2-1-2-2-1-4-): رهيافت روان‏شناسانه؛ (رفع اضطراب و آلام):88
2-1-2-2-1-5-): رهيافت جامعه شناسانه؛ (فيلسوفان):91
2-1-2-2-2-): نگاه درون ديني:109
2-1-2-1-): کارکردهاي دين:114
2-1-2-1-1-): تعريف کارکرد:114
2-1-2-1-2-): کارکرد فردي:115
2-1-2-1-3-): کارکرد اجتماعي دين:122
2-2-): دين انساني :129
2-2-1-): رويکرد معنويت يا ايمان به جاي دين:130
2-2-2-): رويکرد اجتهاد در اصول:140
2-2-2-1-): رويکرد سکولاريسم حداکثري؛ (ايمان و معنويت غايت دين):146
2-2-2-2-): رويکرد سکولاريسم حداقلي؛ (خدا و آخرت هدف بعثت انبياء):150
2-2-3- ): قائل شدن به گوهر و صدف براي دين:154
2-2-4- ): رويکرد ثابت و متغير:162
نتيجه :172
فهرست منابع و مآخذ:176
چکيده به زبان انگليسي
فصل اول:
کليات
مقدمه:
امروزه در ايران و ساير كشورهاى اسلامى، انديشه‌هاى انتقادى روشنفكران به ديدگاه سنتى دين، مورد توجه بخش مهمى از طبقات گوناگون جامعه، به خصوص اقشار تحصيل كرده و نسل جوان قرار گرفته است. چشم پوشى و كم توجهى به اين دگرگونى هاي فرهنگى، نه تنها از قدرت آن نمى‌كاهد، بلكه زمينه را براى پيشرفت آسان، بى دغدغه و فارغ از نقد آن فراهم مى‌سازد. از اين رو، بر داعيه داران اسلام بخصوص دانش‌پژوهان حوزه و دانشگاه واجب است بعد از آگاهى و اشراف برانديشه‌ها و نقدهاى نوينى كه امروزه متوجه آنان است، اشتباهات و انحرافات را در بسترى آكنده از علم و حلم حكيمانه پاسخ دهند. و زمينه را هم براي آن انديشه ها و هم براى نقدي که به آنان وارد استفراهم کنند چه آنکه مهم ترين علت از علت هاي رکود علم تکروي کردن و تک صدا بودن نظريه ها و فرضيه هاي علمي است.
موضوع تحقيق:
موضوع اين پايان نامه مسئله مهم و نو و در عين حال چالش برانگيز ” دو نظريه انسان ديني، يا دين انساني ” است. اين مسئله از مباحث جديد و نو پيداي دين پژوهان مدرن است، که امروزه در حوزه فلسفه دين و کلام جديد اهميت خاصي پيدا کرده و نظر دين پژوهان و انديشمندان ديني و حتي انديشمندان غير ديني را به خود جلب کرده، که هر کدام از منظرهاي مختلف، جوابي متفاوت به اين مسئله داده اند.
اهميت موضوع:
همانطور که ذکر شد يكى از مباحث مهم فلسفه دين، موضوع انسان و دين و چگونگى ‏رابطه آنها است. رابطه انسان و دين زمانى درست ترسيم مى‏شود كه ‏حقيقت دين و حقيقت انسان به خوبى شناخته شود، وقتى حقيقت دين وانسان، درست تبيين گرديد، پيوند انسان و دين نيز به خوبى روشن‏مى‏شود. سر اينكه در آغاز بحث ‏بايد حقيقت دين وانسان تبيين شود آن ‏است كه اولا شناخت هر مركبى متفرع بر شناخت اجزاء آن مركب است و ثانيا با شناخت طرفين ارتباط روشن مى‏شود كه دين چگونه انواع ‏روابط انسان، يعنى رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با انسان‏هاى ديگر، رابطه انسان با طبيعت و جهان آفرينش و رابطه ‏انسان با خود را تنظيم كند. مهم ترين وظيفه انسان امروزي در شناخت بهتر دين، شناخت دقيق “گستره پاسخگويي آن به نيازهاي انسان بويژه انسان معاصر” مي‏باشد. همان‏گونه که گزينش عاطفي و عرفي يک پديده مسبوق به وجود عاطفه، قبول فرآيند جبري و تسليم به مشهورات عرفي مي‏باشد، گزينش عقلي آن نيز مسبوق به علم و آگاهي مستدل از سازه‏هاي آن پديده و لوازم و تبعات برخاسته از آن مي‏باشد. آگاهي از اين که چه نيازها و توقعات انساني به وسيله دين محقق مي‏شوند، و دين در برآوردن کدام حاجت بشري بي بديل و بي رقيب است، در دينداري افراد و جامعه نقش اساسي دارد. البتّه دينداري و دين‏مداري محقّقانه، نه مقلّدانه؛ خودياب و خودفهم، نه پدرياب و پدرفهم. لذا ضروري است، در عصري که عصر ماهواره‏ها و انفجار اطلاعات است که حيات اجتماعي با برنامه‏ريزي‏هاي دقيق، ريز و فراگير سامان‏يافته و جامعه در قالب نهادها و سازمانهاي پيچيده که هر يک قوانين و آثار بخصوص خويش را دارند، تشخص پيدا کرده است، زندگي افراد در کنار اين که از جهتي داراي فرديت افزون شده است، ولي از جنبه ديگر بقاء آن فرديت در شبکه‏اي به هم پيوسته، با حيات فردي و اجتماعي جامعه‏اي که در آن زيست مي‏کنند و هم با حيات جامعه جهاني، ارتباط پيوسته و ناگسستني دارد.
