ب. راهاندازي دوبار? دستگاه تفتيش عقايد يا انکيزاسيون98
ج. تاسيس جامعه يسوعيان99

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

مروري بر زندگي اصلاحگران ديني در قرن شانزدهم100
مارتين لوتر (1483- 1546)102
لوتر و ساير اديان119
اولريخ تسوينگلي122
ژان کالون (1509-1564)124
مقايسه جريان لوتري با جريان کالوني129
فصل سوم: حولات اصلاحي در جهان اسلام155
ستيز با انديشه در جهان اسلام161
جريان اصلاحات ديني در کشورهاي عربي (مصر و شامات)183
شيخ محمد عبده (1266-1323)192
محمد رشيد رضا (1865-1935)193
عبدالرحمن کواکبي (1295-1320)193

حسن البنا (1906-1948)195
سيد قطب (1906-1966)196
جريان اصلاحات ديني در ترکيه196
بديع الزمان سعيد نورسي (1873-1960)197
جريان اصلاحات ديني در ايران200
محمدحسين نائيني (1277-1355ق)202
امام خميني (1281-1368)203
منطقه شبه جزيره هند218
جماعت تبليغ220
احتمالات در باب علل انحطاط مسلمانان.221

فصل چهارم: شباهتها و تفاوتها224
محور تشابهات:227
محور تفاوتها و مفارقات:252

فصل پنجم: خاتمه281
ضمائم306
اعلاميه نود و پنج مادهاى لوتر306
يادداشتى بر “اعلاميه نود و پنج مادهاى لوتر”322
کتابنامه330

پيشگفتار

مناسبات تاريخي اسلام و غرب
روابط و مناسبات ميان اسلام و غرب مسيحي از دير زمان فراز و نشيبهاي زيادي داشته و اين بدان سبب است که هر دو سوي اين داستان کمابيش از نقاط قوت و ضعف ديگري آگاه بودهاند و در پي آن بودهاند که ضمن استفاده از جهات مثبت همديگر، از جهات ضعف نيز در چيرگي بر رقيب خود بهره برند. اسلام و تمدن برخاسته از آن، پيشينهاي درخشان دارد و توانسته است در برهه مهمي از تاريخ، فرهنگ و تمدن بشري را به خوبي رهبري کند و هم اکنون نيز توانمنديهاي فراواني را در خود جاي داده که ميتواند براي آينده بشر بس مفيد باشد. از سوي ديگر، فرهنگ و تمدن غرب چنان است که هيچ ملتي نيست که از مزاياي و عيوب آن در امان باشد؛ خشن و بيرحم، مادهپرست و متهاجم که بنيان خانوادهاش سست و لرزان است؛ ولي همين فرهنگ رويه ديگري دارد؛ حکيمان و دانشوران و عالمان و فيلسوفان هنرمندان و صنعتگراني پرورده که بينان فکري بشر را دگرگون کردهاند. اين فرهنگ به مردم خود سختکوشي و نظم و انضباط و وظيفهشناسي و انتقادپذيري را آموخته و از رياکاري و چاپلوسي فاصله گرفته است؛ جزئينگر و قانونگراست؛ به همه استعدادها ميدان داده و سيلي از ابداعات و اختراعات نيک و بد را راه انداخته است.1
افزون بر اين، هم اسلام و هم غرب داعيهاي جهاني داشته و دارد و نگرانيهايي هم در هر دو سوي اين داستان وجود داشته است. هجوم قبايل عرب مسلمان به قلمروي امپراتوري روم ايران و پيروزيهاي خيرهکنند? آنان تا قلب اروپا در فرانسه و نيز در شرق تا ديوارهاي چين، موضوعي بوده که هميشه غرب مسيحي را نگران کرده است. جنگهاي طولاني و دويستسال? صليبي در واکنش به اين موضوع درگرفت و حتي گفته ميشود که هجوم مغولان نيز به تحريک و تشجيع آنان بود.2 بدگماني و سوءظن غرب به همسايگان مسلمان خود در شرق حتي با شکست غرب در جنگهاي صليبي3 و نيز مواجهه و ملاحظه جهات مثبت در تمدن اسلامي نيز نه تنها کاسته نشد که افزونتر نيز شد. غرب با اسلام و پيامبر (ص) و کتاب آن و نيز معتقدان به اين ديانت جديد به شکلي موهن برخورد کرد و براي مثال از الفاظ موهني چون ساراسنها4 و ترکها براي اشاره به انبوه پيروان و هواداران اسلام که اقوام مختلف و با درجات متفاوت فرهنگي و علمي بود، استفاده کرد. اين موضوع خاص دوره قرون وسطي نبوده و بعد از آن هم ادامه داشته است.5
در اين سو نيز به غرب و پديدهها و دستاوردهاي آن بدبينانه نگريسته ميشد تا جايي که همه نمادهاي غرب و سمبلها و نمادهاي آن گمراهکننده و ويرانگر و اغواگر دانسته شد و حتي جمع کثيري از اهل دانش ومعرفت، به پديد? مدرنيته که مزايا و فوايد فراوانش در دسترس همگان بود، به مخالفت و عناد پرداختند. هيچ پديد? نو از غرب نبود که آن را دامي مهلک براي ساکنان اين سوي جهان ندانند.6 البته اگر بخواهيم قدري با اين گروه همدلي کنيم و به آنها حق دهيم، بايد بپذيريم که ورود مظاهر تمدن جديد در جوامعي مثل جوامع ما با اين مشکل مواجه بوده که افراد صرفاً به استفاده از آن اکتفا نميکردند، بلکه آن را نشان? نوعي برتري ساحتهاي ديگر ميدانستند و همين موجب نگراني متدينان شده و شاهد بر اين مطلب، آنکه کساني که براي اولين بار با اين مظاهر و پديدهها روبرو شدند، از ميزان تعهد و التزام دينيشان کاسته شد و حتي عدهاي از دين خود نيز برگشتند و همين بود که زنگ خطر را براي متوليان امر دين و دينداران مسلمان به صدا درآورد.
