تصوير بدني نگرش و باوري است كه فرد نسبت به بدن خود دارد. تصوير بدني مفهومي ذهني است كه ممكن است با واقعيت فيزيكي بدن فرد مرتبط باشد يا فراسوي آن قرار گيرد و داراي دو جنبه شناختي و عاطفي است. تصوير بدني پديده‌اي عيني نيست بلكه تجربة ذهني فرد و ارزيابي او از بدنش مي‌باشد. البته در عين حال به همان اندازه نيز، خصوصيات فيزيكي واقعي بدن فرد در تصوير بدني او دخيل مي‌باشد. در واقع هم تجربة ذهني فرد كه به همان معيارهاي فرد را در مورد وضعيت ظاهري‌اش در بردارد و هم خصوصيات فيزيكي واقعي براي دستيابي به دركي از تصوير بدني مهم هستند (بليت و همكاران، 1985؛ به نقل از آسمياني و دانيلوك ، 1997).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

بيشتر افراد درباره ظاهر خود حساس هستند، نگراني دربارة ظاهر، كاملاً بهنجار و قابل قبول است، افراد جذاب در جامعه از امتيازات بيشتري برخوردارند، همانطور كه مطالعات نشان مي‌دهد، كودكان جذاب، هم در نظر همكلاسيها و هم معلمان، مقبوليت بيشتري دارند، معلمان كار آنها را بالاتر ارزيابي مي‌كنند و انتظاراتشان از آنها بيشتر است (زادهوش، 1383). افراد جذاب براي بدست آوردن كار، شانس بيشتري دارند و حقوق بيشتري دريافت مي‌كنند (در يك مطالعه در آمريكا، مردان قدبلند، تقريباً 600 دلار بيشتر از مردان كوتاه قد، دريافت مي‌كردند). در دادگاه افراد زيبا كمتر مجرم شناخته مي‌شوند و اگر مجرم باشند، مجازات كمتري براي آنها در نظر گرفته مي‌شود. سوگيري دربارة زيبايي در تمام موقعيت‌هاي اجتماعي وجود دارد.
دو مطالعه نشان داده‌اند كه واكنش نسبت به افراد جذاب، از نظر جسمي، مطلوبتر است (مركز پژوهش نگرش اجتماعي38 و 2000؛ به نقل از زادهوش 1383). اين باور وجود دارد كه زيبايي خوبي است؛ يك باور غير منطقي اما استوار اين است كه افراد جذاب ويژگيهاي مطلوب ديگري مانند هوش، كفايت، مهارتهاي اجتماعي، اعتماد به نفس و حتي ارزشهاي اخلاقي بيشتري را دارا هستند (بختياري، 1379) البته شگفت آور نيست كه جذابيت فيزيكي، اهميت بسياري دارد، چه اين امر و نيز نگراني در مورد جذابيت فيزيكي، محدود به اين قرن نيست و در هر دورة تاريخي وجود داشته و ملاكهايي نيز براي زشتي و زيبايي تعبيه شده است. در يك زمينه يابي از 300000 نفر، 93 درصد زنان و 82 درصد مردان دربارة ظاهر خود نگران بودند و براي بهبود آن تلاش مي‌كردند.