در چنين جامعه‏اي استمرار، ثبات و کارآمدي هر جريان؛ خواه ديني ـ فرهنگي، خواه سياسي ـ اقتصادي و… در گرو آن است که حدود و قلمرو زيست و پاسخگويي‏اش به پرسشهاي فراروي قرار گرفته و توانمندي اش در حل مشکلات و بحرانها، معين و روشن باشد و همين ويژگي سبب مي‏شود تا جريان را به صورت يک نظام در آورد و در چنين وضعيتي کارآيي آن چند برابر مي‏شود و شکنندگي آن از ميان مي‏رود. و با تعيين قلمرو دين و انسان است که سوال اساسي “انسان ديني است؟ دين انساني است؟” جواب روشن پيدا مي کند چه اينکه با دست يازيدن به حدود قلمرو دين مي توان بحث کرد که دين در تمام ساحت ها معنوي انسان خدمت گذار است.
شايد دور از انصاف نباشد که بگوييم از عوامل مهم رويکرد مردم به فرهنگ مدرن، روشن بودن قلمرو تحت پوشش آن وتوانمندي اش در ارائه روشها و برآوردن نيازهاي جوامع بوده است. البته اين بدان معني نيست که اين فرهنگ پيامدهاي منفي و ناکارآمد نداشته است. لذا براي ضرورت اين بحث اگر تنها همين يک عامل هم باشد، کافي است که قلمرو دين و جهت ارتباط اش با انسان روشن شود.
اهداف:
اصل انگيزه در روانشناسي و علت غايي در فلسفه توجه به اهداف وغايات در مباحث علمي است. دو نظريه انسان ديني است؟ يا دين انساني است؟ هم از مباحث مهم فلسفي است. بنابراين اهداف عاليه اي که بر اين موضوع مترتب است، عبارت است از: کشف نيازهاي واقعي انسان، تفکيک نيازهاي ديني از نياز هاي غير ديني،تعييين محدوده و قلمرو دين، که آيا سعادت اخروي تنها را بايد از دين انتظار داشت يا علاوه بر سعادت اخروي در امور دنيوي هم دستگيري از انسان خواهد کرد.
پرسش هاي پژوهش:
برخي بر اين باورند که دين (يعني شريعت يا متون ديني) تحول پذيرند و با تکامل ساير معارف بشري دين هم متحول مي شود و چه بسا حکمي در زماني براي مردمي لازم و از مسلمات و ضروريات دين به شمار مي آمد ولي در زمان ديگر لازم الاجراء نباشد، و حکمي ديگر جايگزين آن شود، به اصطلاح احکام در خدمت انسان هستند، نه مردم براي احکام، لذا اگر خواست مردم تغييير پيدا کرد، احکام هم بابد عوض شوند.
