8- هويت آذربايجاني و فاکتورهاي تاريخي
8-1- بيان موضوع
در بحث از فاکتورهاي تاريخي ، فعالان انجمن هاي غير دولتي ترک زبان در تهران ، اعتقاد بر اين دارند که در روايت تاريخ ايران و به خصوص تاريخ معاصر آن بايد تجديد نظر صورت گيرد . به عبارت ديگر تاريخ معاصر ايران ، و قضاوت آن در باب وقايعي که در آذربايجان صورت پذيرفته اند ، محصول و نوشته تاريخ نگاران درباري بوده اند که در جهت نشان دادن آن وقايع به نفع منافع درباري و از طرفي پروژه يکسان سازي فرهنگي عمل كرده اند . اعضاي اين انجمن ها ، بحث تجديد نظر تاريخي در باب تاريخ ايران و آذربايجان را در دو بخش مطرح مي سازند ؛ بخش اول اين نقد متوجه تاريخ ايران باستان مي باشد و بخش دوم آن به تاريخ معاصر ايران مي پردازد . در نقد تاريخ باستان ايران ، فعالين بر اين اعتقادند که تاريخ باستان ايران نه محصول تحقيق و نگارش مورخان بي غرض ، بلکه محصول مورخان اروپاييِ شرق شناس و از سويي مورخان داخلي نامطلع مي باشد . به عبارتي ، شرق شناسان اروپايي به جايي که تمدن هاي پيش مادي ايران نظير ماننا ، اورارتو ، قوتي ها ، لولوبي ها و … را که قبل از آريايي ها در ايران مي زيسته اند ، به عنوان بخشي از تاريخ ايران در کتاب هايشان بگنجانند ، آنها را حذف نموده و تاريخ ايران باستان را بر مبدأ حکومت هخامنشيان ( = ماد=آريايي ) قرار داده اند که عمدتاً پارس بوده اند . از نظر اين فعالين ، اين نوع تاريخ نگاري در راستاي پروژه دولت ملي سازي استعمار بوده است که در دوران پهلوي به خوبي نمود يافت . در واقع حذف تمدن هاي پيش مادي ايران به معناي حذف اقوام غير آريايي ايراني بوده که در ايران سکونت داشته و دارند .
نقد دوم اين افراد متوجه تاريخ معاصر ايران و قضاوت هاي تاريخ نگاران دوران پهلوي و حتي دوران پس از انقلاب در مورد تاريخ آذربايجان است . به عنوان مثال ، در حالي که تاريخ نگاران رسمي کشور ، تفسيري منفي از وقايع آذربايجان ، نظير دو واقعه قيام خياباني و نيز حکومت دموکرات آذربايجان ( به رهبري پيشه وري ) دارند و اين دو حادثه ، و به خصوص جريان پيشه وري را تا حدودي تجزيه طلبانه مي انگارند ، اعضاي اين انجمن ها اتهام تجزيه طلبي را در مورد اين جريان ها به شدت نفي مي کنند . از نظر اين افراد اتهام تجزيه طلبي به رهبران اين جريان ها در واقع گواهي بر ادامه روند آسيميلاسيون فرهنگي آذربايجان است . چرا که در دو جريان مذکور ( و به خصوص جريان حکومت دموکرات آذربايجان ) ، به دليل آنکه توجه زيادي به مطالبات قومي مردم آذربايجان شده بود ، لذا اين جريان ها آشکارا به مخالفت با پروژه دولت ملت سازي و يکسان سازي فرهنگي حکومت پهلوي پرداختند و لذا از نظر اين افراد ، به دليل همين مخالفت با روند آسيميلاسيون فرهنگي آذربايجان ، اين جريان ها از سوي تاريخ نگاران رسمي کشور محکوم به تجزيه طلبي مي شوند که به هيچ وجه نمي توان آنرا توجيه کرد . البته لازم به ذكر است كه نقدهاي اعضاي انجمن ها به تاريخ نگاري معاصر آذربايجان ، و از جمله تاريخنگاري ها و قضاوت هاي مربوط به دو جريان خياباني و پيشه وري در بخش فاكتورهاي سياسي مورد بحث قرار گرفت ، لذا در اين بخش ، بيشتر به نقد هاي مربوط به تاريخ باستان ايران و آذربايجان مي پردازيم . با اين توصيف ، يکي از اهداف و عملکردهاي فعالين اين انجمن ها ، بازبيني در تاريخ ايران و آذربايجان ، از طريق نشست ها و انتشار نشريات مي باشد . لازم به ذکر است که در اين انجمن ها اقبال خاصي نسبت به تاريخ نويسان خلاف جريان رسمي کشور نشان داده مي شود . مورخاني نظير ناصر پورپيرار که در مجموعه کتابهاي تاملي در بنيان تاريخ ايران خود ، نگاهي کاملاً متفاوت به تاريخ ايران داشته ، مورد توجه فعالين انجمن ها مي باشند .