ديگر زمينه‌يابي‌ها نشان داد. اندك بسياري از افراد اين ناخشنودي را دارند ( بختياري، 1379). امروزه نارضايتي از شكل و ظاهر متداول است. در يك زمينه يابي گسترده از دانشجويان دانشگاه 7 درصد آنها درباره جنبه‌هايي از بدن خود ناخشنود بودند، 46 درصد با ظاهر خود ، اشتغال ذهني داشتند، 48 درصد ادراك اغراق گونه درباره تصوير بدني داشتند و 28 درصد نيز ناخشنودي ، اشتغال ذهني و اختلال تصوير بدني را تجربه كردند (تاسما39 و همكاران، 1997؛ به نقل از بختياري، 1379) نگراني دربارة ظاهر، موجب پريشاني هيجاني و اختلال در جنبه‌هاي مختلف زندگي مي‌شود. در برخي از مبتلايان، نگراني مذكور مشكلي در كاركرد به وجود نمي‌آورد اما هنگامي كه نگراني رشدي است، بي ارتباطات اجتماعي و حرفه‌اي به شدت آسيب مي‌زند (بختياري، 1379). مبتلايان نشانه‌هاي اضطرابي شديدي را كه ناشي از فرايندهاي شناختي تمركز بر ظاهر است، تجربه مي‌كنند، آنان افكار وسواسي درباره بد شكلي ادراكي خود دارند و رفتارهاي اجباري مانند دادرسي يا بررسي خود را به شكل مداوم انجام مي‌دهند. اين افكار وسواس موجب انزواي اجتماعي، نداشتن روابط عاطفي و از دست دادن فرصتهاي شغلي و افسردگي مي‌شود. (بختياري، 1379). در جامعه غرب تمركز زيادي بر روي ظاهر بدني، به خصوص بر روي شكل و وزن بدن وجود دارد. تعجب آور نيست كه وقتي استانداردهاي اجتماعي كنوني براي زيبايي زنان به طور مفرطي بر روي تمايل به لاغري تأكيد مي‌كند، بيشتر زنان اين آرزو را داشته باشند كه لاغر باشند اما براي بيشتر آنها دستيابي به آن غير ممكن است ( تيگمن40، 2004). در واقع، بنظر مي‌رسد كه افراد اين گمان را دارند كه بايد در قبال شكل و وزن بدنشان پاسخگو باشند اما براي قد، رنگ چشم يا اندازه پاهايشان پاسخگو نخواهند بود . مطالعات زيادي نارضايتي چشمگيري را در مورد اندازه بدن و شكل بدن در ميان زنان نشان داده و دلمشغولي در مورد وزن بدن در زنان به عنوان نارضايتي بهنجار شرح داده شده است (رادين، و همكاران، 1985؛ به نقل از تيگمن 2004). اگر چه اسناد معتبر در ميان مردان، كمتر است اما به نظر مي‌رسد كه مردان و پسران نيز به طور فزاينده‌اي نارضايتي بدني متمركز بر مردانگي را گزارش مي‌كنند (مك كريري و ساز، 2000؛ به نقل از تيگمن، 2004). اكثر تحقيقات در مورد تصوير بدني بزرگسالان، بر روي نمونه‌هايي از جمعيت دانشجويان انجام شده و در نتيجه به گسترة سني بسيار محدود يعني 18 تا 25 سال اختصاص يافته است (گروگان41، 1999؛ به نقل از تيگمن، 2004).
ممكن است بمباران شديد توسط تصويرهاي تلويزيون‌هاي بي شمار، تصاوير مجلات، ويديوهاي موسيقي، برنامه‌هاي تلويزيوني و فيلم‌هاي سينمايي نيز سبب رشد شده باشند. تصوير افراد مشهور، اثر طولاني مدتي بر روي افكار عمومي دربارة ظاهر دارد (اتكاف42، 1999؛ به نقل از سارور و كررند، 2004). استفاده از موادي براي كاهش وزن، عضويت در باشگاه‌هاي ورزشي و روي آوردن به پزشكي زيبايي همگي راههايي هستند كه افراد بدان وسيله به مقابله با افزايش نارضايتي از ظاهر مي‌روند (سارور و همكاران، 2001؛ به نقل از سارور و كررند، 2004).