در مقابل اين نوع قرائت از دين، قرائت غير انساني يا فوق انساني از دين و دين داري قرار دارد، و آن اين است که بگوييم دين مجموعه اي از علوم و احکام غيبي است که از عالم غيب وارد زندگي انسانها شده و انسان هر چه را دارد با آن عاملي بسنجد که از غيب وارد شده و صحت و سقم آن مسائل را با عامل غيبي مشخص کند. لذاسعي خواهد شد که موضوع انسان و دين و چگونگي رابطه آنها مورد تحقيق و بررسي قرار گيرد، که آيا دين براي خدمت به بشر آمده يا بشر براي خدمت به دين آمده است؟ به عبارت ديگر انسان بايد در خدمت دين باشد و براي دين؟ يا که دين براي انسان ودرخدمت انسان باشد؟و با جواب دادن به اين سوال مهم و اساسي بحث رسالت اصلي دين و تعيين قلمرو آن و به تبع انتظارات بشر از دين آغاز مي شود، که آيا انتظارات بشر در قلمرو دين حداقلي است؟ يا حداکثري است؟ لذا بر اين مبنا سوال هاي اين پژوهش عبارت اند از:
سوال اصلي:
آيا انسان بايد در خدمت دين باشد يا اينکه دين در خدمت انسان و براي انسان باشد؟
سوالات فرعي:
1.) رسالت اصلي دين چيست؟
2.) انتظارات بشر در حوزه قلمرو دين اقلي است يا اکثري؟
3.) رابطه دنيا با آخرت چگونه است؟
4.) قلمرو دين علاو ه بر کارکرد هاي اخروي و آن دنيايي، مسائل دنيوي را نيز شامل است؟
5.) نياز هاي واقعي انسان کدام است؟
فرضيات:
از منظر جهان بيني توحيدي پيدايش انسان با دين ورزي همراه بوده است و اصولا دين در فطرت آدمي ريشه دارد. چنانکه سرچشمه آن نيز وحي و الهام الهي است. وحياني و توحيدي بودن دو ويژگي بارز دين در جهان بيني توحيدي است. فرضيه اي که پژوهش حاضر در صدد اثبات آن است، اين است؛ که انسان هم از جنبه زندگي دنيوي به دين نياز دارد و هم از جنبه زندگي اخروي و هم از منظر حيات فردي و هم زندگي اجتماعي، و اين دين است که مي تواند در ساحت هاي گوناگون انساني خادم وي باشد و حوائج وخواسته هاي انسان را به بهترين شکل ممکن پاسخ گو باشد، بدين معني که دين ورزي يک کار انساني و بشري است و چون اينگونه مي باشد دين نمي تواند نفي کننده انسان باشد.
پيشينه بحث:
پس از عصر نوزايي، رويکردهاي جامعه شناختي، روان شناختي، روان تحليلي و فلسفي نسبت به دين صورت پذيرفتند، که نتايج يکساني در پي نداشتند. نتايج روان کاوي فرويد، دين را توهم مخلوقِ ذهن بشر دانست. روند رويکردهاي روان شناختي و جامعه شناختي غالبا به دو صورت نمايان شدند:
1).دين فرا آراسته از حوزه و بطن اجتماع بيرون شد و فقط در حوزه فردي و شخصي اجازه ورود يافت و تنها مسؤوليت و مأموريتش در توليد و پاسباني از ايمان که امري شخصي و در ضمن اختياري است، محدود گرديد. به اين ترتيب مبناي کلامي نه تنها در کنار مبناي روان شناختي و جامعه شناختي قرار مي‏گيرد، بلکه از آن دو نيز استنتاج مي‏شود.
2). بر اساس بازشناسي عملکردهاي دين، نقش اجتماعي دين بار ديگر با مداقه بيشتر نگريسته شد و در نتيجه از حوزه فرد به اجتماع آورده شد، منتهي با اين تفاوت که نقش پشت جبهه‏اي و پدربزرگي به آن بخشيدند؛ بويژه در عصر سياست، اين وضعيت روشنتر از بخشهاي ديگر خود را نماياند و به اين ترتيب خواستند تبرک وتقدس دين را حفظ کنند.
رويکرد ديگر که فلسفي بنياد بود (مارکسيسم)، به آن جا منتهي شد که دين را نه تنها محدود بل منکوب نمود و آن را فراساخته‏اي دروغين که در راستاي فريب توده به کار مي‏افتد، خواند.
از جريانهاي فکري مهم ديگر که با شيوه و روش تفکرشان، عزلت و محدوديت دين را دامن زدند و نيز معيار ارزيابي را فراروي ساير دانشها از جمله روان‏شناسي کاربردي و جامعه‏شناسي قرار دادند، مکتب فلسفي پوزيتيويسم منطقي و سپس فلسفه زبان ويتگنشتاين در صورت نخست آن که در رساله منطقي ـ فلسفي او تبلور يافته است، مي‏باشد.

