فرضيه ها
فرضيه هاي اصلي :
1-در مقا يسه ميزان اضطراب ،ميان ميزان اضطراب دانش آموزان دختر و پسر سوم راهنمايي كه محروم از پدر كه مادرانشان ازدواج مجدد نكرده اند ودانش آموزان دختر و پسر سوم راهنمايي كه مادرانشان بعد فوت پدر ازدواج مجدد كرده اند تفاوت وجود دارد.
2-درمقايسه ميزان اضطراب ، ميان ميزان اضطراب دانش آ موزان دختر وپسر سوم راهنمايي كه داراي هردو والدهستند و دانش آموزان دختروپسرسوم راهنمايي محروم از پدركه مادرشان ازدواج مجدد نكرده اند تفاوت وجوددارد.
3-در مقايسه ميزان اضطراب، ميان ميزان اضطراب دانش آموزان دختروپسرسوم راهنمايي كه داراي هر دووالدهستندو دانش آموزاند دختروپسرسوم راهنمايي كه مادرانشان بعد فوت پدر ازدواج مجدد كرده اند تفاوت وجود دارد.

فرضيه هاي فرعي :
1- ميانگين اضطراب كلي در دختران هر سه گروه مورد پژوهش بيشتر از پسران است
2- رابطه اكثر دانش آموزان محروم از پدر كه مادرانشان ازدواج مجدد كرده اند با ناپدري خويش نسبتا خوب است.

تعاريف واژه ها
تعاريف مفهومي :
1- اضطراب : يك احساس منتشر، بسيار ناخوشايند واغلب دلواپسي است كه با يك يا چند تا از احساسهاي جسمي همراه مي گردد مثل احساس خالي شدن سر دل، تنگي قفسه سينه، طپش قلب،تعريق، سردرد، يا ميل اجباري ناگهاني براي دفع ادرار، بي قراري و ميل براي حركت نيز از علائم شايع است (پور افكاري ، 1371 )
2- محروم از پدر : غيبت پدر در خانواده به علل هاي مختلف همچون مرگ او، طلاق، مسافرتهاي طولاني و… مي تواند فرزندان را از داشتن او محروم كند كه در اين پژوهش دليل محروميت از پدر مرگ وي مي باشد
3- ازدواج مجدد : بدنبال از دست دادن همسر، زن يا مرد همسراز دست داده ممكن است تصميم به ازدواج با فرد ديگري بگيرد .

تعريف عملياتي :
اضطراب : منظور از اضطراب در اين پژوهش عاملي است كه به وسيله آزمون اضطراب كتل سنجيده و اندازه گيري مي شود و نمره آن از 0 تا 80 مي تواند باشد.

فصل دوم

پيشينه پژوهش

نقش خانواده

انسان كيفيت و خميره انساني خويش را از خا نواده و اجتماع توسط برنامه هاي تربيتي كه از همان اوان كودكي براي او طرح ريزي مي شود ،مي گيرد(نجاتي ،1371).
تربيت فرزندان اين سازندگي تاريخ امروز وفردا براي هر كس مي تواند به صورت يك وظيفه مطرح شود.تربيت صحيح فرزند مي تواند سعادت به همراه داشته باشد و تربيت غلط پشيماني وظلا لت و اندوه به ارمغان خواهد آورد ( نجاتي ،1371)
خانواده به مفهوم اخص آن مي تواند خاستگاه اعضاي خويش باشد و پناهگاه آن قرار گيرد نهادي باشد با احكام و سلسه مراتبي كه ممكن است در نظر بعضي ها ظالمانه بنظرآيد ولي به هر حال به همگان احساس امنيت مي بخشد.