8-2- روايت اعضاي انجمن ها
در بخش روايت اعضاي انجمن ها از فاكتورهاي تاريخي ، چنانكه در بيان موضوع نيز اشاره شد ، به چند موضوع عمده پرداخته خواهد . اول آنكه به بحث هاي اعضاي انجمن ها درباره شرق شناسي و تاريخ نگاري شرق شناسانه مي پردازيم . دوم تأثير اينگونه تاريخ نگاري شرق شناسانه را درباره آذربايجان و تاريخ آن بررسي مي كنيم . و در بخش آخر ، به روايت اعضاي انجمن ها از تاريخ آذربايجان و برخي مسائل و نكات تاريخي مبهم و بعضاً تحريف شده آن مي پردازيم .
8-2-1- شرق شناسي و تاريخنگاري شرق شناسانه

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

از نظر اعضاي انجمن ها مطالعات تاريخي و تاريخ نگاري شرق شناسانه از اعتبار علمي كافي برخوردار نيست . تاريخ نويسي رسمي ايران هم ، بر مبناي مطالعات شرق شناسان تدوين شده است . بنابراين بايد در تاريخ نويسي ايران ، تجديد نظر صورت گيرد . در اين كه اعضاي انجمن ها ، چگونه روايت هاي تاريخي مد نظر خود را درباره تاريخ ايران و آذربايجان مطرح مي كنند ، در ادامه توضيح داده خواهد شد ، اما در اين قسمت از بحث لازم است كه بدانيم ، به چه دلايلي دستاوردهاي شرق شناسان ، تاريخ نگاري شرق شناسانه و موضع گيري هاي شرق شناسانه در قبال مسائل قومي ، از اعتبار علمي برخوردار نيست . قبل از هرچيز بايد بدانيم كه شرق شناسي چه مفهومي دارد ؛ ادوارد سعيد در اثر معروف خود ـ يعني ” شرق شناسي ” ـ شرق شناسي را چنين تعريف مي كند : ” كسي كه به تدريس ، نوشتن و تحقيق درباره شرق مشغول است ـ حال اين شخص انسان شناس باشد يا جامعه شناس ، مورخ باشد يا زبان شناس ـ چه به طور اخص و چه به طور اعم ، يك شرق شناس است و آنچه كه او انجام مي دهد شرق شناسي است . “( احمدي : 1383 : 355 به نقل از Said:1973 :2 ) . از جمله دستاوردهاي مهم مطالعات شرق شناسان قديم ، كشف ريشه هاي تاريخي مشخص و متمايز و ميراث هاي فرهنگي و سياسي مردمي بود كه شايد خود از آنها اطلاع چنداني نداشتند . مي توان گفت كه تا حدود زيادي در نتيجه همين مطالعات بود كه ساكنان خاورميانه از نظر سياسي به ريشه هاي مشخص به اصطلاح قومي خود پي بردند ( احمدي : 1383 : 356 ) . يافته هاي تاريخي ، فرهنگي ، انسان شناسانه و زباني اين روشنفكران بين المللي ، مواد لازم را براي نخبگان فكري و سياسي بومي فرآهم ساخت تا با آن هويت هاي مشخص قومي را خلق و حركت هاي خودمختاري گرا يا جدايي طلب را سازماندهي كنند . اولين گروه هاي روشنفكر ناسيوناليست غير مذهبي ( سكولار ) در خاورميانه كه به خلق انديشه هاي ” پان ايسم ” در جوامع عمدتاً مذهبي پرداختند ، از آثار شرق شناسان غربي الهام مي گرفتند ( همان ) . به اين ترتيب در قرن نوزدهم شرق شناسي غرب از طريق مطالعه تاريخ ، زبان و فرهنگ جوامع خاورميانه طرح و رواج انديشه ناسيوناليسم قومي را در ميان آنان آغاز كرد . آثار اين شرق شناسان را بايد سنگ بناي ايجاد هويت قومي مشخص براي اين جوامع دانست ، زيرا از طريق مطالعه اين نوشته ها بود كه نخبگان تحصيل كرده قرن بيستم ، كه قبل از آن تحت تأثير انديشه هاي ناسيوناليستي محيط گفتمان سياسي بين المللي قرار گرفته بودند ، از