تعريف عمومي از اندرسون23 (1980) در مورد حل مسئله چنين است: مشخص کردن اينکه دقيقاً منظور از حل مسئله چيست نسبتاً دشوار است، با اين حال مشخص است که حل مسئله مجموعه اي از فعاليتهاست که حالت نامطلوب اوليه را به حالت مطلوبي که هدف فرد مسئله گشا مي باشد تغيير مي دهد (سيف، 1371).
مفهوم حل مسئله توسط دزوريلاونزو24 (1985) چنين تعريف شده است:
فرايند شناخت رفتاري خود رهنمون که فرد با استفاده از آن تلاش مي کند راههاي مقابله مؤثر يا انطباقي25 با مشکلات روزمره را بيابد (محمدي، 1377).
فولادي (1382) حل مسئله را چنين تعريف نموده است: فرايند تفکر منطقي و منظمي است که به فرد کمک مي کند تا هنگام مواجهه با مسايل و مشکلات راه حل هاي گوناگون را جستجو کرده و سپس بهترين راه حل (کم هزينه ترين و اثربخش ترين) را انتخاب نمايد.
جايگاه حل مسأله در طبقه بندي تفکر:
هر تفکري حل مسأله نيست، اما در هر مسأله اي تفکر است. ويژگي متمايز حل مسأله نسبت به ساير انواع تفکر در اين است که حل مسأله نوعي تفکر معطوف به هدف است.
فيليپ جانسون ليرو (1988) به نقل از ابراهيم قوام آبادي (1377) در طبقه بندي از انواع تفکر مي نويسد: (هر نوع تفکري که در پي دستيابي به هدف باشد، تفکر حل مسأله تلقي مي شود (ص 454) وي در طبقه بندي خود با توجه به ملاکهاي خاص، انواع تفکر را از هم متمايز مي کند.
در نخستين ملاکي که انواع تفکر را به دو دسته تقسيم مي کند: “هدف دار بودن” است.
از نظر ليرو؛ اگر تفکري داراي هدف نباشد در خانواده تفکر متداعي قرار مي گيرد که روباها را نيز در برمي گيرد اگر تفکر هدفمند باشد، در خانواده مهمي قرار مي گيرد که روانشناسان آن را حل مسأله مي نامند، ليرو آنگاه طبقه بندي در مورد خانواده تفکر معطوف به هدف (حل مسأله) را ادامه مي دهد و با توجه به تعينّي بودن فرايند تفکر آن را به دو گروه تقسيم مي کند: “اگر فرايند تفکر تعينّي باشد، بديهي است که تفکر مذکور، با هدف عيني سروکار دارد و از اين رو در طبقه بندي محاسبه قرار مي گيرد، اگر تفکر تعينّي نباشد، طبقه بندي ادامه مي يابد. در تفکر تعينّي، فرايند تفکر از پيش تعيين شده است و فرد ناگزير است براي حل مسأله از الگوهاي ارزشمند استفاده کند. به گفته جانسون ليرو، سير انديشه در تفکر تعينّي مانند فنر ساعت کوکي است که به تدريج باز مي شود و عبور از آن الزامي است و حال آنکه در تفکر غير تعينّي، فرايند تفکر از پيش تعيين شده است و از راههاي مختلف مي توان مسأله را حل کرد.
سومين ملاکي که ليرو ارائه داده است اين است که آيا فرايند تفکر مورد نظر داراي نقطه شروع مشخصي است؟ وي در پاسخ به اين سؤال، مي نويسد: “اگر پاسخ خير باشد، فرايند تفکر در دسته فرايندهاي تفکر آفريننده قرار مي گيرد و اگر اکتسابي باشد در خانواده فرايند استدلال قرار مي گيرد. آنگاه طبقه بندي را ادامه مي دهد و ملاک چهارم را با پرسيدن اين سؤال طرح مي کند که آيا تفکر استدلالي، اطلاعات معنايي را افزايش مي دهد؟ و ادامه مي دهد “اگر تفکر معنايي را افزايش مي دهد، نوعي تفکر استقرايي است و اگر تفکر معنايي را افزايش ندهد، نوعي تفکر قياسي است (جانسون ليرو، 1988).