* خانواده در طي هزاران سال پايدارترين ومثمرثمرترين وسيله حفظويژگي هاي اصلي و فرهنگي مردم بوده است وعامل مهمي در انتقا ل تجربيات وويژگي هاي فرهنگي به نسل هاي بعدي مي باشد ( نجا تي ،1371).
* خانواده يكي از عوامل مؤثر واساسي در رفتار فرد مي باشد ، كودك از بدو تولدخصو صياتي را ازوالدين خود به ارث مي برد و زمينه هاي رشدش فراهم مي آيد . موقعيت مختلف خانواده ووضعيت معيشت ، افكار وباورها ،آداب و رسوم، آرمان ها وآرزوها ونحوه تربيت خانواده در چگونگي بروز رفتاركودكان تاثير زيربنايي دارد . خانواده شكل كار و چگونگي ارتباط اعضاي خانواده به نحوي است كه محيط خانواده رابراي تامين احتياجات اساسي كودكان در زمينه هاي مختلف محيا مي سازد. كودكاني كه درخانواده هاي راحت و تامين پرورش مي يا بند. رفتارشان با كودكانيكه در محيط نامنا سب پرورش مي يابند كا ملا متفاوت است (نجاتي ،1371).
* آمدن شرايط نامناسب ونابسامان در خانواده به خاطرجهل و سهل انگاري والدين در امور تربيتي زمينه را براي بسياري لغزشها انحراف هاي نسل امروزو زنان ومردانجامعه فردا. فراهم مي آورد
* ( نجاتي ،1371).
* كودك از نحوه برخورد و رفتار پدرومادرچيزهايي زيادي را فرا مي گيرد،تجربيات بسياري را در خانواده كسب مي كند و با دنياي پيرامون واجتماع خود آشنا مي شود. همچنين خانواده محيط مناسبي براي پرورش وتربيت كودك و آموزشي دوستي ،بردباري، تعامل ،مسئوليت و اعمال اخلاقي به وي باشدواين در صورتي
* است كه آرامش در خانه حكمفرما باشد در غيراين صورت بدترين ونامناسب ترينمحيط براي كودك است وكودك در آنجا به جاي يادگيري هاي مثبت، كينه ونفرت، نابكاري ونفاق را فرا مي گيرد و بنين ترتيب خانواده مي تواند در كودك سازندگي يا ويرانگري ، رفتار مناسب يا نامناسب ايجاد كند ( نجاتي ،1371).
* همانطور كه گفته شد خانواده مهمترين پناهگاه براي فرزندان ،مخصوصا نو جوانان وجوانان مي باشد،خانواده هاي آ شفته وپريشان مو جب مي شوند كه فرزندان از كانون خانواده گريزان بوده ووالدين نقطه اتكاي مناسبي براي آنان نباشند، اعتماد نسبت به والدين در اينگونه خانواده ها بسيار نازل است.والدين بايستي در خانواده محيطي را فراهم آورند كه فرزندان احساسات خود رابروز دهندوبه سمت سازندگي پيش روند،آنان رادوست بدارند وبه فرزندان خود اين امكان را بدهند كه راهي مستقلانه را براي خودشان انتخاب كنند و هرگزسعي نكنند كه الگو هاي خودرابه فرزندان تحميل نمايند بلكه بايستي آنان رابه تناسب استعداد هايشان آزاد بگذارند تا رشد كنند .(نجاتي،1371).
* در مجموع بزرگ كردن فرزندان واداره خانوادگي يكي از دشوارترين مسئوليت هايي است كه پدرومادربرعهده دارند كه بدون همكاري هردوطرف اين كار دشوارترخواهد شد. فقدان پدريامادروعدم حضور آنهادرخانواده عوارض ناگواري را دربر خواهدداشت كه بررسي اين عواقب وچاره جوئي براي آنهابسيار حائز اهميت است.