اين مسأله آگاه شدند كه به گروهي با هويت قومي مشخص تعلق دارند ( همان : 365) . ” اولجاس سليمان ” محقق بزرگ قزاق نيز، در اين باره كه تاريخ نگاري شرق شناسانه ، به نوعي در خدمت اهداف ناسيوناليستي قرار گرفته ، چنين مي نويسد : ” هم در شرق و هم در غرب ترديد نسبت به تاريخ همانگونه كه ” پل والري ” مي گويد ، ناشي از آن است كه در قرن اخير علم تاريخ به كلي خود را رسوا ساخته است . اين علم مدت هاي مديد برده ي سياست و سرچشمه شوونيزم و ناسيوناليسم بوده است … ” ( زهتابي : 1384 : 18-17 ) . اما سئوال اين است كه كار شرق شناسان تا چه حد از اعتبار علمي برخوردار بود ؟ شرق شناسان غربي مطالعات خود را صرفاً به دليل علايق علمي انجام نمي دادند . مطالعات بسياري از آْنها غالباً با سياست روز مرتبط بود و يكي از قدرت هاي اروپايي درگير در رقابت هاي امپرياليستي در خاورميانه آن را از نظر مالي تأمين مي كرد ( احمدي : 1383 : 365 ) . به اين ترتيب شرق شناسي غرب نقش غير قابل انكاري در خلق گفتمان هاي سياسي داشت . شرق شناسان از طريق مطالعات تاريخي و زباني خود به ايجاد تاريخ ملي و هويت فرهنگي مجزا براي گروه ها دست زدند . بسياري از اين شرق شناسان تحقيقات خود را جدا از منافع استراتژيك قدرت هاي غربي انجام نمي دادند . در چنين شرايطي است كه نظريه ميشل فوكو درباره ” ارتباط ميان قدرت و دانش ” مفهوم پيدا مي كند . قدرت هاي استعماري از شرق شناسان حمايت مي كردند و از استعدادهاي علمي آنها براي شناخت بهتر جوامع تحت سلطه بهره مي گرفتند . به اين ترتيب مطالعات شرق شناسي به ابزار هاي سلطه تبديل مي شد ( همان : 371 ) . البته حميد احمدي ، در اينجا ، بيشترين تأثير شرق شناسان را بر روي تاريخ نويسي ها و ايده هاي نخبگان قومي ايراني ، نظير ترك ها ، كردها ، عرب ها و … مي داند . اما آنچه كه مسلم است ، جرياني كه از آن به عنوان ناسيوناليسم ايراني و يا شوونيسم فرهنگي فارس نيز ياد مي شود ، خود به نوعي از تأثيرات و مطالعات شرق شناسان مصون نمانده است و به عبارتي در ترويج ايده هاي آرياگرايانه اش ، به همين جريان شرق شناسي ، متكي بوده است . با نگاهي به سير رشد علم تاريخ در غرب به اين واقعيت مي رسيم كه ، تاريخ نويسي با هدف تحريك احساسات و غرور ملّي در اروپا در قرن هاي 16 و 17 ظهور نمود ولي از اواخر قرن نوزده به بعد تاريخ نويسي ناسيوناليستي اعتبار خود را از دست داد و به جاي آن تاريخ نويسي واقع گرا شايع شد . اما متأسفانه از همين هنگام تاريخنگاري ناسيوناليستي در ايران رونق يافت و رفته رفته تاريخ سازي و يا جعل تاريخ جاي تاريخ نويسي واقعي را گرفت . از ويژگي هاي اين گونه تاريخ نويسي ، دشمني با اعراب ، اسلام و تركان و بيزاري از تمام آثاري است كه اسلام در طول هزار و چهارصد سال در تاريخ و فرهنگ ايران داشته است . از ويژگي هاي ديگر ناسيوناليسم باستان گرا ، سره نويسي و حذف واژه هاي عربي از زبان فارسي است ( هيئت:a 1385 : 70 ) . به اين ترتيب روشنفكران ايراني تحت تأثير شرق شناسان حرفه اي قرار گرفتند و بعضي از آنها مانند جلال الدين ميرزاي قاجار و ميرزا آقا خان كرماني كتاب هاي تاريخ ايران مانند ” نامه