آيا مداخله بشردوستانه، مبارزه با تروريسم، حملهي پيشگيرانه و مسووليت حمايت مفاهيم منطبق بر منشور ملل متحد براي استفاده قانوني از زور هستند؟
براي پاسخدهي به اين گونه سوالات مهمترين فرضيات اين گونه است:
فرضيه نخست: مفهوم تهديد يا توسل به زور از هنگام تاسيس سازمانملل تغيير و تحولي نداشته است.
فرضيه دوم: در حوزه عرف بينالملل، تحولاتي در تهديد يا بکارگيري زور به وقوع پيوسته است.
فرضيه سوم: استفاده از مفاهيمي همچون مبارزه با تروريسم، دفاعپيشدستانه، حمايت بشردوستانه براي بکارگيري زور بر خلاف حقوق بينالملل و مغاير با منشور است.
مهمترين اهداف و کاربردهاي اين پژوهش مشتمل است بر:
/ بررسي تغيير و تحولات حقوقبينالملل در حوزه مفهوم کاربرد زور.

/ کمک به توسعه و تعميق قانونمندي در روابط بينالمللي.
/ توجه به منشور و مجموعه قوانين بينالمللي به عنوان پايه اصلي رفتارهاي فردي کشورها و رفتارهاي جمعي.
/ بررسي تحولات حقوق بينالملل.
/ فراهم آوردن تصويري گويا و شفاف بر اساس قوانين بينالمللي از آنچه که توسط قدرتهاي بزرگ به اجرا درآمده است.
نوع پژوهش در موضوع مورد تحقيق، جنبه نظري و تئوريک دارد. به اين صورت که با ارايه و بررسي نظرات و تجزيه و تحليل وقايع بينالمللي، تلاش ميشود به سوال اصلي پژوهش پاسخ داده شود. وقايع بينالمللي و نظرات و ديدگاههاي انديشمندان، علماي حقوق بينالملل و آراء و رويههاي ديوان بينالمللي دادگستري مورد بررسي و تدقيق قرار ميگيرد، بنابراين روش پژوهش ما، مطالعه کتابخانهاي است.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

در بحث ساختاري ، تحقيق حاضر علاوه بر مقدمه مشتمل بر دوبخش است.
بخش نخست تحت عنوان کليات شامل دو فصل مي باشد. فصل اول اين بخش به تاريخچه بحث توسل به زور ميپردازد. در فصل دوم از بخش نخست، مفهوم تهديد توسل به زور و کاربرد آن مد نظر قرار گرفته است.
در بخش دوم تحقيق تحولات مفهوم تهديد توسل به زور و کاربرد آن مورد بررسي قرار گرفته است. اين بخش مشتمل بر دو فصل است. فصل اول، مفهوم تهديد توسل به زور وکاربرد آن در قالب دفاع پيشگيرانه و پيشدستانه بررسي شده است. فصل دوم بخش دوم را به تهديد توسل به زور و کاربرد آن در قالب حمايت بشر دوستانه و مسئوليت حمايت را مورد ارزيابي قرار ميدهد.
پايان تحقيق به نتيجه گيري کلي از مباحث و بررسي صورت گرفته اختصاص دارد و سعي بر اين است که پاسخ شفاف، حقوقي و مشخصي به سوالات تحقيق ارايه گردد.
بخش اول
کليات
فصل اول
تاريخچه
مقدمه:
در طول تاريخ دولتها همواره با هم در ارتباط بودهاند. اين ارتباط اشکال گوناگوني به خود ديده است و بر اساس اهدافي که داشتهاند راهها و وسايل مختلفي را به کار گرفتهاند. در اثر اين ارتباطات بروز اختلاف بين آنها جز جداييناپذير بوده است و در دوره هاي مختلف نيز روشهاي متفاوتي را براي حل و فصل اختلافات برگزيدهاند. کاربرد زور و اقدام به جنگ همواره يکي از روشهاي حل اختلافات بوده است تا جاييکه پديدهي جنگ واقعيتي انکارناپذير از زندگي اجتماعي بشر تلقي گرديد11.
قواعد حاکم بر روابط بين دولتها را نيز ميتوان همزاد دولتها دانست، اما قواعد حاکم را بدون وجود ابزار کنترلي نميتوان تصور نمود. از اينرو بررسي و شناخت آنچه در طول تاريخ، حاکم بر روابط بين دولتها بوده است و ابزارهاي مورد استفاده در حل و فصل اختلافات بين آنها ضرورتي انکارناپذير براي شناخت و تحليل دنياي معاصر است. چرا که بسياري از قواعد حقوقي موجود ريشه در گذشته و بر اساس قواعد عرفي دارند.
به همين منظور در بخش نخست به بررسي تاريخي مفهوم توسل به زور پرداخته خواهد شد و تحولات آنرا تا دوران شکلگيري سازمان ملل متحد و تدوين منشور که ميثاقي جهاني و مبناي رفتاري دولتها در صحنهي بينالمللي است، بررسي ميگردد. همچنين لازم است که در اين بخش اشاراتي به تعريف و تفسير مفهوم توسل به زور گردد و در چهارچوب منشور نيز مورد بررسي قرار گيرد تا مدخلي براي ورود به بررسي تحولات اين مفهوم باشد.
مبحث اول: تحولات توسل به زور تا پايان جنگ جهاني اول
در اين مبحث تحولات کاربرد زور و جنگ از ابتدا تا پايان جنگ اول جهاني مورد بررسي قرار خواهد گرفت. مفهوم کاربرد زور (جنگ) در دوران باستان و قرون وسطي، مفهوم جنگ عادلانه و تحولات آن در عصر جديد، از مهمترين موارد مورد توجه در اين مبحث ميباشد.

