باور ديني جزئي‌تر از گذشته شده و ظرافت‌هايي بيشتر يافته است.29 “معرفت‌شناسي باور ديني” محصول اين رويکرد جديد و نگاهي جزئي‌تر و دقيق‌تر به مسئله‌ي كهن “عقل و ايمان” است. از آنجا كه موضوع اين رساله در قلمرو معرفت‌شناسي باور ديني مي‌گنجد، در اين فصل، تمهيدات لازم براي طرح مباحث اصلي فراهم مي‌شود. بدين ترتيب، مقصود از معرفت‌شناسي و معرفت‌شناسي باور ديني وضوحي بيشتر مي‌يابد و رويكردهاي اصليِ مرتبط با موضوع و تاريخ مختصر آن‌ها به شيوه‌ي تحليلي طرح مي‌شود. هدف آن است كه مقدمات لازم براي بحث از اخلاق باورِ ديني و نظريه‌ي فضيلت زگزبسكي تمهيد شود.

1-1. معرفت‌شناسي باور
“معرفت‌شناسي” يا “نظريه‌ي معرفت”30 از شاخه‌هاي مهم و بسيار تأثيرگذار دانش فلسفي است که موضوع اساسي آن تحليل و ارزيابي باور و معرفت است. تاريخ معرفت‌شناسي به قدمت تاريخ فلسفه است و به نظر مي‌رسد باور، صدق و چگونگي ارزيابي معرفت انساني از نخستين دل‌مشغولي‌هاي فيلسوفان بوده است. در فلسفه‌ي يونان باستان، ظهور سوفسطاييان و كاربردهاي عمليِ شناخت آدمي در فضاي خاص آن دوران بحث از باورها، چگونگي تغيير آن‌ها و امكان دستيابي به صدق را اهميتي بيشتر بخشيد. حجمي قابل توجه از محاوره‌هاي افلاطون به اين مسائل و وجوه مختلف آن‌ها اختصاص يافته و اين، هم واكنشي به مباحث سوفسطاييان بود و هم موجب توجه بيشتر به آن‌ها در نظام‌هاي فكري و فلسفي بعدي شد. در طول قرون ميانه، بحث از علم الهي و تفاوت‌هاي آن با علم انساني و نيز نحوه‌ي فهم اصول و متون ديني زمينه‌اي جديد را براي نظريه‌ي معرفت پديد آورد. با اين حال، به نظر مي‌رسد در طول سده‌هاي باستان و ميانه، عمده‌ي توجه فيلسوفان و متألهان به مابعدالطبيعه بوده و معرفت‌شناسي ذيل آن مي‌گنجيده است. در فلسفه‌ي جديد، به‌ويژه از پسِ تأملات دکارت، لاک و کانت، اين نسبت معكوس و بر اهميت و تقدّم معرفت‌شناسي نسبت به مابعدالطبيعه تأکيد شد. بدين‌ترتيب، فعاليت شناختيِ ذهن و چگونگي دستيابي به معرفت و ارزيابي آن اهميتي بسيار يافت، به گونه‌اي كه به نظر مي‌رسيد توجه به مسائل مابعدالطبيعه بدون پرداختِ پيشين به شروط معرفت انساني ناممكن يا بي‌حاصل است. گرچه امروزه سخن قاطع از تقدّم معرفت‌شناسي يا مابعدالطبيعه بر يکديگر وجهي ندارد و توجه به معرفت علمي تا حدي جا را بر اين هر دو مضيّق‌تر کرده است، همچنان معرفت‌شناسي، به دليل پرداختن به پاره‌اي از پرسش‌هاي بنيادين فلسفه، جزئي بسيار مهم و مؤثر از آن به شمار مي‌آيد.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

“پرسش از تحليل معرفت”، “امکان دستيابي به معرفت”، “تمييز و تحديد معرفت”، “روش(هاي) دستيابي به معرفت” و “ارزش معرفت” پرسش‌هايي‌اند که هر بحث فلسفي مسبوق به فرض، طرح و داوري درباره‌ي آن‌ها است و از اين رو، معرفت‌شناسي همواره مورد توجه جدي فيلسوفان بوده است.31 افزون بر اين، مؤلفه‌هاي اصلي معرفت، يعني “باور”،32 “توجيه”33 و “صدق”،34 هم خود دستمايه‌ي بحث‌هايي پردامنه شده‌اند و هم نقش آن‌ها در تحليل معرفت و چگونگي ارتباطشان با يکديگر مورد توجه بسيار قرار گرفته است.35 به تحليل مفهومي معرفت و تمييز آن از “ادراك”، “باور”، “باور صادق”، “حدس صائب” و نظاير آن‌ها نيز از زمان افلاطون توجهي بسيار شده است.36 براي مدت‌ها تعريف سه‌جزئي معرفت به صورت “باور صادق موجه” مقبول فيلسوفان بود و آنان سعي خود را مصروف تدقيق اين تعريف مي‌کردند اما در ميانه‌ي قرن بيستم، ادموند گتيه،37 با نگارش مقاله‌اي كوتاه، بحثي پردامنه را درباره‌ي ارزش اين تعريف و كفايت آن براي “معرفت” به وجود آورد و معرفت‌شناسان را به تأمل بيشتر واداشت.38 