در مقام مقايسه جهان اسلام و غرب بايد گفت که تمايلات استعماري هم در ميان حاکمان مسلمان و هم در ميان حاکمان مسيحي هر دو وجود داشته است و چنين نيست که اين بدنامي خاص غرب بوده باشد. رفتار فاتحاني مثل سلطان محمود غزنوي،‌ نادرشاه افشار، آقامحمدخان قاجار، در هند و قفقاز و غيره در يغماگري و به تاراج بردن، به سان استعمارگران جديد بود. در عين حال، غرب و شرق تعاملات و دادوستدهاي سودمندي در مجموع داشتهاند که اگر اين مناسبات از حواشي منفياش جدا ميشد، در مجموع وضعيت بشر به شکلي بهتر از وضعيت کنوني بود. امروزه نيز گر چه کساني چون هانتينگتون پيشبيني ميکنند (و شايد نه توصيه) که غرب و اسلام سرانجام رو در روي يکديگر قرار ميگيرند،7 اما اين مواجهه از نظر او ميان تمدنهاست نه ملتها.8 به نظر او، اسلام رقيب سياسي غرب است. ولي منتقدان فراواني نيز در مغربزمين وجود داشته و دارند که بر اين باورند که ميان تمدن اسلامي و غربي قرابتهاي بسياري ميتوان يافت. هر دو تمدن خاستگاههاي نيرومند ديني دارند که از قضا در گذشته با هم رابطه داشته و وامدار يکديگرند و ريشههاي هر دو تمدن در اديان ابراهيمي است. بگذريم که کساني چون ياسپرس از اسلام چنان سخن گفتهاند که گويا اسلام از ظهورات تمدن غربي است9 (گرچه به يک معنا که مبنايي علمي هم دارد. اسلام ديني غربي است، زيرا از شبهجزيره عربستان تا سواحل مديترانه که خاستگاه پيامبران بزرگ آسماني است، بخشي از غرب دانسته ميشود، همچنان که شرق به نقاط دورتري چون هند، چين و ژاپن اطلاق مي‌شود.‌)
نکته ديگري که در مناسبات ميان شرق به طور کلي و جهان اسلام10 به خصوص با غرب بايد بدان توجه داشت، آن است که غرب – که عمدتاً مرادمان سياسيون آن است- از ديرزمان نگرشي خاص به شرق داشته است و به آن، به عالمي برابر و مساوي نگاه نکرده است و به بيان ديگر، آن را “جايي” و “چيزي” ميدانسته که بايد شناخت و بر آن غلبه يافت و همين مشکلساز شد. شايد بتوان اين را يکي از ويژگيهاي استشراق بدانيم که هر چند شايد فرهيختگاني که دستاندرکار شناخت شرق بودند، (و به همين دليل بايد نظر افراطي کساني را که شرقشناسان را صرفاً عوامل و پيشقراولان استعمار دانستهاند، خارج از مرز انصاف دانست) انگيزههاي متفاوتي داشتند ولي سياست و روح حاکم بر کار آنها تا حدي اينگونه بود.11
البته اين نگاه نيز در ميان بعضي هم در ناحي? شرق و هم در ناحي? غرب وجود داشته که شرق و غرب دو ماهيت متمايزند و نه شرق ميتواند ازغرب الهام گيرد و نه غرب، و هرگونه تلاش براي سازگاري و هماهنگي ميان آنان، سرانجام مطلوبي ندارد. اما اين نگرش خوشبختانه در حاشيه است و نگرش غالب آن است که ميان دو فرهنگ و تمدن ميتوان به نوعي تلائم و سازگاري و داد و ستد دست يافت.12 از همين روست که در دو سده اخير در جهان اسلام اين موضوع در کانون تأملات متفکران و دلسوزان جهان اسلام قرار گرفته است که چرا جهان اسلام به بلي? انحطاط و عقبماندگي گرفتار شده است. مگر جهان اسلام با فعال کردن آن تواناييهاي بالقوه خود در دوره‌اي، سرآمد انديشه و علم و فن در جهان نبود؟