در حل مسئله توسط افراد جهت گيري مثبت و منفي وجود دارد که در جهت گيري مثبت مجموعه ادراکي حل مسئله سودمند که شامل ارزيابي مسائل بيشتر تحت عنوان چالش ها مي شود تا تهديد هر فرد و توانايي خود براي مسئله باور دارد و در جهت گيري منفي مجموعه ادراکي غيرسودمند که شامل تمايلي به در نظر گرفتن مشکلات به عنوان تهديد مي شود و فرد در قادر بودن به حل مسئله ترديد دارد ( راشل جي ، اندرسون ، لورناگو دارد و جين اچ پاول ، 2011).
ارزيابي حل مسئله درک فردي از توانايي خود شخصي براي مواجه با مسائل و مشکلات مي باشد . در حاليکه اغلب حل مسئله براي ارتقا و سطح سلامت به کار مي رود ، ارزيابي حل مسئله مولفه مهم روانشناسي مثبت مي باشد که به افزايش احساس سلامت فرد کمک مي کند ( هبنرولي ، 2002؛ به نقل از سوزان کا ، چو و چان ، 2010).
مدل حل مسئله اجتماعي توسط دي زوريلا و همکارانش پيشنهاد گرديد که بيان مي دارد حل مسئله اجتماعي موفقيت آميز ، مديريت کارآمد مشکلات و تاثيرات رواني حامل از آنها را آسان مي سازد ، برعکس حل مسئله ضعيف ممکن است فرد را مستعد ابتلا به مشکلات رواني نمايد ، چون علائم آنها از طريق چرخه حصول نتايج ضعيف در برابر مشکلات تشديد و طولاني مي گردد که واکنش هاي احساسي منفي را نتيجه مي دهد و در برخي مطالعات حل مسئله اجتماعي ضعيف را به عنوان فاکتور آسيب پذيري علائم افسرده کننده ، مورد بررسي قرار داده اند ( اندرسون ، گودارد و پاول ، 2011)/
نظريه هاي حل مسأله
تاريخچه مطالعه عملکرد حل مسأله آدمي در روانشناسي به اواخر قرن نوزدهم بر مي گردد. در اين سالها ويليام جيمز و جان ديوئي هر کدام به طور مستقل به مطالعه پيرامون حل مسأله پرداختند. جان ديوئي معتقد بود که روش عملي يا تفکر حل مسئله فرايند است که از 5 مرحلة تشخيص مسأله، تعريف مسأله، تدوين راه حل هاي جانشين، تعيين بهترين راه حل و آزمون آن تشکل شده است.
از سوي ديگر ادوارد ثرندايک، به عنوان نخستين جانشين روانشناسي تداعي گرا؛ حل مسأله را نتيجه کوشش و خطا يا بازآفريني پاسخ هاي قبلاً آموخته شده توصيف نمود (آيزنک و کين، 1994).
نظريه گشتالت26:
روانشناسان گشتالت توجيه ارائه شده به وسيله ثرندايک و ديدگاههاي تداعي گرا را در زمينه حل مسأله را نپذيرفتند. آنها معتقدند حل مسأله يا تفکر را نمي توان به عناصر يا زنجيرهاي ساده تجزيه کرد. بلکه فرايند حل مسأله چيزي بيش از کوشش و خطا يا بازآفريني پاسخ هاي قبلاً آموخته شده مي باشد. از اين رو از طريق مراجعه به حالات دروني و ساخت هاي شناختي يکپارچه و کلي مي توان حل مسأله را تبيين کرد.
