مباحثي که در اين پژوهش ارائه ميشود شامل پنج بخش است که به طور خلاصه عبارتند از:
بخش اول: تعريف نظام طبقاتي و کاستي. بيان مفاهيمي چون طبقه، کاست، نظام طبقاتي و کاستي، در اينجا آمده است. اين مفاهيم ابتدا در دايره المعارفها و لغات مربوطه شروع ميشود سپس با ديدگاههاي نظريه پردازان علوم اجتماعي ادامه مييابد و با گونهشناسي نظام طبقاتي به پايان ميرسد.
بخش دوم: نظام طبقاتي در متون ودهيي. در اين بخش نظام طبقاتي در متوني چون ريگ وده، اوپه‌نيشاد، پورانهها و قانون نامه منو بررسي ميشود. همچنين اين فصل نشان ميدهد مفهوم نظام طبقاتي در متوني که اشاره شد، نسبت به يکديگرمتمايزند.
بخش سوم: نظام طبقاتي در متون اوستايي. اين بخش در واقع نظام طبقاتي را در متون اوستايي يعني اوستاي متأخر و اوستاي متقدم در پرتو آراي مري بويس مورد بررسي قرار ميدهد. در واقع دستيابي به نظام طبقاتي اقوام هندو ايراني از جمله اهداف اين فصل است.
بخش چهارم: مقايسه نظام طبقاتي حاکم بر متون ودهيي و متون زرتشتي. نويسنده ضمن مقايسه دو نظام به بازسازي نظام طبقاتي ميان اقوام هندوايراني ميپردازد. از جمله اهداف اين فصل چگونگي شکل گيري نظام طبقاتي هندوايراني است.
بخش پنجم: نتيجهگيري. اين بخش بررسيهاي صورت گرفته در رابطه با موضوع را مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهد.
محور اصلي نوشتههاي رساله بر پايه منابع دست اول ميباشد. از منابع تحقيقاتي و مقالات نيز استفاده شده است. نويسنده بر آن بوده است تا با طرح عنوان هاي جديد و تازه اطلاعاتي که در نظر او اهميت و ارزش بيشتري دارد، از منابع مختلف گردآوري کند و در نوشتن مطالب از آنها بهره بجويد. اين رساله با توضيحاتي مقدماتي در باب نظام طبقاتي آغاز شده است. سپس به طور خاص به اين مفهوم پرداخته شده است و در آخر بازسازي نظام طبقاتي هندوايراني بيان شده است. در واقع اين نوشتار تلاش ميکند که چارچوب نظام طبقاتي هندوايراني را نشان دهد.

بخش اول: کليات

کليات
1. تعريف لغوي و اصطلاحي نظام طبقاتي و کاستي
ارايه تعريف دقيق و روشني از طبقه اجتماعي به آساني ميسر نيست. زيرا اختلاف نظر در اين باب زياد است. اما توجه محققان و دانشمندان به طبقه و کاست خود باعث بوجود آمدن تعاريف گوناگون شده است. بررسيها نشان ميدهد واژه کاست1 در دايره المعارف هندوئيسم2 به کار رفته است، به طوري که همه يک مفهوم را بيان ميکنند اما تفاسير گوناگون است. دکتر کومار و دکتر رام معتقد هستند گسترهاي که کاست در آن شکل گرفت يعني دوره ودهيي، موضوع بحث شديدي بين دانشمندان شد تا آنجا که باعث به وجود آمدن آراء گوناگوني درباره خاستگاه کاست شد.(کومار و رام،2007: 101).
درباره طبقه نيز تعاريف گوناگوني بيان شده است. در فرهنگ معين طبقه به معني درجه، مرتبه، صنف و دسته آمده است. (معين،1380: 2211).
مصاحب در دايره المعارف فارسي بيان ميکند : طبقه گروه اجتماعياي است که تعلق افرادش به آن موروثي است. در جامعههايي که نظام طبقهاي برقرار است افراد هر طبقه از لحاظ انتخاب شغل و شرکت در امور اجتماعي سخت محدودند. وضع اجتماعي فرد با طبقهاي که به هنگام ولادت بدان تعلق داشته است مشخص ميشود و نيل به طبقه برتر به ندرت امکان پذير است. با اين حال هدف نظام طبقهاي برقرار داشتن وضع موجود است.(مصاحب، 1357: 1618).
