به نظر “بالبي” رفتار دلبستگي عبارت از حالتها و علايمي است که نزديکي به مراقبان را تسهيل مي کند و موجب تداوم آن مي گردد. طبق اين ديدگاه، نتيج? عمد? کنش متقابل مادر و کودک به وجود آمدن نوعي دلبستگي عاطفي بين فرزند و مادر است. بنابراين هر کدام از رفتارهاي دلبستگي، علاوه بر کنشهاي ظاهري داراي کنشهاي پنهان نيز هستند. گري? کودک ضمن داشتن کنش بياني (اين که من گرسنه ام) کنش پنهان دلبستگي را نيز دارد. هميشه کودک براي اعلام گرسنگي گريه نمي کند، بلکه در بسياري از موارد، از طريق گريه رفتاز مادر را نيز تنظيم مي کند و به اين ترتيب مادر نمي تواند فاصل? خود را با کودک زياد کند.
شخصي که دلبستگي بين وي و کودک ايجاد مي شود، “پايگاه دلبستگي” ناميده مي شود. معمولاً متعدّدي، مانند پدر، مادر بزرگ، برادر، خواهر،? دلبستگي نشان مي دهند. دلبستگي به پايگاه داراي علايمي است :
1 ) او بهتر از هر کس ديگر قادر به آرام کردن کودک است. در مواقع هيجاني، غير از او فرد ديگري قادر به آرام کردن کودک نخواهد بود.
2 ) کودک در کنار او بيشتر بازي مي کند و به اين طريف به اکتشاف محيط مي پردازد. و حتّي در کنار او کودک رفتار کلامي بيشتري نشان مي دهد.
3 ) در کنار او کودک کمتر مي ترسد و متقابلاً در غياب او به سرعت واکنش ترس نشان مي دهد.
مراحل دلبستگي :
اگر چه کودکان از همان روزهاي نخستين زندگي، به ديگران واکنش نشان مي دهند، ولي کمّ و کيف اين واکنشهاي طبق مراحلي متحول مي شود.
مرحله 1 – واکنش نامشخّص در مقابل همه : از تولّد تا سه ماهگي معمولاً کودکان واکنشهاي غير انتخابي در مقابل هم? افراد نشان مي دهند. مثلاً در مقابل همه تبسّم مي کنند. به اين ترتيب هنوز پايگاه دلبستگي آنچنان مشخّص نيست.
در اين ديدگاه رفتارهايي مانند لبخند زدن، گريستن، گرفتن، جستجوي منبع غذا و مکيدن که کودک مجهّز به آنهاست باعث پيشرفت دلبستگي مي شود، زيرا موجب تداوم نزديکي مراقب کودک به او مي شود. لبخندهاي کودک تا سه ماهگي نشان دهند? هيچ برتري يا ترجيح شخصي نيست. کودک با ديدن همه چهرها، حتّي چهره هاي مقوّايي مي خندد. تا اين زمان گريه نيز چنين وضعي دارد. هر کسي که در ميدان ديد آنان قرار داشته باشد، صحنه را ترک کنند، آنان را به گريه مي اندازد.
واکنشهاي چنگ زدن و “رفلکس مورو7” موجب تداوم نزديکي مي شوند. وقتي انگشت مادر در کف دست کودک قرار مي گيرد، دست کودک خود به خود بسته مي شود و به اين تتيب موحب واکنش عاطفي مادر به کودک مي شود. با “رفلکس مورو” گويا کودک مادر را در آغوش مي گيرد. جستجوي منبع غذا و مکيدن، تغذي? کودک را به دنيال دارد و همين طور رابط? دو سويه کودک انتخابي تر مي شود. بغبغوهاي کودک از سه تا شش ماهگي در حضور افراد آشنا بيشتر توليد مي شود؛ کودک در حضور افراد آشنا لبخند مي زند و در مقابل ديگران بغض مي کند. گريه کودک با ترک افراد آشنا شديدتر مي شود و حضور آنان، آرامش را به او برمي گرداند. به طور کلّي در اين مرحله چند نفر و معمولاً اعضاي خانواده، بيشتر مورد توجّه قرار مي گيرند.
