اين صرع علل گوناگوني دارد،ولي دو شکل عمده آن عبارتند از:
اوليهIdiopatic:در نوع اوليه هيچ دليل مشخصي وجود ندارد.
ثانويهSecondary:در نوع ثانويه وجود عفونت،ضربههاي دوران نوزادي،اختلالات پيشرونده يا متابوليک دستگاه عصبي ممکن است مشاهده گردد.
اين بيماران معمولا عقب ماندگي ذهني خفيف يا شديد دارند و حملات تشنج در آنها به صورت قطع ناگهاني هوشياري به مدت 15-5 ثانيه،خيره شدن چشمها همراه با افتادن ناگهاني و از بين رفتن توان عضلات ميباشد.از نکات مهم اين صرع مقاوم شدن بيماران به داروهاي ضد صرع و بد پاسخ دادن آنها به درمان است.
صرع بزرگ Grand mal:
يکي از شايعترين انواع صرع است که بدون پيشدرآمد اغاز ميگردد و 2 فاز مهم تونيک-کلونيک دارد.
در فاز تونيک اگر بيمار ايستاده باشد به طور ناگهاني ميافتد و هوشياري را از دست ميدهد.انقباض ماهيچهها،انحراف چشمها به بالا از ديگر علائم اين صرع است.گاهي بسته شدن ناقص طنابهاي صوتي موجب پيدايش فرياد صرعي ميشود.در مرحله تونيک تخليه شديد سمپاتيک به افزايش فشار خون و گشادي مردمکها ميانجامد.نوار مغزي اين بيماران دشارژهاي صرعي را نشان ميدهد.
در فاز کلونيک لرزش اندامها و تکانهاي شديد را داريم.تنفس بيمار تند ميشود،درون دهانش کف جمع ميشود و خرخر ميکند.ممکن است خروج ناخواسته ادرار نيز بروز نمايد.پس از پايان حمله بيمار بيحرکت و شل باقي ميماند و در اين حالت به تحريکات دردناک واکنش نشان نميدهد.
صرع تونيک-کلونيک:
صرع تونيک بين کودکان شايع تر است و فقط اندامها حالت تونيک پيدا ميکنند و بيمار هوشياري خود را از دست ميدهد و در کمتر از يک دقيقه به حالت عادي برميگردد.
صرع کلونيک بين کودکان و نوزادان شايع بوده،از ويژگيهاي تشنج تبي است،دوره اين صرع ممکن است طولاني باشد.
صرعهاي ميوکلونيک Myoclonic Seizure:
پرشهاي ميوکلونيک حرکاتي سريع و کوتاه هستند که بيشتر در ماهيچههاي خم کننده اندامها ديده ميشوند.پرشهاي ميوکلونيک ممکن است به صورت تنها يا پيش از حملات صرع گرندمال و يا به همراه صرع پتيمال بروز کند.در پي ايست قلبي پرشهاي ميوکلونيک شديد و فراگيري در همه اندامها ديده ميشود.
صرع آتونيک Atonic seizure:
يکي از انواع صرعهاي فراگير اوليه ميباشد که ممکن است با غش اشتباه شود و معمولا بين 6 ماهگي تا 7 سالگي بروز ميکند.در اين بيماري کودک مبتلا ناگهان از جلو به زمين ميخورد ولي بلافاصله بلند ميشود و نشانههاي ديگري مثل بياختياري ادرار و گاز گرفتن زبان را ندارد.
صرعهاي کانوني:
الف:صرع کانوني ساده Simple partial
ب:صرع کانوني مرکب Complex partial
در صرع کانوني ساده تخليه امواج صرعي از جاي مشخصي در مغز صورت ميگيرد و به مدت کوتاهي بدون اختلال در هوشياري بيمار سبب درک احساسهاي ويژهاي مانند احساس ترس زياد و ميل به فرار،احساس بوي نامطبوع ،سرگيجه و غيره در او ميشود.
در صرع کانوني مرکب امواج صرعي از يک نيمکره مغز (معمولا لب گيجگاهي)منشاء ميگيرند و به ساير مناطق مغز و نيمکره ديگر نيز گسترش مييابند،در اين صرع هوشياري نيز اختلال پيدا ميکند.نشانههاي جالبي که در اين نوع صرع ديده ميشود به علت گرفتاري هيپوکمپ و دستگاه ليمبيک ميباشد و به همين دليل نيز اصطلاح صرع رواني (Psychomotor seizure)يا صرع لوب گيجگاهي نيز براي آن بهکار ميرود.امروزه مشخص شده که تخليههاي تشنجي در بيماران مبتلا به صرع لوب گيجگاهي از ساختارهاي مياني دستگاه ليمبيک نظير قشر بويايي،اميگدال و هيپوکمپ آغاز ميشود.
1-1-4-پاتوفيزيولوژي صرع:
فعاليت الکتريکي سلول که اساس طبيعي يا غير طبيعي بودن نورون است،وابسته به انتقال يونهاي سديم،پتاسيم،کلر و کلسيم است.انتقال يونها نيز متاثر از غلظت داخل و خارج سلولي اين يونها در اطراف غشاء سلولي است.