در برابر طبقه مفهومي به نام کاست قرار دارد. پژوهشگران طبقات اجتماعي را نوعي کاست ميخوانند و ميگويند مفهوم کاست نوعي طبقه اجتماعي موروثي است که تعيين کننده نقش فرد در بدو تولد است. بر نظام کاستي قوانين خاصي حاکم است. به طوري که هر فرد تنها بايد در طبقه خود بماند نه اينکه از طبقه اي به طبقه ديگر برود؛ در طبقه اجتماعي افراد بر اساس امتياز رتبه بندي ميشوند که اين امتيازات را فرهنگ و جامعه تعيين ميکند.
کاست در لغت به معناي ناب و نگهداري پاکي و خلوص گروه است و در اصطلاح:
به آن سازمان اجتماعي اطلاق ميشود که در هند بوجود آمد و مبناي آن را عقايد ديني مبتني بر برتري برهمنها تشکيل ميداد.
گروه خاصي در هند که مبناي ارثي دارند.
طبقه بسته، مبتني بر وراثت را در بر ميگيرد که با ديدي منفي به آن نگريسته مي شود. (ساروخاني، 1370: 85).
اما نکتهاي که در اکثر ترجمهها به آن برخورد ميکنيم اصل واژه کاست است. از آنجا که نظام کاستي مربوط به هند است، کاربرد آن در آنجا نشان ميدهد که واژه کاست دراصل هندي نيست بلکه از واژه پرتغالي کاستا 3گرفته شده که به معناي پاکي، نژاد و تعيين کننده اصل و نسب است. واژه هندي کاست جاتي4، در معني تولد است. از اين رو اين واژه به تولد نيکو يا اصل و نسب، اعتبار و مقام دلالت دارد.(راشل، 2007: 11). واژه کاست نيز به معني گروهي از مردم که معمولا با اصل و نسب، ازدواج و شغل شناخته ميشوند، ترجمه شده است. همچنين آمده است که اين واژه توسط سياحتگران پرتغالي در قرن 16 وارد هند شد.(دونايگر،2006: 186).
دو اصطلاح جاتي و وَرنَه هر دو به طبقه اجتماعي اشاره دارد اما تفاوت آنها در اين است که جاتي ناظر به تبار و خاندان فرد است ولي ورنه به پيشه و کارکرد اجتماعي فرد نظر دارد. هر جاتي به نوبه خود از چندين گوتره5 يعني طايفه تشکيل ميشود.(موحديان عطار، 1382: 52).اصطلاح هندويي ورنه پيرامون واژه کاست قرار دارد و به معني رنگ است که با واژه دسا 6مقايسه ميشود. همچنين اصطلاحهاي راجنيه7، وايشيه8 و شودره7تنها در پورشه سوتکه pursa-sutka ديده شده و اصطلاح برهمنهbrahmana خيلي کمرنگ در ريگ وده آمده است. اصطلاح کشتريهksatriya که شکل کهن راجينه است به ندرت در ريگ وده ديده شده است. همچنين اصطلاح برهمن که به معني روحاني البته در جايگاه شغل روحاني است تنها در برخي متون وجود دارد.(کومار و رام،2007: 106-103).
شايد بتوان گفت مفهوم طبقه در آيين هندو، به وسيله واژههاي ورنه و جاتي بيان ميشود. مراد از ورنه يا رنگ، داشتن کيفيتي است که گوهر دروني شخص را نشان ميدهد و او را از ساير طبقات به طور کيفي ممتاز ميسازد. با توجه به اين مفاهيم ابوريحان بيروني هم اشاره ميکند که هنديان طبقات خويش را “برن” يا رنگها مينامند و از حيث نسب آن(يعني طبقه) را جاتک يا مواليد مينامند. براساس اين مباني فکري ميراث اجدادي فرد نقش به سزايي در کيفيات اخلاقي و استعداد ذاتي او دارد. پس هر شخص ذاتاً داراي خصوصياتي است که او را براي انجام دادن وظيفهاي مشخص ميسازد. اين موضوع مبناي فکري کاستها بوده است.(فرهنگ ارشاد، 1365: 73).