حال با صرف نظر از هر گونه نگرش منفي و بدبينانه به دو طرف اين موضوع، اين پرسش مطرح ميشود که چرا امروزه جهان اسلام به وضعيت کنوني درآمده است. پيشفرض هر گونه مقايسه، پذيرش پارهاي شباهتها و همسانيها ميان دو طرف تشبيه و مقايسه است. واقعيت اين است که شرق و غرب از ديرزمان و به رغم همه مشکلات و موانع بر سر ارتباطات، تعاملات فکري و غيرفکري عميق و سودمندي داشتهاند. غرب را نميتوان جهاني کاملاً متفاوت و بريده و بيگانه از شرق دانست. تا آنجا که شواهد ديني و تاريخي بيان ميکند، هم? پيامبران بزرگ از شرق برخاستند13 و خاورميانه خاستگاه بزرگترين پيامبران و مؤسسان ادياني بوده است که در غرب شهرت و رواج دارند و از همين مناطق بود که مبلغان و مبشران زيادي به مناطق مختلف اروپا عزم سفر کردند و ضمن تبشير مردم را به پذيرش مسيحيت ترغيب کردند و البته موفق هم شدند. از اين گذشته، شرق و غرب مناسبات تجاري قويي داشتهاند که نميتوان تأثير آن را در صرف مراودات اقتصادي و تجاري دانست. تبادل انديشه از راههاي زيادي صورت گرفته و ميگيرد که يکي از آنها سفرهاي تجاري و ارتباطات اقتصادي مردماني بوده که نگرشهاي فکري و ديني گوناگوني داشتند. به شهادت تاريخ، تحولات تمدني در جهان اسلام و پيشرفتهاي علمي و فرهنگي تأثير عميقي بر غرب نهاد، تا جايي که بزرگترين دستاورد مثبت جنگهاي صليبي براي غربيهايي که به ظاهر در اين جنگها شکست خوردند و خسارتهاي انساني و مالي فراواني متحمل شدند، آشنايي با جهان پيشرفته اسلام بود که غرب را از خواب بيدار کرد و مشتاق جنبههاي اثباتي تمدن خود کرد.
از سوي ديگر، شرق به رغم همه عقبماندگيها، صدها سال است که به طور جسته و گريخته از اخبار غرب و دستاوردهاي آن آگاه شده و کوشيده است که براي حل مشکلات خود و دفع تعرضات همسايگان ِمتجاوز، از سازو کارهاي نظامي مغربزمين آگاه شود و از آن به سان برگ برندهاي استفاده کند. به جرأت ميتوان گفت که در جهان اسلام تنها ابزارهاي نظامي و برگهاي نيرومند جنگي بود که براي فرمانروايان شرقي جذابيت داشته و البته جنبههاي ديگري از هنر که ميتوانست اسباب عيش و خوشي اصحاب دربار را فراهم کند. اما به رغم سابقه طولاني اين مناسبات و ارتباطات، متأسفانه در جهان اسلام گروهي خود را از نظر منطق نظري و عملي هيچگاه نيازمند غرب ندانستند و گاه با غروري جاهلانه گمان کردند با بيارزش کردن ارزشهاي واقعي بهدستآمده در مغربزمين که حاصل و دسترنج زحمات فراوان کساني بود که زندگي و رفاه خود را صرف دانستن و يافتن کرده بودند، ميتوانند تشخصي براي خود قائل شوند. اين گروه خوشخيال و سادهانگار که گويي از همه اخبارعالم بيخبرند، تصور کردهاند که همه آنچه غرب به دست آورده، محصول مصادره و غارتگري است. اينان، بر خلاف گروهي ديگرند که تصور ميکنند که در مبادي فکري و عقلي (به ويژه الهياتي و کلامي) مردمان آن سوي عالم تحولي رخ داده است و همه دستاوردهاي امروزي ناشي و ناتج از همان تحول فکري است.