خسروان ” و ” آئينه سكندري يا تاريخ باستان ” را با استفاده از آثار آنان در راستاي اهداف ناسيوناليستي و باستان گرائي به نگارش در آوردند ( همان :67 ) . مضمون تمامي دهها جلد كتابي كه در طول 70-60 سال اخير درباره تاريخ ايران باستان به رشته تحرير در آمده شبيه يكديگر و تقريباً همانند است . اساساً به همين دليل نيز هنوز تاريخ ايران باستان و به خصوص تاريخ باستان اقوام كنوني ايران ، يا اصلاً نوشته نشده و يا تحريف گشته و با واقعيت هاي تاريخي فاصله بسيار دارد . اين شيوه نادرست تاريخ نگاري در ايران ، كه در راستاي منافع امپرياليزيم جهاني و رژيم پهلوي قرار داشت ، مانع پيشرفت علم تاريخ در اين سرزمين بوده است ( زهتابي 1384 : 15 ) . از نويسندگان فرانسوي مي توان از كنت دوگوبينو و ارنست رنان نام برد كه در افكار ناسيوناليستي و نژاد پرستانه روشنفكران ايران تأثير زيادي گذاشته اند . همچنان كه انديشه هاي ولتر ، مونتسكيو ، ژان ژاك روسو ( در سده هاي 17 و 18 ) بيشترين تأثير را در افكار آخوند زاده و پيروان او داشت ( هيئت : a1385 : 68 ) . مثلاً كنت دو گوبينو سفير فرانسه در تهران بود و در تهران ” تاريخ ايرانيان ” را نوشت . او از نظريه پردازان اصلي برتري نژاد آريايي است و نژاد سفيد و شاخه آريايي را برتر از نژادهاي ديگر مي داند و علت انحطاط و سقوط تمدن ها را در مخلوط شدن آنها با نژاد پست تر مي شمارد ( همان ) . به اين ترتيب تاريخ نگاران ايراني ، متأثر شرق شناسان غربي ، مبدأ تاريخ ايران را ورود آريايي ها به ايران و حكومت ماد و هخامنشي مي دانند . جرج كامرون در صفحه 1 كتاب “ايران در سپيده دم تاريخ” ، ضمن اشاره به اين موضوع ، چنين مي نويسد :
” تاريخ هايي كه درباره ايران نوشته نوشته شده اند علي الرسم با كوروش پارسي آغاز مي شوند و عموماً با اسكندر مقدوني پايان مي گيرند . در حال حاضر اثر يگانه اي كه به گونه اي جامع به تاريخ فلات ايران پيش از استيلاي كوروش بر اين سرزمين بپردازد در دست نيست . اين امر بسيار مايه تأسف است . ” ( زهتابي : مقدمه مترجم : 1384 : 8 ).
عبدالحسين زرين كوب نيز در اين خصوص چنين نوشته است :
” تاريخ ايران نه از عهد كوروش و حتي ديااكو آغاز مي شود و نه حتي از عهد ورود آرياها به فلات ايران و يا دوران جدايي ايرانيها از هنديها . گذشته از تاريخ خود آرياهاي ايران ، تاريخ اقوام و نژادهايي هم كه قبل از مهاجرت آرياها در اين سرزمين فلات گونه مي زيسته اند امروز از پرتو كلنگ معجزه گر باستان شناسان مكشوف است … آنچه در سيلك و حسنلو [ در آذربايجان ] نيز بدست آمده است ادامه اين تمدنهاي بدوي و كهنسال را در زمانهاي قبل از ورود آرياها نشان مي دهد . “( زهتابي : مقدمه مترجم : 1384 : 8 به نقل از زرين كوب :1345 : 170 ) .
به اين ترتيب ، آنچه كه در ادامه و در نقد تاريخ باستان ايران ، از زبان اعضاي انجمن ها و منابع استنادي آنها مطرح خواهد شد ، مؤيد اين نظر است . البته ، در اين نيز جاي هيچ شكي نيست كه ناسيوناليسم هاي خاورميانه اي ، نظير ناسيوناليسم ترك ( پان تركيسم ) ، ناسيوناليسم عرب ، بلوچ و … نيز به نوعي متأثر از ايده هاي شرق شناسانه بوده اند .