با اندکي تامل در نظام کاستي ميتوان گفت دليل بيشترين اختلاف بين هندوها، کاست است. درباره اين اختلاف دو دليل عمده وجود دارد: دليل اول: اصطلاح کاست هندي نيست بلکه از واژه پرتغالي کاستا9 به معناي نژاد يا قبيله گرفته شده و اين با ساختار اجتماعي جامعه هند مطابق نيست. دليل دوم : کاست براي تمييز دو ساختار اجتماعي، يعني ورنه و جاتي است. ورنه به تقسيمات جامعه به چهار گروه اشاره دارد، در حالي که جاتي، به هزاران گروه که با شغل و حرفه شناخته ميشوند (جکوب،2010: 58). يعني اگر فردي در طبقه برهمن متولد شود به عنوان يک برهمن باقي ميماند و اگر فردي در طبقه شودره متولد شود به عنوان يک شودره باقي ميماند و هيچ کس نميتواند موقعيت اجتماعي خود را تغيير دهد. لذا تولد نقش مهمي در شکل گيري نوع طبقه دارد. نکته مهم درباره کاست هندويي اين است که کاست‌هاي طبقه پايين که نجس يا ناپاک نام دارند حق برخورد يا نزديک شدن به ديگر طبقات را ندارند. وظايف آنان شامل دفع آلودگي و مرگ از طبقه بالاتر است. البته انسان شناسان بيان ميکنند که در روستاهاي هند جمعيتي متشکل از اين طبقه وجود دارد که تاحدي اجازه دارند به يکي از چهار ورنه نزديک شوند. بنابراين چندين کاست در روستا بوجود آمد که هر کدام با ديگري در اصطلاحاتي که بکار ميبرند و مکان زندگي شان متفاوتند. با اين حال آنها گاهي ممکن است براي هدفهاي منطقهاي با هم يکي شوند و به عنوان يک گروه کاستي در نظر آيند. البته مرز بين جاتيهاي گوناگون از طريق قوانين ازدواج مشخص ميشود. اينگونه که معمولا بين خانوادهها به توافق ميرسيد که مرد و زن از يک جاتي يا کاست مشابه باشند، مثلا زن با جاتي بالاتر ازدواج کند. اما تعادل خاص بين کاستها به شرايطي مانند تأثير متقابل اقتصاد يا سياست بستگي دارد. بنابراين کاستها و گروههاي مختلف آن بوسيله پيوند خويشاوندي مشخص ميشوند. بنا به اعتقاد برخي نويسندگان عمدتاً بقاي ساختار جامعه هند مربوط به سياحان خارجي است که در قرن چهار ق.م نوشته شد. درمقايسه با اين گروهي ديگر از دو محقق چيني و آسيايي شوان زنگ10و آلبراني11 ياد ميکنند که ديدگاههايي درباره نظام طبقاتي ورنه دارند. آنها به شرح وظايف طبقات پرداختهاند. به اين صورت که وظيفه برهمنان حفظ دين است. کشتريهها به اداره و حکمراني ميپردازند، وايشيهها به تجارت و بالاخره شودرهها عهدهدار کشاورزي هستند. شوان زنگ خود در ميان طبقات زندگي کرد اما از ترس برخورد با جامعه هند به شرح خطرات نپرداخت. چرا که آنها از چنان مهارتي برخوردار بودند که معرف مشهورترين سنت سانسکريتي است.(کاش،2010: 133).
اشاره به اين نکته لازم است که در جوامع هندي تقسيمات کاستي قبل از دوره ودهيي وجود داشته. سپس چهار طبقه بوجود آمده که در ودهها به آن اشاره ميشود و عبارتند از: آن طبقه برهمنان (معلمان)12، کشتريه (سربازان)13، وايشيه (بازرگانان)14 و شودره (خدمتکاران)15؛ هر کدام از اين طبقات به اجزاي کوچکتري تقسيم ميشوند. (کلاسترماير،1998: 38، 39).
در جايي ديگر نيز آمده است: قانون نامه منو چهار طبقه بيان ميکند، سپس به برترين طبقه، وايشيه16 و پايينترين آن، شودره اشاره ميکند.(دراين، 1998: 23).
به عقيده هينلز واژه کاست يعني آن پايگاه اجتماعي که موروثي شخص در وقت تولد است. آنها کاست را يک مفهوم ديني نميدانند، بلکه معتقدند که کاست بستگي تنگاتنگي با دين و جامعه هندو دارد.(هينلز، :1386، 492).
همچنين هستينگ معتقد است نظام کاست، امتياز اجتماعي است که بين همه ملتها وجود دارد اما به صورت بارز بين هندوها ديده ميشود. هر فردي ميتواند از طبقه خود همسر انتخاب کند و افرادي که از اين کار امتناع کنند به گروههايي تقسيم ميشوند که خارج از گروه اجتماعي هستند و اعضا، افراد را وادار ميکنند که از ازدواج و خوردن با ساير گروهها بپرهيزند.(هستينگ،1910:320).