با ملاحظه همه اين جوانب، بسياري از کساني که بنا به علايق ديني يا سلايق ملي، در انديشه اعتلاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي جهان اسلام و ايران بودهاند، اين پرسش را مطرح کردهاند که چرا جهان اسلام، به رغم گذشته درخشان و سوابق تمدني در وضعيت نامطلوبي به سر ميبرد و هنوز هم دورنماي مطمئن و روشني براي اين مناطق وجود ندارد. اين گروه کسانياند که ديگر صرف افتخار به گذشته نميتواند آنان را اقناع کند و بر اين نکته تأکيد دارند که اگر اين بخش از جهان فاقد سابق درخشاني بود، شايد وضعيت موجود را راحتتر ميپذيرفتيم ولي آن گذشته درخشان و اين شرايط فعلي هم به لحاظ نظري وهم به لحاظ عملي ناپذيرفتني است. به بيان ديگر، رشد و شکوفايي تمدن و فرهنگ غرب طي سدههاي اخير که شکلي اعجابانگيز و خيرهکننده و فراگير داشته، هميشه اين پرسش را در سطوح مختلف نخبگان و تودههاي مردم مطرح کرده است که راز اين تحول بزرگ در چيست. اين مسئله آن قدر واضح و انکارناپذير است که هيچ يک از نقاط منفي يا منفيبافيها عليه اين تمدن نميتواند سئوال و پرسش مذکور را بلامحل کند. قطعاً کساني که در اين سوي گيتي رخدادهاي آن سوي جهان را نظاره ميکنند، بنا به سوائق فکري، ديني و ملي خود ديدگاههاي متفاوتي دارند. اين مسئله زماني براي ما جنبه جديتري مييابد که سوابق تمدني درخشان خود را در نظر ميگيريم و با حسرت از گذشته و تأسف بر حال بدان مينگريم.
حال اگر نگاهمان را به شرايط خاص ايران معطوف کنيم، در صد و پنجاه سال اخير اين سؤال همواره فراروي انديشوران ما بوده است. وقوع جنگهاي خانمانسوز با روسيه و انعقاد دو قرارداد گلستان و ترکمانچاي هر چند از ديدگاه بسياري فقط حامل پيامدهاي منفي و ويرانگر بود، ولي از منظري ديگر بايد همين جنگها و شکستهاي خوارکننده را به سال سيليهاي سختي بدانيم که جامع? عقبمانده و راکد ايران را به بيداري واداشت. کافي است نگاهي به يادداشتهاي مختلف جهانگردان يا ايرانيان سفرکرده به فرنگ بيندازيم وعمق عقبماندگي و نااميدي و استيصال آنان از بهبود وضعيت را دريابيم. با اين نگاه، شايد بتوانيم اين حملات و شکستهاي پي در پي را – در عين تلخي و ناگواري – موهبتها و الطافي بدانيم که شکلي مخوف وهولناک داشت، ولي سرآغازي بود براي بيداري ايرانيان و انديشيدن آنان در باب علل وعوامل عقبماندگي.
در مواجهه با اين وضعيت اسفبار، عدهاي تنها آيه يأس خواندهاند و هر گونه اميدي را نابجا دانستهاند. کسان ديگري که کور سويي از اميد داشتهاند، در حل اين مشکل تاريخي راهحلهاي متفاوتي ارائه کردهاند. جمعي بر اين باور بودهاند که ما بايد يکسره از تمام ارزشها و سنتهاي ديني و مليمان دست برداريم و پس از وداع کامل با گذشته، همچون لوح سپيدي شويم در اختيار ارزشهاي تمدني مغرب زمين. در نظر اين گروه، ميراث تمدني ما امروزه کاملاً عقيم است و مغربزمين بست? کاملي است که بايد يکسره آن را پذيرفت تا به دستاوردهايي مشابه دست يابيم. شايد عدهاي تصور کنند که اين گروه لزوماً و تنها براي تحقير ملي شعارهايي مثل اين که “از فرق سر تا نوک پا بايد غربي شد،” دادهاند.14 شايد اين مطلب در مورد عدهاي نيز به واقع صادق باشد، ولي نبايد آن را به همه تعميم داد. وجه ديگر اين انگاره، ناشي از مباني فلسفي و معرفتشناسانه غرب است که بر اين نکته تأکيد دارد که آنچه غرب را غرب کرد، مجموعهاي از مؤلفههاست که به سان منظومهاي در کنار يکديگر قرار گرفتهاند و چون اجزاي يک مرکب در يک فرايند شيمي، عمل ميکنند. اما در سوي ديگر نيز کساني بودهاند که حل مشکل را در خود جستجو ميکردهاند و بر اين باور بودهاند که خطاست که نسخه بيماري را به بيمار ديگري بدهيم و سادهدلانه منتظر بهبود بيمار باشيم. حال آيا اين دو ديدگاه را نميتوان ديدگاههايي افراطي دانست که هر يک حظي از صواب و بهرهاي از درستي را در خود جاي داده است؟ اگر چنين باشد ما زماني خواهيم توانست به بازسازي هويت ملي و ديني خود موفق شويم که ابتدا عناصر مثبت خودي را با عناصر مثبت بيروني درهم آميزيم و سپس با همتي همگاني، خواهان زندگي بهتري باشيم.