ظاهر فيزيكي قسمت مهمي از تصوير بدني است، زيرا ظاهر فيزيكي، منبع اوليه براي اطلاعاتي است كه ديگران براي كشيده شدن به سمت تعاملات اجتماعي با فرد از آن، استفاده مي‌كنند. بنابراين نقشي اساس را در تعيين باورها و رفتارها دربارة بدن فرد، باز مي‌كند. اثرات روانشناختي تصوير بدني شامل عوامل ادراكي، تحولي و فرهنگي- اجتماعي است (سارور و همكاران، 1998؛ به نقل از سارور و كررند، 2004) عوامل ادراكي شامل توانايي فرد براي برآورد دقيق اندازه، شكل و … صفات خاص فيزيكي است. عوامل تحولي نظير تعيين زمان بلوغ و مسخره كردنهاي مرتبط با ظاهر كه نقش مؤثري را بازي مي‌كنند و اثرات فرهنگي- اجتماعي بر روي تصوير بدني شامل تعامل ايده‌آلهاي فرهنگي در مورد زيبايي است (سارور وكررند43، 2006) كه در بخش نظريه قياس اجتماعي44 به تفصيل مورد آن بحث خواهد شد. به نظر مي‌رسد كه عواملي مثل ظاهر فيزيكي و عوامل روانشناختي، بر روي نگرشها د مورد ظاهر و تصوير بدني اثر مي‌گذارد. اين طور فرض مي‌شود كه اين نگرشها چند بعدي است، اگر چه دو عنصر اساسي- ظرفيت تصوير بدني45 (سرمايه‌گذاري بر روي تصوير بدني) و ارزش تصوير بدني46 (برآورد تصوير بدني)- ممكن است نقش اصلي تري را بر روي تصوير بدني به عنوان معيار مهم تصوير بدني براي عزت نفس فرد، تعريف شده و در واقع درجه‌اي را كه فرد در مورد ظاهر، راضي يا ناراضي مي‌شود، مشخص مي‌كند. افراد داراي سرمايه‌گذاري بالا بر روي تصوير بدني، افرادي هستند كه عزت نفس آنها، بيشتر از تصوير بدني آنها ناشي مي‌شود و سطوح بالايي از نارضايتي بدني را نشان مي‌دهند (سارور و كررند، 2004). در زمينه تصوير بدني بدين نكته بايد اشاره كرد كه اين موضوع به صورت بين رشته‌اي در بسياري از بيماريهاي پزشكي مطرح خواهد بود (كش و پروزينسكي47، 2002 به نقل از پروزينسكي، 2004) و نبايد آنرا ناديده گرفت، اما سه مسأله پيچيدگي تصوير بدني را بيان مي‌كند : 1- تصوير بدني تنها به ادراكي از ظاهر فيزيكي برنمي‌گردد 2- تصوير بدني اساساً امري ذهني است 3- تصوير بدني ثابت نيست. اكنون به توضيح هر يك از مسايل بالا مي‌پردازيم :
تصوير بدني تنها به ادراكي از ظاهر فيزيكي بر نمي‌گردد : آنچه كه تحقيقات نشان مي‌دهد اين است كه تصوير بدني چيزي بيش از ادراك ظاهر است. تاريخچة سازة تصوير بدني پر از نشانه‌هاي ضعف در فهم كامل يا شيواي طبيعت پيچيدة آن است. اغلب اين فرض معمول وجود دارد كه تصوير بدني صرفاً به ادراك حسي (مانند تحريف اندازه) در مورد ظاهر فيزيكي فرد، مربوط است. وقتي كه ادراك فرد از ظاهر فيزيكي به تصويري كه در ذهن فرد است بر مي‌گردد، مفهوم كامل آن، محدود مي‌شود. براي فهم عملكرد تصوير بدني، به طور كلي ما نيازمند. بررسي ادراك فرد از عملكرد بدني ، سطح كفايت و به همان اندازه، احساس بدني و تجارب ديگر مرتبط با بدن هستيم. براي مثال آيا تجربة بدن فرد به عنوان منبع اين يا پيش بيني كننده لذت و كفايت بوده يا به عنوان منبعي از ناايمني و غير پيش بيني كنندگي بوده است؟ تصوير بدني اساساً امري ذهني است : اساسي ترين قاعدة كلي عملكرد تصوير بدني اين است كه يك تجربة كاملاً ذهني است كه منعكس كنندة بسياري از متغيرهاست. اين چنين متغيرهايي مي‌تواند شامل ماهيت و درجه سرمايه گذاري بر روي تصوير بدني (دامنه‌اي كه در آن ظاهر فرد، حسي از خود را تعيين مي‌كند). آگاهي در مورد حساسيت بدني (ماهيت و درجه‌اي كه فرد به احساس بدني توجه دارد) يا انعطاف پذيري تصوير بدني در درجه‌اي كه فرد، تصوير بدني خود را به عنوان يك تصوير بدني بي عيب و نقص علي رغم گذشت سن، بيماري يا ضربه ، درك مي‌كند) به علاوه عوامل تحولي و شخصيتي باشند (كش، 2002، كروگر48، 2002؛ به نقل از پروزينسكي، 2004) اين توجيهات ذهني، مبنايي براي پيچيدگي سازه و براي بعضي از چالشهايي روبرو شده در بررسي آن است. تصوير بدني ثابت نيست : تصوير بدني صرفاً يك پديده ثابت نيست، تجارب تصوير بدني بطور آشكار، تجاربي است كه در لحظه اتفاق مي‌افتد بوسيلة متغيرهاي محيطي (زمينه‌اي و شخصي تحت تأثير قرار مي‌گيرد (كش، 2002؛ به نقل از پروزينسكي، 2004). به علاوه تجربة تصوير بدني در يك زمينة تحولي حادث مي‌شود (بن- تاوين49 و والكر50 ، 1995؛ وارني و همكاران 1995؛ به نقل از پروزينسكي، 2004).