الف: دوران باستان و قرون وسطي(جنگ عادلانه)
اصل و قاعده عمومي حاکم بر عصر باستان، جنگ و توسل به زور بود. در اين دوران شاهد نزاعهاي وحشيانه، کشتار افراد غير نظامي و اميران جنگي، واردآوردن صدمات بدني به فرماندهان شکست خورده در جنگ از سوي دشمن هستيم. لکن در همين دوره و در يونان، اعلان رسمي جنگ، پيش شرط توسل به جنگ محسوب ميشود. “قابل توجه آن که تا قرن 14 ق.م معاهدات صلح معمولا براي يک مدت معيني منعقد ميشد و از اين امر چنين استنباط ميشود که در دوران باستان، حالت جنگ، حالت عمومي ملتها بوده است12”.

1/ افلاطون(مفهوم نيازهاي جديد)
انديشمند نامدار يونان در عهد باستان که در رسالهي جمهور، علت جنگ را رخنه تجملات به ارکان دولت نوبنيان ميداند که باعث ظهور نيازهاي جديدي در زندگي روزمره افراد ميگردد. در نتيجه قلمرو ارضي که در گذشته براي تامين مايحتاج ساکنان کفايت ميکرد، در اوضاع جديد ديگر پاسخگوي نياز ساکنان نيست. بهناچار دولت بايستي در فکر توسعه مرزهاي خود باشد در اينصورت شهر جديد به قطعهاي از خاک همسايه نيازمند تبديل خواهد شد و چنانچه همسايه نيز عينا مثل ما از حدود نيازهاي معمولي تجاوز کرده باشد و به گردآوردن ثروت و تامين حيات تجملي پرداخته باشد در آن صورت او نيز به قطعهاي از خاک ما چشم دوخته است. در اين حالت وضعيتي که پيش ميآيد اجتناب ناپذير است؛ جنگ با همسايگان13. افلاطون همچنين معتقد است طبقه پاسدار در نتيجه جنگ بوجود ميآيند که هر نوع پيشرفت در علو و عظمت شهروندان مديون هوش و هدايت خردمندانه آنهاست. وي ميگويد: جنگ ميان کشورها ممکن است لازم و ضروري باشد، ولي فينفسه چيز خوبي نيست و فقط ناشي از وضعيتي است که دولتهايي که در سراشيبي انحطاط افتادهاند براي رفع نيازمنديهاي خود مجبور به دستاندازي به خاک و ثروت ديگران و در نتيجه افروخته شدن جنگ ميگردند. آراء افلاطون اگرچه نشان ميدهد که وي به نوعي، جنگ را ميستايد و آنرا سبب درخشش طبقه پاسدار ميداند، لکن جنگ را به عنوان آرمان براي دستيابي دولت به اهداف خود نميداند، او بر اين اعتقاد است که هدف اصلي سياستمدار خوب بايد ايجاد صلح و فراهم نمودن شرايطي باشد که موجب آرامش و آسايش شهروندان و رسيدن آنها به تعالي باشد.در قرون وسطي برداشتهاي جديدي از مفهوم جنگ عادلانه صورت گرفت. يکي از نظريات بسيار مهم در اين دوران، نظريه جنگ عادلانه است. اگر چه اين مفهوم با ظهور مسيحيت و اقتدار يافتن کليسا گسترش يافت، لکن بايد ريشه اين مفهوم را در مقررات جنگ و صلح رم جستجو نمود.