از نظر سعيدي مدني نظام كاست در بين نظامهاي قشربندي اجتماعي، منحصر به فرد است. اين سخن به اين معنا نيست كه نظام كاست هند، اصولاً با ديگر انواع قشربنديهاي اجتماعي قابل قياس نباشد، يا هيچ كدام از عناصر كاست در ديگر جاها يافت نشود. بلکه نظامهاي كاست در وهله اول، در اين ويژگي مشتركند كه با تقسيم كار اقتصادي ارتباط آشكاري دارند. او ميگويد: اين نكته اعم از اين كه گروههاي كاستي واقعي(جاتيها) و يا چهار ورنه سنتي را در نظر بگيريم، آشكارا به چشم مي خورد. همچنين به نظريه پردازاني اشاره ميکند که از نظر آنها كاست همان قدر به اعمال و شعاير مذهبي مربوط ميشود كه به اعمال اجتماعي وفردي. زيرا درهم تافتگي و پيچيدگي يك فرد، ريز نگاره يك اجتماع است. (سعيدي مدني، شماره5: 66-65).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

کاست گروه اجتماعي بستهاي است که درون همسري در آن معمول ميشود و افراد وابسته به کاست مشاغل، اعتقادات و همچنين آداب و مناسک ويژه دارند. هيچ کس نميتواند از يک کاست به کاست ديگر راه يابد، انسانها در يک کاست متولد ميشوند و تا پايان حيات در آن مي مانند. او همچنين بيان ميکند که دليل بوجود آمدن نظام کاستي به منظور توزيع مردم و گروهها در برخي از جوامع ماقبل صنعت است و با نظام مبتني بر طبقات اجتماعي در جامعه صنعتي مشابهت هايي اندک دارد. (عسکري،1381: 67-66).
به عقيده گيدنز نيز نظام کاستي بسيار پيچيده است و از نظر ساخت از يک ناحيه تا ناحيه ديگر فرق مي کند، چندان که در واقع به هيچ وجه يک نظام را تشکيل نميدهد، بلکه مجموعهاي از باورها و شيوههاي عمل مختلف است که کمابيش با يکديگر ارتباط دارند اما همه آنها در بعضي اصول کاملا اشتراک دارند. (گيدنز، 1389: 239).

عده اي بر اين عقيدهاند که كاست نظام اجتماعي بستهاي است كه داراي سه ويژگي اساسي است.
1) عضويت 2) ازدواج 3) شغل و حرف.
عضويت: عضويت در هر گروه به كساني تعلق دارد كه در همان گروه يا كاست خود به دنيا آمده باشند، به نوعي عضويت در هر گروه محدود است و شامل تمام انسانها نميشود.
ازدواج: اعضاء هر گروه، قانوناً مجاز نيستند با افراد گروههاي ديگر كاستها ازدواج كنند. در اين قانون مستحكم، ازدواج اعضاء با افراد خارج از گروه كاست ممنوع است.
شغل: اعضاء گروه داراي يك شغل كه به صورت يك ميراث فرهنگي از نسلي به نسل ديگر در خانوادهشان انتقال يافته ميباشند و افراد نميتوانند اين مشاغل را تغيير دهند. اين محققان ميگويند، هريك از اين گروهها نام مخصوصي دارند كه به آن نام خوانده ميشوند و برخي از اين تودههاي كوچك با يك نام مشترك با گروههاي ديگر دستهبندي ميشوند و يك نام بزرگتررا ميگيرند. همه اين گروهها در اصل خود زيرگروههايي از دستههاي بزرگتر هستند كه نامهاي مستقلي دارند. بنابراين هر كاستي داراي زير مجموعههاي خاص براي خود است، كه به گروههاي كوچكتر، واژه زيركاست و مجموعه چندين زير كاست را كاست ميگويند.(سعيدي مدني،ش 5، 67).
بايد بگوييم کاست نظامي اجتماعي است که با توجه به قوانين خاص حاکم بر آن همراه با تعصب شديد، افراد نميتوانند آزادانه زندگي کنند يا بهتر است بگوييم اختياري از خود ندارند.
2. نظام طبقاتي از ديدگاه جامعه شناسان
از جمله مباحثي که جامعه شناسان به آن پرداخته اند، طبقه و نظام طبقاتي است که با توجه به اهميت بحث، آنها را به سوي آراء گوناگون در اين زمينه سوق داده است.
