2-2-3 ماده
در جهانشناسي فلوطين ماده نيز داراي جايگاه خاصي است. ماده در انتهاي سلسله موجودات قرار ميگيرد اما از جهتي به احد شباهت دارد. هرچند احد در نهايت کمال و تعالي و ماده در نهايت محروميت و محدوديت است، اما هم احد و هم ماده به تعبيري خارج از محدوده و قلمرو موجودات قرار ميگيرند و لذا هر دو غير قابل توصيف و ناشناختني هستند. فلوطين از فلسفههاي پيشين مفاهيمي را درباره ماده وام ميگيرد و ماده را در سيستم فلسفي خود به اين شکل تبيين ميکند: فلوطين ماده را موضوع و محل صورت و مقوم لازم اشياء مادي ميداند که همان مفهوم هوله ارسطويي است. اجسام در حقيقت ترکيبي از ماده و صورت هستند. ماده خود تغيير نميکند اما مبناي تغيير اشياء است. صورتها ميآيند و ميروند و ماده ثابت باقي ميماند. با اينکه ماده غير قابل توصيف و ناشناختني است، اما عقل وجود آن را به عنوان زيرنهادي براي صور اثبات ميکند. البته اين نبايد منجر به اين سوء برداشت شود که ماده را مکان يا جرم بدانيم. فلوطين اين برداشت را اشتباه ميداند و تذکر ميدهد که سه بعدي بودن مکان نوعي تعين را به همراه دارد و جرم نيز داراي صورت است، درحاليکه ماده کاملاً فاقد تعين و هرگونه صورتي است.
ماده شرط وجود تصاوير مثل در جهان محسوس است که اين منطبق با مفهوم ظرف در فلسفه افلاطون است. در عين حال فلوطين ماده را شر نيز ميداند که اين مفهومي ارفهاي يا نوفيثاغوري از ماده است.14 سؤالي که مطرح ميشود اين است که اگر ماده نهايتاً معلول احد است، پس احد همان طور که علت خير است علت شر نيز خواهد بود. به يک معنا جواب مثبت است. هر چيزي غير از احد اگر موجود شود قطعاً محصول روند آفرينش از احد است. آغاز شر همان فعل جدا شدن از احد است که توسط عقل که معلول خود احد است، صورت ميگيرد. انتهاي اين روند حدي را ايجاد ميکند که آن سوي آن ماده يا شر قرار ميگيرد. به بياني ماده شر مطلق است و ديگر شرور، نسبي هستند. البته ماده به يک معناي غير فلسفي نيز شر است، و آن زماني است که مانعي براي بازگشت به سوي احد محسوب شود. وقتي ماده هدفي در مقابل احد به عنوان خير مطلق باشد، شر خواهد بود. پس ماده در اين معنا تنها براي ذواتي شر است که آن را هدف و مقصد خود قرار ميدهند. اين ذوات صرفاً ذواتي ميتوانند باشند که به مقصد و هدفشان آگاهي دارند. پس به صورت اختصاصي اين انسانها هستند که با اختيار و آگاهي، زندگي خود را در راستاي ماده قرار ميدهند.
2-2-4 مقولات
فلوطين در انئاد ششم در باب طبقات هستي سخن ميگويد و معتقد است هستي در همه چيزها به يک معني نيست. او تصريح ميکند که پيشينيان نيز اين مطلب را پذيرفتهاند اما از هستي راستين غافل شدهاند و در تقسيمبندي خود از هستي معقول سخن نميگويند. در نظر فلوطين، هستي دو گونه است: هستي راستين يا همان هستي معقول و هستي محسوس که هستي درجه دو يا به عبارتي تصويري از هستي راستين است. مقولات و طبقاتِ هستي نميتوانند در هر دوِ اين هستيها به يک شکل صادق باشند. مقولات صرفاً مربوط به هستي انديشيدني هستند و احد که برتر از هستي است از حد مقوله خارج است. نفس نيز مقولهاي خاص ندارد و در حد وسطي است که در آن همه چيز، از برتر از هستي تا نيستي، به هم ميرسند.15
فلوطين مقولات ارسطويي و رواقي را نقد ميکند. او معتقد است مقولات ارسطويي نميتوانند هر دو هستي را دربرگيرند؛ زيرا هر کدام از اين هستيها مقولات خاص خود را دارند. لذا در جهان معقول پنج مقوله افلاطوني يعني هستي، هماني، دگري، حرکت و سکون و در جهان محسوس ده مقوله ارسطويي را ميپذيرد.