نقش پدر
پدر و مادر به عنوان اعضاي اصلي كانون خانواده،براي تربيت فرزندان وظايف مهمي بر عهده دارند كه در اين ميان نقش تربيتي پدر بسيار مهم است .هرچند تاكنون تعريف يا نمونه مشخصي از نقش پدر در خانواده ارائه نشده
است، امابا وجود اين كاستي،معيارهاي ويژه اي وجود دارند كه مي توان ساختار تربيتي رابرروي پايه هاي ان استوار كرد.
در تحقيقات متعددي كه توسط پژوهشگاران صورت گرفته نشان گر اين مطلب مهم است كانون خانواده واحد سلامتي يابيماري محصوب مي شود زماني كه در خانوادهتربيتي صحيح همراه با حامي ومشوق وارائه دهنده
الگوهاي مثبت وداراي هدف وجود داشت باشد واز پيوند هاي مستحكم عاطفي برخوردار باشد، احتمال بروز
اختلال كاهش يافته واگر خانواده اي تنش زاومشوش باشددر ان بروزبيماري و اختلال احتمال بيشتري دارد .
باتوجه به اهميت فوق العاده ايكه جوامع امروزي براي تربيت،سلامت روحي آن قائل مي باشند،شناخت عوامل
موثردرنقش تربيتي پدركه يكي ازاركان مهم واساسي خانواده محسوب مي شود،مي تواندراهگشاوجهت دهنده باشند
(نجاتي، 1371).
فرزندان نيازشديدي به كمك ومساعدت پدر خويش در امور مختلف دارند و اگراين ياري ازسوي پدرصورت نگيردوبه
صورتي منطقي ودوستانه مشكلات آنها حل نشود وراهنمايي هاي لازم صورت نگيرد به جهت احساس نيازي كه آنهابراي برطرف كردن مسائل خود دارند از محيط خانوادگي بريده وازجاي ديگر تغذيه مي كنند؛كودكان از پدران خود توقعاتي دارند انتظاردارند پدر يار وياور ونيرو دهندهآنهاباشند واين ياري درتمام ابعادبه صورتي همه جانبه انجام گيرد .
پدر بايستي درمورد آنان مراقبت هاي لازم راانجام دهد . پدرنبايستي با ايجاد وضعيتي اضطراب وخاص، موجب برو مشكلات عديده فراواني براي خانواده مخصوصاٌٌ فرزندان خود شود؛هرگام وحركت پدردرعرصهً حيات خانواده، براي فرزنان در مسير زندگي الگو وراهنما باشد اوبايد به وضعيت يك يك اعضاي خانواده رسيدگي كند وبه آنها مهربورزد
وهمه تلاش وكوشش خويش را به خاطر خدمت به خانواده اش به كار بندد(نجاتي،1371).
مشاركت پدران در خانواده تحت تاثير عوامل مختلفي است از جمله اينكه : روابط زنا شويي تاثيرعميق بر ميزان مشاركت پدران درمراقبت از فرزنداندارد . كيفيت رابطه مادري ، تعيين كنندهً اصلي مشاركت پدران و كيفيت رابطهً پدربا فرزندانش است.علاوه برعوامل خانوادگي،وجودبسياري ازمسائل غيرخانوادگي همچون روابط با بستگان و دوستان ، عوامل نها يي يا رسمي وهمچنين نگرش هاي فرهنگي ، نوع شغل پدرو….. بر مشاركت پدر در خانه تاثير مي گذارد.
همچنين پيشينهً رواني وخانوادگي خود مردان،نگرششان نسبت به نقش پدري ،انگيزه آنان براي مشاركت كردن ودانش ومهارتشان در مراقبت از فرزندان نقش ايفا مي كند( نجاتي،1371). البته مشاركت پدران در مراقبت به تنهايي اهميت ندارد، بيدرسون ورابسون دريافتند كه افزون بر مراقبت پدر ، ميزان تعاملهاي بازيگوشانه اوونوزاد نيز براي شكل گيري وابستگي بين نوزاد و پدرمهم است (نجاتي،1371) . هرچه پدردرتعاملهايش با نوزاد خود مثبت تر ،بازيگوش تروبامحبت تر باشدو نيز هرچه وقت بيشتري در كنار كودك باشد، وابستگي بين نوزاد وپدر محكمتر است .الگو هاي شناختي پدران نيز همان طور كه در نگرشهايشان درباره نوزادان ونقشهاي پدري آنها مشخص است، تعيين كننده هاي مهمي هستنند .