2/ سيسرون(مفهوم جنگ عادلانه)
سخنور و سياستمدار مشهور رم، نخستين فردي بود که نظريهي جنگ مشروع يا عادلانه را به عنوان يک نظريه مستقل حقوق بيانکرد. اين نظريه توانست پس از مدتي نزد روحانيون هموطن او جايگاهي خاص پيدا کند و به تدريج ريشههاي مذهبي بهخود بگيرد. در رم باستان چنانچه روحانيان موسوم به فتياليس14در مقابل سنا شهادت ميداد که علت موجهي براي جنگ وجود دارد، پس از آن تصميم نهايي براي آغاز جنگ بر عهده سنا و مردم بود. بنابراين اگر جنگي با رضايت مردم و سنا آغاز ميشد، عادلانه و مشروع محسوب ميگرديد. اين آيين كه طبق حقوق روابط خارجي مقرر شده بود بهطورکامل جنبه رسمي و تشريفاتي داشت و بيشتر به معيارهاي صوري نه موازين اخلاقي و عدالت توجه مىكرد. يهوديان معتقد بودند كه ايشان ملتي برگزيده هستند و كليه جنگهايي كه در جهت منافع ملت يهود انجام مىدهند عادلانه است. اين نظريه در ميان يونانيان عهد باستان طرفداران چنداني نيافت و هرگز نتوانست در فلسفه يونان جايي پيدا کند15.
3/ آگوستين(دليل عادلانه)
در قرن چهارم، سنآمبروس(397-339م) ضرورت آغاز جنگ را به دليل عادلانه پذيرفت. از نگاه او عدالت در انطباق با طبيعت قرار داشت. بعد از او سنآگوستين(430-354م) نخستين فردي بود که نظريه جنگ مشروع يا عادلانه را از ديد مسيحيت مورد واکاوي قرار داد. وي بر اين اعتقاد بود که جنگهايي عادلانه است که يا جنبهي تدافعي داشته باشد و يا اگر هم تعرضي است، به تلافي تجاوز به يک حق و يا براي جبران خسارتهايي باشد که مادي و يا حتي معنوي بوده است. در اين صورت آغاز چنين جنگي حتمي و عادلانه است16. نظريات آگوستين در قرون وسطي به خصوص در قرون 13 و 14 ميلادي نفوذ کرده است. يکي از واضحترين تعابير، مربوط به جان اپستين است، “جنگهاي عادلانه اغلب به عنوان جنگهايي تعريف ميشوند که براي گرفتن خسارت در ميگيرند، در زماني که ملت يا شهري که اقدامات جنگي عليه آن هدفگيري شده است در مجازات اعمال خلاف ارتکابي شهروندانش و يا اعاده آنچه به طور نامشروع بدست آوردهاند قصور ورزد17”.

ب: عصر جديد و مفهوم جنگ عادلانه
1/ ويتوريا – سوارز
شالوده نظريه جنگعادلانه که تا قرن شانزدهم ميلادي نظريهي غالب در روابط بينالمللي محسوب ميشد، در اواخر اين قرن توسط دو نفر از علماي مسيحي اروپايي به نام ويتوريا و سوارز تحت نظم و قاعده خاص درآمد. بر اساس اين نظريه، جنگ نه يک حادثه و نه يک واقعه ساده است، بلکه شيوهي حل و فصل اختلافات بين کشورهاست. از نظر اين دو انديشمند، جنگي که بر حق باشد از 4 ويژگي برخوردار است:
– رسميت؛ يعني به وسيلهي مقام صاحب صلاحيت اعلان گردد.
– آرمان حقطلبانه؛ يعني علت و انگيزه جنگ عدالت خواهي و متناسب با ضايعات ناشي از جنگ باشد.
– ضرورت؛ يعني فقدان وسايل و طرق ديگري براي دست يافتن به عدالت.
– رفتار به حق در جنگ؛ به نوعي بازگشت به نظم و صلح امکانپذير باشد.
اين نظريه هر چند بسيار منطقي و قوي به نظر مىرسيد ولي در آن زمان از ايراد و اعتراض مصون نماند و ايرادات زير بر آن وارد شد:
1- اينكه مقام صلاحيت دار هر كشور كه معمولاً پادشاه بود بايد جنگ را اعلام مىنمود ولي آيا اين پادشاه خواست قلبي مردم را بيان مىكرد؟ اين مطلبي بود كه در آن زمان اعتبار نظريه را قطعاً زير سوال مىبرد.
2- وفق نظريه مزبور قاضي و مدعي يكي بود زيرا تشخيص اين امر كه جنگ عادلانه است يا غير آن برعهده خود دولتي بود كه جنگ مىنمود.
به هر حال براي سياستمداران دورهي رنسانس كه نظريات دانشمندان حقوق بينالملل را معكوس جلوه دادند راه هموار و آمادهي ساختن شد و معتقد گرديدندكه جنگ از زمانيكه ضرورت پيدا كندعادلانه است.