مرحله 3 – تقرّب جويي فعّال : بعد از شش ماهگي کودکان شروع به خزيدن مي کنند و حضور و غياب والدين را در نظر مي گيرند. و در صورت دور شدن آنها، خود را به آنها مي رسانند و به تقرّب مجدد مي رسند. گري? آنها نيز متناسب با علّت آن تنظيم و تعديل مي شود. اگر مادر، لباسهاي اداري پوشيده است و حداقل 8 ساعت حضور نخواهد داشت، ميزان گريه خيلي بيشتر از زماني خواهد بود که مادر لباسهاي راحتي به تن دارد و فقط چادر به سر کرده است (يعني در عرض نيم ساعت به همسايه سر مي زند و مجدداً برمي گردد). اندکي بعد کودک به راه رفتن نيز قادر خواهد شد و مکانيزم تعقيب و نهايتاً تقرّب بهتر صورت خواهد گرفت. اين مرحله تا سه سالگي ادامه مي يابد. از نظر شناختي “اضطراب جدايي8” نيز در اين مرحله شکل مي گيرد.
مرحله 4 – رفتار مشارکتي : بعد از سه سالگي کودکان قادرند در غياب والدين قيافه و رفتار آنها را مجسّم و دليلي بر غيبت آنها پيدا کنند. چون قادر به استدلال غيبت آنها هستند، به عنوان يک شريک با والدين عمل مي کنند. به طور کلي “بالبي” مي گويد که تها بودن يکي از بزرگترين ترسها در زندگي انسان است (کرين، ترجمه فدايي، 1373). نوجوانان با تشکيل پيوستگي هايي با جانشينان والدين سلطه هاي آنها را مي گسلند. ميانسالان و افراد مسّن نيز در مواقع بحراني و پيري در جستجوي تقرّب به نزديکان خود برمي آيند.
بررسي ميزان دلبستگي :
اگرچه، تاکنون ابزار دقيقاً استاندارد شده اي که بتواند ميزان دلبستگي را اندازه گيري کند به وجود نيامده است، ولي روش آزمايشگاهي خاصّي به نام “موقعيت ناآشنا” به وسيل? نظريه پرداز معروف “آينزوورث9” ابداع شده است که فوق العاده کارآمد بوده است. اين روش شامل مجموعه اي از هفت مرحل? سه دقيقه اي است که در آن مراحل کودکان در موقعيّتهاي مختلف مثلاً همراه مادر يا يک غريبه، يا هر دو و يا به تنهايي مشاهده مي شوند. (ماسن و همکاران، ترجمه ياسايي، 1370).
در موقعيّتهاي مختلف مذکور، مشاهده گر از پشت شيشه يک طرفه، کودک را مورد مشاهده قرار مي دهد و شاخصهاي گوناگوني از جمله شاخصهاي مربوط به ميزان فعاليّت، بازي، گريه و ساير علامتهاي پريشاني، نزديکي به مادر و کوشش براي جلب توجّه او، نزديکي به فرد غريبه و آميزش با او و جز اينها را ثبت مي کند. روند اين مراحل در جدول 1 – 2 به وضوح نشان داده شده است.
واکنشهاي کودک با توجّه به دو نکته اساسي مورد ارزيابي قرار مي گيرد. نکته اوّل شدّت اضطرابي است که کودک به دنبال غيبت مادر به نمايش مي گذارد و نکت? دوم نوع رفتاري است که کودک با بازگشت مادر نشان مي دهد. براساس واکنشهاي کودکان به هر کدام از اين موقعيّتها، سه الگوي مهّم توصيف شده است :
1 ) کودکان دلبست? ايمن :
با رفتن مادر ناراحتي معقول نشان مي دهند و پس از برگشتن از به طرفش مي روند و زود آرام مي شوند.
2 ) کودکان دلبست? نا ايمن :
با رفتن مادر ناراحتي نشان نمي دهند و به هنگام بازگشت مادر با رضايت به بازي خود ادامه مي دهند و به طور کلّي در همه شرايط از مادر خود اجتناب مي کنند.
3 ) کودکان دلبست? نا ايمن بي تاب :

در غياب مادر فوق العاده مضطرب مي شوند و با بازگشت مادر محکم به او مي چسبند. اگر مادر اندکي بي اعتنايي کند، او را از خود مي رانند.