به نظر مي رسد خيلي زود ،حتي پيش از اينكه نوزاد وابستگي ويژه اي با پدرومادرش پيدا كند ،رابطهً پدروكودك تعا ملها ي اجتما عي ساير بزرگسالان بويژه اگر كودك پسر باشد ، تحت تاثير قرار مي دهد .
پيدرسن وهمكارانش واكنشهاي نوزادان پنج ماهه رادرقبال يك بزرگسال بيگانه ، اما مهربان مورد آزمايش قراردادند :پسران پنج ماهه اي كه تماس بيشتري باپدرانشان داشتند با بزرگسال بيگانه دوستانه تر بودند. آنهابيش از پسر بچه هايي كه پدرانشان كمتر با آنان رابطه عطوفت آميز برقرار كرده بودند با آزمايشگرارتباط صوتي-لفظي برقرار مي كردندو از بازيهاي پر جست و خيز لذت بيشتري مي بردند. باوجود اين ، دختر بچه ها چنين تاثيري رانشان نمي دادند .البته اين يافته ها بدين معنانيست كه پدران ، نوزادان دختر خود راناديده مي گيرند ،يا اينكه هيچ تاثيري روي رشد مهار تهاي اجتماعي آنها ندارند.شايد پدران، دختران خود رابه طور غير مستقيم از طريق تشويق تعامل مادر -دختر تحت تاثيرقرار مي د هند،يا شايد تاثير پدران زماني مشهود مي شود كه دخترانشان بزرگ شوند (نجاتي ،1371) .
به موازات بزرگ شدن فرزندان ،پدران ياري رساندن به آنهارا براي سازگاري با بيگانگان و موقعيتهاي بيگانه ادامه ميدهند . به نظر مي ر سد كودكاني كه با پدران خود تماس بيشتري دارند در برخورد با موقعيتهاي بيگانه اضطراب كمتري دارند . البته شواهد گرد آوري شده توسط مري ماين1 ودانا وستون2 نشان مي دهد كه روابط نوزاد با پدر ومادر، هر دوبراي فهم واكنشهاي اجتماعي كودكان مبناي بهتري به شمار مي آيد تا رابطه مادر- نوزاد ياپدر- نوزادبه تنهايي (نجاتي ،1371).
سوئس3 و همكارانش معتقدند كه كيفيت رابطه نوزاد -پدر در دوازده و هيجده ما هگي، با رفتار بعدي بچه هابا همسن وسالهاي پيش دبستاني شان مرتبط است. در اين تحقيق كه در آلمان انجام گرفت بچه هايي با وابستگي مطمئن تر نوزاد-پدر، در طول بازي واكنشهاي عاطفي و در تعا ملهايشان با كودكان ديگر تنش كمتري نشان مي دادند ودر هنگام دعوا با همكلاسيها پيش ازياري گرفتن از معلم خود ،به حل مشكلاتشان اقدام مي كر دند. البته ،مادران نيز به همان اندازه مهم بودند، ارتباط وابستگي نوزاد -مادر حتي از وابستگي نوزاد – پدر،براي سازگاري اجتماعي بچه ها تعيين كنندهً نيرومند تري است ( نجاتي ،1371) .
در بازي با والدين بچه ها مي آموزند عواطف ديگران را رعايت كنند و مها رتهاي عاطفي خود رااصلاح و تنظيم كنند.
پدران به طرز اشكار براي نوزادان خود انواع تجربه را كه رشد شناختي شا ن را افزايش ميدهد مهياميسازد ،تاثير
انان از سنين پايين شروع مي شود0