2/ گروسيوس و دفاع مشروع
او در کتاب مشهورش به نام “جنگ و صلح”، تنها، جنگي را مجاز ميداند که در مقام دفاع مشروع باشد. به نظر او جنگ زماني مشروع است که در پاسخ به يک بي عدالتي باشد. تعيين مصاديق بي عدالتي نيز بر عهده حقوق طبيعي است. هيچ کشوري نميتواند حقوق بنيادين ديگران را پايمال کند، هرگونه تعرض به حقوق فوق مشروط بر اينکه فاحش باشد اعمال مجازات يعني جنگ مشروع يا نوعي دفاع عليه دولت خاطي محسوب خواهد شد18. وي بر اين اعتقاد بود که منشا حق دفاع مشروع در اين است که طبيعت هر کس را متعهد به حفظ خود ميکند. از نگاه گروسيوس که نماينده مکتب حقوق طبيعي است، درميان مکتب حقوق موضوعه استقبال چنداني نشد. واتل19 (1754-1679م) مفسر و نماينده مکتب حقوق موضوعه کلاسيک، در قرن 18، مفهوم جنگ عادلانه را رد نميکند، اما براي آن تنها قايل به يک تعريف شکلي است. جنگ مشروع و عادلانه در نظر واتل جنگي است که به صداقت و درستي و با اعلان قبلي آغاز شده باشد. به نظر او اگر هدف مشروع باشد، اقدام به هر کاري مجاز است20. در اواخر قرن17، به علت ظهور دولتهاي سرزميني بر اساس اصل مليت، گفته شد؛ در صورتيکه دولتي بر اين باور باشد که علت مشروعي براي توسل به جنگ دارد، ميتواند به جنگ اقدام نمايد. لکن در قرن 18 که رويه دولتها، عرف را منبع نهايي حقوق بينالملل قلمداد ميکرد، اين عقيده بوجود آمد که دولت حاکم داراي حق توسل به زور ميباشد. بنابراين هر دولتي بطور کامل اين حق را براي خود به رسميت ميشناخت که بنا بر هر دليلي به جنگ متوسل شود. اگر چه حقوق بينالملل رفتار در ايام جنگ را تنظيم ميکرد، وليکن در مورد حق توسل به زور از سوي دولتها دخالتي نداشت21.
مساله مهمي که در اين دوره(قرن18) صورت گرفت، طبقهبندي استفاده از زور بر اساس هدف و کاربرد آن از جانب دولتها بود و در اين زمان بود که توسل به زور براي دفاع، در طبقه فوق جاي گرفت و مواردي چون؛ نجات اتباع يک کشور يا تلافي در مقابل زيانهاي وارده. از طرف ديگر چون اعمال صورت گرفته فوق منجر به جنگ نميشد، لذا شامل تعهدات مخاصمه نميگرديدند. بنابراين شاهد شکلگيري مفاهيمي چون؛ دفاع، تلافي و حمايت از اتباع در حقوق بينالملل هستيم که توسل به زور را بدون آنکه منحر به حالت جنگ گردد، توجيه ميکرد22. از ديگر موارد قابل توجه، فراگيرشدن ايده حاکميت در اين دوره بود. دولتها داراي حاکميت برابر در اين دوره بودهاند؛ بنابراين هيچ دولتي نميتوانست در خصوص عادلانه بودن دولت ديگر قضاوت کند، در نتيجه توسل به جنگ به عنوان يک حق براي همه دولتها در نظر گرفته ميشد و حقوق بينالملل رايج نيز سعي در ابلاغ روشهايي براي هدايت جنگ و تبديل آن به يک وضعيت قانوني بود تا بتوان براساس آن در يک سري شرايط به زور متوسل شد.