2-3 انسان شناسي
فلوطين انسان را موجودي دوگانه نميداند بلکه معتقد است انسان همان نفس متعالي است؛ نفسي که در واقع عضوي از جهان معقول است و از بدن کاملاً متمايز است و صرفاً بدن را حفظ ميکند. بدن ابزاري است که نفس در زندگي دنيايي کوتاه مدتش از آن بهره ميبرد. نفس انسان در جهان معقول همتايي دارد که انسان حقيقي يا خود حقيقي است. اما به سبب زندگي مادي در جهان محسوس و به سبب حضور بدن، انسانها گاه خود را همان بدن محسوس ميانگارند. ميتوان گفت انسان در نقطهاي مرزي قرار گرفته که ممکن است به هر سوي آن متمايل شود و خود را در جهان محسوس يا معقول بيابد. براي انساني که خود را وجودي غير مادي ميداند و خودِ حقيقياش را ميجويد، فلسفه وسيله تزکيه و تعالي است و در مرحله بعد از آن، اتحاد عرفاني با احد قرار دارد. سعادت انسان و هدف زندگي او اين است که نفس را از بدن و محدوديتهاي جهان ماده برهاند و آن را با جهان بي تغيير عقلي متحد سازد.
انسان، فاعل حالات شناختي است. اينکه اين شناخت چگونه صورت ميگيرد مورد توجه فلوطين است. دريافت حسي و شناخت محسوسات نيز فعل نفس است. نفس به خودي خود صرفاً به معقولات آگاه است. اگر نفس بخواهد يک موضوع مادي خارجي را بشناسد بايد به نوعي با آن تناسب پيدا کند. اما تأثّر امر عالي از داني، مثلاً اثرپذيري روح از اجسام، غير ممکن است. علاوه بر آن، نفس به کلي تغيير ناپذير است. بنابراين آنچه از جسم خارجي متأثر ميشود، نفس نيست بلکه عضو حسي است که داراي نفس است. اثرپذيري عضو حسي، خود علم نيست. علم به معناي دقيق متعلق به نفس است و حکمي درباره صورت شيء خارجي بدون مادهاش است. اين حکم تغييري در نفس ايجاد نميکند، زيرا تحقق امري است که قبلاً در نفس حاضر است. شناخت حسي نوعي تفکر مبهم است؛ زيرا حواس، “خود اشياء” را درنمييابند بلکه تنها تصاويري از آنها را دريافت ميکنند.16
علاوه بر شناخت محسوسات، نفس قادر است “خود اشياء” يعني اشياء در مرتبه معقول يا مُثُل را نيز بشناسد. اين توانايي نشانگر رابطه و سنخيتي ميان آنها است. به عقيده فلوطين مُثل، تفکرات عقلاند و نفس در عقل همتايي دارد که خود حقيقي اوست و نفس به آن اتکاء دارد. در نتيجه ميتوان گفت تعالي نفس، همان جستوجوي خود حقيقي و يا خودشناسي است. همچنين بنابر ارتباط دروني عقل به عنوان يک کل، خودشناسي شناختِ مُثل به عنوان يک کل را در بر خواهد داشت.
فلوطين در باب فضيلت و نيکبختي نيز سخناني دارد. او زندگي عقلي را حيات حقيقي و هدف نهايي انسان ميداند. محور فضايل شبيه شدن آدمي به احد است.17 او سه نوع فضيلت را معرفي ميکند: اول فضايل اجتماعي، دوم پاک شدن و سوم سرمشق و الگوي فضيلت در مرتبه عقل. اين سه مورد سلسله مراتب فضيلت را نشان ميدهند. البته احد داراي فضايل اجتماعي نيست؛ زيرا اين فضايل در حقيقت فضايلي هستند که اميال و هيجانهاي ما را محدود و معتدل ميسازند18 و احد تمايلي ندارد. اما همين فضايل هم مربوط به چيزي هستند که تصويري از احد است.