جريان يونها در اطراف غشاء سلولي به وسيله پمپهاي وابسته به انرژي،کانالهاي وابسته به ولتاژ و کانالهاي وابسته به نوروترانسميتر کنترل ميشود.در مغز پستانداران سيناپسها نقش محوري در فعاليت بين نورونها دارند.کاهش 20% مکانيسم مهاري سيناپسي منتهي به فعاليت تشنجي مغز ميگردد و افزايش فعاليت تحريکي سيناپس ميتواند محور شروع تشنج باشد.
گابا(GABA) مهمترين نوروترانسميتر مهاري مغز است.رسپتور گابا جريان کلر را در اطراف غشاء کنترل کرده و سبب هايپرپلاريزاسيون غشاء و مهار سلول ميشود.
رسپتور GABA-A نيز سبب هايپرپلاريزاسيون غشاء و مهار سلول ميشود،اين رسپتور نيز سبب هايپرپلاريزاسيون سلول از طريق کانالهاي پتاسيمي ميشود.در کورتکس تعداد زيادي نورونهاي توليد کننده گابا وجود دارد که نقش مهمي در کنترل فعاليت صرعي نورونها دارند.
گلوتامات مهمترين نوروترانسميتر تحريکي در CNS است که رسپتور N-Methyl-D-Aspartat يا (NMDA) را فعال ميکند.اين رسپتور بر جريان کلسيم اثر دارد،آنتاگونيست اين رسپتور فعاليت ضد صرعي دارد.
تعدادي از داروهاي ضد تشنج بر روي کانالهاي سديمي وابسته به ولتاژ اثر ميگذارد و اختلال در اين کانالها علت بعضي از صرعهاي ارثي است.کانالهاي کلسيمي از طريق تنظيم آزادسازي نوروترانسميترها ميتوانند در ايجاد يا کنترل تشنج نقش داشته باشند (7).
1-1-5-فيزيولوژي صرع:
صرع نتيجه فعاليت بيش از حد و کنترل نشده قسمتي از CNS يا تمام آن است.وقتي که اين فعاليت غير طبيعي از آستانه بحراني معيني بالاتر رود حملات صرعي ظاهر ميشود،تا زماني که اين فعاليت در پايين اين آستانه باقي بماند،هيچ گونه حملهاي بروز نميکند.
کار طبيعي مغز اين است که تکانههاي عصبي ايجاد کند و انها را در مسيرهاي عصبي مختلف هدايت کند تا منجر به ايجاد پتانسيل عمل شود.در مغز بايد در آن واحد تکانههاي عصبي خيلي زياد و با شدتهاي متفاوت رسيدگي شوند،اين امر موقعي امکان پذير است که بين تحريک و مهار سلولهاي مغز تعادل وجود داشتهباشد.
هر گاه فعاليت زيادتري در کار باشد بايد به نحو احسن تحت کنترل در آورده شود تا کار عادي مغز مختل نگردد.هر عاملي که سوخت و ساز سلولي و تعادل پتانسيل ديواره سلول را ضعيف کند،ميتواند در مرحله دپولاريزاسيون باعث ايجاد تخليه نوروني غيرطبيعي شود.اين موضوع مثلا در تشنجاتي که علت آنها کمبود اکسيژن است صادق است.همينطور افزايش قابليت نفوذ در سيناپسها و کاهش سوخت و ساز مواد منتقل کننده عصبي(نوروترانسميترها)،کاهش يافتن فعاليت دستگاه مهار کننده و افزايش بيش از حد محرکها ميتواند به همين ترتيب عمل کند.به هنگام اثر اين عوامل فعال کننده تمام قسمتهاي مختلف مغز با شدتهاي متفاوت عکس العمل نشان ميدهند.از کورتکس،نواحي مرکزي که حساسيت و تحريک پذيري بيشتري دارد تا قشر لوب گيجگاهي همگي واکنش نشان ميدهند (10). اين کانونهاي صرعي از راههاي مختلف نواحي مغز را تحت تاثير قرار ميدهند،يک عامل مهم اين تاثير کمبود اکسيژن است،مثلا به علت کمي جريان خون در جوشگاهها،به علت جوش خوردن رگها و يا فشار ناشي از خيز در روي عروق در اطراف ضايعههاي فراگير مغزي کمبود اکسيژن بهوجود ميآيد.
تحريک پذيري نورونها بستگي زيادي به رسيد اکسيژن دارد،نرسيدن اکسيژن براي چند ثانيه ميتواند موجب تحريکپذيري کامل نورونها گردد.
برسيهاي آزمايشگاهي نشان ميدهد که تغيير شکل اکسونها و در هم پيچيده شدن دندريتها باعث افزايش قدرت تحريک پذيري نورونها ميشود،همچنين از بين رفتن زايدههاي دندريتها که وسيله ارتباط با سيناپسها هستند از عوامل مهم ديگر براي افزايش تحريکپذيري به شمار ميرود.