8-2-2- نقد تاريخ نگاري ايران باستان
اعضاي انجمن ها براي نقد تاريخ نگاري باستان ايران ، معمولاً به نوشته هاي تاريخي افرادي چون پورپيرار ، زهتابي و… استناد مي كردند . پور پيرار در مجموعه كتابهايي ، به نقد تاريخ باستان از دوران هخامنشيان به بعد پرداخته و معتقد است كه تاريخ نگاران شرق شناس به عَمد تاريخ ايرانِ قبل از هخامنشيان را ناديده گرفته اند . وي در جايي مي نويسد :
” آنچه موجب شگفتي بسيار هر مورخ بي غرضي است ، بي اعتنايي مطلق و عمدي خاور شناسان به حضور ديرينه اقوام متعدد در اين سرزمين است كه پيش از حضور هخامنشيان ، لااقل دو هزاره استقرار و پيشرفت را تجربه كرده بودند . ايران شناسان و محققان بنيان تاريخ ايران ، كه مي كوشند تولد امپراطوري هخامنشي را با آغاز تاريخ ايران همزمان بدانند ، به عَمد نديده مي گيرند كه يك سلسله اقوام ايراني ، كه دست آورد همراه آنها به خوبي از ديرينگي توقف و رشد آنان در اين سرزمين حكايت مي كند ، در سنگ نگاره ي بار عام تخت جمشيد ، به صورت ملل مغلوب ، منتظر بار يافتن به حضور داريوش اند ، كه از تسلط قبيله ي تازه وارد او بر سرزمين و اقوام ايراني ، فقط 15 سال مي گذرد . آنها اين نكته اصلي را نديده مي گيرند كه تمام دست ساخته هايي كه به نام هخامنشيان معرفي مي شود ، از جمله تخت جمشيد ، نمايشي از گسترش فرهنگ ، صنعت ، هر و انديشه ي متفكران و صنعتگران ايراني ، پيش از هخامنشيان است . ” ( پور پيرار : 1381 : 61 )
در جاي ديگر پورپيرار چنين مي نويسد :
” باستان شناسي جهاني مصرانه مي كوشد كه تمدن ايران كهن پيش از هخامنشي ، همچنان در لايه هاي خاك باقي بماند و در حد داستان هاي شاهنامه متوقف باشد . يافته هاي خيره كننده ، در گوشه هاي مختلف اين سرزمين ، هرگز موجب گستردگي جستجو نشده ، بل به عكس اين يافته ها خود دليلي بر توقف هر چه سريعتر اين كاوش ها بوده است . ” ( همان : 35 )

و يا
” در عين حال معتبر ترين خاور شناسان پرآوازه جهان … كوشيده اند ، تا فرهنگ ملي ما را به يك سلسله باورهاي بي اساس آلوده كنند و هويت واقعي ايران و ايراني را تا حد تصاوير سر ستون هاي تخت جمشيد ، نقش هاي قالي و دانه هاي پسته به سقوط بكشانند . اين كوشش هدفمند خاورشناسان ، ايران كهن را به عمد فراموش مي كند و در پرتو پر قدرت نورافكن هاي كه بر امپراطوري هخامنشي تابانده اند ، قرار مي دهد . آنها قريب 150 سال است به سود مقاصد سياسي معاصر از هيچ شيوه اي براي انتقال تاريخ ايران به مبدأ ” پر افتخار ” هخامنشيان ، روي نگردانده اند . ” ( همان : 47 )
اين در حالي است كه برآورندگان تمدن هاي كهن جغرافياي ايران و بين النهرين ، تا پيش از ورود آريائيان به اين نواحي اساساً عبارت از دو گروه قومي سامي و آسيانيك ( التصاقي زبان ) بوده اند و با ناديده گرفتن آنان ، در واقع تاريخ ديرين تركان ايران ، نيز ، ناديده گرفته مي شود (زهتابي : مقدمه مترجم : 1384 : 9) پور پيرار در بخش ديگري از نوشته هاي خود ، بر پارسي ناميدن هخامنشيان نيز ايراد مي گيرد و معتقد است كه نظريه پارسي بودن هخامنشيان نيز ابداعي شرق شناسانه بوده است . به نظر او ” گرچه واژه ” پارس ” به عنوان نامي براي اقليم و يا قوم و قبيله ايراني ، در تاريخ و جغرافياي پيش از هخامنشيان و پيش از داريوش ناشناس است ، اما با برداشت امروز بزرگ ترين اشتباه و سهل انگاري ، پارسي و ايراني معرفي كردن هخامنشيان است ، زيرا داريوش در سنگ نبشته بيستون از تسلط بر پارسي ها سخن مي گويد و هيئت پارسي ، هم در نگاره ي درگاه جنوبي تالار صد ستون و هم در نگاره آرامگاه نقش رستم ، چون ساير ملل مغلوب ، تخت خشايارشا و داريوش را بر شانه هاي حمل مي كنند و داريوش اين همه پارسي ها اشاره دارد ؛
” زماني كه من در بابل بودم ، اين ايالات از من برگشتند : پارس ، خوزستان ، ماد ، آسور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سكاييد ” ، ” داريوش مي گويد : كسي از پارس و ماد يا از خاندان ما پيدا نشد كه اين پادشاهي را از گئوماتاي مغ بازستاند ” . ( داريوش ، كتيبه بيستون ) (پورپيرار : 1381 : 43 ) .