ولفگانگ کهلر (1927، به نقل از آيزنگ و کين، 1994، سيف 1372) با انجام چندين آزمايش، رفتار حل مسأله حيوان را بررسي کرد و نتيجه گيري کرد آنچه در حل مسأله مهم تلقي مي شود اين است که پردازش موقعيت مسأله چگونه ساخته مي شود. بنابراين سهولت يا دشواري حل مسأله تا حدود زيادي تابع “ادراک” است. يعني ميمون در حل مسأله (دستيابي به موز) با موضوعات ادراکي روبروست و اگر موقعيت را به درستي ببيند، يا اينکه “جنبه هاي ضروري” موقعيت مسئله طوري تنظيم شود که در معرض مشاهده حيوان قرار گيرد، او مي تواند به بينش برسد و مسأله را حل کند هيلگارد و باور2، 1074، به نقل براهني 1368) روانشناسان گشتالت بر اين باور بودند که کل بيش از مجموع اجزاء است و ادراک کل چيزي بيش از تداعي صرف است از اين رو همين اعتقادات را براي تبيين حل مسأله به کار مي بردند (آيرنگ و لين، 1994).
نظريه رفتارگرايي27
روانشناسان رفتارگرا با تأکيد بر سنجش پذير و قابل مشاهده بودن مفاهيم روانشناسي رويکرد ديگري را به حل مسأله مطرح کردند که بر ارائه تحليل هاي رفتاري محرک پاسخ تأکيد داشت. از اين رو، در اين نظريه، حل مسأله به روابط ميان سه متغير مربوط مي شود، يک محرک، يک پاسخ و يک نتيجه تقويت کننده (اسکينر، 1966، ص 226 به نقل از کريمي 1375) مشخصه اساسي ديدگاه رفتاري درباره حل مسأله، مفهوم سلسله مراتب پاسخ هاست. اين مفهوم به اين انديشه اشاره دارد که هر محرک با مقداري از پاسخ ها تداعي مي شود. از سوي ديگر نيرومندي تداعي ها تغيير مي کند، از اين رو پاسخ ها را مي توان با توجه به نيرومندي آنها مرتب کرد و يک سلسله مراتب تشکيل داد.
اصطلاحات محرک و پاسخ در زمينه تعريف حل مسأله، معني آن در زمينه شرطي سازي، کاملاً متفاوت است. محرک در موقعيت مسأله با مجموعه عناصر محرک که به خوبي تعريف نشده اند معادل است و پاسخ، شيوه تلاش براي حل مسأله است (بورن و ديگران، 1971، به نقل کريمي، 1375).
نظريه ثراندايک28
ثرندايک (1917) فراگرد شناختي به کار رفته در رياضيات را به نوعي از فهم خواندن همانند مي کند. هر چند رياضيات در مقايسه با عمل خواندن، که کلامي است يک عمل غير کلامي است اما ثابت شده است که هر دو از لحاظ فراگردهاي شناختي بنيادي شباهت هايي دارند (ثرندايک، 1917 ص 329، به نقل فريار و رخشان 1363).
حل مسأله از ديدگاه پردازش اطلاعات

روانشناسان پيرو رويکرد پردازش اطلاعات29، اين نکته را بديهي مي شمرند که ذهن انسان همچون فرايند پردازش اطلاعات کامپيوتري عمل مي کند، از اين رو در پي آن هستند تا عملکرد انسان در فعاليت هاي شناختي نظير حل مسأله را، به وسيله کامپيوتر شبيه سازي کنند تا بتوانند کارايي برنامه ها با فرضيه هاي پيشنهادي خود را آزمون کنند. مزيت مهم رويکردهاي پردازش اطلاعات به حل مسأله در مقايسه با ساير ديدگاهها اين است که عملکرد حل مسأله آدمي را به طور مفصل و جزء به جزء تحليل مي نمايند و تفسيرهاي نظري و مفروضه هاي اختصاصي درباره مولفه هاي فرايندهاي شناختي درگير در عملکرد حل مسأله را به خوبي توضيح داده اند (نيوول و سيمون، 1972).