3/ توسل به زور در مباني قراردادي
در قرن 19 ورود به جنگ کاملا ارادي بود و دولتهاي اروپايي بدون هيچ توجيهي مبادرت به جنگ ميکردند، اما با شکلگيري کنسرت اروپايي (اتفاق اروپايي که قدرتهاي بزرگ اروپايي عهدهدار مسئوليت حل و فصل مسايل سياسي شدند)، سعي نمودند تا با تشکيل کنفرانسهاي نسبتا منظم، نظم و آرامش بينالمللي ميان دولتهاي اروپايي را حفظ کنند. سيستم اتفاق اروپايي در طي نود سالي که بر جامعه اروپايي حاکم بود توانست نقش مهمي را درزمينهي حفظ صلح و امنيت عمومي در اروپا ايجاد کند، بهطوريکه ميتوان کريمه را مهمترين جنگ اين دوران به شمار آورد. نخستين تلاشها براي گسترش حقوق جنگ به نيمه سده نوزدهم برميگردد. اعلاميه پاريس در 1856ميلادي در زمرهي نخستين اسناد مهمي بود که به جنگ نوين ميپرداخت. پس از آن کنوانسيون ژنو در 1864 کار اعلاميه پاريس را در زمينه زخميان صحنه نبرد پيگيري کرد.

•کنفرانسهاي صلح لاهه
با تشکيل کنفرانسهاي صلح لاهه در اواخر اين قرن و اوايل قرن20، گامي ديگر در راستاي حفظ صلح، منع توسل به زور و قانونمند کردن آيين جنگ برداشته شد. از مهمترين دستاوردهاي کنفرانس اول صلح لاهه در 1899 ميتوان به موارد زير اشاره کرد؛
– توافق بر سر تاسيس ديوان دايمي داوري به عنوان مرجع صلاحيتدار براي جلوگيري از جنگ از طريق اقدامات اصلاحي، ميانجيگري و حکميت.
– امضاي کنوانسيون مربوط به قوانين و عرفهاي جنگ زميني.
نتيجه و ثمره کنفرانس دوم صلح لاهه در سال 1907، بازنگري در کنوانسيونهاي قبلي و ارايه کنوانسيون مربوط به قوانين جنگ زميني مشروع به کنوانسيون چهارم گرديد. گفتني است که از مهمترين دستاوردهاي کنوانسيون سوم لاهه در 18 اکتبر1907 راجع به گشايش درگيري است. “کنوانسيون مذکور گشايش درگيري را موکول به يک اخطار قبلي و صريح نموده است و با اين عمل اصل “اعلانيت” را که در حقوق بينالملل در بسياري از موارد بهويژه در اشغال سرزمينهاي بدون صاحب و در بلوکوس محل اجرا داشت، محترم شمرده است23″. از مهمترين دلايلي که باعث اهميت کنفرانسهاي صلح لاهه گرديد،علاوه بر وسعت موضوعاتي که در اين کنفرانسها به آنها پرداخته شده است، اصول و قواعدي است که يا در اين کنفرانسها بيان شده يا اعلان و پرداخته شده است، برگرفته از حقوق بينالمللي موجود در آن زمان ميباشند. بيشتر بخشهاي اسناد ياد شده، بيانگر قواعد عرفي بودند که حتي بدون رعايت توجه به قابليت کنوانسيون لاهه بر همه طرفهاي مخاصمه لازمالاجرا بودند.
مبحث دوم: تحولات توسل به زور تا پايان جنگ جهاني دوم
بدون شک دوره بين دو جنگ جهاني که تلاشهاي جمعي زيادي در قالب قراردادها و معاهدات به منظور پرهيز از جنگ با استفاده از تجربه جامعه ملل صورت گرفت حائز اهميت است. به همين دليل مبحث دوم به تحولات حادث شده بر مفهوم تهديد توسل به زور و کاربرد آن در فاصله زماني جنگ جهاني اول تا پايان جنگ دوم جهاني و آغاز سازمان ملل متحد، اختصاص داده شده است.

* توسل به زور در ميثاق جامعه ملل
از نگاه نويسندگان ميثاق، هدف از نگارش آن قبل از هرچيز تدوين سندي مهم بينالمللي در راستاي حفظ صلح و امنيت و جلوگيري از مبادرت به جنگ بود. اين ايده با واقعيت جهاني کمتر سنخيت داشت.


دیدگاهتان را بنویسید