طبق نظر پيدرسن، رابينستاين ويارواين تاثير خيلي زود از پنج شش ماهگي شروع مي شود. يك راه اثبات اينكه تلاش هاي پدر براي رشد شناختي نوزاد مفيد است، مقايسه نوزاداني است كه پدرانشان با آنها زندگي مي كنندو نوزاداني كه پدرانشان غايب هستند . پيدرسن و همكارانش با استفاده از مقياسها ي رشد نوزاد بيلي چنين مقا يسه اي را به عمل آوردند ودريا فتند كه پسر بچه هايي كه پدرانشان غايب بودند،نمرات كمتري كسب كردند .( در سن پنج يا شش ماهگي مقياس هاي بيلي رفتار هاي بيلي رفتارهاي حسي حركتي نوزاد همچون دست دراز كردن به طرف يك شيً، چنگ زدن و دنبال كردن يك شيً راكه به نظر مي رسد پيش درآمد رشد هوشي بعدي آنها باشد، اندازه گيري مي كنند.) براي دختر بچه ها ، حضوريا غيبت پدر هيچ تفاوتي در اندازه گيري هاي رشد شناختي نشد( نجاتي ،1371).
ديگر نشانهً نخستين رشد شناختي ، ميزان علاقه اي است كه بچه ها به اشياِء و حوادث اطرافشان نشان مي دهند. محققان دريافته اند كه اين شكل نخستين كنجكاوي نيز با رشد هوشي آينده مرتبط است . پيدرسن وهمكارانش اسباب بازي جديد وناشناخته اي را به نوزادان دادند و مدت زماني راكه آنها صرف وارسي و بازي باآن كردند ثبت نمودند. پسر بچه هايي كه بدون پدرزندگي مي كردند كمتر از آنهايي كه با پدرانشان به سر مي بردند وقت خود را صرف بررسي اين شيءعجيب كردند. به نظر مي رسد حضور محض پدر در خانه در طول نخستين ماه هاي زند گي ،بر رشد نوزادان پسر تاثير دارد . اما صرفا حضور يا غيبت پدر نيست كه باعث تفاوت دررشد هوشي پسران مي شود، بلكه ميزان برانگيختگي پدران كه در خانه هستند براي نوزادان پسر بسيار مهم است . پسر بچه هايي كه تماس هاي مكرري با پدر شا ن دارند در اندازه گيري هاي رشد شنا ختي نمرات بالاتري مي گيرند. در موردنوزادان دختر به نظر مي رسد كه حضور يا عدم حضور پدرو همچنين ميزان درگيري اودرخانه بررشد شناختي آنان- دست كم در دوران طفوليت – تاثيري ندارد. پدران بر رشدهوشي دختران خود تاثيرمي گذارند، اما ظاهرا ٌ نه تا مراحل بعدي رشد آنان ( نجاتي ،1371).
علاوه بربررسي تاثيرپدران برروي نوزادان وكودكان، اخيرا ٌمحققان پژوهشهاي فراواني را درباره تاثيرپدران در نوجواني فرزندانشان شروع كرده اند .آنها معتقدند كه پدرومادردر مرحله نوجواني،درست همچون ساير مراحل رشد كودك نقش خاصي را ايفا مي كنند.يكي از اهداف اصلي در مر حله نوجواني، دستيابي به موازانه اي ميان صميميت، نزديكي ووابستگي ازيك سو و استقلال و فرديت از سوي ديگر است. در اينجاست كه مادران وپدران به شيوه هاي متمائزبا فرزندان خودارتباط برقرار مي كنند ، مادران براي وابستگي و نزديكي كوشش مي كنند، پدران بيشتر به جدايي وتفكيك توجه دارند . بنابر اين آنها مي توانند مكمل يكديگر باشند . پدران ممكن است به نوجوانان كمك كنند تا احساس هويت و استقلال پيدا كنند .در يك تحقيق شموئيل، شولمان وموشه كلا ين تاييد لازم براي اين نقش متمايز رابدست آوردند. آنها درتحقيق خودبا حدود هشتادنوجوان16-12ساله پي بردند كه پدران بيش ازمادران به دليل طرفداري بيشتر از استقلال مورد توجه نوجوانانشان هستند. همچنين استوارت هوسر وهمكارانش دريا فتند كه پدران خودرابيش ازمادران مشوق مها رتهاي ابراز وجودواستقلال مي بينند. اين يافته ها مربوط به يك فرهنگ نيست، بطور كلي پدران نقش مهمي در طول نوجواني بازي مي كنند و ممكن است در پديداري استقلال كودكان سهم داشته باشند( نجاتي،1371).