کارکردهاي اجرايي
عملکردهاي اجرايي مستلزم توانايي شخص در نظم دهي و هدايت رفتار خود است. اين عملکردها را مي توان به بخش هاي فرعي شامل نيت و اراده، برنامه ريزي، اقدام هدفمند و عملکرد مؤثر تقسيم کرد. براي مثال، بيماراني که به اختلال اجرايي قابل ملاحظه اي گرفتارند، ممکن است در يک حالت شبه نباتي باشند، که در آن به ندرت فعاليتي را آغاز مي کنند، هر چند ساير توانايي هاي شناختي آنان ممکن است کاملاً سالم باشد. بيماران ديگري که با مشکل اجرايي مواجهند ممکن است از تأثير خود بر ديگران آگاهي اندکي داشته باشند و لذا نتوانند در نظر اجتماعي شأن را به گونه اي مؤثر نظم دهند يا هدايت کنند. هر چند نقيصه هاي اجرايي در بيشتر موارد با آسيب منطقه پيشاني رابطه دارد، ضايعه کرتکس زير قشري به ويژه تالاموس يا ضايعه پراکنده ناشي از فقدان اکسيژن يا اثر حلال هاي آلي نيز ممکن است اختلال اجرايي را سبب شود (مارنات، 2003).
پژوهش هاي انجام شده در ارتباط با موضوع پژوهش
الف: در داخل کشور
قاسم زاده، کرم قديري، شريفي، نوروزيان، مجتبايي و ابراهيم خاني (1384)، در پژوهشي تحت عنوان کارکردهاي شناختي، نوروپسيکولوژيک و نورولوژيک بيماران وسواسي با و بدون علايم افسردگي در مقايسه با هم و با گروه بهنجار نشان داده اند که بيماران OCD در توانايي هاي انعطاف پذيري شناختي، مفهوم سازي انتزاعي و تغيير آماية ذهني، اختلال دارند و بيماران OCD همچنين در عملکرد حل مسئله نيز در مقايسه با گروه بهنجار تفاوت معناداري داشته و دچار نقايصي بوده اند ولي بيماران OCD از حافظه بهنجار برخوردارند.
احمدي و سماواتي (1379)، در پژوهشي با عنوان مقايسة حافظه و شناخت در بيماران افسرده، وسواس و بهنجار نتيجه گرفتند که بين سه گروه افسرده، وسواس و بهنجار از نظر حافظه تفاوت معني داري وجود دارد و تفاوت بين نمرة حافظه گروه افسرده و بهنجار بيشتر است.
نظربلند و فرزانه (1386)، در پژوهشي به مقايسه حافظه کاري در افراد مبتلا به اختلال افسردگي و بهنجار پرداخته و نشان داده اند که در کليه آزمون هاي حافظه کاري، افراد بهنجار به شکل معناداري عملکرد بهتري از گروه افسرده داشته اند و همچنين نتيجه گرفته اند با افزايش ميزان افسردگي، کاستي هاي حافظه کاري بارزتر مي گردد.
يافته هاي رمضاني، مرادي و احمدي (1387)، نيز حاکي از اين است که بين افسردگي و ظرفيت حافظه فعال ارتباط معکوس معني دار وجود دارد و بين دو گروه افسرده و بهنجار در ظرفيت حافظه فعال تفاوت معني دار وجود دارد، به نحوي که عملکرد گروه افسرده در تمام زير مقياس هاي حافظه فعال پايين تر از گروه عادي بود.
داودي، نشاط دوست و شريفي (1389)، نيز در پژوهش ديگري نشان داده اند که بيماران افسرده به طور معني داري در آزمون دسته بندي کارت هاي و سيکانسين، خطاي در جاماندگي بيشتري نسبت به افراد بهنجار دارند.
طالب زاده (1380) در پژوهشي نشان داده است که بين ميزان افسردگي و توان حافظه رابطه معکوس وجود دارد.
ب: خارج از کشور
برتر30 و همکاران (2000)، به بررسي ارتباط عملکرد شناختي با آسيب هاي مغزي در بيماران OCD پرداخت و با تصوير عصبي، آسيب هاي مغزي موجود در برخي از بيماران، الگوي نقائص شناختي در توجه، هوش عمومي کلامي، حافظه ديداري فضايي و عملکرد اجرايي نشان داده شد.