فلسفه زبان بويژه در شکل گرايش اولي ويتگنشتاين، زبان را تصوير واقعيّت بيروني مي‏داند و ميان آن دو تناظر يک به يک قائل است. صاحبان اين فلسفه، انديشه را مساوي با مجموعه‏اي از گزاره‏هاي راستين و مجموعه گزاره‏هاي راستين را مساوي با دانش طبيعي و تجربي پذيرفته‏اند؛ در نتيجه گزاره‏هايي که نشانگري به واقعيّت عيني داشته باشند، معني دارند و در غير آن صورت، خير! و چون بيشتر گزاره‏هاي ديني اين ويژگي را ندارند، در نتيجه بي‏معني خواهد بود. به اين ترتيب جهان طبيعي و واقعيّات انساني از قلمرو دين بيرون مي‏روند و دين توقعات بشري را در اين عرصه برآورده نمي‏کند.
جريانها و ديدگاههاي، در جوامع ديني، بخصوص جامعه ايران نيز مشاهده مي شوند که به شرح زير مي‏باشند:
گروهي از روحانيون و بعضي از فرقه‏هاي متصوفه، بر مبناي شناخت بسته و محدودي که از دين دارند، دين را بيگانه با دنيا و تنها همدم و هميار آخرت معرفي مي‏نمايند.
گروهي از روشنفکران با تأثر از غرب و تألم از دين، آواز جدايي دين از دنيا را سر داده‏اند و در ضمن اين عمل و تئوري را به عنوان تدبيري هوشمندانه براي حفظ تقدس آن برگزيده‏اند.
دکتر شريعتي و جمعي از روحانيت، دين را مرامنامه دنيوي دانسته و براي تحقق آن سخت متوجه تفسير استعمالي و نمادي مفاهيم ديني شده‏اند.
بزرگاني چون امام خميني ، علاّمه طباطبايي، مرحوم مطهري، محمّد تقي جعفري، سيّد قطب و ديگران هر چند هدف و سخن اصلي و مرکزي دين را آخرت مي‏دانند و پردازش دنيا را عرضي، امّا عرضي که بدون توجّه و پرداختن به آن از هدف اصلي باز خواهد ماند، مهدي بازرگان در آغاز تلاش داشت تا با استفاده از علوم جديد و بويژه دستاوردهاي فيزيک، مکانيک و قواعد ترموديناميک چهره دنيايي دين را روشنتر ترسيم کند و آن را پاسخگوي ريزترين مسائل زندگي بداند، ولي در اواخر کارهاي علمي‏اش، از چنان گرايشي رو برتافت و معتقد شد که قلمرو اصلي دين، آخرت است و توجّه به دنيا عرضي مي‏باشد؛ آن هم نه در عرصه مديريت و روش، بلکه با دستورات حفاظتي، ارشادي و انگيزشي. ايشان با بيان اين مطلب که تمام معاني و مفاهيم عبادي، اخلاقي، اجتماعي، فرهنگي، تجربي و در يک کلام مفاهيم دنيوي دين با پسوند آخرتي و خدايي ختم مي‏شوند، دکتر سروش معتقد است؛ که دين در کنار آخرت به دنيا هم مي‏پردازد، وليکن بُرد و قدرتش در حداقل ممکن مي‏باشد. اين درست است که دين در عرصه اخلاق، اعتقادات، احکام، جهان‏بيني، جهان‏شناسي، حکومت و اجتماع سخن گفته است؛ منتهي کمترين سخن را. حتّي در مورد قيامت و معاد نيز چنين است. که سعي خواهد شد در نوشتار پيش روي به هريک از آرا همواره با نقدي که بعضا به آنها وارد است بيان شود.
در اين راستا از کارهاي که بيش از ساير آثار در اين زمينه از آنها کمک گرفته، مي توان دين شناسي جوادي آملي يا تفسير انسان به انسان ايشان و همگرايي دين ودانش، حقوق جهاني بشر محمد تقي جعفري، مدارا و مديريت، سروش، بالاخره از آثار مصطفي ملکيان نام برد. اميد است پژوهش حاضر اثري باشد، لايق و شايسته موضوع آن، و مخاطبان گرانقدر نقص ها و کمبودهاي آن را که از بضاعت کم و توان اندک نويسنده مي باشد، به بزرگواري خود عفو کنند. که “هذه بضاعتنا”،1 سرمايه (اندک) ماست، و اميد از انتقادات و پيشنهادات وارده استفاده شود.