نتيجه‌ي اين تأملات شكل‌گيري نظريه‌هايي جديد براي شناساندن مفهوم معرفت و تمييز آن از مفاهيم مشابه بوده است.39 همچنين، از ديرباز امكان دستيابي به معرفت محل توجه فيلسوفان بوده است. ترديد در اين امكان در قالب نظريه‌هاي نسبيت‌گرايانه و شكاكانه نه‌فقط در فلسفه‌ي جديد و معاصر بلكه در فلسفه‌ي باستان نيز سابقه دارد و از اين رو، بخشي مهم از تلاش‌هاي معرفت‌شناسان توضيح شرايط وصول به معرفت و پاسخ به شكاكيت بوده است.40 آشكار است كه توضيح اين شرايط بدون توجه به روش‌(هاي) دستيابي به معرفت ميسّر نيست. منابع معرفت و چگونگي استفاده از آن‌ها براي وصول به صدق اهميتي بسيار دارد. از اين رو، بخشي قابل توجه از همّ معرفت‌شناسان صرف كاوش در صدق‌رساني41 “ادراك حسي”، “حافظه”، “درون‌نگري”،42 “گواهي”43 و “عقل” مي‌شود.44 پرسش اين است كه شروط صدق‌رساني اين منابع كدام است و آيا اين منابع فاعل را در دستيابي به معرفت كفايت مي‌كنند.
مجموعه‌ي مباحث پيش‌گفته نظريه‌هايي متعدد را در معرفت‌شناسي پديد آورده است. براي نمونه، بحث از ساختار و نظريه‌هاي توجيه معرفتي که به طرح “مبناگرايي کلاسيک/ تعديل‌شده” و “انسجام‌گرايي” در ساختار توجيه و “درون‌گرايي”45 و “برون‌گرايي”46 در نظريه‌هاي توجيه انجاميده است، تأثير پردامنه‌ي خود را در مباحث فلسفي گسترده‌اي، از جمله در موضوع اين رساله، آشکار مي‌کند. دغدغه‌ي امكان دستيابي به معرفت و پاسخ به شكاكان نيز به طرح نظريه‌هاي شكاكانه، نظريه‌ي فهم عرفي47 و زمينه‌گرايي48 انجاميده است. افزون بر اين، اين پرسش كه آيا معرفت ماتقدّم49 و پيشاتجربي در كار است ذهن بسياري از فيلسوفان را، به‌ويژه در دوران جديد، به خود مشغول كرده بود. امروزه، همچنان به اين پرسش مي‌پردازند اما براي بررسي آن به بحث فلسفي اكتفا نمي‌كنند و دانش‌هاي ديگر، نظير علوم شناختي، روان‌شناسي و زبان‌شناسي را نيز به كار مي‌گيرند. از همين جا آشكار است كه معرفت‌شناسي دانشي خودبسنده نيست و گرچه مباحث آن براي بسياري از ديگر حوزه‌هاي فلسفه و علم آدمي تعيين‌كننده است، خود تحت تأثير مسائل و رويكردهاي ديگر علوم قرار مي‌گيرد. ارتباط با علوم پايه و تجربي در بحث از تشخيص باور از ديگر حالات ذهني، منابع معرفت و تمييز و تحديد معرفت آشكار است اما افزون بر اين‌ها، بايد از “معرفت‌شناسي اجتماعي” ياد كرد كه به‌رغم سابقه‌ي تاريخي آن، در دهه‌هاي اخير به‌جد مورد توجه قرار گرفته است. تحولات اخير در فلسفه‌ي علم و توجه به زمينه‌هاي اجتماعي شكل‌گيري باورها تأثيري گسترده در معرفت‌شناسي داشته و بحث از چيستي معرفت و امكان دستيابي به صدق را متحول ساخته است. در اين رساله نيز ارتباط معرفت‌شناسي با اخلاق مورد توجه قرار مي‌گيرد. پاره‌اي نظريه‌هاي متأخر در معرفت‌شناسي به بحث از فضايل عقلاني پرداخته‌اند و چنانكه خواهد آمد، ليندا زگزبسكي، با انكار تمايز بين فضايل اخلاقي و فضايل عقلاني، اين بحث را تا آنجا پيش مي‌برد كه معرفت‌شناسي را ذيل فلسفه‌ي اخلاق مي‌گنجاند.
اين رساله، سه ضلع معرفت‌شناختي دارد. ضلع نخست آن “اخلاق باور” است كه از مسائل جديد معرفت‌شناسي است و حقوق و وظايف باورنده را برمي‌رسد. ضلع دوم “معرفت‌شناسي باور ديني” است كه به طور خاص، پرسش‌هاي معرفت‌شناختي را درباره‌ي باورهاي ديني طرح مي‌كند و ضلع سوم، نظريه‌اي معرفت‌شناختي است كه ليندا زگزبسكي در سال‌هاي اخير آن را در چارچوب معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا طرح كرده است. بدين‌ترتيب، آشكار است كه سرشت بحث در اين رساله معرفت‌شناختي است اما نظريه‌ي فضيلت‌گرايانه‌ي زگزبسكي، در نهايت، آن را در چارچوبي اخلاقي جاي مي‌دهد.