آنچه كه مشخص است زيبايي هيچ تضميني براي يك تصوير بدني مثبت نيست و نيز عدم وجود زيبايي نمي‌تواند پيش بيني كننده مطمئني براي يك تصوير بدني منفي باشد.
جنسيت يك عامل بر جسته در تحول تصوير بدني است و لذا با توجه به تعاريف تصوير بدني و حساسيت آن در بين زنان، لزوم بحث پيرامون چگونگي تحول تصوير بدني منفي در زنان مطرح مي‌شود كه بدان مي‌پردازيم.
2-1-2-ديدگاه‌هاي نظري در مورد تصوير بدني
ارزيابي در مورد پيچيدگيهاي تصوير بدني با پرداختن به چشم اندازهاي نظري گوناگون پيشرفت نموده است. در ميان چشم اندازهاي نظري در حال حاضر، به نظريه شناختي رفتاري توجه زيادي شده است و اين تا حدودي به اين علت است كه اين نظريه روشهاي واضح و كاملي را براي سنجش و مداخله فراهم مي‌كند (كش و همكاران، 2002؛ به نقل از پروزينسكي، 2004) و چشم‌انداز نظري كلي آن در رابطه با يكپارچگي مفاهيم كليدي چون : تمايز بين طرحوارة خود ، طرحوارة تصوير بدني، سرمايه‌گذاري تصوير بدني، ناهمگوني، خود ايده آل و به همان اندازه نقش خطاهاي شناختي، افكار خودكار، عواطف تصوير بدني و رفتارهاي جبران كننده است. با اين حال، همچنين روايات زيادي از فهم تصوير بدني در ديدگاه روان تحليل گري وجود دارد كه در سال 1986 توسط اخير مطالعات پيرامون آن مورد بررسي قرار گرفت (پروزينسكي، 2004) بدين خاطر در اين قسمت ما به ارايه ديدگاه‌هاي نظري مربوط به تصوير بدني مي‌پردازيم.

2-1-2-1 ديدگاه روان تحليل گري51
تصوير بدني تصويري است كه ما از بدن ظاهريمان داريم. يك درك دروني از خود بيروني، بدن و بازنمايي‌هاي ذهني تحول آن اساس دركي از خود هستند. فرويد52 (1961 – 1923) من53 را به عنوان اولين و مقدماتي‌ترين من بدني54 شناخت. من يا خود بدني به تركيبي از تجربة رواني درك بدني، عملكرد بدني و تصوير بدني بر مي‌گردد (ليچتنبرگ55 ، 1985؛ كراگر56، 1989؛ به نقل از كش و پروزينسكي، 1990). فرويد سايق‌ها57 و رويدادهاي بدني را به عنوان اساسي براي سازماندهي تجربه مي‌شناخت و تجسم خود بدني و تجربه بدني سازي58 را در پشت ايده‌آل‌سازي شناخت‌ها قرار مي‌داد. تا جايي كه تا زمان فرويد، روان تحليلگران، بدن را با ناهشيار59 ، هم راستا مي‌دانستند (كراگر، 2002) اين اعتقاد در ميان بسياري از روان تحليلگران وجود دارد كه بعضي از بيماران كه با جهان عاطفي خودشان هماهنگ نمي‌شوند، ممكن است تجسم يكپارچه‌اي از خود بدني و خود روانشناختي60 نداشته باشد و بدنهايشان را به عنوان راوي آن چيزي قرار مي‌دهند كه لغات توانايي ابراز آن را ندارند. در واقع راوي احساساتي كه واژه‌اي براي آن نمي‌شناسند و يا احساساتي كه نمي‌توانند در ذهن هشيارشان تحمل كنند. در واقع بدن، يك رورشاخ 61 از درون است كه تخيلات، هدف و مفهوم، بوسيلة آن فرافكني62 مي‌شود (كراگر، 2002) مفهوم خودبدني اصطلاحي است مانند من بدن يك واقعيت است در حاليكه خود بدني و تصوير بدني بوسيلة آن خلق مي‌شوند و در آن زندگي مي‌كنند. فرد از طريق بدنش تجربه مي‌كند، با آن تمركز مي‌كند ولي معمولاً بر روي آن تمركز نمي‌كند چون بدن معمولاً در پس زمينه قرار دارد. اما وقتي بدن نمي‌تواند به صورت طبيعي يكپارچه شود و در پيش زمينه باقي مي‌ماند و اين باقي ماندن در پيش زمينه به صورت پرهيزگاري و بيزاري، نظير دريافت بدني يا آسيب رساني به خود ، ابراز نشانه‌هاي