همچنين پدران تاثير مهمي دررشد جنسي فرزندان دارند حتي بيش ازمادران، درنتيجه اين امر، فرزندان خانوادهايي كه درآنها پدرهميشه غايب است ياتا مدت هاي طولاني ازخانه دوراست،ممكن است درنقش آموزجنسي دچار اختلال شوندمثلا روبط دختران حتي دربلوغ وبزرگسالي بامردان بيشترتحت تاثيرروابط مادرانشان است تاروابط مادرانشان

بنابراين پدر به شيوه هاي بيشماري مثلا از طريق شخصيتهايشان باقرارگرفتن درجاي الگوهاي نقشي ودرتعاملهاي
روزمره شان با فرزندان خود برفرايند نقش آموزي جنسي تاثيرمي گذارد. درمجموع نقش پدردرآينده هرچندباشداگر
بپذيريم كه در گذشته چراغ راه مطمئني براي آينده است، بيشك نقش اوتاثير گذار خواهد بود.

عوارض فقدان پدر

همانطوركه مي دانيم محروميت از محبت و عاطفه باعث مي شود كه شخصيت كودك شكل لازم رابه خود نگيردو
دچار كمبود هايي شود وبسياري از سركشيها، طغيانها ،بي بند و باريها ،فجايع ،انحرافات ،قضاوتها و خصومتها او را تهديد كند و در نهايت موجب عقب ماندگي وي در زمينه هاي گوناگون شود ، كودك بايد عملا لمس كند كه مورد محبت و پذيرش قرار گرفته است ( نجاتي ،1375).
برخي روانپزشكان بر اين عقيده اند كه كمبود محبت در دوران كودكي سبب عقده رواني در او شده و در دوران بلوغ به صورتهاي مختلف در كودكان متجلي مي گردد ،ابتلا به بيماريهاي رواني همچون اسكيزوفرني و هيستري و يا افسردگي خود نموداري از آن است (قائمي ،1366 ).
رمز پرورش موفق كودك در خانواده در ايجاد محيطي با ثبات است كه در آن محيط كودك مي تواند عشق و امنيت را احساس كرده و با او به عنوان يك فرد با ارزش رفتار شود ( ملك پور، 1373 ).
از نظر اجتماعي نيز كودكي كه در خانه محبت نديده و يا دچار كمبودهاي عاطفي است فردي ناپايدارو دچار احساس مسوليت اندك مي باشد .او حاضر نيست تعهدي در جامعه بپذيرد و آن را ايفا كند ( قائمي ،1366 ).
بدين ترتيب كودكاني كه از مراقبت منطقي و بموقع والدين به دور بوده اند درزمينه هاي مختلفت آسيب پذيرشده و ازطغيان و انحرافات متعددي درآورده اند كه دراين ميان نقش پدر وحضور او عوارض فقدان اوعلاوه بر اهميت حضور مادر حائز توجه است . يكي از علل عدم حضور پدر در خانه مسئله مرگ وي مي باشدكه هرگز نمي توان ضايعه هاي ناشي ازآن را براي زندگي كودك ناديده گرفت. مرگ پدر هميشه اثراتي غم انگيز ودردناك براي خانواده خصوصا فرزندان دارد ، اگر چه مادر فردي فداكاري ووقف خد متگزاري وپرستاري كودك باشد.اين مسئله به حدي عميق است كه كودك به سادگي آن را فراموش نمي كند وتحول عميقي در روح او پديد مي آيد كه ناشي از احساس عدم تامين ،عدم سرپرستي وحما يت است.
به اين نكته مهم بايد توجه داشت كه عكس العمل مادر، در قبال مرگ پدر خانواده غالباً تعيين كننده نوع عكس العمل كودكان دراين مورداست.، هرچند خانواده هاي سالم قادر به تحمل چنين ضربه اي هستند ، بهرحال عكس العملهاي بيمارگونه مي تواند رخ دهد، كودكان ممكن است وابستگي فزاينده اي نسبت به مادرنشان دهند، كلا مسئله مرگ يكي از والدين،زمينه اي از دو سوگرايي عاطفي يراي كودكان به وجود مي آورد،زيرا يكي ازوالدين كه وفات يافته به صورت تخيلي به عنوان موجودي كامل و عاري از نقص تحاظ مي شود، ولي آنكه باقي مي ما ند،به عنوان موجودي ناقص در نظر گرفته مي شود اما به هر حال او تنها كسي است كه كودك مي تواند با پناه بردن به او تسلي يابد ( باقري و عطاران ، 1370) .