نظريه بالبي :
الگوهاي فعال دروني درباره خود و ديگران، توسط بالبي در سال 1973، مطرح شدند. مي خواهند سازمان دروني رفتار و احساسات دلبستگي را نشان دهند. در آزمون موقعيت بيگانه اينزورث (ر . ک . مقاله دلبستگي، همين شماره) رفتار نوزادان طي مرحله بازگشت مجدد با نگاره هاي دلبستگي شان پس از جدايي مختصر، يک نمونه کلاسيک براي کيفيات مختلف راهبردهاي دلبستگي است. مفهوم مورد نظر بالبي از الگوهاي فعال دروني خود و ديگران تحول يک سازمان هيجاني دروني از دلبستگي و جستجوگري را به نظر مي آورد. فرد در حال رشد، از اشخاص مورد دلبستگي به عنوان پايگاه ايمن براي امنيت روان شناختي استفاده مي کند در همان حال که به دانستن ديدگاه ساير اشخاص از جهان، در مقايسه با ديدگاه هاي خويش دست مي يازد (گروسمت، 1999.) تجارب دلبستگي اوليه، اطلاعاتي را درباره خود و مراقبين اوليه به کودک ارائه مي نمايند که وي آن ها را به صورت بازنمايي هاي ذهني يا در قالب الگوهاي فعال دروني، سازماندهي مي کند. الگوهاي فعال دروني را مي توان به عنوان قوانين هشيار يا ناهشيار براي سازماندهي اطلاعات مربوط به دلبستگي و دريافت يا محدوديت در دستيابي به چنين اطلاعاتي تعريف کرد. اين اطلاعات به احساسات، تجارب و افکار مربوط به دلبستگي ربط دارد؛ بنابراين فرض بر اين است که تحول و سازمان بندي اين بازنمايي هاي دروني به تفاوت هاي فردي در کيفيت بهداشت رواني منجر ميشود.
تفاوت هاي دلبستگي در الگوهاي فعال دروني (فيني، 1999)
ايمناجتنابيدوسوگراخاطراتوالدين گرم و عاطفيمادران سرد و طرد کنندهپدران بي انصافنگرش ها و باورهاي مربوط به دلبستگيخود ارزشمندي بالاسوء ظن در مورد انگيزه هاي انسانپيچيده و مشکل بودن فهم ديگرانبه طور کلي براي ديگران دوست داشتني بودنديگران قابل اعتماد نبوده و نمي توان روي آنها حساب کردافراد کنترل کمي بر زندگي خودشان دارندافراد ديگر به طور کلي نيتهاي خوبي دارندشک کردن در مورد بي عيب بودن ديگرانافراد ديگر به طور کلي قابل اعتماد و نودوست هستندفقدان اعتماد در موقعيت هاي اجتماعيجهت گيري اجتماعيانزوا و گريز از اجتماعنيازها و اهداف مربوط به دلبستگيتمايل به روابط صميمانهنياز به فاصله گرفتن مداوم از ديگرانتمايل زياد به صحبتجستجوي تعادل بين نزديکي به ديگران و استقلال در روابطصميمت محدود براي ارضاء نيازهاي استقلالبيش از اندازه اهميت دادن به پيشرفتترس از طرد شدنراهبردشناخت راحتيکنترل ناراحتي با نشان ندادن خشم (سرکوبي)نشان دادن حد زيادي از ناراحتيتعديل عواطف منفي بهکاهش ناراحتي مربوط بهدلواپسي و مشکل براي
احساس ترس و عدم اطمينان مي کند. نظريه دلبستگي ابتکار جان بالبي، در دهه، 1950 پس از گذشت دو نسل مرجع اصلي نظريه پردازي و آزمايشگري در روان شناسي تحولي محسوب مي شود، بطوريکه بسياري از پيشرفت هاي روانپزشکي اجتماعي از اين نظريه تأثير پذيرفته اند.
نظريه يادگيري اجتماعي :

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

برخلاف بالبي که ريشه رفتارهاي دلبستگي را به مکانيسم هاي ذاتي نسبت مي دهد، نظريه پردازان يادگيري، دلبستگي را محصول فرآيند اجتماعي شدن مي دانند. به عقيده اين روان شناسان از جمله سيرز، جي ويرتز، بي جو و باير در ابتداي کار، مادر چيز خاصي براي کودک عرضه نمي کند اما بتدريج که مادر کودک را شير مي دهد، گرم مي کند، بغل مي گيرد، ويژگي هاي پاداش دادن را ياد مي گيرد.