گروهي از جامعه شناسان از طبقه به عنوان تعيين کننده رفتارها، احساسات، انديشه ها و نگرشهاي افراد و روابط اجتماعي آنان ياد ميکنند. براساس نظر آنها اين طبقات است که افراد را به مقولههاي اجتماعي تقسيم ميکند و اين تقسيم چنان اساسي است که روابط افراد، نوع زندگي و سرنوشت آنان نيز، تابع آن است.(اباذري،1381: 8).
برخي ديگر چون لوئيس راي کوز و برنارد روزنبرگ طبقه را اينگونه تعريف کردهاند: طبقه اصطلاح مبهمي است که در گفتگوهاي روزمره دقيق بکار نميرود و در متون کلاسيک هم چندان بکار نرفته است با اين وجود عموم مردم درک ميکنند که طبقه به موقعيت سلسله مراتبي در نظم اجتماعي و توزيع افتراقي اعتبار بر پايه اين موقعيت مربوط ميشود.(فرهنگ ارشاد،1385: 323).
آنچه در اين تعاريف به چشم ميخورد در ابتدا مبهم بودن اصطلاح طبقه است. اينکه چطور بايد اين اصطلاح را بيان کرد که به وضوح مفهوم را برساند، کاري است که همواره مورد توجه دانشمندان علوم اجتماعي است. چرا که يکي از دغدغه هاي اساسي آنان بررسي مفهوم طبقه در جامعهاي نظاممند است که افراد ، تحت يک سلسله طبقاتي زندگي ميکنند. البته بايد گفت اين تعاريف به طور خاص مفهوم طبقه را بيان ميکنند و ميتوان چنين گفت که اولاً طبقه مفهومي اجتماعي است و ثانيا هنگامي که با مفهوم جامعه ترکيب ميشود به عنوان يک نظام يا سلسله مراتب اجتماعي از آن ياد ميشود. اين كه طبقات اجتماعي در جوامع در چه برههاي از تاريخ شكل گرفته است، جامعه شناسان را به طرح آراء دوگانه اي سوق داده است؛ يك دسته از آنان جوامع را از ابتدا داراي طبقه دانسته اند و به تعبيري در ديدگاه ايشان هيچ گاه جوامع را بدون طبقه نميتوان فرض نمود. در مقابل اين نظريه، نظريه ديگري قائل به نبود طبقات در جوامع ابتدايي بوده، اختلاف پديد آمده را حاصل علل و عواملي اقتصادي يا غير اقتصادي ميداند.(سليماني،1387: 56).
هر محققي به نوبه خود ديدگاهي متفاوت نسبت به ديگري دارد. بورديو از مفهوم طبقه دو تلقي دارد: يک سرمايه و ديگر عادت واره. سرمايه و طبقه رابطه نزديکي با هم دارند. او چهار نوع سرمايه مطرح ميکند که عبارت است از: سرمايه اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و نمادين. رابطهاي که سرمايه با طبقه دارد، اين گونه است که توزيع سه سرمايه اقتصادي، اجتماعي و نمادين، تعيين کننده موقعيت طبقاتي عيني فرد در نظام اجتماعي است. به عبارتي ديگر ساخت طبقاتي، يک سلسله مراتب ساده نيست بلکه در درون هر يک از طبقات شاخه هاي گوناگوني وجود دارد که در درجه اول مربوط به ترکيب انواع سرمايه و در درجه دوم مربوط به منشا سرمايه و مدت زماني ميشود که فرد اين ترکيب را در اختيار داشته است. از طريق ترکيب انواع اين سرمايهها به وسيله گروهها روشن ميشود. طبقات بالا بيشترين ميزان سرمايه اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و نمادين را دارد. طبقه متوسط مقدار کمتري از اين انواع را در اختيار دارد و طبقه پايين کمترين مقدار اين ترکيب از منابع را مورد بهره برداري قرار ميدهد. مفهوم دوم که بورديو براي درک طبقه ضروري ميداند، عادت واره است. به نظر او عاملين اجتماعي تحت تاثير تجربيات گذشته داراي عادت وارههايي هستند که به نظام هاي بينش سليقه و قضاوت مربوط ميشود و آنها را قادر به انجام اعمال روزانه تحت تاثير دانش عملي ميسازد. يعني از طريق عادت واره ميتوانند به شرايط اجتماعي پاسخ داده و محرک هاي مرسوم عمل را مورد استفاده قرار دهند. به اين ترتيب به عقيده بورديو اين دو مفهوم رابطه نزديکي با طبقه دارند.(ممتاز،1383: 151،152،155).