هارتل2 و همکاران (2004)، نقايص حافظه ادراک شده و واقعي در افراد با انباشت وسواسي را مورد بررسي قرار دادند و نشان دادند که بيماران OCD در مقايسه با گروه کنترل در يادآوري در نگيده اطلاعات کمتري را يادآوري مي کنند و استراتژي هاي سازماني و اطمينان حافظه ضعيف تري دارند.
هريمنس3 و همکاران (2007)، در مطالعة اطمينان شناختي در OCD، عدم اطمينان ادراک، توجه و حافظه نشان داده اند که (الف) بيماران OCD از اطمينان کم حافظه و توجه در مقايسه با گروه کنترل باليني و غيرباليني رنج مي برند. (ب) اطمينان توجه با رفتار کنترلي مرتبط بوده است و (ج) تکرار کنترل علت افزايش عدم اطمينان در توجه است.
راس و ابمير4 (2006) در پژوهشي به مقايسه توجه انتخابي و عملکرد اجرايي در افراد مبتلا به اختلال افسردگي و بهنجار پرداخته و نشان داده اند که گروه افسرده و گروه بهنجار تفاوت معناداري در توجه انتخابي و عملکرد اجرايي داشته اند و عملکرد گروه افسرده در آزمون هاي سنجش توجه انتخابي و عملکرد اجرايي، ضعيف تر از گروه بهنجار بود.
کاوديني و همکاران (1998)، با استفاده از آزمون دسته بندي کارت هاي ويسکانسين به مقايسه عملکرد اجرايي افراد افسرده و افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي پرداخته و نشان دادند که بيماران افسرده نقص شديدتري در تغيير آمايه نشان مي دهند.
بالدريني و همکاران (2005)، به مقايسه حافظه فعال در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و بهنجار پرداخت و نشان دادند که بيماران مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي، نقص هايي را در زمينه حافظه فعال نشان مي دهند.
امري و همکاران (2007)، در پژوهشي به مقايسه حافظه فعال در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي و بهنجار پرداخت و نشان داده اند که افراد مبتلا به زير مجموعه هاي وارسي و شستشوي اختلال وسواس فکري ـ عملي، آسيبي در زمينه حافظه فعال نشان نمي دهند.
يافته هاي کريستوفر31 و مک دونالد (2005) نشان داده اند که حافظه کاري در افراد افسرده تفاوت معني داري با افراد بهنجار دانسته و عملکرد گروه افسرده در آزمون حافظه فعال پايين تر از گروه بهنجار بود.
والش3، ويليامز4، برامر5، بولمور6 و کيم7 (2007) طي پژوهشي نشان داده اند که بسياري از کنش هاي حافظه کاري در افراد افسرده دست نخورده و بدون آسيب باقي مي ماند و افراد گروه افسرده در حافظه کاري تفاوت معني داري با گروه بهنجار ندارند.
فصل سوم

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

روش انجام پژوهش
(متدلوژي)
مقدمه:
اعتبار نتايج هر تحقيقي در بعد وسيعي متأثر از روش انتخاب شده براي تحقق مورد نظر مي باشد و انتخاب اين روش به عواملي چون ماهيت موضوع پژوهش، اهداف تحقيق، سوالات تحقيق و امکانات تحقيق بستگي دارد. در اين فصل در ارتباط با روش پژوهش، جامعه آماري، حجم نمونه و روش نمونه گيري شده و روش جمع آوري داده ها و روش تجزيه و تحليل داده ها و در انتها در مورد ابزارهاي پژوهش و ويژگي هاي روانسنجي هر يک، بحث شده است.
روش پژوهش:
روش تحقيق با عنايت به عنوان تحقيق مقايسه مولفه هاي شناختي افراد مبتلا به اختلال وسواس فکري ـ عملي، افسرده و افراد بهنجار، روش توصيفي از نوع علمي ـ مقايسه اي است.


پاسخی بگذارید