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

البته در بررسي تاثير فقدان متغيرها يي همچون نژاد، وضعيت اجتماعي – اقتصادي، سن كودك به هنگام ازدست دادن پدر، ترتيب تولد و تعداد خواهران وبرادران ، نظر مادرواينكه وي وديگران تاچه اندازه جاي پدر رابه نحوي كودك پر مي كنند، بايد كنترل شود(نجاتي،1371).
فقدان پدر جنبه هاي مختلف رواني، رفتاري، يادگيري و….تحت تاثير قرار مي دهند. طي تحقيقاتي كه لاشيتزا كرده است: كودكاني كه در سن هفت سالگي، پدر خو يش را از دست داده اند درآگاهي نسبت به محيط وسيع اجتماعي، محدوديت قابل توجهي نشان مي دهند وممكن است بيشتربا سازمان دروني امور دل مشغول باشند تا با موقعيت ها درمقياس وسيع. به عبارت ديگر سن كودك به هنگام محروميت از پدر، متغير قابل توجهي درسبك ادراكي ويادگيري اوست( نجاتي،1371). فرزندان در خانوادها يي كه پدرغايب است در ارتباط بامدرسه وهمسالان گرفتار مسائل و مخا طرات جدي تري هستند.
آدامز وهمكارانش در طي تحقيقاتي دريافتند كه در خانواده هاي محروم ازپدر، پسران اول كم سن،دشواري هاي پرخا شگرانه بيشتري در مقا يسه با پسران اول مسن تر، نشان مي دهند.
بررسي ميكل نشان مي دهد كه مرگ هر يك از والدين، قبل از 15سالگي باافسردگي درسال هاي بعد همبستگي دارد و يا دنهي1 اظهار كرده است كه سنين بحراني در قبال فقدان والدين از10تا15سالگي است.، همچنين براون2 دو دوره بحراني در قبال فقدان والدين از 10-15سالگي است ؛ يكي از 5ا تا 9 سالگي و ديگري 10تا 14سالگي همبستگي بالايي ديده شده است ( گي و تنگ3 )(باقري و عطاران ،1370)
رايزن4 به نقل از نجاتي در پژوهشي دريافت كه فقدان يكي از ووالدينيا هر دو آنها در دوره دبيرستان در زمينه هاي هوشي،همكاري ،به دست آوردن رتبه هاي فراتر از سن خود ،امتيازات ،آموزشگاهي،شكست درسي،مراجعه براي مشاوره،گزيده شدن براي شوراي دانش آموزي و نواقص بدني اثر منفي به جاي مي گذارد (نجاتي 1371 )
مري بث شين5 در يك بررسي جامع از آثار غيبت پدران بر رشد شناختي فرزندان بر
اساس كسب نمرات آزمون ،نمرات اا
اساس كسب نمرات آزمون IQ نمرات ومعدل كلاس تفاوت هاي قابل بي پدر كشف كرد(فضائلي هاشمي،1381).مهمترين شواهدتاثيرغيبت پدران بررشد هوشي، ازپژوهش سارامك لاناهان1 وگري سندي فور2 بدست مي آيد. آنهابا استفاده ازچند نمونه ملي چنين ارزيابي كردند كه خطر ترك تحصيل دانش آموزان دبيرستاني خانواده هاي تك والدي دوبرابر خانواده هاي دووالدي است. نوبالغان خانواده هاي تك والدي به همين نحو نمراتشان درتستها پايين تر، معدل كلاسي شان كمتر، حضورشان در مدرسه ضعيفترواميدشان به تحصيلات عالي از نوبالغان خانواده هاي دووالدي كمتر بود(فضائلي هاشمي،1381)0
شاين3 باملاحظه اشكالات روش شناختي ناشي ازكنترل ناكافي به اين نتيجه رسيد كه دشواري هاي مالي، اضطراب شديدو….موجب مي شود كه كودكان محروم از پدردچاراشكالات تحصيلي شوند وازحيث همانند سازيهاي جنسي با دشواري هاي بسياري روبرو باشند. اواعتقاد داردكه توانايي مادربراي جبران فقدان پدر، كودكان را در سازگاري مؤثرياري مي كند، اما اين مسئله آسان به نظرنمي رسد(نجاتي،1371).


پاسخی بگذارید