بورديو ميگويد طبقه اجتماعي تاثير ژرفي بر توانايي بازي کردن فرد ميگذارد. آنهايي که در طبقات اجتماعي بالاتري جاي دارند، بهتر ميتوانند ذائقههايشان را مقبول طبع ديگران سازند و با ذايقههاي طبقات پايين تر بهتر ميتوانند مخالفت کنند. به اين ترتيب جهان آثار فرهنگي با جهان سلسله مراتبي طبقات اجتماعي ارتباط دارد و هر دو اين جهانها مبتني بر سلسله مراتب و ضمناً سازنده سلسله مراتب هستند.(منوري،1391: 5).
او نظريهاي به نام کنش را مطرح ميسازد. در واقع در اين نظريه از عادت وارهها استفاده ميکند. اينعادت واره مجموعهاي اجتماعي شده و ساختاري شده است. مجموعهاي پيکروار که ساختارهاي درون جوشي و ذاتي يک دنياي خاص يا بخشي از آن، از يک حوزه، را به تصويري ذهني يکدست بدل ميکند و به درک و دريافت از آن دنياي خاص و عمل در آن ساخت ميدهد. او ميگويد: برخلاف سنت فکر گرايي ميانديشم پس هستم، که شناخت را رابطهاي ميان فاعل شناسا و شيء مورد شناخت ميداند، براي تبيين رفتارهاي بشري بايد پذيرفت که آنها لايزال متکي به تزهاي غير تئوريک اند. تزهايي که آيندههايي را مطرح ميکنند که از آن حيث که آيندهاند، مورد نظر نيستند. تناقض نماي علوم انساني اين است که بايد دائماً به فلسفه کنشها به الگوهاي مهم از آن همچون الگوي تئوري بازي ها بدبين باشند، در عين آنکه استفاده از اين فلسفه و اين تئوري براي فهم جهان هاي اجتماعي که به بازي شبيه اند، ظاهرا چاره ناپذير است. اين درست است که اغلب رفتارهاي بشري در داخل يک فضاي بازي صورت ميگيرد ولي معنا و مفهوم سخن فوق اين نيست که رفتارهاي مذکور، آنچنان که تئوري بازيها مفروض ميگيرد، مبتني بر اصل هدف استراتژيک باشد. به عبارت ديگر عاملان اجتماعي استراتژيهايي دارند که به ندرت مبتني بر يک هدف استراتژيهاي واقعي است. به عقيده بورديو که اين نظريه را مطرح کرده است عاملان اجتماعي هنگام عمل، نظام هاي طبقه بندي کننده فوق العاده پيچيده اي دارند که هرگز به اين عنوان درست نشدهاند و فقط در اثر ممارست عملي بسيار و يک فعاليت کاري قابل ملاحظه بدست ميآيد. در اين صورت ميتوان گفت ممکن است نظامهايي بوجود آيد که با اينکه افراد نقش مهمي در آن دارند اما از وجود آنها بي خبر باشند.(بورديو،1381: 211-208).
مفهوم طبقه توسط جامعه شناسان ديگري نيز بررسي شده است. از جمله موريس گينز برگ در کتاب جامعه شناسي خود، طبقه را به عنوان مجموعهاي از افراد تعريف ميکند که بر اصل مساوات کنار يکديگر زندگي ميکنند و بنا بر اصولي از جوامع ديگر متمايز است. ماک ايور نيز طبقه را به منزله بخشي از جامعه ميداند که وجه تمايزش قبل از هر چيز فاصله اجتماعي است. ساير جامعه شناساني که اين پديده را بررسي کردهاند بر آنند که طبقات به خصوص از وحدت منافع بوجود ميآيند. کوبر و کنکل و عدهاي از جامعه شناسان ديگر طبقات اجتماعي را به منزل? گروهايي تلقي ميکنند که مقام و موقعيت مختلف دارند و اين موقعيت نيز ممکن است ناشي از وضع طبيعي باشد يا اکتسابي بر اثر ابراز لياقت و شايستگي.
بدين ترتيب يک سلسله مراتب طبقاتي بوجود ميآيد که بر طبق آن افراد و خانواده بر اصول اختلاف اعتبار، امتياز يا عدم امتياز، قدرت به طبقات مختلف تقسيم ميگردند. (کينگ، 168،370،369).