به هرحال براي به وجود آوردن يک کانون صرعي وجود نوزاد خيلي زياد از ياختههاي فعال و تحريکپذير لازم است.قابليت تحريکپذيري اين ياختهها در اثر تاثير متقابل بر روي يکديگر در سطح بالا نگاه داشته ميشوند.برخي اوقات پتانسيلهاي غير طبيعي و تحريکي عدهاي از اين ياختهها همزمان تخليه ميشوند و مدار مهاري را براي مدت کوتاهي ميگسلند،اگر در اين هنگام از بيمار نوار مغزي گرفته شود اين پديده به صورت اختلالهاي صرعي رسم ميشود،اما از لحاظ باليني،حمله صرعي موقعي ديده ميشود که اين تخليه نوروني منتشر شود.البته ناحيهاي که تخليه صرعي در آن صورت ميگيرد نقش مهمي در بروز حمله باليني ايفا ميکند (10).

اگر تخليه نوروني در بخش خاموش مغز محدود بماند از لحاظ باليني و ظاهري تغييري در بيمار ايجاد نميکند،حال اگر همين تخليه در مناطقي از مغز که حاوي مراکز حسي است صورت بگيرد باعث اختلال حسي ميشود،تخليه نوروني در بسياري از نقاط مغز،موجب احساسهاي غير قابل توصيف ميشود که به صورت هاله يا آورا Aura توسط بيماران گزارش داده ميشود.انتشار فعاليت صرعي توسط اکسونها و از راه انشعابات زيادي که دارند صورت ميگيرد.اين انتشار يا بمباران نورونهاي همسايه اطراف کانون از طريق راههاي رابط انجام ميشود و مناطق دورتري را فرا ميگيرد و باعث ميشود که اين مناطق هم وارد فعاليت شديدي شوند و به نوبه خود اين حالت تحريکي را به نقاط ديگر منتشر کنند،انتشار تحريکات به محيط اطراف ميتواند از راه دندريتها نيز صورت بگيرد.
علاوه بر شدت تخليه نوروني عوامل ديگري مانند نوع انتشار،محل ايجاد تحريکات و زمان تخليه نوروني در بروز حملات باليني اهميت زيادي دارند.ممکن است قسمت بزرگي از هر دو نيمکره تحت تاثير تحريکات واقع شود و باعث عمومي شدن يک حمله صرعي شوند که در اين مورد راههاي ارتباطي مابين دو نيمکره تحت تاثير تحريکات واقع ميشود و باعث عمومي شدن يک حمله صرعي ميشوند.در اين مورد اين راههاي ارتباطي نقش اصلي را دارند.
بدون يک سيستم مهار کننده متقابل هر تحريک موضعي ممکن بود ساير مناطق را در بر گيرد و يک صرع مداوم عمومي به وجود آورد.براي کنترل اعمال عمومي هم مغز بايد يک فعاليت مهار کننده داشته باشد که جلوي تحريکات اضافي را بگيرد.در واقع در مغز نورونهاي معيني مسئوليت مهار کردن تحريکات را در همان محل ايجاد شدن آنها ميگيرند.امواج آهستهاي که بعد از امواج صرعي در نوار مغزي ديده ميشوند به اين کيفيت بيوالکتريکي مهار کننده ربط داده ميشود و يونگ آنها را امواج قرمز کننده نام نهاده است (1،8).
گاه به عللي نظم دو دستگاه متقابل مهار کننده و تحريک کننده به هم ميخورد و تخليه نوروني صورت ميگيرد،اما دستگاههاي مهار کنندهاي در سطح بالاتر باعث ميشود که اين تخليه در يک محل از مغز محدود بماند و به اصطلاح حمله ناقص رخ دهد.اگر اين سد مهار کننده هم در هم شکسته شود حمله عمومي ميشود ولي حتي در اين صورت هم يک مکانيزم مهاري وارد عمل ميشود و تشنج را به صورت تشنج کلونيک در نظم معيني منقطع ميکند.يک چنين کيفيتي در حملات غياب(Absence) که هر دو نيمکره را فرا ميگيرد ديده ميشود اما دستگاههاي نوروني مهمي مثل مراکز حرکتي را شامل نميشود.در نوار مغزي گرفته شده طي اين حملات چنين به نظر ميرسد که علاوه بر امواج آهسته که نشانه ترمز موج تحريکي است يک جريان مهار کننده ديگري نيز به کار ميافتد و بر تحريکات غلبه ميکند و باعث قطع يکباره حمله ميشود.شايد بتوان گفت که حالت نيمه روشن شعور،بعد از حملات بزرگ صرع در اثر فعاليت بيش از حد اين مکانيزم مهار کننده بهوجود ميآيد.چون بعد از اين حملات در نوار مغزي فقط امواج آهسته و پر دامنه ديده ميشود.
عواملي که تحريکات سلولي را تشديد ميکند و دپولاريزاسيون ديواره سلول را بالا ميبرد عبارتند از:
کمبود اکسيژن،کمبود گلوکز خون،کمبود کلسيم خون،الکالوز،تغييرات هورموني،بالا رفتن ميزان آب در سلولهاي مغز و کمبود خواب.