با اين اشارات كتيبه بيستون ، شكي نمي ماند كه داريوش به پارس و حتي انشان ، كه به گفته ي گل نبشته ي كوروش در بابل ، سرزمين اجدادي اوست ، به چشم يكي از ايالات مفتوحه و نه سرزمين خويش ، مي نگرد …( همان ) . پورپيرار ضمن نقد سلسله هخامنشيان ، و با منطق خاص خود ، اين سلسله را جنگ طلب و به نوعي مخرب توصيف مي كند؛
” … بي ترديد در صورتي كه مدنيت بين النهرين باستان ، كه فرهنگ و تمدن جهان به آنها مديون است ، به وسيله هخامنشيان برچيده نمي شد ، اين تمدن كه 5000 سال پيش قوانين اجتماعي را مدون كرده بود ، بي شك در رشد بعدي خود ، فلسفه ، حكمت و علوم را نيز پايه مي ريخت و خرد بشري به مبناي غرب منتقل نمي شد . “( همان : 44 ) .
حتي وي معتقد است كه هر دو سلسله هخامنشيان و ساسانيان ، به آن اندازه با مردم ايران بيگانه بوده اند كه در هنگام فروپاشي شان بدست اسكندر و از طرفي مسلمانان ، مردم ايران ، مقاوت چنداني نشان ندادند ؛ چيزي كه پس ورود آيين الهي اسلام ، در ايران تكرار نمي شود ؛
” بيگانگي در بين ملل مغلوب ايران كهن و امپراطوري هاي مسلط ، تا بدان حد بوده است كه اقوام ايراني ، در تمام اين دوران دراز ، حتي به تقابل و تدافع ملي در برابر مهاجمين برنخواسته اند و كار دفاع [از] سرزمين غضب شده به مركز حكومت مهاجمين محول بوده است . اين پديده اي است كه در تاريخ پس از اسلام تكرار نمي شود . مغولان عليرغم اعمال حداكثر خشونت و خون ريزي ، در سراسر مسير خود ، بارها با مقاومت ملي ، مردمي و حتي فردي روبرو بوده اند ، اما اسكندر با سپاهي اندك ، سراسر امپراطوري پرهياهوي هخامنشي را ، بدون مواجهه با مقاومت ملي ، پيش از سقوط مركز امپراطوري ، در نوشت و پايتخت هخامنشيان را به آتش كشيد… جاي تأمل بسيار است كه مقاومت ها ي ملي در برابر اسكندر ، پس از سقوط تخت جمشيد آغاز مي شود . گويي تا قبل از آن ، اقوام ساكن ايران ، اسكندر را دشمن نمي شناخته اند ! … و همچنين است تسلط اعراب كه با نيرو و توان و تجربه ناچيز نظامي ، امپراطوري عظيم ساسانيان را ، باز هم بدون برخورد با مقاومت ملي در نورديدند ( همان : 46 ) …تنها پس از اسلام و با فروپاشي نظام سلسله هاي بيگانه است كه ملل ساكت شده و مغلوب ايران كهن ، بار ديگر جان مي گيرند ؛ در كمتر از سه سده ، در عرصه هاي گوناگون سياست ، ادب ، اقتصاد ، علوم و هنر نام آوراني به فرهنگ جهان عرضه مي كنند ؛ سرداران بزرگ در ميان اقوام ايراني ، كه ريشه در تاريخ پيش از هخامنشيان داشته اند ، برمي خيزند ؛ هستي ملي به جوشش در مي آيد و بدين سان بر تمدن ايران كهن و تمدن پس از اسلام پل زده مي شود و حماسه ملي ، اين بار براي پالايش رسوبات غير ايراني پس از هخامنشيان ، رسوبات غير ايراني عرب ، رسوبات غير ايراني ترك و مغول و بالاخره رسوبات غير ايراني استعمار و امپرياليسم ، به اوج مي رسد .” (همان : 47 ).