در اينجا ديدگاه افراطي ديگري هست که تمامي گناه و تقصير را به گردن ديگراني مياندازد که ضمن بستن هم? راههاي تعالي و رشد، به يغماگري و چپاول ديگران از جمله کشور ما پرداختند. در تحليلي واقعبينانه هرگز نبايد نقش منفي و ويرانگر عوامل بيروني را دست کم گرفت و از آزمندي و ولع آنان براي غارتگري و چپاول غافل شد. رقابتها و حسادتها که خاستگاههاي شخصي، ملي و ديني و غيره دارد و چه بسا کار را به خشونت و وحشيگري و جنگ و جنايت بکشاند، موضوعي است که هميشه وجود داشته است، اما نبايد فراموش کرد که بسياري از اوقات همين دشمنان عاقل بودهاند که کساني يا قومي را بلند کردهاند و به همين دليل بوده که در ادبيات کهن ما نيز به درستي و زيرکي گفتهاند که دشمن دانا بلندت ميکند و دوست نادان بر زمينت ميزند. با اين حساب، نبايد اولاً وجود دشمنيها و رقابتهاي ناسالم را انکار کرد – موضوعي که عدهاي آن را انکار کردهاند و يکي از عوامل مهم عقبماندگي را ناديده گرفتهاند و در نتيجه، نقش عامل دروني را چنان پررنگ کردهاند که گاه موضوع تا مرز سرخوردگي و نوميدي پيش رفته است – و از سوي ديگر، نبايد دچار آفت خودفريبي شد و همه عيبها و مشکلات را از چشم ديگران ديد. آدمي اگر بيمار شد، نبايد دچار عارضه انکار بيماري شود يا از آن شرم داشته باشد و نيز نبايد اگر محيط ناسالم و غيربهداشتي است، بدان بياعتنا باشد. در نتيجه، هم بايد واقعبينانه به درون و عارضه حاصله بپردازد و هم به فکر پاکسازي بيرون و نفي عوامل مزاحم و مخرب باشد.

* * *

پرسش اصلي در اين رساله
آنچه در اين نوشته در صدد بررسي آنيم، اين پرسش است که کدام مبادي فکري، نقطه آغاز تحولات و سنگ زيربنا در مغرب زمين در دوره مورد بحث بوده است؟ آيا تحولات “درونديني” موجب تحولات عميق در ساير عرصههاي انديشه شد يا، به عکس، تحولات فلسفي و تطورات اجتماعي موجب بروز تحولاتي در نگرش ديني شد؟ يا آن که ارتباطي دو سويه و نوعي تقارن ميان آن دو برقرار بوده و هر دو بر يکديگر تأثيرگذار بودهاند؟ به بيان ديگر، آيا نهضت اصلاح ديني به طور عام و اصلاحات پروتستاني به معناي خاص، علت و سرمنشأ تحولات اساسي در غرب در اين دوره و دوره متأخر بود و همو بود که غرب را غرب کرد يا آنکه خودش معلول تحولات فکري و اجتماعي بود؟ يا آن که هر دو،‌ دو جريان موازي بودند که گاه بر يکديگر تأثير و تأثر داشتند. اگر فرض نخست را بپذيريم، آيا لزوماً چنين است که در جوامع به خصوص جوامع ديني هر گونه تحول در ساحتهاي مختلف اجتماع بايد از مسير تحولات در انديشه ديني رخ دهد؟ اصلاً چرا اصلاحات ديني و پروتستاني در قرن شانزدهم رخ داد؟‌ وقوع اين امر بر حسب صدفه و اتفاق بود يا آن که لازمه جبري شرايط محيطي بود؟ آيا در غرب نهضت اصلاح ديني در صد سال قبل از دوره اصلاحات امکان وقوع داشت يا نه؟‌ اگر نداشت – گو اينکه بعضي از محققان گفتهاند-15 چرا نداشت؟ حرفهاي لوتر و امثال او، تقريباً همان حرفهايي است که از دويست سال قبل کساني با همان خلوص و رسايي در جهان مغرب زده بودند و چنان بر آن اصرار ورزيده بودند که کليساي کاتوليک چارهاي کنار گذشتن قاعده محبت و عشق، و توسل به داغ و درفش و چوبه دار و سوزاندن نديد. آن جريان به راحتي سرکوب شد و نتوانست دورانساز باشد، گرچه الهامبخش بود.
پرسش ديگر آن است که آيا تحولات ديني در اسلام معاصر، تحولاتي “درونديني” است که ميتواند بر ساحت فکر و انديشه در جهان اسلام اثر بگذارد، يا آن که “برون ديني” و ناشي از تحولات ديگري است و در اين صورت، اگر تحولاتي در انديشه رخ دهد، بايد منتظر بازتابهاي آن در انديشه ديني باشيم و گر نه، يا تفکر ديني ما عقيم و نازاست يا چندان بيعيب و نقص که نيازمند هيچ تحولي نيست.