عملي، سرمايه‌گذاري خود شيفته‌وار63 و نشخوار مفرط64 نظير اختلال بدشكلي بدني يا تمركز روي سرد، بيماري جسمي، سن يا وزن بروز مي‌كند (كراگر، 2002)، بدن و تصوير بدني، خلقت دو سويه‌اي از بدن و معناي بدن هستند كه به صورت برون- درون فردي بارز و ساخته مي‌شوند بنابراين با هم در ارتباط هستند. بدن بوسيلة افراد مهم، توسط ارتباطات فردي تحت تأثير قرار مي‌گيرد. همة فعاليتها الزاماً بدن را شامل مي‌شود و بدن، بخش اصلي از ساختار خود65 مي‌شود كه پيش زمينه را در فعاليتها، نشانه‌هاي عملي، نشانه‌هاي روان‌تني، حافظه‌هاي بدني و بالاخره در تجسم خود بوجود مي‌آورد. هر تعاملي با ديگران با ميانجيگري بدن همراه است و حتي وقتي بطور خالص يك تبادل كلامي و احساس صورت مي‌گيرد ، تصوير بدني وارد عمل مي‌شود. فرد هميشه تجسم مي‌شود با وجود آنكه جنبه‌هاي اين تجسم ممكن است انكار شود، ناديده گرفته شود يا بالاخره به علت گسستگي66 تجسم نشود. خودي كه در جستجوي تجسم است و بدني كه مي‌خواهد در ذهن بماند، در خلال تحول ، يكپارچه مي‌شوند و ذهن و بدن در سطوح متعدد در تعامل قرار مي‌گيرند (كراگر، 2002).
– سرچشمه‌هاي تحولي تصوير بدني از ديد روان تحليلگري
فرويد معتقد بود كه اولين و مهمترين من، من بدني است. وقتي فرويد از واژة من استفاده كرد توصيه‌هاي او اين بود كه احساس يك نفر از خود كه بعداً به سمت يك خود روانشناختي تحول پيدا مي‌كند، ابتدا با يك خود بدني شروع مي‌شود و اين احساس به طور بنيادين در خلال درونداد حسي، پايه گذاري مي‌شود. يكپارچگي خود بدني، جنبة بنياديني است از تجسم خود، كه شامل تصوير بدني است (كراگر، 2002). تصوير بدني يك مرتبه تحولي از تجربه و همچنين پيشرفت مكانيزمهاي عقلاني از تصورات به سمت كلمات، انتزاعات عالي و استنباط‌هاست كه به تمام تجارب خود، نظم مي‌دهد (كراگر، 2002). هماهنگي دقيق و نزديك با ارتباطات حسي و حركتي كودك توسط مراقب، تصوير بدني كامل و هماهنگي را در كودك شكل مي‌دهد. اين تجارب ارتباطي در ابتدا در تحول تجارب بدني كه تجربة ابتدايي از وحدت ذهن و بدن را شكل مي‌دهد، بر استقرار مقدماتي تصوير بدني به عنوان ظرفي براي تكامل خود روانشناختي، دلالت دارد. ويني كات67 در سال 1965 و استولور68 و آتوود69 در سال 1992 (به نقل از كراگر، 2002) بر چگونگي هماهنگي عاطفي مراقبان در خلال تعامل ابتدايي با بدن نوزاد، تأكيد كرده‌اند زيرا آنها معتقدند كه وجود يك تعامل حسي- حركتي70 منسجم و كامل براي تكامل خود روانشناختي لازم است. بدن و تجسم ذهني تكامل يافته از آن، بنيان احساسي از خود است. از زمان فرويد با الهام از عقيده كلي او در مورد من بدني، بيشتر تحولي‌نگرها بر اين مسأله اتفاق نظر دارند كه تصوير بدني به دامنة كاملي از تجارب حركتي بر روي سطح بدن و در درون آن و عملكردهاي بدني مربوط است (ليچتنبرگ، 1978، فابر71 ، 1985؛ به نقل از كراگر، 2002). بطور كلي تصوير بدني در زمينة تحولي و روان تحليلگري، بطور كاربردي به عنوان بازنمايي‌هاي ذهني خود بدني تعريف مي‌شود. اين بازنمايي‌ها به تصويرهاي بيداري (مانند تصويري از بدن فرد در مغز) محدود نمي‌شوند بلكه شامل طرحوارة تمام دروندادهاي حسي است كه بطور دروني و بيروني برانگيخته شده يا در واقع تجاربي كه به صورت فرايندي در گسترة تحول رواني، نمايان شده است (كش و پروزينسكي، 1990).