مفهوم شناسي و جايگاه انسان ودين:
1-1-): مفهوم شناسي و جايگاه انسان:
گر بـه ظـاهر آن پـري پنهان بود آدمـي پنـهان تـر از پـريـان بود
نزدعاقل زان پري که مضمرست آدمي صد بار خود، پنهان ترست.2

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

در طول تاريخ، متفکران بسياري کوشيده اند تا به شناخت انسان نايل آيند. سقراط با عبارت مشهور “خود را بشناس”، از فيلسوفان قبل از خود که تمام فکر خود را متوجه شناخت طبيعت و مادة المواد عالم کرده بودند، متمايز مي شود. فيلسوفان مسلمان نيز براي ” شناخت انسان” اهميت زيادي قايل اند تا آنجا که “کندي” که در تاريخ فلسفه از او به عنوان اولين فيلسوف اسلامي نام مي برند، يکي از تعاريف فلسفه را شناخت انسان مي داند “الفلسفة معرفةَََُ الانسانِ نفسَه”3
سؤالي که در اينجا مطرح است، اين است که آيا امکان شناخت انسان وجود دارد؟ آيا مي شود انسان را کما هو حقه شناخت؟ ابن عربي در فقره اي از فتوحات بيان مي کند، که گاهي معرفت به چيزي، عجز از معرفت به آن است. شخص عارف مي داند که معرفت به نفس و معرفت به رب، دست نيافتني است؛ زيرا غرض از معرفت به يک شيء اين است که؛ آن را از غير خود متمايز کنيم. در اينجا آنچه را که شناخته ناشدني است متمايز مي کنيم، از چيزي که شناخته شدني است، و لذا عجز از معرفت نفس و عجز از معرفت رب، خود معرفتي است که ما داراي آنيم”4 و در جايي ديگر ذيل حديث “من عرف نفسَه فقد عرف ربَّه5” دو احتمال در معناي اين حديث ذکر مي کند، که طبق يکي از آنها اين حديث را به “معناي منع معرفت و عجز وصول به آن”6 مي داند، و اين بدين خاطر است، که انسان موجودي الهي و آسماني است، که شناخت صعودي و حداکثري او، به جهالت حداکثري و صعودي اش مي انجامد. هر چه بيشتر آدمي را بشناسم، به زواياي مجهول او بيشتر پي خواهيم برد.
با اين مقدمه کوتاه، به اصل بحث يعني شناخت انسان برگرديم، به طور کلي انسان را با دو رويکرد اصلي مي توان مورد بحث قرار داد، به صورت انتزاعي، به صورت انضمامي.
به صورت انتزاعي:
انسان در اين صورت با شيوه منطقي (جنس و فصل)، استدلالي مورد بحث قرار مي گيرد، اعم از اينکه استدلال برهاني باشد يا تجربي که انسان، در اين روش به صورت جداگانه از ديگر اشياء مورد مطالعه قرار مي گيرد.
به صورت انضمامي:
انسان در اين رويکرد با همه نسبت ها و روابطش مورد مطالعه قرار مي گيرد.
اما نکته اي که تذکرش سودمند مي باشد اين است که انسان شناسي، ساحت هاي گوناگوني دارد؛ از جمله انسان شناسي طبيعي، انسان شناسي ديني، انسان شناسي اجتماعي ، روانشناسي، انسان شناسي فلسفي.آنچه در اين نوشتار مورد توجه قرار خواهد گرفت، انسان شناسي فلسفي است؛ که از ديگر ساحتها به دليل اتقان و عموميت اش ممتاز خواهد بود. انسان شناسي فلسفي، دانشي است که بر اساس ماهيتي که دارد به انسان کلي نظر مي کند، زيرا ماهيت مباحث فلسفي ، شناساندن مفاهيم کلي است و فيلسوف هيچ گاه به امور شخصي و جزئي نمي پردازد. در نتيجه فلسفه در بحث انسان شناسي به دنبال شناخت ماهيت انسان آن هم به صورت قضيه حقيقيه (چه افرادش وجود داشته باشند ،يا در آينده بخواهند موجود شوند) است.