نيکبختي امري مبتني بر لذت نيست؛ زيرا انسان ميتواند بدون آگاهي از لذت نيکبخت باشد.19 نيک بختي مربوط به زندگي حقيقي است نه مربوط به يک زندگي خاص. همه زندگيها بازتابي از زندگي حقيقياند و هر فرد بنابر نوع زندگياش ميتواند بازتابي از نيکبختي را داشته باشد. انسانها قادرند به زندگي حقيقي يعني عقل دست پيدا کنند. نيکي اين زندگي از بيرون به آن اضافه نشده است و حقيقتاً متعلق به آن است. انساني که زندگي کامل در او فعليت يافته و به جايي رسيده که عين زندگي کامل و نيک است، به راستي نيکبخت است، بلکه او خود نيکي است.20

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

3- تأثير فلوطين در جهان اسلام
قبل از اينکه تأثير فلوطين را بر فلاسفه مسلمان بررسي کنيم، بهتر است مقدمه کوتاهي در مورد آشنايي مسلمانان با فلسفه نوافلاطوني و دروازههاي اين آشنايي بيان نماييم. در سال 642 ميلادي مسلمانان به اسکندريه لشکرکشي کردند. همان طور که قبلاً اشاره شد اسکندريه شهري بود که فلوطين حدود ده سال در آن شهر در درس آمونيوس شرکت کرد. پس از آن نيز آثار افلاطونيان سرشناسي مانند فرفريوس و پروکلوس در آنجا تدريس ميشد. شهر ديگري که يکي از مراکز فلسفه نوافلاطوني محسوب ميشد جندي شاپور بود که در نيمه قرن سوم ميلادي توسط شاپور اول ساخته شد و در دوره قبل از اسلام و دوره اسلامي متفکران بسياري را به خود جلب کرد. از آن جمله علماي نستوري بودند که با ارسطو و آموزههاي نوافلاطوني آشنا بوده و در قرن پنجم ميلادي به آن شهر روانه شدند. پدر نهضت ترجمه حنين بن اسحاق نيز در اين شهر تحصيل کرد. جندي شاپور نزديک نقطهاي قرار داشت که بعدها شهر بغداد در آن نقطه بنا شد و لذا وقتي بغداد مرکز جهان اسلام شد اين مسأله که از جندي شاپور با تمام عناصر يونانياش الهام گرفته باشد، کاملاً محتمل است. حران در شمال سوريه نيز محل سکونت صائبيان بود که از عناصر نوافلاطوني بسيار متأثر بودند. در قرن سوم هجري متفکران زيادي از اسکندريه به حران مهاجرت کردند و ميراث ارسطويي و نوافلاطوني اسکندريه و حران را با خود به بغداد انتقال دادند. بنابراين قلمرو در حال گسترش اسلام از طريق اين شهرها با تفکر يوناني، مخصوصاً ارسطويي و نوافلاطوني، آشنا شدند و از آنها تأثير پذيرفتند.21
اما درباره تأثير فلوطين در فلسفه اسلامي ناگزير بايد به اثولوجيا22 اشاره کنيم. هرچند گمان ميشد اين کتاب متعلق به ارسطو است و حتي نام فلوطين براي مسلمانان شناخته شده نبود، اما ترجمه آن به عربي باعث شد که فلسفه فلوطين يکي از تأثيرگذارترين فلسفهها بر فلسفه اسلامي به شمار بيايد. ابن ناعمه حمصي اين کتاب را در قرن سوم هجري براي ابويوسف يعقوب بن اسحاق کندي از سرياني به عربي ترجمه کرد. اين کتاب منسوب به ارسطو بود تا اينکه در اواخر قرن نوزدهم پژوهشگر فرانسوي “والنتين روزه” آشکار کرد که در واقع اين کتاب ترجمه موسعي از انئادهاي چهارم، پنجم و ششمِِ انئادها است. اثولوجيا داراي ده بخش است که هر کدام يک ميمر ناميده شده و مقدمه اول کتاب را هم احتمالاً خود کندي نوشته است. غير از اين کتاب رسالهاي با عنوان في العلم الالهي منسوب به فارابي نيز منتخبي از انئاد پنجم انئادها است. عبدالرحمن بدوي اين آثار فلوطين را در کتابي جمع کردهاست.
غير از اين آثارِ فلوطين، اثري نيز از پروکلس به دست مسلمانان رسيده است که با نام الخير المحض نزد مسلمين و با نام کتاب العلل23 نزد غربيان شناخته ميشود. اين کتاب 31 اصل برگرفته از کتاب اصول الهيات24 پروکلس است که در آن 211 اصل بيان ميشود.


دیدگاهتان را بنویسید