عواملي که باعث وقفه حملات صرعي ميشوند عبارتند از:
1-اسيدي شدن 2-کم شدن آب بدن 3-رساندن کلسيم و برخي داروها 4- خستگي نوروني

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

خستگي نوروني احتمالا مهمترين عاملي است که به وسيله آن تحريک پذيري اضافي مغز در جريان يک حمله صرع سرانجام کاهش مييابد و موجب قطع حمله صرع ميگردد.هر گاه سيناپسهاي تحريکي به طور تکراري با فرکانس زياد تحريک شوند تعداد پتانسيلهاي عمل صادره از نورونهاي پسسيناپسي در ابتدا بسيار زياد اما به تدريج کمتر ميشود.اين موضوع موسوم به خستگي انتقال سيناپسي است.خستگي يک مشخصه فوق العاده مهم عمل سيناپسي است،زيرا هنگاميکه قسمتهايي از سيستم عصبي به ميزان بيش از حدي تحريک ميشوند خستگي موجب ميشود که تحريک پذيري اضافي خود را بعد از مدتي از دست بدهند.به اين ترتيب پيدايش خستگي يک مکانيزم حفاظتي بر ضد فعاليت بيش از حد نورونها است.
مکانيزم خستگي به طور عمده تمام شدن ذخاير ماده ميانجي در ترمينالهاي پيشسيناپسي است.چون سيناپساي تحريکي روي بسياري از نورونها ميتوانند مقدار کافي ميانجي تحريکي را براي فقط 10 هزار انتقال سيناپسي طبيعي ذخيره کنند،به طوريکه ميانجي ميتواند در ظرف چند ثانيه تا چند دقيقه تحريک سريع تمام شود(3).
5-از بين رفتن نوروترانسميترهاي تحريکي 6-تحريک نوروترانسميترهاي مهاري 7-کاهش مولکولهاي ATP و ADP که براي ادامه حيات سلول ضروري ميباشند(3).
1-1-6-مکانيسمهاي صرع زايي
حملات تشنجي ممکن است با ساز و کارهاي مختلفي ظاهر گردند که از جمله آنها ميتوان به سه مورد زير اشاره کرد:
1-از بين رفتن مکانيسمهاي مهاري به خصوص مهار سيناپسي با واسطه گابا
2-تقويت مکانيسمهاي تحريکي سيناپسي به خصوص آنهايي که در ارتباط با بخش NMD از پاسخهاي گلوتامات ميباشند.
3-تشديد خود به خودي تحريک ناگهاني نورونها که معمولا به علت افزايش جريان کلسيم وابسته به ولتاژ ميباشد.انواع مختلف صرع در انسان ممکن است با هر کدام از مکانيسمها يا ترکيبي از آنها ايجاد شود(4،84).
علت بروز صرع مختلف ميباشد و شامل صدمات نوروني،بدخيميها،عفونتها و صدمات باقي مانده از دوران جنيني،اختلال مغزي متابوليک و استعداد ژنتيک ميباشد(79). عواملي مثل افزايش فعاليت گيرندههاي گلوتامات ارژيک،حضور ياختههاي عصبي واسطه اي تحريکي،تغييرات مورفولوژيک و کوتاه شدن دندريتها ميتوانند کارايي سيناپسي تحريکي را افزايش دهند و يا عواملي همچون افزايش غلظت پتاسيم خارج سلولي،غير حساس شدن گيرندههاي GABA-Aبر اثر استفاده مکرر از آگونيستها،تضعيف رهايش گابا،آسيب پذيري ياختههاي عصبي واسطه اي مهاري ميتوانند با تقليل نقش مهار سبب القاي فعاليت صرعي شوند(86،114).
طبيعت باقي ماندن صرع پايدار به اين دليل است که تشنج طولاني باعث کاهش پيشرونده در مهار عملکرد گابا در هيپوکمپ شده و در نهايت باعث گسترش صرع پايدار ميگردد(80). گاما آمينو بوتيريک اسيد يک ميانجي عصبي مهاري اصلي در مغز است.مهار ناشي از گابا به صورت Pre senaptic ميباشد.گابا پس از آزاد شدن از انتهاي اعصاب مهاري به گيرنده مشخص باند ميشود،اين گيرندهها عبارتند از:
GABA A receptor,GABA B receptor,GABA C receptor.(80)
هر دو گيرنده گابا B وA در طناب نخاعي موش صحرايي وجود دارند.قبلا ثابت شده است که تعداد زيادي از اعصاب حسي در عقدههاي ريشه عقبي نخاع موش صحرايي در قسمت سينهاي و کمري حاوي گابا ميباشند که احتمالا دليل دخالت اين ميانجي عصبي در اعصاب حسي ميباشد(120). گيرندههاي گابا روي فيبرهاي آوران نيز جايگاه پيش سيناپسي دارند(111). نورونهاي گاباارژيک بخش زايدي از ارتباط بين نوروني را در هيپوکمپ و قشر مغز تشکيل ميدهند(84).