نظريه پرازان يادگيري اجتماعي فرض را بر اين دارند که شدت وابستگي کودک به مادر بستگي دارد به اين که مادر تا چه حد نيازهاي کودک را تأمين کند. يعني مادر تا چه اندازه وجودش با لذت و کاهش درد و ناراحتي همراه است. اين نظريه پردازان همچنين بر اين واقعيت تأکيد دارند که فرآيند دلبستگي يک راه دو طرفه است و به رابطه رضايت بخش متقابل و تقويت هاي دو جانبه وابسته است. مادر رضايت خود را در پايان دادن به فريادهاي بچه پيدا مي کند و در نتيجه خود را نيز آرام مي کند. کودک با لبخند و بغبغو کردن هاي خود به کساني که او را آرام مي کنند، پاداش مي دهد.
نظريه بو نگري :
در ديدگاه بوم نگري تلاش مي شود تا انسان در متن محيط زندگي اش مورد مطالعه قرار گيرد. ويگوتکسي عقيده داشت کارکردهاي عالي ذهني در کودکان از راه تعامل با والدين، معلمان و ديگر افراد مهم در محيط رشد مي کند. بر همين اساس، اهميت ديدگاه بوم نگري و رويکرد پيروان اين ديدگاه به تعامل والدين فرزند بطور فزاينده اي مورد توجه قرار گرفته است.
نظريه روان شناسي شناختي :
در ديدگاه روان شناسي شناختي نيز والدين پايگاه شکل گيري و تحول فرآيندهاي روان شناختي کودک به شمار مي آيند.
بل موفق شده بود تا پايداري شي و پايداري شخص را مورد آزمايش قرار دهد. نتايج پژوهش او نشان داد که 70 درصد از آزمودني ها در پايداري شخص نمره هايي، بهتر از پايداري شي بدست مي آورد. بل معتقد است پايداري شخص از احساس امنيت و دلبستگي کودک به مادر ناشي مي شود. در همين پژوهش او دريافت که بين امنيت و دلبستگي و پايداري شخص در ک.دک رابطه معني دار وجود دارد.
در تحقيق سيمپسون که تحت عنوان اثرات سبک هاي دلبستگي بر تفاهم زناشويي صورت گرفت، به اثرات سبک هاي دلبستگي ايمن، اضطراب و اجتنابي بر تفاهم زناشويي پرداخته شد. با استفاده از روش تحقيق طولي تعداد 144 زن و شوهر مورد بررسي قرار گرفتند. در نهايت مشخص گرديد که سبک ايمن با احترام، تاهل و تفاهم بيشتري در ارتباط است تا سبک دلبستگي اجتنابي يا اضطرابي. در پيگيري که به مدت شش ماه بعد صورت گرفت مشخص گرديد که آشفتگي هاي هيجاني در افراد با سبک دلبستگي ايمن نسبت به آنهايي که داراي سبک دلبستگي اجتنابي يا اضطرابي مي باشند کمتر مي باشد.
در تحقيق کرامر، که در کشور انگلستان صورت گرفت به ارتباط سبک هاي دلبستگي و تفاهم زناشويي در 40 زن که دامنه سني 25 – 44 سال قرار داشتند، پرداخته شد. يافته هاي پژوهشي معرف اين بود که سبک هاي دلبستگي با تفاهم زناشويي مرتبط بوده و همواره زنان با سبک دلبستگي ايمن، تفاهم زناشويي بالاتري را نشان مي دهند و از مشکلات و مشاجرات زناشويي کمتري نسبت به افراد با سبک دلبستگي ناايمن (اجتنابي دوسوگرا) رنج مي کشند.
مري مين، مطالعات خود درباره دلبستگي را به دلبستگي بزرگسالان اختصاص داد. تلاشهاي او مورد توجه روانکاوان و روان درمانگران قرار گرفت.