البته ، در اين كه تا چه حد تحليل هاي پورپيرار مي تواند از سنديت علمي برخوردار باشد ، جاي بحث و نقد وجود دارد . انتقاداتي زيادي از سوي مورخان ايران به نوشته هاي پورپيرار وارد شده است ، اما آنچه كه در اينجا اهميت دارد اين است كه ، نوشته هاي كساني چون پورپيرار ، تاريخ نگاري رسمي اي را به چالش مي كشند كه برپايه آن تاريخ نگاري ، نزديك به يك قرن ، سياست هاي يكسان سازي قومي و نابودي زبانهاي محلي به بها و بهانه بازگشت به دوران طلائي ايران باستان ، يعني عصر هخامنشي و ساساني ، و رسيدن به شكوه ملي و افسانه اي آن دوران ، توسط پهلوي ها اعمال گرديده است ؛ دريغ از آنكه نخبگان ناسيوناليست ايران گرا نيز ، درست به همان راهي رفته اند كه ناسيوناليست هاي قومگراي ديگر و آن در واقع ابداع و ساختن تاريخي شرق شناسانه و اساطيري براي طي نمودن پروسه دولت ـ ملت سازي است . به عنوان مثال پيرنيا يكي مورخين معروف ايران باستان است كه بسياري از كتب و نوشته هاي مربوط به ايران باستان ، از اين كتاب به عنوان كتاب مرجع استفاده نموده اند ؛ پورپيرار با نقل قسمتي از نوشته هاي پيرنيا در باب مهاجرت آريايي ها به ايران ، نكات جالبي از اين نوشته پيرنيا را روشن مي سازد . پيرنيا در صفحه 157 كتاب ايران باستان خود درباره مهاجرت آريايي ها به ايران چنين مي نويسد :
” به هر حال وقتي كه آريان ها به فلات ايران آمده اند ، در اين جا مردماني يافته اند كه زشت و از حيث نژاد ، عادات ، اخلاق و مذهب از آنها پست تر بوده اند . زيرا آريان ها مردمان بومي را ” ديو ” يا ” تور ” ناميده اند … رفتار آريان ها با اين مردمان بومي مانند رفتار غالب با مغلوب بود ، به خصوص ، كه آريان ها آن ها را از خود پست تر مي دانسته اند . بنابراين در ابتدا هيچ نوع حقي براي آنها قائل نبودند ، بلكه با اينها دائماً جنگ مي كردند و هرجا آنها رامي يافتند ، مي كشتند . ”
پورپيرار نيز در بررسي اين نوشته ، چنين مي گويد :
” تفسير آقاي پير نيا از ساكنين ايران كهن ، كاملاً به تعبيري مي ماند كه سازندگان فيلم هاي غرب وحشي از سرخ پوستان اتازوني دارند . بر اساس گفته هاي ايشان آرياييان ناشناس ولي سرشار از تمدن ، كه از سرزمين رؤيايي ، بهشت آسا ولي نامعلوم خويش گريخته اند ، در ورود به ايران كنوني ، خود را با ديوها ، يعني ساكنان پست و بي تمدن ايران كهن مواجه مي بينند ! ديگر مورخانِ پرآوازه نيز چون آقاي پيرنيا همين داستان هاي عاميانه را اساس بررسي تاريخ ملتي به جاودانگي ايران قرار داده اند . به ظاهر آقاي پيرنيا زمان نگارش متن فوق توجهي به مفهوم جملات خويش نداشته اند . اگر منظور ايشان از آريايي هاي به ايران رسيده هخامنشيان است ، پس نه فقط تمام ملت هايي را كه در سنگ نگاره ي بار عام تخت جمشيد ، با نمونه هاي درخشان هنر ، صنعت و توليد خود ، امپراطوري داريوش را معتبر كرده اند ، ديو و زشت ناميده است ، بل قهرمانان اسطوره اي شاهنامه و هركه پيش از هخامنشيان تا اعماق تاريخ در اين سرزمين زيسته است نيز ، ديو و زشت خوانده مي شود . اما اگر منظور ايشان بومياني است كه تا ورود هخامنشيان موفق به ايجاد ده ها مركز تمدن و تجمع درخشان در اين سرزمين شده اند ، پس ديگر لااقل و منطقاً هخامنشيان را نه ايراني ، بل بايد متجاوزين به آن تمدن ها بشناسيم ” (پورپيرار : 1381: 54 ) … بي شك اقوام ايراني پيش از هخامنشيان و ديگر تمدن هاي كهن بشري ، نه از مهاجرت ، بل از افزايش عددي بوميان دوران كهن سنگي و نوسنگي ، برخاسته اند . جز مهاجرت هاي مذهبي – سياسي دوران باستان ، چون هجرت يهود و مسلمين ، ديگر مهاجرت هاي زيستي شمال – جنوب نه تمدن ساز ، كه ويران گر بوده است ، زيرا اگر اقليمي به قومي اجازه ي ايجاد تمدن دهد ، ديگر مهاجرت آن قوم از آن اقليم توجيهي ندارد … خاورشناسان ، هخامنشيان را ، كه دانش و مهارت ساخت يك خرمهره نداشته اند و يافته هاي تاكنون سوزني از آنان ، پيش از بدل شدن به امپراطوري به دست ندارد ، ايرانيان خوانده اند و مردم متمدن ايران كهن را ، كه تمدن سيلك درخشان ترين نمونه ي آن نبوده است ، بوميان زشت و ” ديو ” و واجب القتل مي نامند” ( همان : 62 ) .