به هر تقدير، در ميان کساني که تجربيات بيروني را پيش روي نهادهاند و معتقدند بايد از آن بهره گرفت، عدهاي تصور کردهاند که توفيقات تمدن مغربزمين از آن زمان رخ داد که غرب در انديشه ديني خود تجديد نظر کرد و الهيات خاصي را جانشين الهياتي ديگر کرد. در هر جامعهاي که جامعه ديني تلقي شود و دين در جامعه، فرهنگ و سياست تأثيرگذار باشد، نگاه الهياتي بر همه چيز تأثيرگذار خواهد بود و هر گونه پيشرفت يا پسرفت تحت تأثير آن خواهد بود. با اين نگاه تصور شده است که غرب تا زماني که نگاه ديني کاتوليکي و اسکولاستيکي بر آن فرمانروايي ميکرد، به دستاوردي بيش از استبداد ديني، عقبماندگي اجتماعي و اقتصادي دست نيافت و همين که از اين نگرش خسته و سرخورده شد، و نگاهي اصلاحطلبانه و پروتستاني با مباني محکم الهياتي را پذيرفت، به ناگاه افقهاي اميد وپيشرفت را در برابر خود مشاهده کرد. حال در جهان اسلام و در کشور ايران اگر خواهان تحولي اساسي در ساحت فرهنگ، اجتماع، سياست و اقتصاد هستيم عين همين داستان بايد تکرار شود، زيرا به قول حکيمان، حکم الامثال فيما يجوز و فيما لايجوز واحد. از همين روست که اين گروه معتقدند يگانه حل مشکل ما روي آوردن به اسلامٍ پروتستاني است. کساني که تجربه اصلاحات پروتستاني را تنها نسخه مفيد براي تحولات فکري در جهان اسلام در دوره معاصر ميبينند، دو پيشفرض در کلامشان هست که اثبات نشده و شايد اصلاً به مرحله اثبات نرسد يا خلافش صدق کند که عبارتند از:

* نخست آن که غرب را نوع نگاه ديني – يعني پروتستانياش- متحول کرد و تا زماني که اين نگاه پديد نيامد، حتي با گذشت صدها سال و تحولات فراوان اجتماعي، سياسي و ديني، اتفاقي نيفتاد.
* و دوم آن که ما نيز براي دستيافتن به آنچه غرب به دست آورد، بايد راه آنان را طي کنيم و هيچ راهي فرارويمان نيست جز اين راه.
ما در اين نوشته در صدد بررسي و کاوش ابعاد دو نکته هستيم:
نخست آن که آيا شکوفايي کنوني تمدن غرب (و در نقطه مقابل، عقبماندگيش در قبل از دوره مدرن) صرفاً معلول نگاه ديني و الهياتياش بود؟ آيا نميتوان گفت که جرياني فکري و نيرومند در غرب شکل گرفت که در گذشته ديرينهاش ريشه داشت و همين جريان بر تفکر ديني هم تأثير گذاشت و آن را دگرگون کرد؟ البته از آنجا که هم? تحولات در ساحت اجتماع بر يکديگر تأثيرگذارند، تفکر ديني هم در عين تأثيرپذيري، بر تفکر فلسفياش تأثير گذاشت و بدين سان، رابطهاي دو سويه ميان فلسفه و الهيات برقرار شد و هر دو در نيرومندشدن همديگر سهيم شدند. رابطه ميان اين دو بخش چنان قوي است که امروزه نيز نميتوان فلسفه غربي را بدون الهيات مسيحي به خوبي درک کرد، زيرا اين فلسفه در خاستگاهي الهياتي نشو و نما يافته است و از سوي ديگر، الهيات نيز در بستري کاملاً فلسفي رشد کرد تا جايي که اولين سخن در يکي از مهمترين منابع تفکر مسيحي، سخني است که از ساحت فلسفه به عاريت گرفته شده است.16
دوم آن که همان نگاه به عينه براي ما کافي و ضروري است و نسخهاي که براي آن بيمار نوشته شده است، عيناً براي بيمار ديگر هم بايد استفاده شود؟ در اين صورت، هر دو جامعه، به رغم تفاوتها در باورها و نگرشها و منش و اخلاق در شرايط يکساني هستند يا آنکه شايد آن نسخه شفابخش، سم مهلکي براي ديگري يا دارويي فاقد تاثير باشد؟

* * *
اصطلاحات
اصلاح/رفرم: اصلاح از ريشة صلح به معناي بسامان کردن است، چنانکه در کتب لغت آمده است:‌ “الصلاح ضد الفساد”17 يا “صلح، زال عنه الفساد و صلح الشيي کان نافعاً او مناسباً و اصلح في عمله و امره اتي بما هو صالح نافع” (معجم الوسيط). کلمه رفرم نيز گرچه معناي متفاوتي دارد (شکل دادن مجدد به چيزي) ولي در مجموع، موارد استعمال آن يکي است. البته در اينجا ميان دو کلمه reformist و کلمه reformer بايد فرق است که شايد در مورد اولي، تعبير به “معتقد به اصلاح” و در مورد دومي “اصلاحگر” يا کسي که وارد عرصه اصلاح ميشود، مناسب باشد.