گيرنده نوع B وابسته به پروتئينG ميباشد،در حاليکه گيرندههاي نوع AوC کانالهاي ليگاندي يون کلر هستند که پلاريزاسيون غشاء نورون را افزايش ميدهند و مستقيما عمل مينمايند.
پيکروتوکسين و بيکوکولين آنتاگونيستهاي گيرنده گابا هستند که هر دو ميتوانند باعث ايجاد تشنج شوند(37).همچنين گيرندههاي گابا داراي نقاط اتصال با داروهايي مثل دسته بنزوديازپينها و دسته باربيتوراتها ميباشند که بنزوديازپينها از طريق افزايش بازماندن کانال کلر و باربيتوراتها به وسيله افزايش زمان باز ماندن کانال کلر عمل نموده و اثرات ضد تشنج و آرام بخش اعمال ميکنند(107).
شواهدي وجود دارد که گابا در فرآيندهاي صرعي نقش دارد.داروهايي که تون گاباارژيک را از طريق مهارکنندههاي گاباA زياد ميکنند و يا باعث بلوک يونوفورهاي کلري متصل به گيرنده گاباA ميباشند باعث القاء تشنج ميگردند(91،101). گيرنده گابا داراي يک محل تعديلي حساس به عنصر روي ميباشد.در واقع روي يک مهار غير رقابتي را بر عملکرد گيرنده گابا اعمال ميکند(95). گيرنده گاباA کانال يوني دريچهدار ليگاندي است که توسط يونهاي کلرايد عمل مدياتوري مهاري سيناپسي خود را ايفاء کرده و معمولا هايپرپلاريزاسيون نوروني در سيستم عصبي مرکزي بزرگسالان را ايجاد ميکند.کاتيونهاي دو ظرفيتي فعاليت کانالهاي يوني دريچه دار ليگاندي را که شامل مهار گيرنده گاباA است تعديل ميکنند.کاتيون روي دو ظرفيتي در سرتاسر مغز يافت ميشود و بهخصوص در نورونهاي فيبرهاي خزهاي هيپوکمپ غلظت بيشتري دارد که در تشنج و صرع نمود پيدا ميکند(60). عملکرد گاباارژيک ممکن است در بافت نئوکورتيکال انسان مصروع تغيير پيدا کند که شامل پيدايش تخليههاي خود به خودي رسپتور گابا يا امکان کاهش دادن مهار در مناطق مشخصي است.اين وقايع بيشتر در ناحيه تمپورال(گيجگاهي) بيماران مبتلا به صرع لوب گيجگاهي رخ ميدهد.در صرع لوب گيجگاهي،مهار گاباارژيک خود به خودي بر روي جسم سلولي نورونهاي هرمي هيپوکمپ افزايش ميدهد(42).
ماده سياه نقش مهمي در کنترل حملات ايفاء ميکند،اين ناحيه به شدت نسبت به گابا حساس بوده و به نظر ميرسد اين منطقه در افراد بالغ در کنترل گسترش حمله و خاتمه حمله بسيار موثر باشد.مطالعات فارماکولوژيک پيشنهاد ميکنند که اثرات کنترلي روي سيستم ماده سياه توسط گيرندههاي گابا موجود بر نورونهاي گاباارژيک ماده سياه ميانجيگري ميشود(112).
به طور کلي تصور بر آن است که گابا داراي اثر مهاري بر روي يکي از راههاي عصبي دوپامينرژيک ميباشد و تزريق آن نيز به داخل ماده سياه موجب مهار تشنجات ناشي از پيلوکارپين ميشود.برخي از محققين معتقدند که گابا ممکن است باعث تسهيل آزاد سازي دوپامين در شرايط معين آزمايشگاهي شود(113،126). آسيب نورونهاي دروني گاباارژيک در هيپوکمپ بيماران مبتلا به صرع لوب گيجگاهي مشخص ميشود(70).
سيناپسهاي تحريکي نقش مهمي را در عملکردهاي اساسي سيستم عصبي مرکزي بازي ميکنند.يک اختلال کوچک انتقال در کارايي انتقالهاي تحريکي يا در تعادل بين تحريک و مهار باعث اختلال رفتار تشنج ميگردد.تغييرات دائمي در کارايي سيناپسهاي تحريکي باعث افزايش تحريک پذيري شده که صرع ناميده ميشود(101).
اسيدهاي آمينه L-گلوتاميک اسيد و L-آسپارتيک اسيد به عنوان واسطههاي عصبي قوي تحريکي در CNS مطرح هستند.اين اسيدهاي آمينه قدرت دپلاريزاسيون سريع و تحريک نورونهاي مرکزي را دارا ميباشند(28،92).