1-2. درون‌گرايي و برون‌گرايي
يكي از تقسيم‌هاي عمده در مورد نظريه‌هاي مختلف معرفت‌شناختي تقسيم نظريه‌هاي توجيه و معرفت به “درون‌گرا” و “برون‌گرا” است. اين تقسيم‌بندي کلاسيک، اولاً، تأثيري بسزا بر نظريه‌هاي ناظر بر باور ديني دارد و آن‌ها را در دو اردوگاه كلي جاي مي‌دهد و ثانياً، دو رويكرد عمده به اخلاق باور را موجب مي‌شود. بر اين اساس، به نظر مي‌رسد توجه به اين دو گرايش عمده در معرفت‌شناسي مي‌تواند نقطه‌ي عزيمتي مناسب براي طرح بحث اين رساله باشد.50 از سوي ديگر، معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا در زماني طرح شد كه به نظر مي‌رسيد پاياني بر منازعه‌ي درون‌گرايان و برون‌گرايان متصوّر نيست و اين هر دو نظريه‌ي عمده در طرح و حل مناسبِ بسياري از مسائل معرفت‌شناسي به بن‌بست رسيده‌اند. معرفت‌شناسي فضيلت‌گرا كوششي براي گريز از اين بن‌بست و طرح نگرشي متفاوت بوده است.51
ملاک‌هاي متفاوتي در تمييز درون‌گرايي و برون‌گرايي طرح شده است اما در اينجا، براي پيشبرد بحث و روشن ساختن كلام، مي‌توان از رأي رابرت آئودي سود جست که مبناي اين تمايز را دسترسي فاعل شناسا به توجيه معرفتي مي‌داند. بر اين اساس، اين ديدگاه را كه فاعل معرفت بايد به توجيه معرفتي خود دسترسي داشته باشد “درون‌گرايي” و اين ديدگاه را كه شروط لازم براي توجيه معرفت مي‌توانند دست‌كم تا حدي خارج از دسترسي او باشند “برون‌گرايي” مي‌ناميم.52 اين معيار تمايز با آنچه لورنس بونجور مي‌گويد نيز سازگار است:
“نظريه‌ي توجيه درون‌گرا است اگر و فقط اگر لازم آورد كه همه‌ي عوامل معرفتي مورد نياز براي توجيه معرفتيِ باور يک شخص به لحاظ شناختي در دسترس او باشد؛ يعني آن عوامل درونيِ چشم‌انداز شناختيِ او باشند. اگر نظريه‌ي توجيه روا دارد كه دست‌كم برخي عوامل موجِّه بتوانند در دسترس نباشند، يعني براي چشم‌انداز شناختيِ شخص بيروني و فراتر از حوزه‌ي آگاهي او باشند، برون‌گرا است”.53
بنابراين، به طور کلي، مي‌توان گفت درون‌گرايان بر آن‌اند که فاعل شناسا به محتواي معرفت خود دسترسي دارد و مي‌تواند و بايد در هر زمان يا پس از قدري تأمل، قرايني را از آن استخراج کند و دستمايه‌ي توجيه دعاوي خود قرار دهد. به عبارت ديگر، فاعل معرفت براي توجيه گزاره‌ي منظور خود فقط مي‌تواند به اموري دست يازد که به لحاظ معرفتي در دسترس اويند.54 در دسترس بودن البته به معاني متفاوتي تعبير شده است. به باور برخي، فاعل معرفت بايد در لحظه‌ي ارائه‌ي دعوي معرفتي خود به توجيه آن دسترسي بالفعل داشته باشد. مي‌توان اين ديدگاه را تلقّي حداکثري از معيار “دسترسي” دانست. اما برخي ديگر بر آن‌اند که تلقّي حداکثري بيش از اندازه سختگيرانه است و ممکن است لازم باشد فاعل توجيه معرفتي را پس از قدري تأمل عرضه کند. به‌تبع، مي‌توان اين ديدگاه را تلقّي حداقلي از معيار دسترسي شمرد.55 به طور کلي، از اين بيان روشن مي‌شود که نگرش درون‌گرايانه بر گونه‌اي وظيفه‌ي معرفتي تأكيد دارد. فاعل شناسا موظف است بر مبناي عمل به وظايف معرفتي56 خود در زمان توجيه يک باور، به ادله و قراين موجِّه آن باور دسترسي داشته باشد.57 بدين معنا، توجيه نه‌فقط مؤيد صدق باور بلکه دربردارنده‌ي گونه‌اي وظيفه است: فاعل شناسا در باور به يک گزاره آنگاه موجه است که از هيچ‌گونه وظيفه‌ي معرفتي در فرايند باور به آن گزاره تخطّي نکرده باشد.58


دیدگاهتان را بنویسید