اصلاح دين يا ديني: به هنگام بحث در باره اصلاح دين يا اصلاحات ديني يا مصلحان ديني بايد ديد که اين اصلاحات، وصف دين است و اين دين است که به عارضهاي گرفتار آمده و لاجرم بايد اصلاح و درمانش کرد يا چيز ديگري بايد هدف اصلاح قرار گيرد و با استفاده از دين و با برخورداري از ابزار دين به اصلاح امر ديگري بپردازيم. در اين صورت دين نقش يک طبيب را دارد، ولي در حالت اول دين به سان بيمار است. قاعدتاً براي کساني که ايماني وفادارانه به دين دارند، اصلاح دين امري نادرست و خطاست اما کسي که به دين به سان پديدهاي مانند ساير پديدههاي اجتماعي مينگرند، و به وحياني بودن و آسماني بودن تعلق خاطري ندارند، منطقي است که اينگونه تصور کند که خود دين بايد درمان شود؛ چنانکه گاهي اوقات اين نهاد خانواده است که آفتزده ميشود و بايد از آن آفتزدايي کرد. البته گاهي اين اصطلاح براي اصلاح “تفکر ديني” به جاي خود دين به کار ميرود. در اين صورت، احيا و اصلاح تفکر ديني گاهي به معناي زدودن بدعتها و رسوباتي است که به جان دين افتاده است و گاهي به معناي احياي معنويت دين و گاهي نيز به معناي بازگشت به کتاب و سنت به منظور ساختن بناي فکري و اعتقادي جديدي است که متناسب با تصوير و تجربهاي که انسان امروز از جهان و انسان است. از هواداران تفسير اول ميتوان به ابنتيميه و سلفيون اشاره کرد و از هواداران تفسير دوم به امام محمد غزالي، و از هواداران تفسير سوم به کساني چون اقبال لاهوري (1256-1317)، ابوالکلام آزاد (1888-1958) و امين الخولي. اصلاح دين نيز که با ابزار نقد صورت ميگيرد، گاهي به شکل نقد دروني است و گاهي به شکل نقد بيروني. نقد دروني آن است که از موضع ايمان و با هدف توانمند کردن هر چه بيشتر دين در ساحت اجتماع و ضمن همدلي با دين صورت ميگيرد و نتيجهاش نيز تقويت جايگاه دين است. اما نقد بيروني از ناحي? نامومنان به دين و با هدف زدودن انديشههاي ديني و دينداران و بياعتبار کردن انديشه ديني است که از مهمترين منتقدان از اين دست ميتوان از فويرباخ، راسل و فرويد نام برد.18
احيا/احياگري: احيا به معناي زنده کردن، اصطلاحي فقهي است که مراد از آن، آبادکردن زمينهاي موات و باير است. در حديث آمده است من احيا ارضا ميتاً فهي له (….). اصطلاح احياگري هم اکنون هم مفادي اجتماعي دارد و هم مفادي ديني. در گذشته از واژه اصلاح کمتر استفاده ميشد، گر چه در احاديث مواردي مثل “و لکن اريد الاصلاح في امتي جدي و ابي” کم نيست و بيشتر از واژه احيا استفاده ميشد. اين واژه نام کتاب بسيار مهم ابوحامد غزالي (450- 505) است. اثر مذکور پس از تأليف، به سرعت در جهان اسلام از هندوستان تا قرطبه در آندلس منتشر شد و موافقان و مخالفان فراواني داشته و دارد و از اين جهت از معدود کتابهاي تاثيرگذار و موجآفرين در جهان اسلام تاکنون است. مخالفت با کتاب در حدي بود که کساني در غرب اسلامي (مغرب و آندلس) کفر و زندقهاش دانستند و دست به دامن حاکمان شدند تا نسخههاي آن از دسترس مردمان خارج و از جمله در مسحد جامع قرطبه سوزانده شود و کسان ديگري چندان بدان ارج نهادند که اين مثل معروف شد که “بيع اللحيه و اشر الاحيا.” اين کتاب بارها، شرح، تلخيص و ترجمه شده است که از مهمترين آثار در اين باب از کتاب المحجه البيضاء في تهذيب الاحياء اثر فيض کاشاني بايد نام برد.19
شرق و غرب: شرق به دو معناي متفاوت در سياقهاي مختلف به کار ميرود. در حوزه اديان و اصطلاحشناسي آن، هنگامي که صحبت از شرق و غرب ميشود مراد شرق و غرب آسياست و لذا اديان شرق، شامل هندوئيسم وبوديسم و امثال آن ميشود ولي اديان ابراهيمي که همگي در غرب آسيا ظهور يافتند، اديان غربي به حساب ميآيند؛ اما اصطلاح شرق و غرب امروزه در دانش جغرافيا مفهوم متفاوتي دارد که همگان آگاهند و در اين صورت، همه اديان مذکور در شرق نشو و نما يافتند. اما شرقشناسي به معناي مطالعه شرق توسط غربيان به عنوان چيزي ديگر با روش عينيت علمي و به دور از پيشداوريها و هرگونه دستکاري ذهني، به عنوان مجموعه فرهنگها و تمدنهايي است که نه تنها از نظر جغرافيايي درجاي ديگري قرار دارند، بلکه فرقي ماهيتي با تمدن غرب دارند.20 اين رشته علمي در دهههاي قبل، چهرههاي شاخص و بسيار مهمي داشته است و تحقيقات ارزشمند و گاه منحصر به فردي توسط مستشرقان صورت گرفته است؛ گر چه به نظر ميرسد که شرقشناسي21 و نسل مستشرقان در حال انقراض است و البته اين موضوع به دلايل مختلفي ميتواند باشد، ولي لزوماً به معناي پايان تحقيقات غربيان در حوزههاي مذکور نيست.