– مراحل تحول تصوير بدني
از نوزادي به بعد، تحول بهنجار بوسيلة يك طرحوارة بدني يكپارچه تر مشخص مي‌شود كه بطور تدريجي كاملتر مي‌شود (كش و پروزينسكي، 1990) و در واقع تحويل يك تصور بدني در سه مرحله به وقوع مي‌پيوندد : 1- تجربه رواني ابتدايي از بدن 2- آگاهي ابتدايي از يك تصوير بدني 3- يكپارچگي تجربة دروني و بيروني. اين سه مرحله به مرزهاي سطح بدن و تعيين وضعيت درون تني شكل مي‌دهد. مرحلة آخر كه به منزلة يكپارچگي تصوير بدني است، ظرفي است از خود روانشناختي. نقطه‌اي كه در آن، دو چيز بر هم مي‌آميزند تا به احساس منسجمي از هويت72 ، شكل دهند (ليچتنبرگ ، 1985؛ كراگر، 1989؛ به نقل از كراگر، 2002).
1- تجربه رواني اوليه از بدن : ماهلر73 و فورر74 در سال 1968 (به نقل از كراگر، 2002) نشان دادند كه احساس اوليه از خود در خلال احساساتي از درون بدن خود، تجربه مي‌شود. اين تحريكات حسي ادراكي، نوزاد را قادر مي‌كند تا طرحوارة خود بدني را از طرفش متمايز كند. احساسات لمسي، تجربة بدني اوليه در طول هفته‌ها و ماههاي اوليه از زندگي ممكن است اولين تجربة تحولي از خود بدني باشد (كستنبرگ75 ، 1975؛ به نقل از كراگر، 2002) . دستان مادر ، مرز اولية سطح بدن را مشخص مي‌كنيد. نشانه‌هايي وجود دارد كه تجربة بدني در طول هفته‌ها و ماههاي اولية زندگي بيشتر لمسي است و فقط مقدار كمي به صورت ديداري شنيداري است (شورين76 و توزينگ77 ، 1965؛ به نقل از كراگر، 2002). آگاهي از بدن بر اساس احساسات لمسي، تجربة تحولي اوليه از تصوير بدني است. ادراك بدن ، ادراك اوليه‌اي است از خود كه بوسيلة لمس كردن مادر، بوجود مي‌آيد. طنين همدلانة مادر. با تجربة دروني نوزاد، يك آيينه گونگي78 و رابطة متقابل را در اختيار نوزاد مي‌گذارد (همان منبع). در مراحل ابتدايي تحول، اين تجارب از مادر مجزا نيستند و در هم يكپارچه مي‌شوند. صحت هماهنگي همدلانه بسيار مهم است زيرا اين مسأله پيوند آغازيني است از تجارب ذهني و بدني. اگر ما در بطور كامل و با ثبات با نوزاد هماهنگ نباشد، زير بناي يك ذهن- بدن غير يكپارچه شكل مي‌گيرد. همچنين از توانايي فرد براي تحول، جلوگيري مي‌شود.


پاسخی بگذارید