گلوتامات مهمترين نوروترانسميتر تحريکي در مغز است که رسپتور NMDA را فعال ميکند.اين رسپتور بر جريان کلسيم اثر دارد.صرع زايي تغييرات دائمي را در مکانيسمهاي هموستاتيک کلسيم ايجاد ميکند که منتهي به افزايش مزمن سطوح پايه کلسيم و يک کاهش توانايي در برگشت به غلظت سطوح استراحتي آن متعاقب ورود کلسيم تحت اثر گلوتامات ميشود.بنابراين نورونهاي صرعي به زمان بيشتري نياز دارند تا افزايش کلسيم داخل سلولي ناشي از گلوتامات را به مقدار سطوح پايه باز گردانند(32).گيرندههاي NMDA در فرآيند صرع زايي تاکيد ميورزند.زيرا آنتاگونيستهاي NMDA از کيندلينگ پيشگيري ميکنند يا آنرا به تاخير مياندازند.افزايش تعداد اين گيرندهها در مدل کيندلينگ و در برخي از بيماران مبتلا به صرع کانوني ديده شده است(104).
اسيد کاينيگ آنالوگ ساختماني گلوتامات است که قويا اثرات تحريکي آنرا در نورونهاي مرکزي تقليد ميکند.بعلاوه باعث تشنجات ليمبيک و آسيب مغزي ناشي از تشنج در موش صحرايي ميشود که بسيار شبيه صرع مشاهده شده در انسان است(28). اين گيرندهها در پتانسيل استراحت غشاء توسط کاتيون منيزيم خارج سلولي مسدود ميشوند،در نتيجه کاهش غلظت منيزيم در مدلهاي invitro صرع باعث فعال شدن گيرندههاي NMDA شده که بر مکانيسمهاي مهاري غالب گشته و به طور خود به خودي به فعاليت صرعي ميانجامد.در کمپلکس اين گيرنده نقشي براي محل اتصال کاتيون روي در انتقال سيناپسي ثابت شده است در نورونهاي طبيعي فعال شدن گيرندههاي NMDA و يا کاهش قابل توجه در غلظت کاتيون منيزيم به توليد شليکهاي انفجاري منتهي ميشود(104،109).
1-1-7-نقش واسطههاي عصبي در صرع:
استيل کولين:
استيل کولين اولين ترکيبي بود که که از طريق فارماکولوژي به عنوان واسطه عصبي مراکز اعصاب شناخته شد و يک واسطه عصبي قوي تحريکي در مغز پستانداران ميباشد.تعدادي از مسيرهاي عصبي را حاوي استيل کولين دانستهاند که عبارتند از نورونهاي موجود در نئواسترياتوم(Neostriatum)،هسته سپتال مياني(Medial septal nucleus) و تشکيلات شبکهاي(Reticular formation).به نظر ميرسد که اکثر وروديهاي کولينرژيک به هيپوکمپ،آميگدال و قشر مغز از نورونهايي سرچشمه ميگيرد که اجسام سلولي آنها در Magnocellular nuclei قرار دارند(45).
شواهد فارماکولوژيک نشان ميدهد که افزايش ميزان استيل کولين در مجاورت گيرندههاي موسکاريني مغز ميتواند موجب ايجاد تشنج شده،افزايش محتواي استيل کولين در طول تشنج در مايع مغزي-نخاعي بيماران مبتلا به صرع گزارش شده است.تجويز استيل کولين به طور مستقيم بر روي قشر مغز پستانداران ميتواند منجر به تخليههاي صرع گونه گردد.اين اثر با آنتاگونيستهاي موسکاريني مانند آتروپين ممانعت ميشود(45،52،57). آگونيستهاي کولينرژيک همانند پيلوکارپين،مهار کنندگان کولين استراز از جمله ارگانو فسفاتها تشنج زاهاي قوي ميباشند(52،57).
آنتاگونيستهاي موسکاريني مثل آتروپين حتي قادرند در حضور ميزان افزايش يافته استيل کولين در مغز،از تشنجات ناشي از مهار کنندگان کولين استراز جلوگيري کنند و اين اثر احتمالا از طريق اشغال گيرندههاي موسکاريني اعمال ميشود(45،52،92). آگونيستهاي کولينرژيک از طريق تحريک گيرندههاي موسکاريني مغز که توسط پروتئينهايG به سيگنال اينوزيتول فسفات جفت شدهاند،باعث افزايش تحريکات نوروني ميگردند..تشنجات مداوم باعث جراحت نوروني بهخصوص در هيپوکمپ و قشر مغز و همچنين موجب افزايش در غلظت کلسيم مغز ميشود.بنابراين افزايش در فعاليت سيگنال فسفواينوزيتيد و غلظت کلسيم داخل سلولي ممکن است نقش مهمي در اين پديدهها ايفا نمايد.افزايش سن و جنس ماده نيز اثرات تحريک کولينرژيک مغزي و تشنجات را وسعت ميبخشد(126).
نوراپينفرين:
نوراپينفرين يک واسطه عصبي شناخته شده با اثرات عمدتا مهاري در مغز پستانداران است.اجسام سلولي نورونهاي آدرنرژيک در لوکوس سرولئوس(Locus Ceruleus) يا در منطقه جانبي تشکيلات شبکهاي جاي دارند(45).