مطلب ديگري که در امکان شناخت انسان، بايد توضيح داد تا از خلط مباحث جلوگيري شود، اين است که شناخت يک شـيء، رابطه اي است که بيـن شناسنـده و شيء مورد شناخت ايجاد مي شود. به تعبير ديگر در علم، دو طرف”عالم” و “معلوم” وجود دارد. اگر “مورد شناسايي” شيئي خارج از انسان باشد، راههاي متعددي براي شناخت آن بيان شده، که در بحثهاي متدلوژي و روش علوم، بدان مي پردازند. اما در مورد شناخت انسان، غالب فيلسوفان از روش تفکر در خود، يا درون نگري، سود مي برند؛ يعني با فرو رفتن در خود و تأمل در خويشتن، به حالات و خصوصيات خود شناسايي حاصل مي کنند و سپس از راه قياس به نفس، به حالات وخصوصيات انسانهاي ديگر دست مي يابند و از اين طريق انسان را از موجودات ديگر متمايز مي کنند و تعريفـي جامع و مانع از انسان به دست مي دهند، بنابرين رويکرد مورد توجه در اين مباحث، به صورت رويکرد انتزاعي (کلي) است، و از بين ساحت هاي مختلف شناخت انسان، “انسان شناسي فلسفي” منظور خواهد بود. اما سوالي که در صفحات قبل ذکر شد،(آيا شناخت انسان امکان دارد؟) از منظر انديشمندان مختلفي در حوزه علوم انساني مورد توجه و دقت واقع شده، از جمله فيلسوف بزرگ صدراي شيرازي، که در بين فلاسفه اسلامي، بيشتر به اين مهم پرداخته است. از نظر وي هر انساني مي تواند به نفس خويش معرفت پيدا کند. وي در تفسير آية “ليس کمثـله شيء و هـو السميـع البصير”7 بيـان مي کنـد کـه اين آيه “مثل” را از خداوند نفي مي کند اما “مثال” را براي او اثبات مي کند. در عالم وجود فقط نفس آدمي است، که در ذات و صفات و افعال، مثالي براي حق تعالي است. هر انساني به اين معني ـ که همان خليفه خدا بـودن است ـ دقت کنـد، نفس خود را خـواهد شنـاخت و لـذا “رب” خويـش را نيـز مي شناسد.”8 ملاصدرا علم به نفس را، عين نفس مـي داند و بديـن ترتيب آدمي به خويشتـن خويش معرفت مي يابد. اکثر مردم به سبب توجه شديد به محسوسات و غوطه ور شدن در عالم ماده، از توجه به ذات و درک کنه و حقيقت خود عاجزند و تنها درکي ضعيف از ذات خويش دارنـد. اما نفـوس کامل و قـوي، کاملاً به ذات و صفات و قواي خويـش علم دارنـد”9 هر چند وي معتقد است؛ که “علم انسان به نفس خويش اکتسابي نيست.”10 اما سوالي که شايد به ذهن برسد اين است که؛ مسئله خود شناسي ارتباط اش با مسئله انسان شناسي چيست؟ جواب اين است که “خود شناسي در سنت فلسفي، به انسان شناسي منجر خواهد شد.”11
لذا براي فهم بهتر حقيقت انسان ناچاريم سه مرحله کلي را به دقت تامل کنيم ،چه اينکه بدون لحاظ اين سه مرتبه شناخت دقيق وي حاصل نخواهد شد و اين سه مرحله عبارت اند از “هويت شناسي، جايگاه شناسي، تعامل شناسي انسا ن با هستي”.12يکي از اضلاع سه گانه مثلثي است که يک ضلع آن “جهان”، ضلع ديگر آن “انسان” و ضلع سوم آن پيوند “جهان و انسان” است. اين گونه نيست که انسان کاري را بيرون از حوزه جهان يا منقطع از عالم انجام دهد، بلکه تمام ذرّات هستي او در عالم اثر مي‏گذارد؛ چه اينکه عالم هم در او اثر گذرا است. پس اگر کسي بخواهد انسان را بشناسد، چون انسان يکي از اضلاع سه گانه اين مثلث است، ناچار است هم جهان را بشناسد، از پيوند جهان و انسان آگاهي يابد و در باره شناخت انسانيتِ انسان نيز تلاش و کوشش کند. شناخت صحيح اضلاع سه گانه اين مثلث، راهي است مطمئن براي درک درست انسان، شناختن انسان در فضاي اين مثلثِ نظام يافته، مي‏تواند راه هاي گوناگون داشته باشد. بهترين راه آن، عنايت تام به رهنمود و سخن انسان آفرين است. انسان اگر موجودي تصادفي بود و مانند علف هاي هرز به خودي خود مي‏روييد، مي‏توانست در شناخت خودش اظهار نظر کند. يا اينکه اگر معتقد شويم انسان تصادفي نيست و علّت دارد، ولي علّت فاعلي‏اش خودش مي‏باشد! آنگاه جامعه انساني، عقل جمعي و مانند آن، مي‏توانست در شناخت انسان کارگشا باشد و وقتي انسان خود را با خِرَدْ فردي يا جمعي شناخت مي‏تواند حق و تکليف خودش را، و احيانا رابطه اش را با دين مشخص سازد. اما اگر برهان عقلي و نقلي ثابت کرد که انسان نه تصادفي است و نه وابسته به خود، بلکه در حدوث و بقا به خداوند وابسته است، ناچار است در شناخت انسان از راهنمايي انسان آفرين کمک بگيرد. بنابراين “در انسان شناسي که جزئي از مسايل جهان بيني است، روش وحياني، بهترين وکاملترين روش مي باشد، که مراتب عالي آن مخصوص معصومان(ع) است.”13اين نيز اصل ديگري است که بايد در شناخت آفريده‏ها، که انسان هم جزئي از آفريده هاست، تعليم آفريدگار را مورد توجه قرار داد. در غير صورت، فرايند انسان‏شناسي به اشتباه کشيده مي‏شود و به دنبال آن شناخت،نوع ارتباط انسان با دين نيز با مشکل رو به رو مي‏گردد.