غرب مسيحي: به منطقهاي گفته ميشود که تحت هدايت ديني کليساي رم بود و از نظر معنوي و سياسي، نقط? مقابل کليساي ارتدوکس شرق است که رهبري کليساي شرق از جمله در روسيه و بالکان را به عهده داشته است.
سلفي: عنواني است که به هواداران تفکري در جهان اسلام داده ميشود که تنها راه نجات در جهان معاصر را در بازگشت به گذشته و پيروي از سلف صالح و انديشه هاي آنان با حذف زوايد و اضافات در دورانها مختلف ميداند. البته هواداران اين تفکر لزوماً نظرگاههاي واحدي نداشتهاند و افراد و گروههايي مختلفي چون وهابيت، اخوان المسلمين و غيره را فرا ميگيرد.
روحاني:22 کسي که جايگاه مهمي نزد خداوند دارد و ميتواند به نوعي واسطهگري کند. البته موقعيت و اعتبار اين دسته در اديان مختلف متفاوت است و حتي در يک دين نيز ممکن است افرادي شان بالاتر و والاتري داشته باشند. البته اين گونه نيست که هميشه، متوليان امر دين، روحاني به معناي فوق باشند. به همين جهت، در کليساي پروتستان از واژه خدمتگذار23 و در جهان اسلام از واژه عالم استفاده شده است که فاقد بار معنايي فوق است.
پروتستانتيزم: جريان و نهضتي ديني در غرب مسيحي در قرن شانزدهم که مهمترين نتيجه و حاصل نهضت اصلاحات ديني بود. اين کلمه در اصل از ريشه پروتست به معناي اعتراض گرفته شده است که اشاره به اعتراض جمعي از اميران آلمان به تصميمات گرفتهشده در مجمعي در آلمان عليه جريان اصلاحات ديني دارد.
نهضت اصلاح ديني: جرياني تحولخواه در قرن شانزدهم که خواستار تغيير و تحول اساسي در منش و روش کليساي کاتوليک با بازگشت و الگو گرفتن از گذشته بود. معمولاً آغاز نهضت اصلاح ديني در غرب را نصب مواد نود و پنجگانه24 به دست لوتر بر در کليساي ويتنبرگ ميدانند. بايد توجه داشت که آيين پروتستان محصول و نتيجه نهضت اصلاح ديني قرن شانزدهم است.
بنيادگرايي: بنيادگرايي يا اصولگرايي در غرب و جهان اسلام با معاني و فحواهاي نسبتاً متفاوتي به کار ميرود. در جهان اسلام، بنيادگرايان از يک سو تحت تأثير انديشههاي وهابي بودند که داعيه تطهير و پيراستن عقايد داشتند و نيز تعاليم سلفي کساني مانند عبده که اسلام اوليه را با مطلوب امروز که اسلامي عقلگرا و انساني است، سازگار ميديد. البته اين دو رگه اصولگرايي بعدها از يکديگر دور شدند؛ چه سلفيه هر چه بيشتر پرچمدار فعاليت انقلابي شد و وهابيگري مظهر محافظهکاري سفت و سخت.25 اما بنيادگرايي در غرب عنوان عام جنبشي الهياتي در قرن بيستم است که در ميان پروتستانهاي محافظهکار شمال امريکا پديد آمد که از ويژگيهاي آن، تأکيد بر وحي و مرجعيت ظاهري کتاب مقدس و خطاناپذيري آن، جدايي از ساير شاخههاي مسيحي و نوعي استقلالطلبي و تأکيد بر تقدس و پارسايي شخصي در برابر مسائل اجتماعي است. اين اصطلاح در دهه 1920 براي توصيف کساني به کار ميرفت که به نوعي به پروژه “بنيادها”ي ايمان مسيحي کمک مالي ميکردند، به ويژه آن دسته از باورهايي که در مجموعه دوازه جلدي “بنيادها” چاپ شد و براي هزاران کشيش و غيره فرستاده شد. اين جريان در امريکا نفوذ زيادي دارد و از پرنفوذترين هوادارانش، بت رابرتسون، چهره سرشناس تلويزيوني و نامزد رياست جمهوري حزب جمهوريخواه در سال 1988 است. 26


دیدگاهتان را بنویسید