همچنين طبقه اجتماعي را ميتوان گروهي از افراد يا قشري از مردم دانست که داراي پايگاه اجتماعي مشابهي هستند و از لحاظ عواملي مانند امتيازات خانوادگي و پايگاه حرفه اي ـ آموزشي، درآمد با هم تقريبا مساوي هستند. مشخص است که اين تعريف مجموعه اي از سلسله مراتب از نظر طبقه اجتماعي در بر دارد. به عقيده محسني نظام هاي طبقات را ميتوان در طيف گستردهاي در نظر آورد که در يک سوي آن طبقات باز و در سوي ديگر طبقات بسته قرار دارند. در هندوستان طي ساليان دراز نظام قشربندي اجتماعي به گونهاي بسيار متفاوت از ساير کشورها در جريان بود که آن را نظام کاست ناميده اند. براساس اين نظام ارتقا روحي بستگي به اين داشت که شخص در موقعيت کاستي که از قبل برايش تعيين شده بود زندگي کند. بروس کوئن درکتاب درآمدي بر جامعه شناسي مينويسد: طبقه اجتماعي به بخشي از اعضاي جامعه اطلاق ميشود که از نظر ارزشهاي مشترک، فعاليتهاي اجتماعي، ميزان ثروت و متعلقات شخصي ديگر و نيز آداب معاشرت از بخشهاي ديگر جامعه تفاوت داشته باشند. (محسني، 1363: 270،250 ،259).
مايکل يانگ، جامعه شناس انگليسي از نظام طبقاتي به عنوان لياقت سالاري ياد ميکند که هر فرد بر اساس لياقت و شايستگي در جامعه ارتقا پيدا ميکند.(توسلي وفاضل،1381: 250،249).
بنابراين با توجه به اين تعاريف به نظر ميرسد طبقه از نظر اين جامعه شناسان شامل مفاهيمي چون گروه، مجموعهاي از افراد و بخشي از جامعه است که هر يک از مفاهيم نقش بسزايي در ساختار اجتماعي جوامع دارند. اما از نظر ماکس وبر طبقه يک مفهوم جامعه شناختي نيست. طبقات فقط بنيان محکمي براي عملي مشترکند که غالبا مورد استفاده قرارميگيرد. در اين مورد اصطلاح طبقه، نمودار يک واقعيت اجتماعي خواهد بود.(گورويچ و مندارس،1354: 227).
وبر براي تعيين طبقه چندين بعد را در نظر گرفت. به عقيده او طبقه بر سه عنصر قدرت، ثروت و منزلت مبتني است. شخص ممکن است برحسب يک متغيير در رتبه بالا و برحسب متغيير ديگر در رتبه پايين باشد .(بيرو، 1366: 44).
با توجه به اينکه نظام کاستي مصداقي از نظام طبقاتي است، ممکن است بعضي نظامها تغيير طبق را جايز و بعضي جايز ندانند. البته تفاوتي که بين دو نظام مطرح ميشود بيانگر اين است که در نظام کاستي تحرک اجتماعي امکان پذير نيست. قدرت در قشربندي اجتماعي وبر بيان کننده نوعي خاص از سلسله مراتب است که در ساختار اجتماعي جوامع بيان کرده است. برخي نيز در تعريف طبقه قائل به دو رويکرد هستند:
رويکردي که اساساً طبقه را شرايط مادي و وضعيت اقتصادي ميداند.
رويکردي که طبقه را منحصراً با ملاک اقتصادي نميسنجد بلکه درتعريف طبقه علاوه بر ملاک پيشين شرايط و وضعيت غير اقتصادي نظير منزلت و شأن اجتماعي و خانوادگي و جداول ارزش ها و تفاوت جهان بينيها را موثر ميداند.(سليماني، 1387: 56).
به نظر ميرسد که دو رويکرد بالا بوجود آورده دو جامعه طبقاتي باشد.
جامعهاي که سلسله مراتب طبقاتي آن بر اساس شرايط اقتصادي است.
جامعهاي که ملاک اقتصادي را در کنار ديگر ارزشها قرار ميدهد و در چنين جامعهاي سلسله مراتب طبقاتي بر اساس ملاک هاي گوناگون است.
اکثر کتابهايي که درباره جامعه شناسي نوشته شده است دست کم يک فصل يا چند صفحه را به جامعه شناس معروف مارکس اختصاص دادهاند. اما به همان ميزان مارکس مورد انتقاد همگان قرار گرفت. بنابراين کمتر کسي پيدا مي شود که آراء مارکس را نشناسد. ديدگاه مارکسيستي از طبقات اجتماعي مبتني بر شغل و وسائل توليد است. نظامي که در آن دو طبقه اجتماعي وجود دارد. محسني اين ديدگاه را رد ميکند و ميگويد: الگويي که فقط بر پايه شغل فرد باشد نميتواند کاملا واقعيت تفاوتهاي اجتماعي را توجيه کند.(محسني،1363: 263).