با توجه به آنچه گفته شد، بحث انسان شناسي را در سه محور ذيل پيگيري مي کنيم.
1-1-1-): هويت انسان:
بحث و کنکاش در باره هويت و شناخت انسان شاخه‏هاي متعددي دارد، که توجه و يا عدم توجه به هر يک از مواردش مي تواند نقش بزرگي در شناساندن صحيح يا غير صحيحِ انسان ايفاء کند، که به برخي از آنها در ذيل اشاره مي‏شود:
1 ـ): “مبدأ شناسي انسان”؛ آيا “انسان موجودي تصادفي است که بدون علت آفريده شده است؟” آيا انسان اگر خلقت تصادفي ندارد، “خود خالق خويش است؟” يا اين‏که “خالقي به نام خدا دارد؟” اين، سه گونه نگرش به مبدأ انسان است، که هر کدام اقتضاي خاص خود را دارد. نگرش اول: انسان را موجودي مستقل و بي اصل و نسب مي‏داند و لازمه چنين نگرش ناصوابي، گرايش به نوعي پوچي گرايي است، نگرش دوم: انسان را خود بنياد تلقي مي کند، که انسان خدائي و اومانيسم افراطي است. و نگرش سوم: انسان را موجودي وابسته به خدا مي‏شناسد. از ميان سه نگرش مذکور نگرش اخير که انسان را موجودي وابسته آن هم به خدا مي داند، صواب است و نگرش هاي ديگر، دو لبه تيز افراط و تفريط هستند، که در بحث مهم انسان شناسي از آنها بهره اي نخواهيم برد. اما در انسان شناسي، طبق نگرش سوم، انسان، مراحل مختلفي را پشت سر مي گذارد، که به اختصار ذکر مي شود؛ و تفصيل اش را در جاي ديگر مي نهيم، و آن عبارت است از:
در مرحله اول که مرحله “علم خدا” است، انسان فقط وجود علمي دارد، “ولي در اين مقام، موجود نبود: “قد خلقتُک مِن قبل و لم تَک شيئاً14″، سپس از آن مرحله تنزل کرد و “شي‏ء” شد، ولي شي‏ءِ ناچيز و غير قابل ذکر: “هل اتي علي الانسان حين مِن الدهر لم يکن شيئاً مذکوراً”،15اين همان مرحله‏اي است که در آن ذرّات غذا به نطفه تبديل مي‏شوند. در همين جا به پدرها و مادرها مي‏گويد کار شما خلق فرزند نيست، کار شما “امناء”، يعني نقل مني از جايي به جايي ديگر است: “أفرأيتم ما تمنون أَأَنتم تخلقونه أم نحن الخالقون”16، در مرحله سوم هم مي‏فرمايد: “ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارک اللّه احسنُ الخالقين”،17 اين واقعيت خلقت انسان است. دو نگرش اول، انسان را موجودي بي خدا مي‏دانند و نگرش سوم او را وابسته به خداوند مي‏شناسد. اگر انسان موجودي مستقل و وام دار هيچ مبدأ ايجادي نباشد، نظام حقوق و احتياجات او و نياز هاي انسان به گونه‏اي است و اگر وابسته به سبب ايجادي به نام خداوند باشد، به گونه ديگر. آن‏که خالقي براي خود قائل نباشد، نظام حقوق و نيازهاي او “انسان محور” است و کسي که خالق خود را بشناسد، نظام حقوق و نيازهاي او متناسب با مخلوق بودن خودش و خالق بودن خداي او است. بي شک آن‏که در اصل پيدايش و بقا وابسته است، نمي‏تواند مبدأ پيدايش و منبع تداوم خود را ناديده انگارد. چگونه مي‏شود موجودي که در اصل هويت به غير خود وابسته است، در بحث حقوق وخواسته ها مستقل از مبدأ خود عمل کند؟ چنين مطلبي اصلاً فرض علمي ندارد، “نياز به باور داشتن مبدأ وخاستگاه نخستيني که جهان را آن هنگام پي افکند، که هستي در کار نبود و بر پايه پذيرفتن و وظيفه و ايمان به بازگشت و رستاخيز، گريز ناپذير بوده و انسان سرانجام روزي باز خواهد ديد که فرمانروايي براي آن جزء ذات پروردگاري نيست.”18 بنابراين انساني که رويکردي به جاودانگي دارد، مسلما شناخت خود و شناخت نيازهايش متفاوت خواهد بود.