مصرف نوراپينفرين در invitro بر نورونها باعث وقفه ملايم فعاليت خود به خود نورونها و هيپرپلاريزاسيون آنها ميشود.شواهد مختلف نشان ميدهد که نوراپينفرين در موشهاي صحرايي اثرات مهاري قوي بر عليه گسترش حملات تشنجي اعمال ميکند،به طوريکه تخليه نوراپينفرين در مغز قدامي باعث تسهيل گسترش حمله ميگردد(112). در مدلهاي حيواني با استفاده از ماده 6-هيدروکسي دوپامين يا ساير تخليه کنندههاي نوراپينفرين در لوکوس سرولئوس حيوان ميتوان حملات تشنجي ايجاد کرد.از طرفي کاربامازپين شليک عصبي نورونهاي نورآدرنرژيک را در لوکوس سرولئوس افزايش داده و داراي اثرات ضد صرعي ميباشد.داروهاي تخليه کننده نوراپينفرين در مغز و نيز کلونيدين(آگونيست گيرنده آدرنرژيک) اثرات ضد تشنجي آن را از بين ميبرند.آنتاگونيستهاي آدرنرژيک از قبيل فنتولامين نيز باعث کاهش آستانه تشنج ناشي از الکتروشوک ميشود(51).
گابا:
گابا يکي از اسيد آمينههاي خنثي با اثرات مهاري در مغز پستانداران ميباشد.اختلال در مکانيسمهاي مهاري،مدت طولاني است که به عنوان توجيهي براي آغاز حملات صرعي شناخته شده است.نورونهاي گاباارژيک بخش زايدي از ارتباط بين نوروني را در هيپوکمپ و قشر مغز تشکيل ميدهند(61،84).
مطالعات متعدد نشان دادهاند که داروهايي که غلظت گابا را کاهش داده و يا گيرندههاي گابا را مسدود ميکنند باعث ايجاد تشنج در گونههاي مختلف حيوانات آزمايشگاهي ميشوند،در حاليکه داروهايي ميزان گابا را افزايش داده و يا انتقال گابا را بهبود ميبخشند داراي اثرات ضد تشنجي ميباشند(58).
گابا از طريق افزايش ورود کلر به داخل سلول باعث تثبيت غشاء نورونها و کاهش فعاليت نوروني ميگردد.کمپلکس گيرنده گابا-کانال کلر علاوه بر گيرندههاي گابا شامل گيرندههايي براي بنزوديازپينها و باربيتوراتها ميباشد.تحريک اين گيرندهها توسط داروهاي ياد شده زمان باز ماندن کانالهاي کلر را افزايش ميدهد.بعضي از باربيتوراتها علاوه بر تشديد اثر گابا،تاثير مستقيم بر کانالهاي کلر داشته و اثرات گابا را تقليد مينمايند(52،92).
ماده سياه (Substantia Nigra)نقش مهمي در کنترل حملات تشنجي ايفا ميکند،اين ناحيه به شدت نسبت به گابا حساس بوده و در افراد بالغ در کنترل گسترش حمله و نيز خاتمه حمله نقش موثري دارد.
مطالعات فارماکولولوژيک پيشنهاد ميکنند که اثرات کنترلي روي سيستم ماده سياه توسط گيرندههاي گابا موجود بر نورونهاي گاباارژيک ماده سياه ميانجيگري ميشود(55). به طور کلي تصور بر آن است که گابا داراي اثر مهاري بر روي يکي از راههاي عصبي دوپامينرژيک ميباشد و تزريق آن نيز به داخل ماده سياه موجب مهار تشنجات ناشي از پيلوکارپين ميشود(113،126)
اسيدهاي آمينه تحريکي:
اسيدهاي آمينه L-گلوتاميک اسيد و L-آسپارتيک اسيد به عنوان واسطههاي عصبي قوي تحريکي در CNS مطرح هستند.اين اسيدهاي آمينه قدرت دپلاريزاسيون سريع و تحريک نورونهاي مرکزي را دارا ميباشند(28،92). مشاهدات بيوشيميايي شواهدي مبني بر اختلال متابوليسم گلوتامات و آسپارتات را در صرع ارائه ميدهند،به طوريکه افزايش در ميزان گلوتامات و آسپارتات در کانونهاي صرع زا در قشر مغز ديده شده است.افزايش حساسيت ارثي يا اکتسابي سيستم اسيدهاي آمينه تحريکي ميتواند پايهاي براي صرع کانوني باشد(84). اسيد کاينيگ آنالوگ ساختماني گلوتامات است که اثرات تحريکي آن را در نورونهاي مرکزي تقليد ميکند(28). گيرندههاي NMDA يکي از انواع گيرندههاي اسيدهاي آمينه تحريکي ميباشند که که به صورت گسترده در CNS پراکنده هستند.نقش اين گيرندهها در القاء و يا تثبيت وضعيت صرعي و نيز توسعه تخليههاي صرع گونه بسيار مهم است.افزايش تعداد اين گيرندهها در مدل کيندلينگ و در برخي از بيماران مبتلا به صرع کانوني ديده شده است(104). تزريق موضعي آگونيستهاي گيرنده NMDA قادر به ايجاد صرع کانوني ميباشد(84)،اين گيرندهها در پتانسيل استراحت غشاء توسط يون منيزيم خارج سلولي مسدود ميشوند،در نتيجه کاهش غلظت منيزيم خارج سلولي در مدلهاي invitro صرع باعث فعال شدن گيرندههاي NMDA شده که بر مکانيسمهاي مهاري غالب گشته و به ظهور خود به خودي فعاليت صرعي ميانجامد(104،109). در نورونهاي طبيعي فعال شدن گيرندههاي NMDA و يا کاهش قابل توجه در غلظت يون منيزيم به شليکهاي انفجاري منتهي ميشود.اين شليکهاي انفجاري در برابر فنيتوئين،باربيتوراتها مقاوم ميباشند،اما توسط آنتاگونيستهاي NMDA مانند Pheneyclidine مهار ميشوند(84)
سروتونين:
نورونهاي سيستم سروتونرژيک به صورت دستههاي بزرگي در پل مغزي،قسمت فوقاني بصل النخاع و نزديک به هسته رافه قرار دارند.در اکثر مناطق مغزي سروتونين داراي اثر مهاري قوي ميباشد،اين اثر با هيپرپلاريزاسيون غشاء همراه است(94).