مين و همکارانش روابط بين تجارب اوليه مادر با وضعيت دلبستگي کودک را به آزمون گذاشتند. به اين صورت که :
چطور ممکن است الگوهاي موجود تجارب اوليه دلبستگي مادر به رفتار کودک ارتباط داشته باشد؟ مين با همکاري جورج و کاپلان، فرم مصاحبه نيمه ساخت يافته را ابداع کرد که به عنوان AAI مين قادر به کشف الگوهايي نه تنها در توصيف رويدادهاي زندگي بزرگسالان قابل مشاهده بود بلکه به روشني در شيوه يادآوري و سازماندهي خاطرات نيز ديده مي شد. به علاوه مين دريافت بزرگسالاني که دوره کودکي سختي داشته اند الزاماً نا ايمن نخواهند بود. آنچه اين گروه را از ناامين ها جدا مي کند کيفيت بازنمائيهاي دلبستگي در ذهن آنان است. مين و همکاران او در اصل سه الگوي دلبستگي بزرگسالان را توصيف کرند : خود پيرو، دوري گزين، دل مشغول، بزرگسال خود پيرو مثل کودکان ايمن (که ناراحتي و نياز خود را با روشي واضح و ارتباطي نشان مي دهند) به دامنه اي از احساسات مثبت و منفي خود درباره تجارب اوليه دلبستگي دسترسي آسان و مرتبطي داشتند، بازنمائيهاي ذهني آنان درباره تجارب اوليه دلبستگي مرتبط و منعطف بود.
بل اظهار مي کند که پايداري شخص بسيار تحت تأثير فتار مادري است در حاليکه پايداري شي چنين وضعيتي ندارد.
همچنان کودکان بزرگ مي شوند، تمايل پيدا مي کنند که پيوند عاطفي را با والدي که به او دلبستگي دارند حفظ کنند، در نتيجه توانايي پذيرش رفتارهايي را که با ارزش هاي والد محبوبشان مطابقت دارد پيدا مي کنند. از آنجا که بيشتر موارد والدين رفتارهايي انطباقي را تشويق مي کنند يعني رفتارهايي که به کودک کمک مي کند تا با جامعه کنار بيايد – دلبستگي معمولاً به نفع کودکان است ولي اگر رفتاري را تشويق کنند که ناسازگار است، در اين صورت کودکي که به والدينش دلبستگي دارد و مي خواهد مطابق ميل آنان رفتار کند، از اين دلبستگي اش سودي نخواهد برد.
تحقيقي که توسط واترز و همکاران انجام شده است، محققين موفق به يافتن 50 جوان (20 تا 22 ساله) شدند که در دوران کودکي در موقعيت ناآشنا مورد مطالعه قرار گرفته بودند. نتايج اين تحقيق حاکي از اين بود که :
* روابط کودک، نمونه اصلي براي روابط عشقي اين آزموني ها بود.
* کيفيت مراقبت مادرانه در اين گرايش داشت که نسبتا باقي بماند.
* وقتي الگوهاي مؤثر ايجاد شدند. گرايش به حفظ خود دارند. به رغم بيست سال فاصله بين
اين دو ارزيابي 31، نفر از 50 نفر سبک دلبستگي شان همان سبک دوران کودکي شان بود. تغيير سبک دلبستگي بسياري از آزموني ها احتمالاً ناشي از تجربيات آنان بود. مهمترين اين تجربيات عبارت بودند از : از دست دادن يکي از والدين، ابتلاي والدين يا خود آنها به بيماريهاي دشوار،ابتلاي والدين به بيماري هاي روان گسسته وار و مورد سو استفاده بدني يا جنسي قرار گرفتن، آزمودني هايي که هيچ يک از اين موارد را تجربه نکرده بودند. با احتمال بيشتري الگوي دلبستگي کودکي و بزرگسالي شان همسان بود.
اگرچه ممکن است عدم همساني به مسايل و محدوديت هاي اعتبار و رويي اندازه گيري نسبت داده شود ولي به نظر مي رسد که تجارب دوران کودکي و پس از آن، نقش مهمي را در ايمني يا ناايمني دلبستگي در بزرگسالي ايفا مي کنند.
کارن هورناي پس از سال ها مطالعه و بررسي به اين نتيجه رسيد که انگيزه اصلي رفتار انسان، احساس امنيت است. به باور او، اگر فرد در رابطه با اجتماع به خصوص کودک در رابطه با خانواده، احساس امنيت خود را از دست بدهد دچار اضطراب اساسي مي شود.