2 ـ): “معرفت ربوبيت خدا”، پرسش اين است که؛ پس از اصل خلقت انسان، تدبير گرِ امور وي کيست؟ آيا ربوبيت و پرورش انسان در دستان خود او است يا ربّ و پروردگار ديگري دارد؟ اين بحث، هم درمورد کساني که خدا را قبول ندارند صدق مي‏کند و هم در باره کساني که خالقيت خدا را در مقام علم پذيرفته‏اند. کسي که خالقي براي انسان قائل نباشد، ربوبيت و تدبير شخص ديگري را هم قبول ندارد. با چنين نگرشي اگر کسي به سراغ شناخت انسان برود، بدون ترديد نتيجه‏اش با کسي که خدا را ربّ خود مي‏داند، تفاوت اساسي خواهد داشت. کسي که ربوبيت خدا را نپذيرد، در حقيقت ميل و هوس خود را خداي خود قرار داده است. و به تبع شناخت شناسي اش تفاوت آشکار خواهد داشت.
3ـ): “هويت انسان لايه‏هاي سه گانه دارد”، يک لايه خودِ حيواني است، که قرآن در تفسير از آن، مي‏فرمايد: “يأکل الطعام و يمشي في الأسواقِ”19 لايه برتر، خودِ انساني است که داراي تفکّر و تعقل و عزم و جزم و… است. لايه سوم که برترين خود انسان است، خودِ خودِ خود است، که امانت الهي است. آيه شريفه‏اي که مي‏گويد: انسان مورد سؤال قرار مي‏گيرد و از او پرسيده مي‏شود که “گوش و چشم و دل را در چه راهي صرف کردي”،20 به خودِ سومِ انسان اشاره دارد. مگر انسان چيزي غير از گوش و چشم و دل است؟ اگر انسان مورد بازخواست قرار مي‏گيرد و موضوع بازخواست هم اجزاي تشکيل دهنده او است، معلوم مي‏شود در وراي اين خود، خودِ ديگري هم دارد. اگر چنين است، بايد شناخت انسان و به تبع شناخت نيازهاي انسان به گونه‏اي باشد که حق خودِ سوم انسان ـ سومين خود انسان ـ نيز در نظر گرفته شود، وقتي قرآن مي‏گويد: انسان به خود ستم مي‏کند، مراد همين خود سوم است. آنچه موجب ستم به خود اخير مي‏شود، “گناه” نام دارد.
4ـ): “حيطه دانش و علم انسان”، تا چه حدّ است؟ داشتن دانش و آگاهي کامل، از لوازم مهم شناخت واقعي انسان است، انسان به هر قله‏اي از دانش که برسد، بهره اندکي از علم برده است. شناخت واقعي انسان مي تواند راههاي فراواني داشته باشد، اما عنايت تام به سخن انسان آفرين است که تمام زواياي انسان، جهان و رابطه بين اين دو احاطه دارد، کسي که مي‏داند هويت واقعي انسان، حيات جمادي و نباتي و حيواني نيست، بنابراين اين گونه شناخت از انسان مي تواند به بهترين وجه نيازهاي انسان را معرفي کند.


دیدگاهتان را بنویسید