به عقيده او موقعيت آدمي در جريان توليد، منشا تجارب مهم زندگي اوست. اما به طور خاص تجربه تعارض اقتصادي است که اهميت دارد زيرا اعضاي طبقه اجتماعي را وا ميدارد تا به عقايد مشترک و کنشهاي مشترک دست يابند. بنابراين قصد مارکس اين است که ويژگيهاي مجموعه اقتصادي و اجتماعي را تحت نظام توليد معيني کشف کند. ساختار طبقاتي که تجلي برجسته اين مجموعه است زندگي اجتماعي را به صورت منظومههايي سامان ميبخشد که از نظام توليدي نشأت گرفتهاند. طبقه اجتماعي براي مارکس ابزاري براي تحليل دو جنبه از زندگي اجتماعي است :
عامل پويش تاريخي.
به عنوان عامل تعيين کننده هويت اجتماعي افراد و رو بناي فرهنگي جامعه. در جامعه شناسي معاصر، اهميت مفهوم طبقه اجتماعي ناشي از جنبه دوم يعني بعد اجتماعي طبقه است نه نقش تاريخي آن. پيامدهاي اجتماعي طبقه چنان نقش عظيمي ايجاد ميکند که براي جامعه شناسان قابل چشم پوشي نيست.(اباذري،1381: 9،8).
به عقيده ژرژ گورويچ و هانري مندراس، طبقه نزد مارکس مفهومي مبتني بر وحدت است. وي تمام خصايص مربوط به نابرابري را در اين مفهوم گرد ميآورد. به عقيده او افکار و انديشه ها نيز نمودي طبقاتياند و انديشههاي مسلط در يک جامعه انديشه هاي مسلط آن جامعهاند. همچنين نمودهاي قدرت دقيقا به طبقات اجتماعي وابستهاند. (گورويچ و مندراس، 1354: 274).
در اينجا بايد از دو جامعه شناس مرتون و بورديو نام برد که ديدگاهي مارکسيستي داشتند. مرتون از جمله کساني بود که در قسمت عملکرد طبقات اجتماعي از مارکس تاثير پذيرفته است با وجود اين درباره نحو? تفکر هيچ يک از نظريه پردازان کلاسيک به طور منظم نوشتهاي ارائه نداده است. پس ميتوان آراء مرتون را، البته در بخش طبقات اجتماعي، مارکسيستي دانست. او در زمينه جامعه شناسي علم، بر روابط بينابيني نهاد اجتماعي علم و ساير حوزههاي جامعه متمرکز بود؛ بخش اعظم کار او در ارتباط با برنامه جامعه شناسي علم بود که مورد حمايت بنياد ملي علم قرار گرفت. اين برنامه شامل بررسيهاي تجربي درباره نظامهاي ارزشيابي در چند رشته علمي بود. همچنين کوشيد با جريانهاي اصلي گسترش يابنده درتوسعه جامعهشناسي به توافق برسد هم از طريق گزارشهاي جامعهشناسانه خود از نظريههاي اجتماعي و هم از طريق تاکيد نظري براهميت بازشناخت دو سودايي جامعهشناسانه، که بوسيله ساختارهاي اجتماعي توليد ميشوند. اين موضوع از چنان اهميتي برخودار بود که وي را برآن داشت تا در اين زمينه کتابي با عنوان نظريه اجتماعي و ساختار اجتماعي بنويسد تا آنجا که مورد استقبال همگان قرار گرفت و چاپ مجدد آن را در پي داشت.(گروثرز،1378: 39،45).
نظريات بورديو نيز دربار? مفهوم طبقه عمدتاً ترکيبي از ديدگاه کارل مارکس و ماکس وبر است. او تحت تأثير مارکس رابطه موقعيت طبقاتي و ابزار توليد را در نظر گرفته است و از وبر تحليل گروههاي منزلتي يعني شيو? زندگي، سليقه و پايگاه را الهام ميگيرد.(ممتاز،1383: 150).
در دورهاي ديدگاه مارکسيتي درباره طبقه اجتماعي مورد انتقاد جامعه شناساني چون ژرژ گورويچ و ريمون آرون قرار گرفته است. آنها تعريف و تعيين طبقات اجتماعي را صرفاً با ضابطههاي اقتصادي مردود ميدانند و در تعيين طبقه عوامل رواني-اجتماعي را هم وارد ميکنند.(محسني،1363: 256).


پاسخی بگذارید