از نظر هورناي، عواملي که از طرف جامعه و به خصوص خانواده، در کودک احساس ناامني ايجاد کند عبارتند از : تسلط زياد، بي تفاوتي، رفتار بي ثبات، عدم احترام براي احتياجات کودک، توجه محبت بيش از حد، عدم گرمي و صميميت کافي، تبعيض، محافظت شديد، واگذاري مسئوليت زياد يا عدم آن، پرخاشگري و خشونت براي کسب احساس امنيت، کودک در مقابل اين عوامل، روش هاي مختلفي از خود نشان مي دهد و هم آنها را فرا مي گيرد. اين رفتارها نوع شخصيت و منش او را تشکيل مي دهند.
بنابراين به اعتقاد اينس ورث و همکارانش همه کودکان بهنجار احساس دلبستگي پيدا مي کنند و دلبستگي شديد شالوده رشد عاطفي و اجتماعي سالم در دوران بزرکسالي را پي ريزي مي کند. براي مثال، انتظار مي رود که کوکاني که دلبستگي شديد به مادرانشان دارند، در آينده از لحاظ اجتماعي برون گرا باشند، به محيط اطرافشان توجه نشان داده و بخواهند که در اطراف خود کاوش کرده و بتوانند با ناراحتي مقابله کنند.
بنابر نظر محققان افراد داراي دلبستگي ايمن از ويژگيهايي برخوردارند : اعتماد به خود و اعتماد ديگران دو ويژگي اصلي افراد ايمن محسوب مي شود. اعتماد به خود به عنوان يکي از مباني درون رواني فردي که داراي دلبستگي ايمن مي باشد به فرد اين توانايي را مي دهد که در روابط بين شخصي با مهارت، اطمينان و آرامش بيشتر به تعامل بپردازد.
اعتماد فرد ايمن به ديگران، به عنوان جز “مکمل اعتماد به خود نيز وي را در جلب کمک ديگران ياري مي رساند. به نظر اين محقيين، برخورداري از توان اکتشاف گري و جوارجويي، دو ويژگي ديگر اين افراد مي باشد. به اين معني که توان اکتشاف گري، انعطاف پذيري و جسارت لازم را در روابط بين شخصي، آزمونگري و تجربه آموزشي در اختيار فرد ايمن قرار مي دهد. مهارت هاي حل مسأله در اين افراد محصول کنش بهنجار اکتشاف گري است. جوراجويي نيز به منزله يکي از نيازهاي فرد ايمن که پيوسته در جستجو ارضا” مي باشد، به کمک بازخوردهاي مثبت و دو سويه پس از روابط با ديگران و در کنار اکتشاف گري به مهارت هاي فرد مي افزايد. همچنين بنابر نتايج پژوهش ها، دلبستگي ايمن با ويژگي هاي ارتباطي مثبت صميميت و خرسندي، مرتبط است.
به عکس تأثيرات مثبت دلبستگي، بررسي ها عنوان مي کنند که دو مشخصه اصلي افراد نا ايمن اجتنابي و دو سو گرا است. فقدان اعتماد به خود با تحليل بنيادهاي درون رواني، توان رويارويي با موفقيت هاي استرس زا را کاهش داده و درماندگي روان شناختي را بر فرد ناايمن تحميل مي کند. اين پريشاني و درماندگي که به نوبه خود برحسب تجربه هاي نامطلوب به احساسات حقارت و اضطراب شخص دامن مي زند، ناتواني وي را در ايجاد روابط بين شخصي سالم توجيه مي کند. فقدان اعتماد به ديگران نيز با تخريب زمينه هاي بين شخصي، فرصتهاي ياري طلبي و جلب همدردي ديگران را از بين مي برد. تأثيرات عميق سبک دلبستگي در دو گستره درون شخصي و بين شخصي بار ديگر نقش بنيادين و پوياي کيفيت پيوندهاي عاطفي نخستين بين کودک و مادر را در شکل گيري استقرار و تداوم اعتماد اساسي، جوراجويي، اکتشاف گري، تجربه آموزي و قدرت مواجهه و حل مسأله برجسته مي سازند.
دلبستگي در گستره تحقيقات :


پاسخی بگذارید