مطالعات بسياري مبني بر افزايش سروتونين و متابوليت آن پس از مصرف داروهاي ضد تشنج انجام شده است.مشخص شده است روشهايي که سبب افزايش سروتونين ميشوند در مدلهاي حيواني صرع اثر محافظت کننده نشان ميدهند(94). اثر پيش تشنج زاي آنتاگونيستهاي سروتونين از جمله سيپرو هپتادين در مدلهاي مختلف صرع نشان داده شده است،اين احتمال وجود دارد که سروتونين آزادسازي استيل کولين را از طريق گيرندههاي واقع بر پايانههاي عصبي کولينرژيک مهار نمايد(59).
آدنوزين:
آدنوزين يکي از نوکلئوتيدهاي پوريني است که در تمامي سلولهاي زنده وجود دارد و يک تنظيم کننده عصبي با اثرات مهاري قوي ميباشد(19). اولين مطالعات در ارتباط با اثرات ضد تشنجي آدنوزين در سال 1974 انجام شد و طي آن مشخص شد که تزريق سيستميک اين ماده موجب محافظت موشها در مقابل تشنجهاي ايجاد شده ميشود.غلظتهاي افزايش يافته آدنوزين پس از فعاليت تشنجي ديده شده است و ممکن است آدنوزين آزاد شده در طول تشنج به عنوان يک ضد تشنج دروني عمل کند،به طوري که آدنوزين و آنالوگهاي آن روي تعدادي از مدلهاي صرعي اثر محافظتي نشان دادهاند.متيل گزانتينها(آنتاگونيستهاي گيرندههاي آدنوزيني)در دوزهاي بالاترقادر به ايجاد حملات کانوني ميباشند.کاربامازپين احتمالا قسمتي از اثرات ضد تشنجي خود را از طريق تاثير بر سيستم آدنوزيني و افزايش اثر مهاري آن اعمال ميکند(47،74).
دوپامين:
دوپامين يک واسطه عصبي با نقش عمدتا مهاري در مغز پستانداران ميباشد.اجسام سلولي نورونهاي دوپامينرژيک اکثرا در ماده سياه قرار گرفتهاند(22).
دوپامين ظاهرا يک اثر وقفهاي کند روي نورونهاي مراکز اعصاب اعمال ميکند و اين اثر به بهترين وجه در مورد نورونهاي حاوي دوپامين در ماده سياه مشخص شده است که با فعال کردن گيرندههاي D2 موجب بازشدن کانالهاي پتاسيم ميشود.
تحقيقات متعدد نشان دادهاند که مقادير زياد دوپامين در مغز ميتواند گونههاي مختلف حيوانات را در برابر انواع حملات تشنجي محافظت کند.از طرفي نيز کاهش غلظت دوپامين در مجاورت کانون صرع زا و نيز مايع مغزي-نخاعي افراد مبتلا به صرع گزارش شده است.در مجموع به نظر ميرسد که مقاومت حيوان در مقابل تحريکات مولد تشنج به توازن فعاليت سيستم دوپامينرژيک در مغز مرتبط است(47).
بخش دوم:PTZ
1-2-خواص فيزيکيPTZ :
پنتيلن تترازول(PTZ) يک ماده شيميايي تشنج زا ميباشد و فرمول مولکولي آن 4N10H 6C بوده.به صورت کريستالهاي ريز بوده و نقطه ذوب آن c ْ60-57 ميباشد.در آب به آساني حل ميشود ولي حلاليت آن در حلالهاي آلي بيشتر است.بسيار پايدار بوده و توسط ساير مواد تخريب نميشود(35).
1-2-1-موارد استفاده از PTZ :


پاسخی بگذارید