در ادامه ، پورپيرار ، به بناي تخت جمشيد اشاره مي كند ، و معتقد است كه اين همه ظرافت به كار رفته در اين بناي خارق العاده ، نه حاصل دست هخامنشيان ، بلكه محصول دست آورد هاي تمدني اقوام ايراني پيش از هخامنشيان است كه ، به عنوان ملل مغلوب ، در ساختن تخت جمشيد براي هخامنشيان دست داشته اند . وي در اين باره چنين مي نويسد :
” [ هخامنشيان ] با ثروت تصرف شده [ از بابل ] و كار اجباري هنرمندان ايراني و غير ايراني كه قوم و خاندانشان بر باد رفته بود ، براي قبيله خويش ، گرچه پيش از آن هرگز خشتي بر خشت ننهاده بودند ، قصور پاسارگاد و شوش و تخت جمشيد را بر آوردند ؛ دست آوردهايي كه اينك و پس از آشنايي با تاريخ واقعي هخامنشيان ، ارزش والاتري مي يابد و به معنايي ديگر ” مقدس ” مي شود . زيرا تمامي آنها از وسعت هنر در بين ملل مغلوب ايراني و غير ايراني نشان دارد ، كه در مجموعه تخت جمشيد گرد آوري شده است . ” ( همان :220 ).
پورپيرار به نقل از كتاب فرمان هاي شاهنشاهان هخامنشي نوشته شارپ ، عيناً به بخشي از كتيبه شوش Dsr اشاره مي كند كه در صفحه 90 كتاب مذكور آمده است ؛ در اين كتيبه كورش به روشني سهم ملل ايراني و غير ايراني را در ساخت كاخ شوش بيان مي دارد :
” اين كاخ كه در شوش بكردم از راه دور ديوار آن آورده شد . زمين به پايين كنده شد ، تا در زمين به سنگ رسيدم . چون كندو كوب انجام گرفت پس از آن شفته انباشته شد قسمتي 40 ارش در قسمتي ديگر 20 ارش در عمق روي آن شفته كاخ بنا شد و زميني كه كنده شد و شفته كه انباشته شد و خشتي كه ماليده شد – قوم بابلي ( اين كارها را ) كرد . الوار كاج ، اين ـ كوهي ” لبنان ” نام “ـ از آن آورده شد . قوم آسوري ، او آن را تا بابل آوردند . از بابل كاري ها و يوناني ها تا شوش آوردند . چوب يكا از ” گندار ” و كرمان آورده شد . سنگ قيمتي لاجوردي و عقيق شنگرف كه در اينجا به كار رفته ، از ” سغد ” آورده شد . نقره و چوب سنگ مانند ( آبنوس ) از مصر آورده شد . زيورهايي كه به ديوار مزين گرديد ـ آن از يونان آورده شد . عاجي كه در اينجا به كار رفته از حبشه و از ” رُخَج ” آورده شد . ستون هاي سنگي كه در آنجا به كار رفته دهي ابيرادوش نام در خوزستان ، از آنجا آورده شد . مردان سنگ تراشي كه سنگ سنگ حجاري مي كردند ، آنها يونانيان و سارديان ( بودند ) . مردان زرگري كه طلا كاري مي كردند ، آنها ماديان و مصريان (بودند) . مرداني كه چوب نجاري مي كردند ، آنها سارديان و مصريان (بودند) . مرداني كه آجر مي پختند ، آنها بابليان (بودند). مرداني كه ديوار را تزئين مي دادند ، آنها ماديان و مصريان ( بودند) ” (پورپيرار :1381 : 221 ) .
پورپيرار در مقايسه اي كه ميان هخامنشيان و مغولان صورت مي دهد ، چنين مي نويسد‌ :


پاسخی بگذارید